جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  201 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا کمی عقب رفت تا از دور شاهد شاهکارش باشه. البته چیزی که بلا درست کرده بود بیشتر از اینکه شباهتی به شاهکار داشته باشه شبیه گل بازی های بچه های مهدکودک بود.

- ارباب چقدر بهتون میاد!

لرد در حالی که خشم لب ریز شده اش رو قورت میداد دست هاش رو بالا آورد تا نگاه دقیق تری بهشون بندازه.
- بله مطمئنیم خیلی خیلی زیبا ... زیبا شدیم!

شپــــــــــلق!

جمله ی لرد که تموم شد، کشیده ی آب نکشیده ای زیر گوشش نشست و جماعت حاضر رو در سکوتی مرگبار فرو برد! همه سرشون رو میچرخوندن تا گناهکار اعظم رو پیدا کنن.

- ما رو مسخره میکنی کچل؟

صدا از سمت دست های لرد میومد.

- فکر کردی خودت خیلی خوشگلی با اون دماغ نداشته و کله ی نور افکنت؟ ما نبودیم چجوری میخواستی به این همه موفقیت برسی؟ بذاریم بریم؟

نگاه همه بین چهره ی لرد و دست هاش در رفت و آمد بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 14:47
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دست های لرد را به جای اصلی اش یعنی انتهای مچ ها نزدیک کرد.

ولی فریاد لینی به هوا بلند شد.
- اونجا نه... اونجا اشتباهه. پشتشون. ببین. بال های من کجا هستن. اینجوری باید وصل کنی. البته اون موقع هم چون دست ندارن شبیه یک کرم بالدار...

نگاه ها به لینی، اصلا دوستانه نبود.

لینی ادامه نداد... و بلاتریکس دست های پرنده لرد را روی مچ هایش تنظیم کرد.
- یه نخ و سوزن بدین من اینا رو بدوزم. بعدش ارباب می تونن به راحتی پرواز کنن.

لرد دوست داشت پرواز کند. همیشه از این که لینی می توانست و او نمی توانست، ناراضی بود. پرواز با ابر، به اندازه کافی مستقل و با ابهت نبود.

بلاتریکس متوجه شد که کسی به دستور نخ و سوزنی اش توجه نمی کند. برای همین خودش دست بکار شد. یک تار مو از سر خودش کند و لینی را از نیشش گرفت.
- خب... اینم از سوزن.

و شروع به دوخت و دوز کرد.

ملانی در گوشه ای داشت غر می زد که بخیه زدن کار اوست و بلاتریکس در کارش دخالت کرده.

بلاتریکس اصلا در دوخت دندان موشی مهارت نداشت. دو بار نخش پاره شد و یک بار نیش لینی شکست که خوشبختانه قطعات یدکی لینی به راحتی پیدا می شد و نیش، جایگزین شد.

بالاخره کار بلاتریکس تمام شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرواز؟

شاخک‌های لینی با شنیدن کلمه "پرواز" تیز می‌شه و به دو دستی خیره می‌شه که از بدن لرد جدا بودن و گوشه‌ای برای خودشون پرواز می‌کردن، اما بدون بال!

بلاتریکس با دیدن لرد که به شکل لرد در اومده بود اما با دست‌هایی پروازکننده، نفس تو سینه حبس می‌کنه و برای گرفتن دست‌ها شروع به بپر بپر کردن می‌کنه که برای کسی مثل بلاتریکس، کمی در دید بقیه حرکت عجیبی می‌نمود.

لینی بی‌توجه به بلاتریکسِ پرًان بی‌معطلی جلو می‌ره و فرصت رو می‌قاپه:
- ارباب حالا که دستاتون قابلیت پرواز پیدا کردن می‌تونیم با چسب از پشت به بدنتون بچسبونیمشون و بعدم بال بزنن و شما مثل من تجربه شیرین پرواز با بال‌بال‌زدن رو داشته باشین. تفاهماتمونم بیشتر می‌شه.

لرد می‌خواد عصبانی بشه، اما یادش میاد که نباید بشه. بنابراین با چهره‌ای که مشخص بود به زور داره از عصبانیت جلوگیری می‌کنه به سمت لینی برمی‌گرده.
- پیکس عزیزم، ما چرا باید بخوایم شبیه توی حشره بشیم؟
- ارباب درست می‌گن. تازه هیکل ارباب کجا، وزن دستاشون کجا. چطور این هیکلو بلند کنه؟

لرد به سرعت به سمت منبع دیالوگ برمی‌گرده، اما مرگخوار خاطی سریع‌تر خودشو تو جمعیت گم و گور می‌کنه.
- هیکل ما خیلی هم متناسبه. چه کسی ما رو به سخره ... گرفت؟

بلاتریکس که بالاخره موفق شده بود دست‌ها رو بگیره، با آسودگی جلو میاد.
- بله آروم باشین سرورم. می‌بینین با خودم چی آوردم؟ دستاتون! الان به بدنتون وصل می‌کنم تا دیگه هوس پرواز به سرشون نزنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 14:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس با شنیدن این حرف پلاکس، عصبی شد.
- تــ... تــو... تــــو به حریم خصوصی من تجاوز کردی؟ تو به چه جرأت... به چه جرأت چنین کاری کردی؟
- عه... ببین بلا... بهتره این موضوع رو با صحبت حل کنیم... من همین الان با ارباب میرم و هیچی به هیچ کس نمیگم... تو هم... تو هم کار به کار من نداشته باش... خوبه دیگه؟ معامله برد برده!


بلاتریکس به سمت او چند قدم برداشت و به او نزدیک شد.
او طبق محاسباتش فهمیده بود که باید اول لرد را نجات دهد و سپس پلاکس را تنبیه کند.
- ارباب پیش من می مونه، بعدم انقدر بهت کروشیو می زنم تا دلم خنک شه. ملتفتی؟
- اما بلا این چه سودی برا من داره؟ معامله باید برا هر دو طرف سود داشته باشه!
- که اینطور!
- حالا لازم نیست اونطوری نگاه کنی... ارباب رو میدم بهت... فقط از اون قسمت کروشیو فاکتور بگیر. باشه؟


قبل از اینکه بلاتریکس پاسخ پلاکس را بدهد، صدایی از طرف چوب بلند شد.

- بس است دیگر! انقدر ما را در هوا نگه ندارید! ما اینگونه نمی توانیم عصبی نشیم!
- ارباب اصلا عصبی...


پیش از اینکه جمله بلاتریکس تمام شود، جرقه ای از سوی چوب بلند شد و لرد دوباره تغییر شکل داد.

- وای ارباب تغییر شکل داد!
- ارباب رو شکر!
- ارباب خیلی خوبه تغییر شکل دادینا... اما یه سوال، چرا دست ندارین؟ و چرا دو تا دست داره پرواز می کنه اونجا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/19 14:07:12
ویرایش شده توسط نارلک در 1400/8/19 14:32:12

لــونــه‌ی خــودمــه، مال خودمه! هرکی با نگاهِ چپ نگاش کنه، به چشاش نوک می‌زنم!

" Only Raven "
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ثانیه‌ای بیشتر طول نکشید تا لرد نارگیلی در دستان هکتور به تکه چوبی باریک و قلمی تبدیل شود. مرگخواران با وحشت به تکه چوب در دست هکتور خیره شدند. نگاهشان مدام بین چوب و بلاتریکس که صورتش لحظه به لحظه سرخ‌تر و پف موهایش بیشتر میشد، در حرکت بود.

پیش از اینکه بتوانند کاری بکنند، صدای لرد سیاه از مکان نامعلومی در بدنه‌ی چوب به گوش رسید.
- ما در این شکل و شمایل به شدت احساس ناراحتی می‌کنیم. همه جایمان خشک و شکننده‌ست و توانایی حرکت نداریم. می‌خواهیم دوباره نرم شویم!
- ارباب خب نرم شین.

چشمان سرخ لرد سیاه روی چوب معلوم نبود، اما مرگخواری که راهکاری چنین کاربردی و مفید ارائه داده بود، خودش آن را تصور کرده و به سرعت ذوب شد.

- شرمنده بلاتریکس ولی فکر کنم اگه ارباب یه بار دیگه عصبانی بشن بتونن از حالت چوبی دربیان. تضمین نمی‌کنم که بعدش به چیز بهتری تبدیل شن ولی خب تنها راه همینه.

پیش از آنکه بلاتریکس فرصت مخالفت یا موافقت پیدا کند، پلاکس با ذوق لرد را از دستان هکتور قاپید.
- اگه قراره ارباب عصبانی بشن پس قبل از تغییر شکلشون یه لحظه بدینش به من! ترکیب این چوب صاف با موهای بلاتریکس که از کف اتاقش جمع کردم قلموی باکیفیتی میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا با دیدن چهره ی سیاه سوخته و قل قلی لرد داشت از حرص می ترکید.

- بلا آروم باش وگرنه ممکنه با عصبانیتت باعث بشی ارباب هم عصبانی بشن. که میدونی نباید بشن.

البته بلا ترجیح میداد مرگخوار مذکور رو ریز ریز کنه و مطمئن بود لرد هم اینجوری خوشحال تره ولی خب خیلی فرصتی برای این کار پیدا نکرد با توجه به هکتوری که دونسته یا ندونسته، لرد نارگیلی رو با خودش میبرد تا معجون جدید، قدرتمند و البته جالبی رو بپزه!

- آهای دگورث گرنجر این ماییم! داری ما رو کجا می بری؟
- ارباب عصبانی نباشید میدونید که نباید عصبانی بشید براتون خوب نیست!
- میشیم! اصلا ما دوست داریم عصبانی بشیم. میخوایم بدونیم اگه عصبانی بشیم مگه چیزی بدتر از اینکه به شکل نارگیل در اومدیم هم ممکنه پیش بیاد؟

لرد نمیدونست همیشه چیز های بدتری هم وجود دارن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 00:20
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از این که فکر و ذکر بلاتریکس تماما درگیر لرد بشه، ناگهان متوجه برق چشمان مرگخوارا می‌شه. از اونجایی که سال‌ها در کنار مرگخوارا زندگی کرده بود، بلاتریکس نبود اگه نمی‌فهمید منظور از این برق چیه. بنابراین با نگاه خوفناکی تهدیدکنان چوبدستیشو از روی تک‌تک مرگخوارا رد می‌کنه و بعدش دوان دوان پیش لرد می‌ره.

به محض دور شدن بلاتریکس، برق چشمای مرگخوارا با شدت بیشتری شروع به درخشیدن می‌کنه. این فرصتی نبود که مرگخوارا به راحتی از دستش بدن! مروپ بعنوان اولین نفر سریعا دستور پخت غذایی سرشار از سبزیجات و میوه‌جات رو بیرون میاره.
- شفتالوی مامان حالا می‌تونه غذاهای خوشمزه‌ی مامانو بخوره بدون این که بتونه عصبانی بشه و مخالفت کنه.

مروپ ضمن گفتن این حرف مشغول جستجوی جیب‌های رداش می‌شه. ذهن باقی مرگخواران هم به همین شکل مشغول بود. با خودشون فکر می‌کردن با این وضعیت لرد چه کارهایی که نمی‌تونستن بکنن...

در همین حین که مرگخوارا عمیقا تو افکارشون غرق بودن، ناگهان با فریاد لرد از ذهنشون به بیرون پرتاب شده و به دنیای حقیقی می‌پیوندن.

- مادر جان ما چند بار باید به شما بگیم که از این غذاها بدمون میاد؟
- نگاه گوجه‌فرنگیِ مامان چه سرخ شده. چند بار بگم نکن با خودت همچین پسرم، دکتر گفته نباید عصبانی بشی. پس غذاهای سالم مامانو بخور و عصبی نشو.
- ما نمی‌خوریم و اتفاقا عصبانی هم می‌شویم. ولی نه مثل گوجه‌فرنگی، مثل فلفل تند.

به محض خارج شدن این حرف از دهان لرد، لرد تغییر شکل داده و تبدیل به یک نارگیل می‌شه! به نظر ملانی راست می‌گفت و عصبانی شدن لرد به اشکال مختلف روش اثر می‌ذاشتن!

- نارگیلِ مامان! گفتم که نباید عصبانی بشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: چهارشنبه 19 آبان 1400 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


- ارباب بلندش کنین. شما می تونین. شما قادرین.

لرد سیاه زیر وزنه دراز کشیده بود.
وزنه ای خیلی کیلویی بالای سرش بود و مرگخوارانی جوگیر که سه هیپوگریف و هشت مانتیکور و یک اژدهای سه شاخ که لرد سیاه نمی دانست از کجا آورده اند را روی وزنه چیده بودند.
حیوانات به شدت تهدید شده بودند که تکان نخورند که لرد سیاه بتواند بلندشان کند.

رامودا بی وقفه به تشویق ادامه می داد و لرد سیاه با دست های لاغر و نیروی کمش در تلاش برای بلند کردن وزنه بود.

تا این که...

- ارباب؟
- ار... باب؟
- بلندش نمی کنین؟
- الان پنج دقیقه اس ثابت موندین. البته ثابتتون هم قشنگه ولی...
- داریم نگران می شیم!


دو ساعت بعد

ملانی با چهره ای غمگین از اتاق لرد سیاه خارج شد.
- سکته... سکته خفیف کردن...

- قلبی؟

ملانی در حالی که شروع به نوشتن نسخه کرده بود، توضیح داد:
- سکته کل اعضا و جوارحی! کلا از سر تا پاشون سکته کرده. شدیدا باید مواظبشون باشین. به خودشون هم گفتم که نباید عصبانی بشن. سکته جادویی می تونه عواقب بدی داشته باشه و عصبانیت براش مثل سم می مونه. با هر عصبانیت ممکنه اتفاق غیر قابل پیش بینی ای رخ بده. متوجهین؟

نسخه را پاره کرد و به دست بلاتریکس داد.

بلاتریکس نسخه را خواند.
- عصبانی نشوند؟ یه ساعته داری همینو می نویسی؟

چشمان مرگخواران برق می زد...

لرد حق نداشت عصبانی بشود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1393 04:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۳
آنتونین دالاهوف LORD MIND، بزرگ خاندان دالاهوف، کلوپ ورزش هایی جادویی را در لندن بنیان نهاد...
تصویر تغییر اندازه داده شده



یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
شناسه "لایرا مون" در جادوگران بسته شد و داستانش در اینجا تمام شد...
تصویر تغییر اندازه داده شده


یکشنبه 4 خرداد 1393
نواده آنتونین دالاهوف LORD MIND وارد کلوپ ورزش های جادویی لندن شد...
تصویر تغییر اندازه داده شده


کلوپ، فوق العاده قدیمی، خاک گرفته و مخروبه شده بود. بیشتر، شبیه خانه های جن زده بود. آنتونین که حالا خودش شبیه شیاطین شده بود و از چیزی نمیترسید بیخیال وارد کلوپ شد. شب بود. چندین شب بود که ماه نبود!

اینجا تنها ارثیه ای بود که برای آنتونین باقی مانده بود. با صدای قیژ قیژ، درهای پشت سر هم کلوپ را باز و بسته میکرد و در آن قدم میزد. انواع و اقسام وسایل ورزشی جادویی مخصوصا وسایل مربوط به ورزش محبوب جادوگرها یعنی کوییدیچ در آن جا دیده میشد.

برای او جالب بود قدم زدن در جایی که زمانی یکی از اقوامش آنجا بود. در همین فکر ها بود که... پایش روی چیزی رفت و آن چیز با صدای بلند داد زد:
_ آآآآآآآآآآآاخ!

دالاهوف آرام پایش را از روی آن چیز برداشت و گفت:
_ ببند کلاه زشت!

کلاه گروه بندی که آرام آرام خودش را روی زمین میکشید تا از زیر پای دالاهوف کنار برود، سرش را مالید و گفت:
_ مگه کوری بشر؟ البته شبیه بشر نیستی! چطور در این تاریکی محض منو اینقدر خوب دیدی؟ آخرین موجود اینجوری دیدم که مربوط میشه به خیلی سال پیش، اسمش "تام ریدل" بود و گروه بندیش اصلا سخت نبود!

آنتونین با بیخیالی جواب داد:
_ من شیطانم! و مطمئنا درک میکنی که یه شیطان از چیزی نمیترسه! اونم داد یه کلاه بوقی! ...چشم های منم دید در شبه! ذاتا سیاهه! شبا اتفاقا بهتر کار میکنه!

کلاه گروهبندی:
_ اینقدر منم منم نکن دو زاری! پیش من حداقل نکن! من جد و آباد هر موجودی رو میتونم با یه نگاه در بیارم! روزایی که میشستی یه گوشه تنهایی گریه زاری میکردی رو یادت نره! همیشه اینقدر بدون وابستگی نبودی! از اولش نبودی! هر چند الانم هنوز چند نفر برات مهمن!!

آنتونین:
_ بستگی داره مهم رو چطور تفسیر کنی کلاه نخ نما!؟ بعضیا هستن از بچگی باهاشون بزرگ میشی مثل برادر کوچیکت یا کسی که یه زمانی بهش علاقه داشتی یا دوست نزدیکت یا مادرت... دوست داری هر وقت تا جایی که میتونی از اینا مراقبت کنی و هر کاری داشته باشن کمکشون کنی ولی وقتی تبدیل به یه شیطان میشی، وقتی وابستگی هات از بین میره! اینا نمیتونن مثل سابق مانع رسیدنت به هدفت بشن! حتی اگه برن برای همیشه! حتی اگه نباشن!...

کلاه:
_ اینقدر غرور برت نداره! تو خودت با میل صد در صدت تبدیل نشدی! تبدیلت کردن! اتفاقا خیلی دست و پا زدی! اونم نه یکی دو سال... از بچگیت تا امسال! پیش من ادا اطفار در نیار! من خودم خدای ذهن خوانیم! فکر کنم سوروس بهت نگفته که شب ها بعد از اینکه همه هاگوارتز به خواب میرفت اون یواشکی میومد پیش من و از من ذهن خوانی و بسته نگه داشتن ذهن رو یاد میگرفت! استاد بزرگش من بودم پسر!

آنتونین که عصبانی شده بود با پا محکم زد زیر کلاه و پرتش کرد یه کناری و گفت:
_ چه تبدیلم کرده باشن چه خودم خواسته باشم که البته صد در صد خودم هم خواستم و درونم چیزی بوده که کشیدتم به این سمت، الان راضیم از نتیجه ش! این چیزی که هستم رو دوس دارم! هر چی باشم صد در صد خیلی بیخطرتر از خیلی آدم های معمولی هستم برای بقیه!

کلاه با دلخوری جواب داد:
_ اینا حقیقته و شنیدن حقیقت سخته و منم همیشه از اول زندگیم حقیقت رو گفتم! هر چند به قیمت شوت شدن!

آنتونین:
_ هووووووف! اصلا تو اینجا چیکار میکنی؟ کی تو رو گذاشته اینجا که نصفه شبی بری رو روح و روان من؟

کلاه:
_ اینم یه حقیقت تلخ دیگه! اینقدر شیطان، شیطان نکن! هنوزم روح داری! فقط من میفهمم درونت چیه! فقط من میفهمم هر انسان چقدر متفاوته با فکری که بقیه درباره ش میکنن...

آنتونین:
_ ببند! من با تو بحث فلسفی ندارم! گفتم تو اینجا چیکار میکنی بعد اینهمه سال؟

کلاه:
_ خب من صدای وجدانتم نبایدم خوشت بیاد! من وجدان هر شخصم! درون هر شخص دو تا گرگ هست یکی سفید و مهربان، یکی سیاه و درنده، به هر کدوم غذا بدی همون درونت رشد پیدا میکنن...

آنتونین:
_ ببین! قول میدم یه روز بشینم باهات بیست و چهار ساعت پشت سر هم بدون آب و غذا بحث فلسفی کنم! فقط الان بگو تو اینجا چیکار میکنی؟

کلاه:
_ بعد از شکست مرگخوارها در هاگوارتز، کلاه گروه بندی رو انداختن دور! نمیخواستن دیگه کسی بره اسلایترین! یک سری سوال طرح میکنن! میدن تازه واردها جواب بدن! ولی فقط یه سواله که مهمه: میخوای تو هم اونو جواب بدی؟

آنتونین:
_ اوکی بگو!

کلاه:
_ لولوخرخره ت شبیه کدومه؟
1) لرد ولدمورت 2) ورق امتحانی 3) رییس محل کارت 4) هیچکدام

آنتونین: هیچکدام!

کلاه: الان هر کس بگه لرد ولدمورت، میره گریفندور، هر کس بگه ورق امتحانی میره راونکلاو و هر کس بگه رییس محل کارش میره هافلپاف!

آنتونین: اونی که بگه هیچکدام چی؟

کلاه: آی کیو! چه گروهی میمونه؟

آنتونین: آهان! هر کس بگه هیچکدام میره اسلایترین!

کلاه: دقیقا نکته اینجاست! و تعداد خیلی خیلی انگشت شماری هستند که میگن هیچکدام چون بچه های کوچیک دوست دارن حتما به یه گزینه پاسخ بدن! اینا با حذف کردن من و قوانین مسخره جدیدشون اینجوری مثلا میخوان اسلایترین رو محدود کنن!

آنتونین: پس تو رو انداختن اینجا، یه جای دور افتاده و مخروبه که به خیال خودشون اهدافشونو عملی کنن؟

کلاه: دقیقا! حقیقتش خیلی حوصله م سر رفته... هر کس برای منظوری پا به عرصه وجود میذاره! ذاتش همونجوریه! هر چند هستند نمونه هایی که عوض میشن... فقط من این چیزهای به شدت متناقض و غیر قابل درک رو درک میکنم! حتی خودتم نمیفهمی!

آنتونین: ترجیح میدم با تو بحث نکنم! فکر کنم بهتر از خود من میدونی درونم چه خبره!

کلاه: و بهمین خاطر وقتی یه موجود با ارزش و اینقدر بدردبخور یه گوشه میمونه بشدت افسردگی میگیره!

آنتونین: بیخیال! میخوای بیای بشینی رو سر من؟

کلاه: اگه بذاری خیلی عالی میشه! ازت واقعا ممنون میشم!

آنتونین: فقط به یه شرط... هر چی درون مغزم دیدی فقط تو گوش خودم بگی! اگه افشاگری کنی به عنوان هدیه میدمت به یه آدم مشنگ و حتما میدونی تو دنیای اونا چی در انتظارته؟ باید تا آخر عمرت بدون کوچکترین حرکتی روی سرشون بشینی، و بیشتر روزهای هفته رو هم تو کمد باشی و اگه روی سرشون کوچکترین حرکتی بکنی و بترسونیشون، آتیشت میزنن! کاری که با جادوگرها میکردن!

کلاه: خیلی بدجنس شدی!

آنتونین: آره و میدونی که حداقل الان اینکار ازم بر میاد!

کلاه: آره میدونم! اوکی، بیا بذارم رو سرت! برای من ذهن هر شخص یه اقیانوس کبیر و البته آرامه... مثل یه پیتزای خانواده خیلی خیلی گنده و خوشمزه و با سس و نوشابه و دسر و همه مخلفاتشه! دوست دارم تک تک سلول های هاشو دونه دونه حس کنم! هر کدوم رو به موقعش تجزیه تحلیل کنم! کلی حدس بزنم! کلی راهنمایی کنم! وای نمیتونم بیشتر از این تحمل کنم زودتر بذارم رو سرت! اونم ذهن فوق العاده درگیر تو! چه کند و کاوی بشه...
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کلوپ ورزش های جادویی لندن
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 21:56
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز شود!

لرد رو به مرگخواران گفت: همگی آپارات به سمت کلوپ!

دقایقی بعد:

لرد و دیگر مرگخواران به همراه بازماندگان کلوپ شطرنج نگاهی به شعله های بلندی که از کلوپ برمیخواست کردند و با تعجب به آن خیره شده بودند.

بلا بدون معطلی چوبدستیش را بیرون آورد ، آن را به سمت آتش گرفت و وردی را بر زبان آورد.

آب با سرعت از چوبدستی بلا بیرون زد و به سمت آتش حمله ور شد ، اما هیچ تاثیری بر روی آن نداشت.

لرد فریاد زد: از اینجا نمیشه خاموش کرد. همگی برین به داخل ساختمون و خاموشش کنین!

اما هیچ یک از مرگخواران از جای خود تکان نخوردند.

لرد دوباره فریاد زد: مگه با شماها نیستم؟ هرکس زودتر و مقدار بیشتری از آتیش رو خاموش کنه پاداش میگیره.

رابستن از میان جمع مرگخواران گفت: اما لرد اگه ما وارد کلوپ بشیم میسوزیم اون تو و دیگه پاداشی در کار نیست!

لرد با عصبانیت کروشیوی نثار رابستن کرد و رو به مرگخوارانش برگشت. در همین لحظه چشمانش به بازماندگان کلوپ که پشت سر مرگخواران بود افتاد و گفت: آتیشو خاموش کنین دیگه.

- اما از الان به بعد اینجا متعلق به شماست. پس خودتون خاموشش کنید به ماچه.

و همراه دیگر بازماندگان برگشتند تا از آنجا دور شوند.

- اگه بتونین آتیشو خاموش کنین به توافق میرسیم و شراکتی کلوپ رو اداره میکنیم!

بازماندگان ناگهان ایستادند ، به نظر پیشنهاد خوبی می آمد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خواستیم و نخواستند بعضیا ...
[i][col