جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

4 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  55 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  195 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 22 فروردین 1390 21:59
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سعی کرد چشمش را تا جای ممکن به سمت عقب بچرخاند تا بتواند مرگخوارانش را ببیند اما بدون تکان داد سر و گردنش محدوده دید وسیعی نداشت.تنها چیزی که میتوانست به خوبی ببیند نصفه دامبلدور بود که در مقابلش قرار داشت و دقیقا او هم سعی میکرد اطراف اتاق را ببیند.

لرد با خشم فریاد زد:آهااااای کله اژدری ها زودتر بیاین اینجا تا لهتون نکردم!
با تمام شدن این جمله هم لرد و هم دامبلدور احساس فشار بیشتری کردند.
آلبوس:اووووی اویییی هیچی نگو من دارم خفه میشم!

لرد به اعصابش مسلط شد و بعد با صدای نسبتا آرامی گفت:اون جلسه بوقی رو نگه دارین و یه لحظه برگردین داخل اتاق.
مرگخواران و محفلی ها به اتاق برگشتند.روفوس با نارضایتی گفت:ارباب چقدر سر و صدا میکنین ما داریم مذاکره....اوووخ!عفو کنید ارباب!

بلا چوب دستی اش را پایین اورد و گفت:چی شده ارباب؟
لرد به سوروس که در محدوده دیدش بود نگاه کرد و گفت:این دیوار دیگه چه خاصیتی داره؟چون احساس میکنم وقتی پر شور حرف میزنم فشار دیوار بیشتر میشه!
لوسیوس به طرف دیوار امد و در حالی که به آرامی آن را نوازش میکرد گفت:شرمنده ارباب یادم رفته بود اینو اضافه کنم.این دیوار همونطوری که گفتم دیوار آشتیه.برای همین اگه به جای صحبت و رفتار مثبت، رفتار منفی ببینه فشار رو بیشتر میکنه!

لرد:حیف که نمیتونم چیزی که حقته رو الان بهت بگم!فقط صبر کن کارم با این دیوار تموم بشه!
لوسیوس تا جای ممکن عقب رفت تا از دستان لرد دور بماند و بعد گفت:خب شما ارباب یه چند لحظه همین طوری بمونین تا ما مشورت کنیم.الان برمیگردیم.تو، پیری!تو هم هیچ حرکتی نکن.
دامبلدور:چقدرم میتونم حرکت بکنم!

دو گروه از اتاق خارج شدند و دوباره در بیرون در جلسه خشمگینانه خود را تشکیل دادند.
هری:همش تقصیر شماس، کی میخواین شرتون رو از سر دنیا کم کنین؟
سوروس چوب دستی اش را با تهدید به هری نشان داد و گفت: تا وقتی که یه زخم دیگه به پیشونیت اضافه کنیم!مفهوم بود یا عملی توضیح بدم؟

لیلی با عجله به وسط حلقه پرید و گفت:بس کنید.تا هر وقت که دلتون میخواد میتونیم بزنیم تو سر و کله همدیگه.ولی الان چیزی که مهم سرنوشت اونهاست.البته بیشتر سرنوشت آلبوس...نه هیچی هر دوشون!
بلا که همچنان با چشم غره به لیلی نگاه میکرد گفت:این سفیدک در تمام عمرش بالاخره یه حرف راست زد.تنها چیزی که اهمیت داره وضعیت اربابه.خب لوسیوس نظرت چیه؟چیکار میتونیم بکنیم؟به نظر میرسه تو بیشترین اطلاعات رو در این مورد داری.

لوسیوس دستی به موهای بلندش کشید و گفت:خب راستش تا جاییکه من میدونم تنها راه اینکه که اون دوتا با هم آشتی کنن.عمرا هیچ راه دیگه ای نداره!
تمام اعضای دو گروه برای اولین بار با هم گفتند:امکان نداره!
سوروس به اتاق اشاره کرد و گفت:اوه به نظرم دوباره داره بحثشون میشه!بهتره زودتر بریم توی اتاق و راضیشون کنیم که با هم آشتی کنن وگرنه کلا تبدیل به دیوار میشن با این وضع!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 14 فروردین 1390 21:10
نمایش جزئیات
آفلاین
- میگم آخه یا لرد،شما همیشه عادت دارین گولاخ بازی در بیارین.خوب نمیتونستین از در برین تو بجای این که بخواین از دیوار ردشینو بینش گیر کنین؟تازه اونم با این ریشو؟ عج...
کلام ایوان با کروشیوی ای از سوی بلا ناتمام ماند.لوسیوس نگاهی به مرگخواران و گروه محفل انداخت و با لحن همیشگی اش گفت:ما باید برای نجات دادنشون باهم کار کنیم.بجز این کار دیگه ای نمیشه کرد. جفتشون تو یک دیوار گیر کردن.
جیمز چینی به دماغ خود داد و گفت:کار کردن باشما؟با مرگخوارا؟مگه میشه.
-چاره ای نداریم،لوسیوس راست میگه.
صدای گرم و شیرین لیلی از پشت جیمز شنیده شد.لیلی به سوی لوسیوس رفت و گفت:برنامه تون چیه؟
لوسیوس آهی کشید و گفت: این دیوار، دیوار آشتیِ.یعنی کسایی که باهم قهر هستن و باهم جنگ دارن، وقتی تو این اتاق باهم جنگ کنن، میرن داخل دیوار و تا وقتی که باهم آشتی نکنن بیرون نمیتونن بیان.
ریموس به دیوار خیره شد و با نگرانی گفت:یعنی تا لرد و آلبوس باهم آشتی نکنن بیرون نمیتونن بیان؟

-چیییی؟ آشتی کنم؟با این کله کچل؟بعد از این همه بلائی که به سرم آورد؟این ریش منو نگاه کن؟همش بخاطر این سفید شده. وگرنه من روحیم مثل یک جوان 18سالست.اصلا!
لرد پوزخندی زد و خطاب به دامبلدور گفت:جناب دامبلیوس،خودتو تو آینه دیدی؟معلوم نیست با چه دوز و کلکی عزرائیل رو پیچوندی.این منم که نباید با تو آشتی کنم!امکان نداره،سوروووس،یک معجونی چیزی پیدا کن این دیوارو از بین ببری.منو بیارین بیرون!
مرگخواران و محفل نگاهی به یک دیگر نمودند.بلا سرفه کوتاهی کرد و گفت: یا لرد، ما میریم با این اوباش سوسول یک گپی بزنیم ببینیم چکار میتونیم بکنیم...شما خونسرد باشین.
لرد فریاد کشان گفت:نههه....تنها نذارین منو.چه نقشه ای دارین؟؟برگردین...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1390/1/14 21:17:40
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 14 فروردین 1390 11:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هری،رون و هرمیون برای نجات سیریوس به سازمان اسرار وزارت سحر و جادو میرن.ولی این یک نقشه از طرف لرد سیاهه که بتونه پیشگویی رو بدست بیاره.مرگخوارا و محفلیا با هم درگیر میشن ولی در حالیکه سرگرم نبرد هستن، متوجه غیبت چهار نفر از اعضای دو گروه(لرد سیاه، دامبلدور،هری پاتر و سیریوس) میشن.

___________________________

ریموس در حالیکه طلسم نارنجی رنگ عجیبی را بطرف آگوستوس میفرستاد نگاهی به اطراف انداخت.هنوز اثری از سیریوس و مهمتر از آن هری نبود.ریموس با صدای بلند غیبت هری را به بقیه محفلی ها اعلام کرد.بلاتریکس که سرگرم جنگیدم با سه محفلی بود قهقهه بلندی زد.
-فکر میکنم ارباب ترتیبشو داده...دیگه هرگز نمیبینینش.فراموشش کنین.سیریوس رو هم که من کشتم...نه؟...نکشتم هنوز؟!

درست در همین لحظه طلسم یکی از محفلی ها با موهای بلا برخورد کرد و باعث شد او ساکت شود...چند دقیقه بعد طلسمهای مرگخواران و محفلی ها ضعیف تر و پراکنده تر شد.هر دو گروه نگران غیبت رهبرانشان بودند.بالاخره آگوستوس فرمان آتش بس را صادر کرد.
-دست نگه دارین!ما باید بفهمیم اون بیرون چه خبره.اصلا شاید یکی از اینا-ترجیحا دامبلدور- مرده باشن و الان کلا دلیلی برای جنگیدن نداشته باشیم.اول باید این قضیه رو حل کنیم!

اعضای دو گروه نگاههای خصمانه ای به هم انداختند.ولی بالاخره چوب دستی هایشان را پایین آوردند.جان رهبران گروه مهمتر از درگیری چند دقیقه ای و بی نتیجه آنها بود.

بعد از مشورت کوتاهی دو گروه در کنار هم به جستجوی چهار گمشده پرداختند...

-هری ی ی ی ی ی؟
-کله زخمی ی ی ی ی ی؟ریش دراااااز؟؟اربااااااب؟

صدای ضعیف هری از دور دستها به گوش رسید.
-ما اینجاییم...زود خودتونو برسونین اینجا...البته اگه مرگخوار هستین نرسونین اینجا.برین خلاف جهت!اصلا اگه مرگخوارین من مردم،سیریوسم فرار کرده.دامبلم دستگیر شده.لازم نیست بیایین..

هر دو گروه دوان دوان بطرف محل صدا رفتند...به زودی دریافتند که منبع صدا اتاق کوچک و نیمه روشنی درزیر زمین وزارتخانه است.با احتیاط وارد شدند.هری و سیریوس کنار هم ایستاده بودند.با دیدن مرگخواران اخمی کردند.ولی بدون نشان دادن عکس العمل دیگری به دیوار روبرویشان اشاره کردند.مرگخواران و محفلی ها تازه متوجه حالت عجیب دیوار شدند...
نیمی از بدن دامبلدور، و در فاصله کمی از او نیمی از لرد سیاه روی دیوار به چشم میخورد...

-اون...اون اربابه؟چطوری رفته تو دیوار؟پس بقیه اش کو؟نامردا!اربابمونو نصف کردین؟اونم ریشیه کنارش؟اینا دارن چیکار میکنن؟این یه نوع دوئل جدیده؟

سیریوس با افسوس سری تکان داد.
-نه...داشتن با هم میجنگیدن.یهو این دیواره دیوار هر دوشونو کشید توی خودش و همونجا حبس کرد.ما هم نفهمیدیم چی شد!

صدای فریاد لرد سیاه اعضای هر دوگروه را به وحشت انداخت.
-شماها معطل چی هستین؟منو از این تو در بیارین...ارباب برای ادامه زندگی به نیمه چپش هم احتیاج داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1389 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران و محفلیان به قدری درگیر بودند که هیچ کدام متوجه نبود این چهار نفر نشده بودند. با این حال هر دو گروه به شدت در تلاش برای دفاع از خود بودند.

لودو در میان دو محفلی گیر کرده بود و با سرعت فراوان در حال جاخالی دادن و در عین حال طلسم فرستادن به سمتشان بود. روفوس که متوجه وخیم بودن اوضاع لودو شده بود طلسمی را روانه ی قفسه ای که در کنار لودو و دو محفلی بود کرد و درست همزمان با کنار رفتن لودو ، گوی ها بین لودو و دو محفلی فاصله انداختند.

در سویی دیگر با صدای پقی ریموس هم به جمع محفلی ها اضافه شد. سرتاسر آنجا پر شده بود از طلسم های رنگارنگی که به سویی کمانه میکردند. گوی هایی که جان سالم از افتادن بر زمین به در برده بودند به آرامی بر روی زمین غلت میزدند.

در این میان آنتونین خودش را از جلوی گویی که در اثر انواع و اقسام طلسم ها به سمت او پرتاب شده بود کنار کشید و به سختی خودش را به ایوان رساند.

طلسمی را به سمت کینگزلی که در حال مبارزه با ایوان بود فرستاد و با این کار کینگزلی از آن ها دور شد. آنتونین سریع کلماتی را پشت سر هم کرد و گفت:

- من اربابو نمیبینم! دامبلدور هم معلوم نیس کجاس.

ایوان که تا آن لحظه متوجه این موضوع نشده بود ، طلسمی که به سمتش آمد را دفع کرد و تلاش کرد که از میان طلسم ها ، همه ی افراد حاضر در آنجا را ببیند و بعد از نیافتن آن دو پاسخ داد:

- شاید از در رفتن بیرون تا اونور راحت تر بجنگن هوووم؟

آنتونین مخالفت کرد و با اشاره به انتهای سالن گفت: من خودم جلوی در بودم. از اونجا نرفتن!

آگوستوس که با گذاشتن پایش بر روی گوی کوچکی تلوتلو میخورد بالاخره تعادلش را بدست آورد و گفت: متوجه غیبت دامبلدور و ارباب نشدین؟

کم کم تمام افراد حاضر در آنجا اعم از محفلی و مرگخوار متوجه نبود دو شخص غایب مهم شده بودند. لودو نیشخندی زد و گفت: جمع کنین بریم! ما از چی داریم دفاع میکنیم یا چیو میخوایم بدست بیاریم؟

با این حرف لودو لحظه ای سکوت برقرار شد. کینگزلی دستی به چانه اش کشید و گفت: باید دیدنی باشه!

و با دیدن چهره ی متعجب حضار ادامه داد: رو در رویی لرد و دامبلدورو میگم.

دو گروه تصمیم گرفتند که به جای جنگ با یکدیگر از آنجا بروند که آستوریا گفت: ارباب خوشحال میشه که ما چند تا محفلیو به دیار باقی بفرستیم.

و با این حرف دوباره پرتوهای رنگی طلسم ها نمایان شد. در همین بین بود که ریموس و آگوستوس به نبود سیریوس و هری نیز پی بردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1389 20:41
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس چوبش را از نیام برکشید و آهسته به سمت هری در بند رفت. نفس در سینه مرگخوارن و به خصوص لرد سیاه حبس شده بود.

بالاخره آگوستوس در چهار پنج قدمی هری که رسید توقف کرد. چوبش را بلند کرد و با دقت نشانه روی کرد. لرد سیاه که ناظر واقعا بود فرمان داد:
- د بکشکش!

به دنبال فرمان لرد، طلسم سبز رنگ از انتهای چوب جادویی خارج شد و به سمت هری وحشت زده رفت که ناگهان با مانعی جادویی برخورد کرد.

-تو نمی تونی بهش صدمه بزنی!

آگوستوس به سرعت به سمت منبع صدا برگشت اما سیریوس بلک مهلت واکنشی نداد و با طلسمی او را بلند کرد و به دیوار پشت سرش کوباند.

بدنبال حمله بلک، یکی یکی اعضای محفل هم شروع به سبز شدن از گوشه و کنار کردند.

از آن سو مرگخوارن به رهبری لرد سیاه بیکار ننشستند و به مهمانان ناخوانده حمله کردند.

لحظاتی بعد تالار مملو از نورهای سبز و سرخ شد. تندیس ها یکی پس از دیگری فرو می ریختند، گوی های شیشه ای از هر طرف منفجر میشدند و صدها صدای عجیب پیشگویی هایی را با آوای ترسناکی بازگو می کردند.

گردوخاک همه جا را گرفته بود و چشم چشم را نمیدید، هر کس هر که را میدید طلسم می کرد. آگوستوس گیج و منگ هنوز بلند نشده بود که با طلسم آنتونین بار دیگر بی حرکت روی زمین افتاد.

ایوان روی نشان داغ شده اش فشار داد تا دیگر مرگخوارن هم سر برسند.
کم کم با آمدن لوسیوس و بلاتریکس و دیگر مرگخوارن کمی از فشار حملات بی امان محفلیون کم شد.

با این حال بنظر اتفاقات خاصی روی داده بود! جای افرادی خالی بنظر میرسید. ظاهرا لرد سیاه، هری و سیریوس غایبان این مبارزه مرگبار بودند.

اثری از دامبلدور رهبر محفلیون هم نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/11/18 21:26:24
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/11/18 21:27:26
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: شنبه 16 بهمن 1389 17:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دیدید ارباب،دیدید؟شما باید بکشینش دیگه.
-آنتونین،فکر نکن ارباب تستراله.رز،اگه یه بار دیگه از او نداهای مسخره از خودت در بیاری،اونوقته که خودتو تبدیل به ندا میکنم.
رز:
-روفوس...یالا!
-چی کار کنم؟
-برو چهارتا سنگ بیار یه قل دو قل بازی کنیم.
-پرسی بپر برو سنگ پیدا کن.
-روفوس!
-آها از اون لحاظ؛خب...اسکور ارباب تورو میگه!
-کی من رو گفت؟
-آقا دعوا نکنین.اصلا مگه دراکو سمت پیش مرگیه ارباب رو نداشت ؟بگین بیاد سر پستش دیگه.
-الکی پای دراکو رو باز نکن این وسط.اون یه سمت در مورد صحت طلسم های ارباب بود.
-آستوریا اگه خیلی نگران همسرتی،خودت اینکارو بکن.
-ام...چیزه...من میرم دراکو رو پیدا کنم تا بیاد ترتیبه این پسر رو بده!
اَه...تامی تو هم ترکوندی با این مرگخواراتا.
-تو یکی ساکت...همه آتیشا از گور تو بلند میشه.ایوان کار خودته.
-ارباب جسارتا من فعلا در حال الهام گرفتن در مورد شامپوی جدیدمم.
-رز...بدو.
-بابا ابن یه جورایی عمومه.
-کروشیو به همتون.خب یکی پاشه بیاد بکشه این پسررو دیگه.

این وسط یهو به غرور آگوستوس بر میخوره.
-مگه من مردم؟همه برین کنار؛من کار این یارو رو یه سره میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 بهمن 1389 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- ولی ارباب مگه پیشگویی نگفته که شما باید اون کله زخمی رو بکشید؟
آنتونین به شدت سعی میکرد نظر ارباب را از خودش منحرف کنه. لرد لحظه ای فکر کرد و ادامه داد:
- آخه ادم یه بار گول اون پیشگویی رو میخوره... دوبار گولشو میخوره..... نه این که هر دفعه بهش فکر کنه و به اون عمل کنه و هر دفعه ناکام بمونه!زود باش آنتونین!! فکر نکن من نظرمو عوض میکنم اخه تو گناه داری و باید به داوطلبی ت عمل کنی.زود باش!

آنتونین با گام های لرزان به سوی هری پیش رفت و در راه چوبدستی اش را کشید. آن را بالا گرفت و گفت:
- آواداکداورا!
طلسم از چوبدستی شلیک شد اما به هری برخورد نکرد و در نزدیکی او منحرف شدند. در همین هنگام ندایی آسمانی فرا رسید و گفت:
- خدایان راضی نیستند که بر خلاف پیشگویی عمل کنید.
و به همان سرعتی که به وجود آمده بود از بین رفت. آنتونین رویش را برگرداند و برگشت. همان جایی که لرد با قیافه ای خشمگین منتظرش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 10 بهمن 1389 02:47
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]
هری، رون و هرمیون سوار بر سه تسترال که خبر نداشتند در واقع رز، آنتونین و ایوان هستند به وزارت سحر و جادو رفتند تا سیریوس بلک را نجات بدهند اما نمیدانستند که این یک نقشه است تا لرد ولدمورت بتواند پیشگویی را بدست بیاورد. آن ها به سازمان اسرار واقع در وزارتخانه میرسند و یک سری اتفاقات عجیب آن جا رخ میدهد که در نتیجه هری به یک جزیره دورافتاده شوت میشود. مرگخواران و لرد هم به دنبال هری میروند و در آخر موفق میشوند او را برگردانند ولی از آن جزیره یک دایناسور هم همراه آن ها می آید که البته در آخر فرار میکند. در حال حاضر هری دستگیر شده و لرد از مرگخوارانش میخواهد تا یک نفر از آن ها داوطلب شود و هری را بکشد ...
[/spoiler]

لرد مرگخوارانش را یکی یکی از نظر گذراند ...

سیبل:
آگوستوس:
روفوس:
اسکورپیوس:
رز:
آنتونین:
ایوان:
پرسی:

لرد: خب نتیجه چی شد؟ کی داوطلب شد؟ هوی روفوس با توام
روفوس: من ارباب؟ من؟ هووووم این آنتونین داوطلبه
آنتونین: مــــــــاع!
لرد: آفرین آنتونین، آفرین من به تو افتخار میکنم!
آنتونین: ارباب دروغ میگه به جون مادرم!
لرد: دیگه شکست نفسی نکن میدونم میخوای ریا نشه.
آنتونین: نه ارباب آخه مساله اینجاست من اصلا داوطلب نشدم!
لرد: دیگه توفیق اجباریه دیگه! یالا برو جلو ببینم. یه آودا به هری بزن! اگه مرد که مرد چه بهتر اگرم دوباره نمرد و یه نقشه دیگه از خودش درآورد تو هستی که با افتخار پیش مرگ ارباب بشی!
آنتونین:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 دی 1389 11:43
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان:کجا فرار کنیم؟مگه تو اینو رام نکرده بودی؟

رز:خب رام کرده بودم.ولی گاهی خودش این موضوع رو فراموش میکنه.فعلا بهتره از جلوی چشمش دور بشین.

هر کدوم از مرگخوارها به سمتی فرار میکنن.ایوان با هیکل لاغر و استخونیش پشت ستون باریکی پنهان میشه.آنتونین در تعقیب رز وارد کمد چوب دستیها میشه،ولی چند ثانیه بیشتر طول نمیکشه که در کمد بار و آنتونین از داخلش به بیرون پرتاب میشه.
لرد سیاه هاج و واج وسط سالن ایستاده بود و به دایناسور نگاه میکرد.روفوس با نگرانی جلو میره و میگه:ارباب، اینجا خطرناکه.بیایین شما رو هم یه جایی قایم میکنم.
لرد مخالفت میکنه:یه ارباب هرگز قایم نمیشه.شماها برین من ببینم این جونور چی از جون ماها میخواد!

خیلی زود برق کله مبارک ارباب توجه دایناسور رو به خودش جلب میکنه.آروم بطرف لرد خم میشه.ظاهرا تا اون لحظه هرگز موجودی با این شکل و شمایل ندیده بود.نمیتونست درک کنه که این موجود لاغر و کوچولو که با عصبانیت بهش زل زده میتونه خطرناک باشه یا نه...بالاخره ریسک میکنه و پاشو بلند میکنه که جونور کچلو له کنه...ولی در آخرین لحظه انسان کوچولویی که کنار کچل ایستاده بود چوب دستیشو تکون میده و ...اینجاست که دایناسور میفهمه که هرگز نباید انسانهای کچل رو دست کم بگیره...ولی اینو نمیفهمه که چرا پاش تو هوا مونده و دیگه نمیتونه تکونش بده!

لرد لبخند پیروزمندانه ای میزنه و به بقیه مرگخوارا اشاره میکنه که از مخفیگاهاشون بیرون بیان.
لرد:خب...اینم از دایناسور.خودم حسابشو رسیدم!
روفوس:

لرد:خب، رز ویزلی.گذشته از حمله دایناسورا تو به ما حقیقتو گفتی.کله زخمی واقعا اونجا بود.ارباب به خاطر صداقتت تو رو میبخشه.مادر موقرمزت رو هم همینطور.میتونی بری.

لرد درحال دست دادن با رز بود که صدایی از ناکجا آباد به گوش میرسه و به دنبال اون هری پاتر از ناکجا آباد روی زمین فرود میاد!
-نــــــــــــــــــــــــــــــه!تو نمیتونی اونو بکشی...حسابتو میرسم اسمشو نبر عوضی!میکشمت.

هری پاتر تالاپی روی زمین میفته.لرد سیاه دست رز رو ول میکنه.
-معطل چی هستین؟دستگیرش کنین!

چند دقیقه بعد هری پاتر طناب پیچی شده جلوی لرد و مرگخوارا قرار میگیره.لرد طبق عادت همیشگی شروع به قدم زدن و سخنرانی میکنه...مرگخوارا که قبلا این صحنه رو تجربه کردن احساس میکنن لازمه که به لرد اخطار بدن!

پرسی:ارباب،ببخشید،میگم بهتر نیست قبل از اینکه از دستمون فرار کنه بکشینش؟
لرد:ساکت!شماها نمیفهمین.ارباب حرفهای نگفته ای داره که باید بزنه.
پرسی:آخه ارباب،شما الان دو ساعته زندگی خودتون و مادر و پدرتونو و عمو و عمه و خاله و حتی مادربزرگ دختر همسایه تونو تعریف کردین!الانه که باز روحی چیزی بیاد و این کله زخمی رو نجات بده ها!

لرد جلوی هری توقف میکنه.چوب دستیشو بالا میبره.مرگخوارا با خوشحالی و هیجان در انتظار دیدن صحنه مرگ هری پاتر انتظار میکشن.ولی لرد مجددا چوب دستیشو پایین میاره!
-میگم...اگه باز طلسم به خودم برگشت چی؟اصلا...مگه شما مرگخوار نیستین؟یکی از شماها بکشینش!

مرگخوارا:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آینده شما را سیاه میبینم...و سیاهی اوج زیباییست!
Re: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1389 15:16
نمایش جزئیات
آفلاین
- وایییییییییی!این دیگه چیه؟؟خدای من!

دایناسوری به اندازه هزار برابر یک اتوبوس به اونا نزذیک میشد...که یک دفعه از بالای سرش صدا اومد:

-آهای!!سلام!بالاخره اومدی ولدی؟منتظرت بودم!برو حیوون!

دایناسور سرعتش رو بیشتر کرد و جلو رفت و از بالای سرش هری پاتر مشخص شد که قهقهه میزد.ایوان و آنتونین هم زمان فریاد زدن و ولد مورت گفت:
- خجالت بکشید!مگه شما جادوگر نیستین؟مگه مرگخوار نیستین؟چطوره یه بچه کوچولو میتونه اونو رام کنه ؟حتما این دختره.. چی بود اسمش...موز ویزلی! آره موز ویزلی میدونه چه جوری دایناسور رام میکنن!

ایوان:
- آخ ارباب!! گفتین موز!

آنتونین:
-بسه ایوان!تو دیگه کم کم دستاتو بشور بیا منو بخور!ارباب حالا اصن این رز و هرمیون کجا هستن؟

- ما اینجاییم!بای بای!

آن ها جلوی پرده ای سبز رنگ خم شده بودند.و همین که مرگخوار ها برگشتند وارد آن شدند و به زمان واقعی برگشتن.

-آخ!نجات پیدا کردیم!نمیدونی برای رام کردن این دایناسوره چقدر زخم و زیلی شدم!

مرگخوار ها پشت سر آنها وارد سالن شدند.آنتونین گفت:
- و حالا باید بیشتر زخم و زیلی شی!ببینم اون موقرمز کجاست؟آهان تو کتابا گیره!باید حتما برای دیدن مرگ دخترش باشه!ایوان برو بیارش زو....


-آآآآاااااوووووووووومممممممممممممیییییییککککککککک!!(افکت نعره ی دایناسور)

- اااااا!!!دایناسور اومده!!!خیله خوب ولدی!فعلا هممون با همیم!برای نجات جونمون فعلا متحدیم!بعدا به دعوا های قدیمیمون میپردازیم!فرار کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!