جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  128 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  135 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  254 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  168 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  214 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آبان 1388 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- همین طوری وقت کشی کن تا مهمون ها برسن.محفلی ها رو میفرستیم اون پشت ستون.میزهای اونجا از این ور معلوم نیست.بقیه هم میان همینجا.خوبه دیگه؟!
نارسيسا با سر حرف بلا را تاييد كرد .

ده دقيقه بعد ...
سارا كه از تاخير مرگخوار ها كلافه شده بود ، گفت : چرا اينقدر لفتش ميديد ؟ بي عرضه ها !
بلا كه از خشم در حال منفجر شدن بود ،‌ ميخواست به سمت سارا حمله كند ولي نارسيسا جلوي اورا گرفت .
- سيسي ، بزار برم حال اين بچه پر رو ، رو بگيرم .
- يه كم تحمل كن الان مهمون ها ميان ديگه ... اين هم ميره پي كارش !

سارا :
بلا :

جيغ !‌
در اين لحظه صداي جيغ جيمز تمام فضا را پر كرد ...
- بچه مرض داري جيغ ميزني ؟
جيمز در حالي كه به در اشاره ميكرد ، گفت : ولدك ... ولدك داره مياد !

بلا و نارسيسا :

ده دقيقه بعد ...

لرد در حالي كه سعي ميكرد جيمز را از رداي گران قيمتش جدا كند ، با عصبانيت گفت : اين دو نفر سفيد اينجا چي كار ميكنن ؟ مگه قرار نبود يه تولد ساده براي يكي از مرگخوارهاي من بگيريد ؟

نارسيسا : چيزه ... ارباب ... چيزه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان 1388 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا همان طور که زیر چشمی به جیمز و سارا نگاه میکرد زیر لب میخندید و با نارسیسا صحبت میکرد.
بلا:به نظرت بعد از چند بار تلاش دیگه سوال میکنن؟
نارسیسا گیلاس سه مثلثی شکلی را برق انداخت و گفت:اینا مثلا میخوان جلوی ما کم نیارن.ولی دیگه کم کم باید سوال کنن!

پیش بینی نارسیسا درست از اب در امد.سارا موهایی را که مدت ها صرف درست کردنش کرده بود و اکنون بعد از تلاش های نافرجام بسیار بهم ریخته بود از جلوی صورتش کنار زد و گفت:اهم اهم...چیزه ببینم ما یه مشکلی داریم!
بلا حالت متعجبی به خودش گرفت و گفت:مشکل؟چه مشکلی؟

جیمز به بادکنک های سیاه و خون الود اشاره ای کرد و گفت:اینا کنده نمیشن!
نارسیسا:بادکنک ها؟
سارا با عصبانیت گفت:نه بابا تمام این تزئینات عجیب غریب!شونصد ساعته داریم زور میزنیم یکیشون رو بکنیم.نمیشه که نمیشه!

نارسیسا پوزخندی زد و بطری های پشت پیشخوان را مرتب کرد و گفت:میدونستم نباید از شما انتظار داشت از عهده همچین کار ساده ای بر بیاین.بذارین بمونه خودمون درستش میکنیم.
سارا که حسابی احساس موچ شدگی پیدا کرده بود به پیشخوان نزدیک شد و با فریاد گفت:نه معلومه که شما میخواستین ما رو ضایع کنین و با چسب اینا رو به در و دیوار چسبوندین!اینا توطئه است!

جیمز:سارا بیا کنار گمونم زیاد کار کردی خسته شدی!
بلا حرف جیمز رو تایید میکنه و میگه:دقیقا!برو اونجا بشین یه لیوان معجون خون آلود اصل بخور حالت میاد سر جاش.
سارا با نگاهی به بطری انداخت و گفت:نه من خیلی وقته از این چیزا نمیخورم.ترک کردم.من به مایکل قول دادم دیگه از اینا نخورم.تازه اگه لینکلن بفهمه...

نارسیسا،جیمز،بلا:
سارا: هه!!چیزه!خوبین بچه ها؟چیه چرا اینطوری نگاه میکنین؟چیزه خط رو خط شد.دیالوگ ها مال یه سارای دیگه بود خب!
نارسیسا پوزخند دیگری زد و گفت:به هر حال به این چیزا کار ندارم.این تزئینات مخصوص هستن.جوری نیستن که هرکسی از راه برسه بتونه عوضش کنه.شما بشینین ما درستشون میکنیم.

بعد از اینکه جیمز و سارا روی یکی از میزها نشستند و سعی کردند از طلسم های اواداکداورا که در فضا پراکنده بود جان سالم به در ببرند بلا به نارسیسا نزدیک شد و گفت:همین طوری وقت کشی کن تا مهمون ها برسن.محفلی ها رو میفرستیم اون پشت ستون.میزهای اونجا از این ور معلوم نیست.بقیه هم میان همینجا.خوبه دیگه؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مهر 1388 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا ظهر

سارا اوانز به همراه جيمز پشت در كافه ظاهر شدند و كافه ي سياه را ورانداز كردند. (جيمز يك باند پخش موزيك بزرگ را مثل يك كوله پشتي به پشتش بسته بود!)

- به نظرت يه كم اينجا عجيب غريب نشده سارا؟

وقتي وارد كافه شدند، تازه متوجه عمق فاجعه شدند! تمام ديوارهاي كافه با لوازمي عجيب پوشيده شده بود. پوسترهايي كه با عكس هوراكسس ها پر شده بودند و گهگاه، عبارت مرگ بر ماگل و مرگ بر خون لجني بين آنها ظاهر مي شد!

از ميان سقف عروسك هايي با لباس مرگخواران آويزان بودند كه ماسك به صورت داشتند و يك عروسك با ظاهر ولدمورت در ميان آنها بود كه به سرعت طلسم هاي ممنوعه را به طرف ساير عروسك ها مي فرستاد. نور قرمز، تنها نور غالب در تمام كافه بود و در فواصل زماني دود سياه از ناكجا وارد فضا مي شد و همزمان صداي ناله اي همانند ناله شخصي كه زير فشار كريشيو است، شنيده مي شد.

همينطور كه سارا و جيمز با دهان باز به دور و برشان نگاه مي كردند، بلا با لبخندي كاملاً ساختگي به آنها نزديك شد.

- ما فكر كرديم كه بايد تزئينات اين جشنو به عهده بگيريم. چون ما صاحب اينجاييم، چون ما سياهيم، و چون ما گولاخيم!

جيمز در حالي كه با مشت به كف دستش مي كوبيد گفت: «ولي اينجا توي رزرو ماست!»

سارا هم در حالي كه از طلسم آواداكداوراي عروسك ولدمورت جا خالي مي داد، گفت: «و اينكه من و جيمز توي ستاد تزئينات محفليم و اومديم اينجا رو تا دو ساعت ديگه آماده كنيم! اوكي؟»

بلا: مي تونين دست به كار بشين!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لارتن کرپسلی در 1388/7/8 21:47:41
نارنجی رو بخاطر بسپار!

طنز نویسی به موجی از دیوانگی احتیاج داره...

چه کسی بود صدا زد : لارتن!؟
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 5 مهر 1388 00:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

کافه تفریحات سیاه غرق در سکوت و آرامش بود.نارسیسا نگاهی به کافه خالی انداخت.آه عمیقی کشید و سرگرم مرتب کردن میز و صندلی ها شد.
-بلا، چقدر اینجا سوت و کور شده.نه به تابستون که وقت سر خاروندنم نداشتیم و نه به الان که پرنده پر نمیزنه.

درست در همین لحظه پرنده صورتی رنگی پر پر زنان از پنجره وارد شد و جلوی پای نارسیسا روی زمین افتاد...و به دنبال آن در کافه باز شد و سر کوچک پسر بچه ای خجالت زده از لای در دیده شد.
-ببخشید.از دستم در رفت.

جیمز سیرویوس پاتر دوان دوان بطرف نارسیسا رفت و یویوی صورتی رنگ را از دستش گرفت.بلاتریکس با دیدن جیمز با عصبانیت بطرف او رفت.یقه ردایش را گرفت و چوب دستیش را روی صورتش گذاشت.
-به چه جراتی اومدی اینجا جوجه محفلی؟

جیمر درحالیکه به سختی نفس میکشید دستش را از جیب ردایش درآورد و تکه کاغذ کهنه ای را به بلا نشان داد.نارسیسا کاغذ را گرفت و باز کرد.
-چی؟شما کافه رو رزرو کردین؟اونم برای فردا؟کی این قرار دادو امضا کرده؟

امضای بارتی زیر کاغذ میدرخشید.بلا یقه جیمز را رها کرد و جیمز روی زمین پخش شد.نارسیسا با عصبانیت از جیمز پرسید:
-چرا اینجا؟مگه خودتون کافه ندارین؟

جیمز از روی زمین بلند شد و ردایش را مرتب کرد.
-کافه مون در دست تعمیره.فردا هم تولد تدیه.ما با شما قرارداد بستیم.نصف پولم بارتی گرفت.شما که نمیخوایین زیرش بزنین؟ما فردا یه جشن تولد گرگینه ای میخواییم.

نارسیسا با عصبانیت سری تکان داد.
-نه.طبق این قرار داد میتونین فردا بیایین اینجا.ازتون همونطوری که میخوایین پذیرایی میشه.یه جشن تولد گرگینه ای!

جیمز لبخندی زد و از کافه خارج شد.بلا روی نزدیکترین صندلی نشست.
-ولی فردا تولد آنتونینه.ما میخواستیم اینجا براش جشن بگیریم.

نارسیسا درحالیکه تردید در صدایش موج میزد جواب داد:
-خب...چاره ای نداریم.لازم نیست آنتونین چیزی بفهمه.بهش میگیم این جشن برای تولد اون گرفته شده.مطمئنم میتونیم یه جوری با این قضیه کنار بیاییم!کمکم کن اینجا رو تزئین کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 مرداد 1388 15:17
نمایش جزئیات
آفلاین
در ميان ملاقه داران:

كينگزلی سرش رو تكون خفيفی داد و از اونجايی كه هوش بسيار بالايی داشته و هوش بالاش زبان زد همه بوده، گفت:
-همه چيز تموم شدست، معامله ای چيزی نميكنيم، نشون ميديم برای معامله رفتيم اما بعد ميزنيم ميكشيمشون!

گيلدوری در حالی كه داشته يه امضا برای روفوس ميكرده، شلوار گشادش رو بالا ميكشه و ميگه:
-خوشبختانه شخصی با مهارتهای جادويی من در كنارتون هست، وگرنه معلوم نبود چه بلايی سرتون ميومد...

مدتی بعد:

-يادم باشه يكی از اين گلهای بنفشه برای آبدارخونه تهيه كنم.

كينگزلی با اشتياق به گلهای بنفشه ای چشم دوخته بود كه در مركز باغ خانه ريدلها خودنمايی ميكردند. چوبدستيش را بالا گرفته بود تا در پيدا شدن فرصت دستور حمله دهد...

ولدمورت ردای آبی رنگ، بلند و خوش دوختش را پوشيد و چوبدستيش را بالا گرفت. مورگانا، كه با معجون مركب پيچيده به شكل ماركوس فلينت درآمده بود را گرفت تا به سمت آبدارچيان برود. ماركوس واقعی، در جلوی چشمان لرد، در حالی كه با طناب بسته شده بود، دنبال راهی برای آزادی ميگشت.

كينگزلی بلافاصله با ديدن ولدی، ملاقه اش را بالا گرفت تا بر سر او بكوبد، اما ولدی كه احساس خطر كرده بود از صحنه گريخت:

پاق!

-غيب شد!

كينگزلی چوبدستيش را به سمت مرگخواران گرفت كه در پیِ حركت او آبدارچيان نيز اين كار را ادامه دادند...

-پتريفيكوس توتالوس!

كينگزلی به مرگخوارانی نگاه كرد كه بدنشان قفل شده بود، به سمت ماركوس رفت تا طناب را از بدنش باز كند...

و اين گونه كينگزلی از انجام اين هدف ملاقه ايش، يعنی همان نابود كردن ولدی باز ماند...

اين سوژه با هماهنگی كينگزلی شكلبوت خاتمه ميابد...

پايان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 14:19
نمایش جزئیات
آفلاین
از درون گوشي صداي بلا به گوش ميرسيد ...
بلا:فردا میاین طرف کوه های هاگژمید اونجا می تونید مارکوس رو ببینید.اما فقط آبدار چیا می تونند بیان و گرنه مارکوس رو جلو چشماتون تیکه تیکه می کنیم.
بیب بیب بیب
روونا با حالتی نا امیدانه و پریشان به همگی نگاه کرد.سرش را تکانی داد و گفت:مارکوس زندست.
ملت:هورا هورا
روونا:اما اسمشونبر اونو گروگان گرفته.فردا باید بریم هاگزمید با هاشون معامله کنیم.
استن در حالی در چشمانش برق خاصی بود گفت:چه معامله ای؟یغنی چی میخوان از ما؟ نکنه می خوان بهشون وزیر مگی رو بدیم؟
کینگزلی نا گهان رگ غیرتش باد میکنه و با فریاد می گه:
زبونتو گاز بگیر.جانمان فدایه وزیر مارکوس اگه بمیره هم در راه هدف والا کشته شده.ما به هیچ وجه وزیر رو تحویل اونا نمیدیم.
اخانه ریدل
آی آی ...ببین باسمر چه کرده این جوجه آبدارچی.بلا بلا دستمال بده؟
بلا:بفرمایید مای لرد. ارباب می تونم 1 سوال ازتو ن بپرسم؟
لرد تو دستمال فین میکنه بعد دستی بر روی سرش که می کشه و بعد می گوید:بگو!
بلا:آخه چرا می خواین این سالوس رو() رو به آبدارچیا پس بدین؟
لرد به این صورت درمیاد و میگه:1 نقشه ای واسه این بچه دارم که نگو و نپرس.
بلا که تازه می فهمه لرد هوز هم بی رحمه با خوشحالی میگه:
قربون اون صورت داغونت برم.
لرد
حالا این نقشه چیه ارباب؟
لرد بادی به غبغب میندازه و میگه:مورگانا رو با 1 طلسم شبیه این پسره کردم .به جا اون مورگانا رو بهشون میدیم.و بعد اون میتونه مگی رو بکشه.ما هم این جوجه رو می بریم تو سیاه چال.
بلا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
كينگزلي جون هركي ندونه ، تو ميدوني كه من خراب اربابم . پس من هم از بدي اش نمينويسم .
از پست ماركوس فلينت ادامه ميدم ...
--------------------------------------------------------------------------------
ييهو همه ي آبدارچي ها از زير صندلي ها بلند ميشن و روبه روي مرگخوارها وا مي ايستند . تو يكي از دست هاشون ملاقه و توي دست ديگه شون چوبدستي بود . در يك لحظه ماركوس پريد روي كله ي لرد و دندون نيش اش رو وسط كله ي فرو كرد .
- آي كمك ... مورگانا يه كاري كن ديه !
مورگانا چوبدستي خود را به سمت لرد گرفت و زمزمه كرد : كروشيو !
لرد :
- ببخشيد ارباب ، دوباره ميزنم .
ماركوس همچنان دندون خودش رو توي كله لرد كرده بود و در همون لحظه خون از كله ي لرد بيرون پاشيد ...
مرگخواران :
آبدارچي ها :
در همون لحظه مورفين با يك دست خودش را گرفته بود كه از زور خماري نيفتد و از طرفي ديگر با اسكريم جيور ميجنگيد . دندان ماركوس همچنان در وسط كله ي لرد جاي داشت .
كينگزلي و استن و برودريك هم در حال جنگ با بلاتريكس بودند و روونا به همراه گيلدوري در حال غارت كافه بود .
روونا : اه ... اينجا كه هيچي نداره ... بستني با طعم سگ ، شير خوك و ... نه اينا رو من يه بار امتحان كردم ... خوب نيستند .
در همين لحظه رودلف و لوسيوس و ايوان و پرسي از راه رسيدند .
آبدارچي ها با ديدن آنها فرار را بر قرار ترجيح دادند .
- زود باشيد فرار كنيد ... نيروي كمكي شون رسيده ... روفوس اين عملي رو ول كن ... ماركوس دندونت رو در بيار ... روونا كارد بخوره توي اون شكمت كه همش به فكر غذايي !‌ گيلدوري تو ديگه چرا ؟ استن ...
بالافاصله همه رفتن بيرون ولي ...
متاسفانه دندون ماركوس توي كله لرد گير كرده بود .
- من بايد برم ماركوس رو بيارم .
كينگزلي اين حرف را به زبان آورد .
روفوس : ولي ...
- ولي نداره روفوس جون . من بايد برم .
- تو هيچ جايي نميري !
سرانجام آبدارچي ها كينگزلي رو از نجات دادن ماركوس منصرف كردند .

1 روز بعد ...
همه ي آبدارچي ها براي ماركوس لباس سياه پوشيده بودند .
در همين لحظه زنگ تلفن ماگولي روونا توجه همه را جلب كرد .
زنگ موبايل ماگولي روونا : بيا بندر ... لب كارون ... چه گل بارون ...
روونا : ببخشيد يادم رفت آهنگش رو عوض كنم .
سپس موبايل را جواب داد : بله ؟
از درون گوشي صداي بلا به گوش ميرسيد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/5/11 13:35:47
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 11:29
نمایش جزئیات
آفلاین
آبدارچيان، در حالی كه هر كدام يك قابلمه بر سرشان گذاشته بودند و از نيروی ملاقه مدد و كمك می جوييدند به سمت مورگانا، بلاتريكس و ولدك حمله ميبرند. مورگانا حسابی عصبی ميشه و نگاهش رو به ملت آبدارچی ميدوزه و ميگه:
-اگه جوانمردين، برين غروب برگردين حمله كنين!

آبدارچيان كه اعتقاد داشتند جوانمرترين جادوگران هستند به سمت در خروجی كافه تفريحات سياه حركت ميكنن تا غروب برگردن.

-آبدارچيان، من ملاقه عظيم هستم، امپراتورتان، همان كس كه از دستورات الهی اش پيروی می كنيد. اين خون آشام تلاش بر گول زدن شما دارد. برگرديد و با پيروی و تكيه بر نيروی قابلمه ايتان بر دشمن بتازيد و آنان را نابود سازيد.

صدای وحی، همچنان در گوش آبدارچيان ميپيچه. همه با حالت گولاخی برمی گردن و چوبدستيشون رو به سمت مرگخواران و ولدی ميگيرند:
-پتريفيكوس توتالوس!

مورفين، مورگانا، بلاتريكس و ولدی بر زمين افتاده بودند. طلسم قفل بدنی كه توسط آبدارچيان به سويشان فرستاده شده بود موجبات ناتوانی آنها در حركت را فراهم كرده بود. كينزگلی ملاقه برندش رو بيرون ميكشه و بلند ميگه:
-بشتابيد و بر سر ولدی بكوبيد تا من يگانه كچل جادوگران شوم.

آبدارچيان به سمت ولدی هجوم ميبرند اما ناگهان ولدی بلند ميشود و چشمان سرخ رنگش را به آبدارچيان ميدوزد.

-فكر ميكنيد من با يه طلسم ساده از پا در ميام. من وانمود كرده بود كه طلسم شدم.

پاق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 10:37
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی جان به این علت که من مرگخوارم فعلا به ضرر اربابم چیزی نمینویسم فقط سوژه رو جلو میبرم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا صبح ساعت 10


کینگزلی با استرس دستور میداد:
-مارکوس تو میری با روفوس اونور دم در پشت اون میز میشینی که نتونند فرار کنند، استن و گیلدروی هم باید برن اون طرف کنار در خروج اضطراری روونا و برودریک هم با من میان که بریزیم سرشون.


3 ساعت بعد


لرد با ابهتی بسیار زیاد از در کافه به داخل میاد، در حالی که مورگانا و بلاتریکس اون رو اسکورت میکنن.به سمت بهترین میز میره و سفارش نوشیدنی میده، کافی چی(مورفین) میگه:
-متاشفانه نوشیدنی کره ای نژاریم ارباب، به بژرژی خوژتون ببخشید.

لرد هم فریاد میزنه:
-نداری؟ کروشیو.

مورفین:
-

مورگانا با خشونت به سمت یکی از آبدارچیان که در سایه بود فریاد میزنه:
-هوی،واسه چی نگاه میکنی؟ارباب خفنز ما رو ندیدی تا حالا؟آواداکداورا!

اما آبدارچی با ضد طلسمی از آسیب دیدن خودش جلوگیری میکنه و به دستور کیگنزلی که با یه وسیله ماگلی به اسم بیسیم باهاش صحبت میکرده از کافه فرار میکنه، بله گیلدروی لاکهارت مجبور به فرار شد.
کینگزلی که موقعیت رو خطری دید فریاد زد:
- ابدارچیان گمنام مرلین الزمان، حمله!!!

آبدارچیان:
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 مرداد 1388 09:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد:(لازم به ذكر مجوز دادن سوژه جديد از ولدی گرفته شده. اين سوژه برای ملت آبدارچی زده ميشه، ولی هر كی بخواد ميتونه اينجا بپسته و لذت ببره. )

كينگزلی، مثل دزدان دريايی يك پارچه را بر سر بی موی خودش بسته بود. ملت آبدارچی، در حالی كه قابلمه بر سر گذاشته بودند و از قابلمه بزرگ درخواست موفقيت در اين ماموريت ملاقه ای را داشتند، پشت سر كينگزلی ايستاده بودند. كينگزلی، در حالی كه ردای سوراخ سوراخ و رنگ و رو رفته ای كه در منزلت و شان مقام بلند مرتبه ی يك آبدارچی بود پوشيده بود، آينه ی پر از لكه ای را از جيب ردايش در آورد و خطاب به آينه گفت:
-بهترين جادوگرِ كچل كيه؟

در عين ناباوری، دو تا چشم، يك دماغ و يك دهن، بر روی آينه ظاهر شدند. آينه لبخندی زد و گفت:
-تام ريدل ملقب به لرد ولدمورت بهترين جادوگر كچل است.

كينگزلی با عصبانيت آينه رو تو جيب رداش چپوند و به ملت آبدارچی نگاه كرد كه با شنيدن نام ولدمورت از ترس ميلرزيدند و تازه دوهزاريش افتاد كه خودش هم بايد از ترس بلرزه...

وقتی همه به اندازه كافی لرزيدند، كينگزلی چشمهاش رو تنگ كرد و تمام آبدارچيان رو از نظر گذروند.سرفه ی آرومی كرد تا صداش صاف بشه. دستی به پارچه ی روی سرش كشيد. اخم كرد و دوباره صداش رو صاف كرد. همه رو جون به لب كرد و بالاخره دهنش رو باز كرد...

-آبدارچيان عزيز، اسمشونبر فردا در كافه تفريحات سياهه. اين اطلاعات رو از منبعی به دست آوردم كه بهش اعتماد كافی دارم. ما فردا بايد بريم اونو بكشيم تا اين آينه بوقی همش نگه اسمشونبر بهترين جادوگر كچله.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!