مونتگومری که از شدت خشم چشم هایش میدرخشید ، کمی به سمت لرد سیاه خم شد و پرسید : ارباب من نمیتونم توهینای اینو تحمل کنم ، پس کی وقت کشتنش میرسه ؟!
لرد سیاه که سوراخ های بینی اش بیش از قبل باز شده بود ، زمزمه کرد : صبر داشته باش ! من هنوز اطلاعاتی از اون بدست نیاوردم !
اینیگو که به جیمز زل زده بود و لبخند شیرینی روی لبهایش نقش بسته بود ، با شیطنت گفت : شما ها هر روز میرین حموم ؟! میگم چرا انقدر محفلیا بدنشون بو میده پس بگو ! ما به دستور لرد سیاه ، روزی سه مرتبه حموم میریم ! چی فک کردی !

مرگخواران:

لرد : آآآآ !

جیمز : اوه ! من میدونستم راه رو درست اومدم ! من میدونستم شما از محفلیا خیــــلی بهترین ! و یویوی صورتیش را روی میز انداخت و به سمت لرد هجوم برد ، لحظه ای مکث کرد و بعد ... بوووس !
جیمز :

لرد :

مرگخواران :

در حالی که جیغ میکشید ، دوان دوان ، به سمتِ انتهای سالن اصلی که فکر میکرد حمام در آنجا واقع شده است رفت . لحظه ای بعد از آنجا خارج شد و به اتاق مجاور رفت ... دقایقی میگذشت و همچنان جیمز به این سو و آن سو میدوید تا حمام خانه ی ریدل را پیدا کند . بعد از حدود نیم ساعت ، به سمتِ مرگخواران آمد و نفس نفس زنان پرسید : عهه ! پس حموم کجاس ؟!

لرد : امم ، فراموش کرده بودم که حمام خراب شده بود و ما خرابش کردیم که دوباره باز سازی کنیم ، ولی هنوز فرصت نشده !

مونتگومری لبخندی زد و گفت : خودتو ناراحت نکن جیمز ! همین سره دهکده ی ریدل ها یه گرمابه ی عمومی خوب برای ماگل ها هست ، میریم اونجا به جاش !

لرد و مرگخواران :
گرمابه دهکده ریدل ها لرد جلوتر وارد گرمابه شد و مرگخواران و جیمز کمی عقب تر از او وارد شدند ، همگی یک حوله ی بزرگِ صورتی رنگ که جیمز برای روز مبادا با خودش آورده بود در دست داشتند .
مرد تنومندی که به جای لباس ، چند تکه لونگ قرمز رنگ به تن داشت و با دست های بزرگش سیبیل های بلند و مشکی اش را تاب میداد ، جلوتر آمد و گفت : خوش اومدین داوشا !
لرد سیاه با سردی گفت : یه حموم ِ بزرگِ اختصاصی میخوایم ما ! زودتر آمادش کن !

مرد با دست به انتهای سالن طویل حمام اشاره کرد و گفت: اینجا ازین سوسول بازیا نداریم ، یه حموم عمومی داریم که ریدیفه ! همتون بچپید توش ! کارتون تموم شد منو صدا کنین بیام یه مشت و مالی مشتی بتون بدم !

لرد که به اندازه کافی خفت کشیده بود از رفتن به حمام ، تصمیم گرفت به جای بحث با مرد ، به حمام کردن بپردازد و سریعتر به خانه ریدل باز گردند .
لحظاتی بعد همگی با دو تکه لونگ قرمز که به خود پیچیده بودند به زیر دوش ها رفتند ، آنقدر با هیجان به دوش ها نگاه میکردند که همه ی ماگل ها با دست به آنها اشاره میکردند .
پسر بچه ی خردسالی که با مرد میانسالی به آنجا آمده بود ، به لرد اشاره کرد و با صدای بلند گفت : باب بزرگ اونجا رو ببین ! اون آقاهه رو ، شبیهه ماره ، چقدرم سفیده بدنش !

لحظاتی گذشته بود و همه ی مرگخواران با لذت مشغول لیف زدن خودشان بودند ، اینیگو و مونتگومری هم با تمام قدرت خود پشتِ لرد سیاه را کیسه میکشیدند . در همین حین بود که مرد تنومند که دلاک گرمابه بود وارد شد و به لرد اشاره کرد : پاشو بیا اینجا داش ، بذار یه حالی بت بدم ! و به سمت لرد رفت و او را کشان کشان به سمت یکی از سکوهای سنگی برد و گفت : الان یه مشت و مال میدم که کیف کنی ... دست های سنگینش را بالا برد و ... شپلق !
اتاق شخصی لرد سیاه - خانه ریدل هالرد روی تخت افتاده بود و از شدت درد مینالید : پس چی شد این کیسه ی آب گرم کوفتی ؟!
اینیگو با ترس و لرز جلو آمد و گفت : الان آماده میشه ارباب !

لرد که کورکورانه دنبال چوبدستی اش میگشت ، گفت : اون پسره پاتر کجاست ؟ بیارید که من میخوام با یه طلسم وحشتناک ریز ریزش کنم !
- جیــــــغ !
جیمز با یک کیسه ی بزرگ آب صورتی رنگ وارد اتاق شد و بدون توجه به اینیگو به سمتِ لرد رفت و کیسه را روی کمرش قرار داد !
- واااای سوختمممم !