جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] موزه جادو و تاریخ جادوگری

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: جمعه 14 آبان 1389 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-م....م....میگم...کی بود سیفونو کشید؟
-خب....گفتم که اون تو دو تا جسد گرم بود.شایدم...شاید هنوز زنده باشن.
-خب چرا میترسی؟اگه زنده باشن که دیگه جسد نیستن...پس ترس ندارن...

-اینجا چه خبره؟نگفتم برین تو مرلینگاه تبادل نظر کنین.گفتم هر چه سریعتر اشیای گمشده رو پیدا کنین.

با ورود ارنی دو دزد به جر و بحث خاتمه داده و سرگرم توضیح شرایط برای او شدند.
-خب...میدونی...ما داشتیم میگشتیم که این گفت احتیاج به مرلینگاه داره.و وارد اینجا شدیم.ولی یه مشکلی وجود داشت.ایشون اونقد فرهنگ نداشتن که قبل از خارج شدن سیفونو بکشن.

دزد دوم با عصبانیت حرف ماندانگاس را قطع کرد.
-بابا چرا متوجه نیستی؟مشکل این نیست.اون تو دو تا جسد-که دیگه فکر میکنم سرد شده باشن!-و یه مومیایی بود.تازه مومیایه سیفونم بلده بکشه.

ارنی که از حرفهای آنها سر در نیاورده بود چوب جادویش را بطرف در گرفت و آرام آرام به آن نزدیک شد.دو دزد درحالیکه از وحشت میلرزیدند درست پشت سر ارنی قرار گرفته بودند.ارنی در را باز کرد.با دیدن مومیایی عجیبی که سرگرم مرتب کردن باندهای دور بدنش بود هر سه بشدت جا خوردند.
مومیایی با خونسردی سرش را بلند کرد.مکثی کرد و سپس دوباره به کارش ادامه داد.

ارنی وحشتزده پرسید.
-اممم....ببخشید...شما؟

مومیایی با صدای خش داری جواب داد:
-مومیایی...مگه نمیبینی؟

دزد شماره دو به آرامی پرسید:
-ببخشید ولی اون جسدا که اینجا بودن....

مومیایی تکه پارچه روی شانه اش را با نوار چسب کوچکی سر جایش محکم کرد.
-با سیفون قبلی رفتن.شما هم اگه میخوایین برین تو باید عجله کنین.اگه سیفون بعدی رو هم از دست بدین من مجبور میشم به تابوتم برگردم و هیچ قدرتی نمیتونه تا فردا شب منو وادار کنه از اونجا بیام بیرون.حالا لطفا خودتون معرفی کنین.باید اسمتونو ثبت کنم.

-من ارنی نگهبان موزه...
-من ماندانگاس...دزد هستم.
-منم دزد شماره دو هستم.اسمم ندارم.

مومیایی اسم هر سه را روی نواری که به دستش متصل شده بود نوشت.
-خب حالا میرین تو یا نه؟

یه جادوگر با تعجب به هم نگاه کردن.
-کجا؟

مومیایی با بی حوصلگی به سوراخ دستشویی اشاره کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1389 17:36
نمایش جزئیات
آفلاین
در چند ثانیه ارنی سرش را از دو دزد اسیر که روی زمین در مقابلش نشسته بودند به بالا چرخاند و کل تالار اصلی موزه را ورانداز کرد. تمامی قاب های شیشه بدون شکستگی روی میزهای و مکان های خود بودند اما هیچ اثر تاریخی ای در آنها وجود نداشت. بدون توجه به دو دزد از روی آنها عبور کرد و با دو خودش را به پله ها رساند تا به سایر تالارهای موزه سر بزند. با حرکت چوبدستی اش اخگری بنفش شلیک نمود و درب چوبی بزرگ طرح دار و منبت شده را خرد کرد. وارد تالار حیوانات شده بود. اما هیچ حیوانی در گوشه و کنار تالار به چشمش نمی آمد. همینطور یکی یکی تالارها را با عجله زیر و رو میکرد و در نهایت پس از بررسی تالار جادوگران فسیل و مومیایی که از ناپدید شدن آنها نیز متعجب شد، به تالار اصلی بازگشت.

«هیـــم ! سر در نمیارم...هیچ چیزی وجود نداره... یکی لیسیده موزه رو، رفته در یک چشم به هم زدن ! »

دزد اول: «این حقیر احتمال میدم رقبای ما باشن.. به هر حال بعد از این هم شهرت پیش میاد دیگه... ما میگذریم ازشون.. »
دزد دوم در حالیکه به افکارش فشار می آورد تا چیزی را به خاطرش آورد با حالتی مایوس گفت:

«چی میگی دانگ ؟! ما که امشب اولین بار بود که دزدی میکردیم... تجربه کجا بود...سابقه؟ رقیب ؟! »

دانگ در یک لحظه تعداد سرقت هایی را به یاد آورد که شخصا انجام داده و صحنه های آنها را در ذهنش تجسم میکرد. کنتور شمارشگر تعداد دفعات دزدی اش دیگر قد به رقم نمی دادند. با در آوردن ادای خونسردی گفت:

«آره..آره آقا ! مارو ول کن بریم... شانس نداشتیم... دستت درد نکنه... »

ارنی با حالت ترس خنده ای سر داد و گفت: «شما هم ببینید ! تا وقتی من بودم مشکلی نبود...همه چی سرجاش...تا شما اومدین یکی دزدید یا غیب شون کرد یا برد یه جایی... اینه که اگه من فردا صبح موزه رو اینطوری تحویل بدم حبس ابد میخورم توی آزکابان ! پس یا شما رو تحویل میدم... یا شما تا صبح همه رو برمیگردونید اینجا ! »

دو دقیقه بعد ارنی مشغول کار گذاشتن ده ها چوبدستی در چارچوب دربهای ورودی بود تا با گشوده شدن درب ها، رگبار افسون ها به طور خودکار ببارد. دستهای دو دزد را از طناب های محکم باز کرد، چوبدستی هایشان را قاپید و پاهای آنها را با زینجیر بهم بست. پیرامون آنها حلقه محاصره سگ های دو سر همراه را برقرار کرد که با آن دو راه می آمدند. ارنی با شادمانی پشت میزش، روی صندلی لم داد و یک نسخه مجله پلی – بوی جادویی با عکس روی جلد اما واتسون را بدست گرفت و مشغول ورق زدن شد.

دو دزد با وحشت از سگ های اطراف خود آرام آرام قدم بر می داشتند و به دندان های تیز و آغشته به آب دهنشان خیره شده بودند. با آرامش و تلو تلو از پله ها بالا رفتند، به راست پیچیدند و در اندک نور مشعل های دیواری گام برداشتند تا وارد تالار حیوانات شدند. دانگ در حالیکه به سر خودش و همدستش می کوبید گفت:

«خاک بر سر شدیم ! کجای این موزه ما دنبال این کوفتی ها بگردیم آخه ! »

«این چهار تا سگ زبون بسته که حالیشون نی هیچی...قصه نخور دانگ... آشغال و از این چیزا میذاریم جاشون ! البته چوبدستی نداریم ! »

ناگهان چهار سگ که هر کدام دو کله داشتند به اتفاق سرود قومی – نژادی شان را پارس کردند و بزرگشان شروع به حرف زدن کرد:

«نفهم عمته بوقی ! ما سگ های اصلاح شده هستیم... حرف میزنیم و می فهمیم...کلک توی کارتون باشه شام ما میشین !»

دانگ: «عجب پیشرفتی داشتیم ما جادوگرا ! اصلاح رفتار هم مد کرده روبیوس هاگرید با اون جونوراش ! »

یکی یکی از تالارهای خالی از مجسمه، تابلو، اشیا و غیره گذشتند و ناامیدانه به همراه چهار سگ ناطق به یک دیوار سنگی در طبقه سوم موزه تکیه دادند. دزد دوم به درب کنارش نگاه کرد که آرم مرلینگاه رویش خودنمایی میکرد. زینجیر را لای در گذاشت و داخل شد و مشغول تفکر و یادآوری بدهکاری و حساب کتاب های خود شد. «هی دانگی ! نیگا نکن از زیر درب. بی ادب ! راستی من به مامان و آبجیت واسه اون کافی شاپ رفتن چقدر بدهکارم؟! »

دانگ: « با توجه به گذشت زمان میشه دویست گالیون...خب باید سود و گرونی رو هم در نظر گرفت...میتونی بذاری سر قبرشون الان... یا اصن بدیش خودم واسشون آیه و مرحمت از مرلین نامه بخونم... به هر حال ننه آبجی خودم بودن دیگه ! »



یه ربع بعد

چهار سگ با آشفتگی پارس میکردند و یکی در میون در میان پارس های کش دارشان به زبان آدمی ناسزا می گفتند. دانک کلافه بود. بلاخره با عصبانیت گفت:

«مردک ! خلاصه اش کن دیگه ! بیا بیرون ! یه ربعه اون تویی ! »

درب نیمه باز با لگد دزد داخل آن باز شد که به بیرون و در آغوش دانگ پرید و با پایش درب را پشت سرش بست و با وحشت به چشمان دانگ خیره شد.

دانگ: «کثافت ! بلد نیستی سیفون بکشی؟! خونه خودتونم اینطوری هستی؟ بیچاره مامانت ! »

«چرت و پرت نگو دانگی ! یه مومیایی و سه تا جسد گرم اون تو آویزون بودن از من »

در این حین صدای کشیده شدن سیفون به گوش رسید که نگاه آن دو را به سمت درب مرلینگاه برد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1389/8/13 18:44:21
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1389 16:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- خر خودتی، خیال کردی همه مثل خودت خرن؟ اه این مجسمه که نیست، یالا بگید چی کارش کردید پدرسوخته ها. میدونید جرم دزدیدن این مجسمه چه قدر زیاده؟
- به ممممرلین قسم همین الان اینننجا بودد
- ببند دهنتو مرتیکه! یا همین الان میگید اون مجسمه کجاست یا این گلدون فولادی سالازارو تو سرتون خورد می... چی؟ این گلدونم دزدیدین؟ پدر پدرسوختتونو درمیاریم! خیال کردین الکیه؟ زنده نمیزارمتون
- بابا اصلا به ما چه؟ ما ماموریم و معذور! ما که خودمون نیومدیم دزدی، ما رو فرستادن.
- هم... بگو ببینم کی شما رو فرستاده پدرسوخته ها، به همین آفتابه ی بدون لوله ی مرلین قسم اگر خالی ببندید ...
- ببخشید کدوم آفتابه؟

ارنی دوباره به آفتابه اشاره کرد اما بلافاصله متوجه شد که آفتابه سر جایش نیست.
- یعنی چی، یالا اعتراف کنید چه طوری اینو دزدیدین.
- چی میگی آقا، ما که دست و پامون بستست و از این جا هم جم نخوردیم. چرا تهمت الکی میزنی؟
- راست میگی! پس کی اونو برداشت؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 آبان 1389 20:28
نمایش جزئیات
آفلاین
ده دقیقه بعد ، دفتر نگهبان

دزد اول، لعنتی گویان در حالی که چهار دست و پا روی کف زمین راه می رود یک لعنتی به سوسکی که از روی دستش رد شد گفت و با این حال و اوصاف خود را به ارنی (نگهبان شیفت ) رساند .

نگاهی به کمر بند ارنی انداخت و سپس با گفتن یک لعنتی دسته کلید را از کمر بند ارنی برداشت و به سمت در خروج راه افتاد که دست راستش روی پوست موزی که نگهبان شیفت قبلی آنجا انداخته بود رفت و با سر به دیوار اصابت کرد .
ارنی با شنیدن این صدا از خواب بیدار شد و پس از نگاه به اطرافش دزد اول را دید.

- شما اینجا چیکار دارید ؟

- من...من...من دنبال سرویس بهداشتی می گردم ، شما نمی دونید کجاس؟

ارنی لبخندی زد و گفت :
- البته ، انتهای راهرو ، دست راست ،علامت ها رو دنبال کنید .

- خیلی ممنون ، تشکر

دزد اول با تعجب از دفتر نگهبان خارج شد و در این حال ارنی چشمانش را بست تا دوباره بخوابد که ناگهان متوجه شد دسته کلیدش را در دست آن مرد دیده است . فوری طلسم خطر را به صدا در آورد و با خوندن وردی زیر لب سگ های نقره ای زیادی در محسط موزه آزاد کرد و خودش به سمت مرکز موزه رفت .

بعد از نیم ساعت دو دزد دست و پا بسته در وسط موزه ی مرکزی نشسته بودند و ارنی با تیریپی خفن و خوشگیل دور آنها قدم میزد .

- همش تقصر توئه ، دیدی آخر خراب کردی .
- لعنتی ، خیلی مرد بودی خودت میرفتی .

- مگه تو گذاشتی ؟
- لعنتی ، مثل ترسوها جیم شده بودی دیگه .
- چی میگی تو
- لعنتی ، ایم ایم اوم ایی اییما ایم .
- ایما ایم ایم هیم هیم .

(این ایما اینا به من ربطی نداره ،ارنی افوسن خاموشی خونده )

- اه تمومش کنید دیگه ، سرم رفت پدر سوخته ها .
می خواستید با دزدی از موزه ما را بی کفایت جلوه دهید ؟ می خواستید با دزدی از موزه به شهردار هاگزمید بگویید که من بی کفایت هستم پدر سوخته ها ؟ هاها جواب بده جواب بده ...چیه چیه ترسیدید جواب بدید پدر سوخته ها .

دو پدر سوخته ببخشید دو دزد با تعجب به فضای پشت ارنی چشم دوخته بودند .

- پدر سوخته ها ، به کجا نگاه می کنید؟
سپس پس از برداشتن افسون خاموشی اش سوالش را دوباره پرسید .

دزد اول که هنوز تو شوک بود گفت :

- همین الآن یک مجسمه ی بزرگ هخامنشی پشت شما بود ولی الآن...

--------------
بازم شرمنده که بد شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1389/8/11 20:39:30
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان 1389 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بهتره دزدی باشه چون اینطوری جذاب تره
---------------------------------------------------------
ارنی سریع بلند شد و شروع به وارسی کرد .....

بعد از نیم ساعت گردش در موزه به جایگاه خود برگشت و بعد یک ساعت بالاخره به خواب رفت


ورودی موزه

_لعنتی زود باش بی سر و صدا درو واز کن اگه بازم صدا کنی و این نگهبان رو بیدار کنی همینجا یه اوادا حرومت می کنم

_باشه...باشه....

طلسم را سه بار تکرار تکرار کرد و بالاخره در باز شد و دو نفر سیاه پوش وارد شدند

_خوب از کجا شروع کنیم

_به نظرم باید اول از قسمت تاریخی شروع کنیم و چیز های ارزشمند رو برداریم

_باشه بریم......هورا داریم پولدار میشیم..... داریم پولدار میشیم

دانگ

_چرا می زنی

_لعنتی می خوای برای ابد بریم ازکابان

هر دو شروع به جلو رفتن کردن و به در قسمت تاریخی رسیدن

_لعنتی اینو با کلید مشنگی قفل کردن و با طلسم ضد جادو طلسمش کردن باید کلید رو پیدا کنیم

_میگم بریم جاهای دیگه

_خنگه جاهای دیگه مطمئنا ایطوری هستن باید کلید رو بدست بیاریم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 6 آبان 1389 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


- ... پس نکاتی که بهت گفتم رو فراموش نکن. باید حواست باشه که جادوگران و ساحره های زیادی از اینجا بازدید میکنن و هزاران ورد و جادو وجود داره که میتونه هر لحظه تورو شوکه کنه ...

ارنی با جدیت تمام به حرف های مردی با موهای سفید رنگ که مقابلش ایستاده بود گوش میداد و سعی میکرد تا نکته ای را از دست ندهد.

- ... با اینکه اینجا موارد امنیتی بسیار پیشرفته ای داره و نفوذ بهش خیلی سخته اما بازم باید جانب احتیاط رو رعایت کنیم.

ارنی با اطمینان گفت: من حواسم جمعه.

مرد نگاهی امیدوارانه به ارنی انداخت و پس از چندین بار به کمر وی کوبیدن سرانجام از آنجا رفت.

ارنی به چراغ قوه و دسته کلیدی که درون دستش بود نگاه کرد و در دل با خود گفت: " واقعا چه دلیلی داره که مث مشنگا چراغ قوه و کلید داشته باشم؟ "

و با بیخیالی برق اتاق را خاموش کرد و از آنجا خارج شد. نگاهی به راهروی طویل موزه انداخت و که اطراف آن را حیوانات مصنوعی گوناگونی پر کرده بود.

سوت زنان از کنار هیپوگریفی که بر روی دو پای خود ایستاده بود گذشت و وارد قسمت تاریخی موزه شد. بعد از بررسی کردن آن قسمت و صاف کردن مجسمه ی سنگی الیزابت نیانگ ، برای آخرین بار نیز نگاهی به اطراف انداخت و به سمت سالن ورودی موزه رفت.

- پق !

ارنی بلافاصله سر جایش ایستاد و با ترس به اطراف نگاه کرد. هیچ چیز عجیبی آنجا نبود ، بنابراین با این فکر که خیالاتی شده است از آنجا رفت.

بر رو صندلی پشت پیشخوان نشست و بر روی آن ولو شد. دست هایش را جلویش روی میز گذاشت و با هیجان به سقف بزرگ و زیبای موزه خیره شد.

دلش میخواست بلند شود و همه ی قسمت های موزه را ببیند اما به دلیل خستگی از این کار امتناع کرد. هرچه باشد او دیگر نگهبان موزه بود و هر شب میتوانست هر چه قدر که میخواهد در آنجا گشت و گذار کند.

خمیازه ای کشید و شروع به ور رفتن با چراغ قوه کرد اما باز هم با شنیدن صدایی از جا پرید.

...

******

سوژه میتونه ماجرای سرقت از موزه یا مثل فیلم شب در موزه ماجرای زنده شدن تمامی چیزها در شب در موزه باشه. بقیه با خودتون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 21:29
نمایش جزئیات
آفلاین
مت پشت کامپیوتر نشست و مشغول کار با کیبورد شد. سپس یک صفحه مشکی باز کرد و مشغول تایپ چند تا حرف که یه چیزایی تو مایه های ping nowhere بود شد.

- Wow چه چیز توپی. دیدی؟ نوشته ظاهر شد. ااااا.

- بله خانم. الان این هک شده و این عددها نشون میده که دوربین ها غیرفعال هستن و همونطور که میبینید میگوید که درخواست انجام نشد شما میتونید بدون نگرانی وارد بشید. فقط قبلش لطفا من رو از اینجا خارج کنید.

- البته. خیلی زحمت کشیدید. ولی این چقدر راحت بودا. خاک تو سر این مشنگا. من موندم چطوری هیچی از هم نمیدزدن.

مت :

- خب با اجازتون. من رفتم. خداحافظ.

- خب دیگه ما هم بریم سر کارمون. فقط یکی باید این ریچارد رو بیهوش کنه.

- اون با من... استیوپفای.

در اتاق شنل

- خب. این هم از شنل. جریوس!


رییییییینگ ریییینگ ریییییییییییییییینگ خطر خطر سرقت از موزه سرقت از موزه


- چی شد؟ مگه این یارو مت اینجا رو تک نکرده بود؟

- ساکت. هر چی بگید در دادگاه علیه تون استفاده میشه .سریع اون شنل رو بزارید سرجاش.

- نه من نمیخوام بمیرم. نــــــه

لودو فریاد زد و به سرعت شنل رو جلوی خودش، لینی و لونا نگه داشت

ششصد صدا هماهنگ : جریوس! شوتینگ بمب هسته ای! فایرمجیک ....

پـــــــــــــــــاق

هیچ مرگخواری آنجا نبود. آنها رفته بودند.

در اطراف خانه ریدل

- چی شد؟ چرا ما هنوز زنده ایم؟

- خب چون من شنلو گرفتم جلومون.

- چــــــــی؟ نه من نمیتونم تحمل کنم. من خودم خودمو میکشم. نمیتونم شکنجه های لردو تحمل کنم. نــــــــه

- مرض! چی میگی تو؟ این خاصیت شنله که هر طلسمی رو می بلعه و هیچیش نمیشه.

- چـــی؟ پس چرا تا الان نگفته بودی؟ خب اگه اینطوری بود پس چرا ما رفتیم دنبال یکر؟

- خب آخه من همین آخر کار یادم اومد

- من تو رو میکشم لودو. وایسا. وایسا. کروشیو لودو. گفتم وای...

- بچه ها فکر کنم یکم دیره ها. لرد منتظرمونه. ما هنوز تو خانه نیستیم و الان هم 5 دقیقه بیشتر وقت نداریم. میشه بزارید بعدا؟

- فعلا میبخشمت ولی بعدا.... خیلی خب. بریم!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
در راه موزه ...
هر چهار نفر آنها به تندي قدم برميرداشتند و به افرادي كه در مقابلشان قرار داشتند ،‌ تنه ميزدند . آنها به خوبي ارزش وقت را درك كرده بودند و ميدانستند كه اگر در زمان معين قادر به آوردن شنل سالازار اسليترين كبير نباشند ،‌ مجازاتي سخت را بايد تحمل كنند .

پس از چند دقيقه ...
نزديكي موزه جادو و تاریخ جادوگری

هر چهار نفر آن ها ، به گونه اي تنفس ميكردند كه رهگذران در حال عبور ، اين تصور را داشتند كه آنها كيلومتر ها را دويده اند ! پس از گذشت لحظاتي مت رو كرد به سه مرگخوار و گفت : وقتي كه توي خونه ي من بوديد ، هيچ صحبتي راجع به كارتون با من نكرديد ... ميشه بگيد من بايد براتون چيكار كنم ؟

- خوب توجه كن ببين بهت چي ميگم !‌ ما ميخوايم تا تمام دوربين هاي موزه رو غيرفعال كنيم و ...

لحظاتي بعد ...

هرچهار نفر به سرعت در سالن حراست موزه قدم برميداشتند . در انتهاي سالن ، اتاقي بود كه مقصد مورد نظر مرگخواران بود . هنگامي كه به نزديكي در رسيدند ،‌ تابلويي كه برروي ديوار قرار داشت ، چشم ها را به سوي خود جلب ميكرد . تابلويي كه چنين متني بر روي آن حك شده بود ...

اتاق كنترل دوربين ها
ليني به آرامي در را باز كرد و نگاهي به داخل انداخت . طبق اطلاعاتي كه لودو به آنها در روزهاي گذشته داده بود ،‌ هيچكس در اتاق نبود و تنها كساني كه از موزه مراقبت ميكردند ، دو نفر بودند كه لحظاتي قبل ، توسط سه مرگخوار بيهوش شده بودند .

- بيايد تو ! هيچكس اينجا نيست !
هر چهار نفر وارد اتاق شدند و مرگخوار ها ، مت را به سمت كامپيوتر اصلي كه برنامه ي دستور دوربين ها درون آن قرار داشت ، هدايت كردند . پس از گذشت لحظاتي كه مت وارد برنامه شد ، نگاهي به محيط برنامه انداخت و ناگهان جيغي سر داد !
مرگخواران با نگراني به مت نگاه ميكردند ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1389/3/30 21:08:34
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لونا ، لینی و لودو با بدبختی در خیابان های عجیب و پیچ در پیچ مشنگ ها حرکت میکردند و به دنبال بازار سیاه مشنگ ها بودند. آن سه برای اینکه مخوف به نظر برسند شنلی سیاه رنگ به تن کرده بودند و کلاه آن را تا روی چشمانشان پایین کشیده بودند.

با اشاره ی لودو ، لینی و لونا هر دو با ناامیدی سرشان را تکان دادند. لودو اینبار به سمت پیرزنی خمیده و ترسناک رفت و آهسته کنار او شروع به قدم زدن کرد.

همین طور که به قدم زدن کنار پیرزن ادامه میداد ، آهسته از او پرسید: شما میدونین بازار سیاه مشنگا کجاس؟ ما دنبال یه پکر حرفه ای که در عرض یه ساعت کارشو توپ انجام میده میگردیم.

پیرزن که متوجه مخوف بودن لودو شده بود نیشخندی زد و گفت: پلیس نیستی دیه؟

لودو با خونسردی پاسخ داد: به قیافه م میاد؟

پیرزن بدون کوچک ترین نگاهی به لودو ، دستش را درون جیبش کرد و کاغذی کوچک را از درون آن بیرون آورد و رو به لودو آهسته گفت: من کارم آشنایی مردم با این چیزای سیاه میاهه! یه پولی رد کن بیاد تا آدرسو بدم.

لودو که مستقیم به برگه ی درون دست پیرزن خیره شده بود بلافاصله ایستاد و اشاره ای به لینی کرد. لینی که متوجه منظور لودو شده بود سریع جلو آمد و تنه ای به لودو زد و از کنار او گذشت و رفت.

لودو پولی را که لینی در اثر تنه زدن درون جیب هایش گذاشته بود به پیرزن داد و در مقابل آدرس را از او گرفت.

پیرزن اینبار ایستاد و رو به لودو گفت: مواظب باش کسی بویی نبره! اسم یه فرد خیلی خبره در این کارو تو کاغذ نوشتم. پشیمون نمیشی ، اون فرد مناسبیه!

ساعتی بعد:

لینی ، لونا و لودو دور میز دایره ای شکلی ، درون اتاقی کوچک و دم کرده نشسته بودند و در مقابل آن ها مردی جوان به نام مَت نشسته بود و در حال چانه زدن با آن ها بود.

لینی دوباره با التماس گفت: ما به کمکتون نیاز داریم. مطمئن باشین بعد از این کار پول خوبی گیرتون میاد!

لودو و لونا با حرکت سرشان حرف لینی را تایید کردند. مت نگاهی به آن سه انداخت و گفت: من به شما اعتماد ندارم. باید اول اعتماد منو بدست بیارین!

لونا با درماندگی گفت: ما وقت کمی داریم. چی کار میتونیم بکنیم تا اعتمادتو بدست بیاریم؟ از قیافه مون معلوم نی که به شدت بهت نیاز داریم؟

مت سرش را به نشانه ی مخالفت تکان داد و پاسخ داد: همین قدرم که به خونه م راتون دادم خیلی اعتماد کردم بتون. از کجا معلوم که تو زد از آب در نیایـ...

اما با بلند شدن صدای فریادی از اتاق پذیرایی خانه که مرتب کلمه ی "پلیس" را تکرار میکرد ، مت حرفش را قطع کرد و با وحشت به سه فرد رو به رویش خیره شد.

لودو بلافاصله گفت: باور کن ما پلیس نیستیم! برای اثبات حرفمون فراریت میدیم!

- چه طوری میتونم بهتون اعتماد کنم؟

لینی با خونسردی تمام گفت: چاره ی دیگه ای نداری!

مت بالاخره تسلیم شد و وسایلش را که آماده درون ساکی بودند برداشت و گفت: همیشه منتظر چینن روزی که پلیس پیدام کنه بودم.

اما لحظه ای بعد همراه با لونا ، لینی و لودو از آنجا ناپدید شد. قبل از اینکه مت حرفی از این اتفاق عجیب بزند لونا طلسمی را روی او اجرا کرد و گفت: حافظه شو بازسازی کردم!

مت با خوش حالی به آن سه نگاهی کرد و گفت: وااای باورم نمیشه ، شما جلوی اون پلیس وایسادین و نذاشتین به من شلیک کنه! چه شجاعتی! من بهتون اعتماد دارم. سریع تر منو ببرین به موزه تا اطلاعاتی که میخوامو ازش بدست بیارم.

و هر چهار نفر به سمت موزه به راه افتادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: موزه جادو و تاریخ جادوگری
ارسال شده در: شنبه 29 خرداد 1389 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- اين شنل شما نيست؟

- نه نواده عزیزم. حالا خودت رو ناراحت نکن. شما بیا دنبال من. یادت رفت؟ من قایم شده بودم!

لرد سیاه :

- پدربزرگ خواهشا الان جلوی مرگخوارام یکم آبروداری کنید بعدش باهاتون گرگم به هوا بازی میکنم.

- باشه. ولی اگه بازی نکنیا .... اهم... خب نواده عزیزم بیا کمی به کارها و آموزش طلسم سیاه بپردازیم.

- باشه جد عزیزم. الان میام. کروشیو لونا، کروشیو لینی، کروشیو لودو! شماها به چه جرئتی به من دروغ گفتید و خیانت کردید. جریمه تون یک ماه غذا دادن به تسترال های عزیز منه. اما اونی که نقشه رو مطرح کرد که... میدونم خود تو بودی لودو...

- من؟ چرا من؟ مگه من چیکار کردم؟ آخه به قیافه ی معصوم من میاد؟

لرد سیاه :

- اولا کروشیو چون وسط حرف من پریدی دوما تو کجای این قیافه ی پلیدت معصومه؟ مگه مرگخوار معصوم هم داریم؟ حالا که باز هم بهم دروغ میگی غذای نجینی رو هم تو میدی.

نجینی : هی هیس هیسا هیس هیسو هیس( ترجمه : )

لودو :

- شما دوتا هم برید. ضمنا هنوز هم وقت 24 ساعته پابرجاست و طبق ساعت من از الان 18 ساعت وقت دارید.

- من میگم باید نقشه ی نبرد بریزیم.

- چی؟ بیشین بینیم باو. تو رو چه به نقشه؟

- نه باو. خودم تو همه این فیلم های ماگلی دیدم. تمام این سیستم های ماگلی نقطه ضعف دارن. بعد همه این شخصیت اصلیا که میخوان فرار کنن میشینن نقشه میریزن این یارو دزدگیر ها و... رو غیرفعال میکنن و درمیرن.

-هوووم. نقشه کشیدن چطوره؟

- خوبه.

-هان، خوب فکری کردم . خب بزار ببینم. ببین اول از همه باید کاری کنیم که دوربین ما رو نبینه.

- من تو این فیلما دیدم میرن این دوربینا رو یه کاریش میکنن. فکر کنم اسمش پک، تک یه چیزایی تو این مایه ها بود. بعد ازش یه تصویر عادی میگیرن. میندازن روش مدام همونو نشون بده.

- خب تو همین کاریو که میگی، بلدی؟

- نه. ولی تو این فیلما همیشه یه سری آدما هستن اسمشون تو مایه های پکر، تکر و ایناست. بعد باید بری خلافشونو پیدا کنی ازش بخوای بیاد باهات همکاری کنه.

-خب حالا باید کجا بریم؟

- باید بریم بازار سیاه مشنگ ها.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زنوفيليوس لاوگود در 1389/3/29 18:42:58