جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مهر 1390 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه]محفلی ها با نقشه ای لرد و مرگخوارا رو در تونلی حبس میکنن و بعد اونا رو به آزمایشگاه محفل انتقال میدن.بعد از بستن دستها و پاهاشون معجون عجیبی رو به خوردشون میدن. این معجون باعث میشه که مرگخوارا چهره ی حقیقی لرد رو ببینن و ازش بدشون بیاد.لرد متوجه این موضوع میشه و سم وارد شده توی بدنشون رو کاملا خارج میکنه و مرگخوارا به حالت عادی بر میگردن .لرد تصمیم میگیره از این موقعیت استفاده کنه و دو تا از مرگخوارا رو به عنوان جاسوس به محفل بفرسته.آستوریا و زنوفیلیوس برای این کار انتخاب میشن.و به محفل میرن و ابراز پشیمونی میکنن.دامبلدور هم اونا رو قبول میکنه و بهشون ماموریت میده که در شناسایی فردی که محفلیا تازه دستگیر کردن و ممکنه مرگخوار باشه کمکش کنن.زندانی مورد نظر ارگ کثیفه.دو مرگخوار وانمود میکنن ارگ رو نمیشناسن.دامبلدور که هنوزکمی به قضیه شک داره به دو مرگخوار ماموریت میده که برن و از خونه لرد کمی معجون راستی کش برن و براش بیارن.لرد یه معجون دیگه به مرگخوارا میده که برای دامبلدور ببرن.بازجویی از ارگ تموم میشه ولی دامبلدور که به قضیه مشکوکه، فرد و جرج رو به وزارتخونه میفرسته که معجون مخصوصی رو براش بیارن.به کمک این معجون دامبلدور میتونه هویت فرد رو تشخیص بده. ارگ و آستوریا و زنوفیلیوس به خانه گانتها برمیگردن... [/spoiler]

وقتی که لرد بالاخره موفق شددست از تعریف کردن از خودش بردارد به فکر فرو رفت.

-ارباب به چی فکر میکنین؟
-اوممم...به اینکه تو این سوژه چقدر همه به همدیگه ماموریت میدن!هی من به شما ماموریت میدم...دامبل به شما ماموریت میده...بعد دامبل به اونا ماموریت میده...
-ارباب حالتون خوبه؟چی دارین میگین؟
-هوم...خوبم...ضمنا دارم به یه چیز دیگه هم فکر میکنم!
-اوهوم...
-اوهوم و مرگ...الان باید بپرسین به چی دارم فکر میکنم!
-بله ارباب.منظور ما هم همین بود.شما دارین به چی فکر میکنین؟
-به اینکه چرا شما دو تا بی کفایتا ساعتی یه بار محفلو ول میکنین و اینجا سبز میشین!مگه من شماها رو نفرستادم برین جاسوسی کنین؟

زنوفیلیوس و آستوریا با حالتی مستاصل به هم نگاه کردند.
-ارباب حق باشماست...فقط اومدیم این کثیفو تحویل بدیم و بریم.ضمنا دلمون برای چهره ملیح شما تنگ شده بود.

لرد سیاه ارگ کثیف را با دستکش ضخیمی گرفت و تحویل حمام داد و مجددا رو به آستوریا و زنوفیلیوس کرد.
-خب...حرف بزنین...چه نقشه ای دارن؟

-کیا ارباب؟
-معلومه کیا...محفلیا دیگه!چه نقشه ای دارن؟
-هیچ نقشه ای ارباب!

لرد با عصبانیت فریاد کشید.
-یعنی چی هیچ نقشه ای؟شماها نمیفهمین!حتما نقشه ای دارن!باید داشته باشن...سالها برای ارباب شدن زحمت نکشیدم که این بی لیاقتا هیچ نقشه ای نداشته باشن!سریع برین برای ارباب نقشه کشف کینن و بیارین که نقش بر آبش کنم!روشن شد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: دوشنبه 4 مهر 1390 06:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور بعد از نگاه به سیاهی درون راهرو نگاهی به چارپایه ای که مظنون روش نشسته بود انداخت و به موهای چرکش که کف زمین افتاده بود خیره شد . چند تار مو برداشت و با آرامش اندکی که دماغ درازشو چین انداخته بود از پله های اون جای مخوف محفل بالا رفت و وارد آشپزخونه شد . مالی ملاقه در دست سریع غذاهایی که میپخت رو هم میزد و آرتور از بالای عینک به تردستی فرد و جرج نگاه میکرد . دامبلدور نیز پشت میز نشست و کریچر سریع لیوانی نوشیدنی جلویش گذاشت . دامبلدور نوشیدنیشو خورد و بلاخره تصمیم گرفت فکرشو عملی کنه . پس رو به فرد و جرج کرد :

" واستون ماموریت دارم . شما مامورید برین وزارتخونه و معجون شناخت معکوس رو از کورنلیوس فاج بگیرید . این انگشترو با خودتون ببرید تا بدونه از طرف من اومدین . "

- حله .

ریموس که کنار شومینه آشپزخونه نشسته بود لحظه ای سرشو از توی کتابش برداشت :

" این معجونو واسه چی میخوای آلبوس ؟ "

- قسمتی از بدن کسی رو دارم و میخوام مطمئن بشم اون کیه . این معجون زیر نظر وزارت ساخته میشه و همه کسایی که هویتشون در اسناد و گزارشهای وزراتخونه مشخصه باهاش شناسایی میشن .

کیلومترهای دورتر

آستوریا و زنوف و کثیف با صدای پاقی جلوی خانه گانتها ظاهر شدن . سپس نگاهی نگران بهم انداختن و آب دهنشونو قورت دادن و وارد خانه شدن .

ارگ بمحض دیدن لرد خواست خودشو به آغوش لرد بندازه : " ارباب خیلی دوس داشتم ببینمتون "

ولی لرد با کروشیویی اونو از خودش دور کرد : ازم دور شو مرتیکه کثیف . من روزی سه نوبت صبح زود ، صبح ، و آخر صبح ، میرم حموم . من تمیزم . نظیفم . پیش همه عزیزم . شما مرگخوارا باید منو سرمشق قرار بدین .


-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1390 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- اوه فرزندان من! امیدوارم که با معجون اومده باشین.

زنوف و آستوریا به چهره ی شاداب دامبلدور نگاه کردند و سپس به نگرانی ای که در چشمان ارگ موج میزد فکر کردند. آستوریا لبخندی تصنعی زد و در حالیکه معجون را از جیبش بیرون می آورد تا به دست دامبلدور دهد گفت:

- کار سختی نبود! بهتره سریع تر بابت این مرد مطمئن شیم.

دامبلدور شیشه ی کوچک که تا نیمه از معجون راستی پر بود را گرفت، درش را باز کرد و شروع به بررسی آن کرد. زنوف نیز از فرصت استفاده کرد و به سمت ارگ رفت و آهسته و سریع، طوری که دامبلدور نفهمد چیزی را در گوشش زمزمه کرد. بعد از آن چند قدم به عقب برداشت و کنار آستوریا، منتظر حرکت دامبلدور ماند.

بالاخره دامبلدور دست از چکاپ معجون برداشت، از جایش بلند شد و جلوی ارگ ایستاد. به چشمانش خیره شد و گفت: الان دیگه باید حقیقتو بگی!

و معجون را به خورد ارگ داد. ارگ طوری وانمود کرد که انگار به زور معجون را مینوشد و بعد از اتمام آن، نفس عمیقی کشید و آماده شد تا بهترین بازیگری ای که میتواند را اجرا کند.

دامبلدور نزد آستوریا و زنوف برگشت و هرسه مقابل ارگ قرار گرفتند. دامبلدور مگسی را که اطرافش در حرکت بود را پراند و گفت:

- خب مردک، بگو ببینم اسمت چیه؟

ارگ سرش را بالا آورد و پاسخ داد: جان رینگ!

دامبلدور به لیست بلندبالایش که نام تمامی مرگخواران را دربرداشت نگاه کرد و بعد از نیافتن نامش ادامه داد:

- علت اینکه علامت شوم رو دستته چیه؟ تو لردو میشناسی؟ برای اون کار میکنی؟

ارگ بدون معطلی پاسخ داد: معلومه که میشناسم! همه میشناسنش! اون کسیه که کل خلافکارا جامعه جادوگران و ساحرگانو هدایت میکنه و اگه یکی از اونا باشی، ملت ازت میترسن!

دامبلدور موشکافانه پرسید: پس یعنی ...

ارگ زودتر از او شروع به صحبت کرد و گفت: درسته! منم گفتم علامتشو بذارم رو دستم تا همه فک کنن یکی از اونامو در نتیجه احساس ترس نسبت به من بشون دست بده. اما جرات ندارم برم پیش لردو برای اون کار کنم، نمیخوام به دستش کشته بشم!

آستوریا سریعا پادر میانی کرد و گفت: خب پس همه چیز روشن شد. بهتر نیست بیشتر از این وقتمونو واسه این حیف نون تلف نکنیم؟

چهره ی ارگ در هم رفت و چشم غره ای به آستوریا رفت، اما آستوریا بدون توجه به او ادامه داد: کجا ولش کنیم؟ ... باشه خودمون یه جایی پیدا میکنیم. بریم زنوف!

و منتظر عکس العمل دامبلدور نماندند و ارگ را باز کردند و همراه او خارج شدند. همان موقع چیزی توجه دامبلدور را جلب کرد. انگشتان دامبلدور، جایی میان لیست نام مرگخواران قفل شده بود. جایی که نام ارگ کثیف نمایان بود. مدتی پیش زنوف بعد از دیدن مرد گفته بود "ااا اینکه کثیفه! ".

اما زنوف و آستوریا رفته بودند تا ارگ را گم و گور کنند و بعد از آن نزد لرد بروند تا دستورات مهمتر را انجام دهند. حالا دامبلدور نمیدانست که نسبت به این قضیه باید مشکوک باشد یا این یک اتفاق شانسی بوده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: یکشنبه 9 مرداد 1390 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز آستوریا و زنوف پایشان به آخرین پله ی زیرزمین نرسیده بود که اولین مزاحمشان پیدایش شد.
-ببینم شما اون پایین چی کار می کردین؟

زنوف با تمام قدرت آستوریا را نگه داشت تا کاری دست جیغول ندهد.
-جیمز تا نزده نترکوندتت برو از عمو شپشو...چیز...عمو دامبلت بپرس بدو پسر خوب.

جیمز که با دیدن چشم غره ی آستوریا دنبال لونه ی موش می گشت، از جلوی راه آنها کنار رفت و آن دو به خانه ی گانت ها آپارات کردند.

خانه ی گانت ها:

-کروشیو به هر دوتاتون...چرا انقدر دیر کردین؟

آستوریا با تعجب پرسید:
-اِ...ارباب شما منتظر ما اینجا وایساده بودین؟

لرد سوال آستوریا را که در حال ذوق مرگ شدن بود،نشنیده گرفت.
-تا یه کروشیو فرو نکردم تو حلقتون گزارش بدین ببینم.

زنوف نفس عمیقی کشید.
-خب ارباب ما بعد از کشتن 6566 تا از شپش های ریش دمبل،کثیف رو اونجا دیدیم... .


و ماجرا را تعریف کرد.
-خب...من ماموریت های مهم تری اونجا براتون دارم؛بردارین یه معجونی چیزی ببرین براش یه جوریم به ارگ بفهمونین که سوتی نده...بعد برگردین تا ماموریت هاتون رو بگم بتون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
زنوف و آستوریا نگاهی از سر ترس به یکدیگر انداختند و به دامبلدور خیره شدند که حالا کنار در ایستاده بود و در را برای آن ها باز گذاشته بود.

- منتظر چی هستین؟ بیاین بریم شناسایی!

آستوریا و زنوف برای اینکه حس شک دامبلدور را تقویت نکنند از جایشان بلند شدند و به سمت دامبلدور رفتند. بعد از خارج شدن آن دو از اتاق، دامبلدور در را بست و آن ها را به سمت زیرزمین هدایت کرد.

زنوف و آستوریا با شگفتی به راهرویی که در آن قدم گذاشته بودند نگاه کردند. راهرویی تنگ و تاریک بود که فانوس هایی متصل به دیوار تنها منبع روشنایی آن بود.

اما هیچ اثری از گرد و خاک یا هرچیزی مبنی بر متروکه شدن به چشم نمیخورد. گویا مالی از خیر تمیز کردن آنجا نیز نگذشته بود.

زنوف که دهانش باز مانده بود گفت: فکر نمیکردم محفلم چنین جایی داشته باشه.

دامبلدور بدون توجه به حرف زنوف، دری را باز کرد و آن ها را به داخل هدایت کرد. زنوف و آستوریا مردی را دیدند که پشتش به آن دو بود و موهای بلند و سیاهی داشت.

مرد که با شنیدن صدای پای آن ها متوجه حضورشان شده بود و برگشت و سریعا گفت: غلط کردم واسه زیبایی علامت شومو گذاشتم رو دستم!

زنوف که چهره ی مرد را تشخیص داده بود گفت: ااا اینکه کثیفه!

چهره ی دامبلدور در هم رفت و گفت: آره انگار یه ماهه حموم نرفته.

زنوف بلافاصله تصحیح کرد: نه نه منظورم اینه که اونـ... آخ!

آستوریا لگد محکمی نثار پای زنوف کرد و نیشخند زنان گفت: میخواد بگه که به نظرش بیشتر از چندماهه که حموم نرفته و یک ماه چیز کمیه.

ارگ کثیف که از انکارهای زنوف و آستوریا ماجرا را فهمیده بود به سکوتش ادامه داد و منتظر شد تا ببیند چه واقعه ای رخ میدهد.

آستوریا به سمت دامبلدور برگشت و گفت: متاسفانه ما نمیشناسیمش.

زنوف حرف آستوریا را تایید کرد و ادامه داد: همه سعی دارن خودشونو از داشتن نسبت با لرد خلاص کنن، اونوقت این دیوونه رفته علامت شومی الکی گذاشته؟

دامبلدور لبخند گرمی زد و گفت: چقدر شما قابل اطمینانین. من به شما اعتماد کامل دارم. پس یعنی مرگخوار نیس؟

آستوریا با حرکت سرش مخالفت کرد و گفت: نه نیست. احتمالا یه آدم بدبخت فلک زده س که با گذاشتن علامت شوم قصد داره خودشو بزرگ نشون بده. بذارین بره!

احساس دوگانه ای به دامبلدور دست داد. از یک طرف خوش حال بود که آن مرد مرگخوار نیست و از طرف دیگر ناراحت بود که تلاشش برای مرگخوار نشان دادن او بی فایده بوده است.

- مطمئنین؟

- بله!

دامبلدور با خونسردی گفت: ولی من هنوزم شک دارم. بهتره یه معجون راستی از خونه لرد کش برین و به خورد این مرد بدین تا اعتراف کنه واقعا مرگخواره یا نه.

دامبلدور با دیدن آستوریا و زنوف که هنوز جم نخورده بودند گفت: با شمام، برین خونه لرد و معجون راستی کش برین!

آستوریا و زنوف با تاسف ابتدا نگاهی به ارگ کثیف انداختند و سپس با قدم هایی آرام از آنجا خارج شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مدتی بسی طولانی بعد...

لرد:روفوس...این دو تا برنگشتن؟هیچ خبری هم ازشون نشده؟

روفوس لیست حضور و غیاب مرگخواران را کنترل کرد.
-نه ارباب..هیچ خبری...ظاهرا سخت مشغول انجام ماموریتهای سفیدشونن.

لرد با بی حوصلگی به لیست اشاره کرد.
-به مرگخوارا بگو دو نفر دیگه شون داوطلبانه برن محفل سرو گوشی آب بدن...به همون روشی که آستوریا و زنوفیلیوس رفتن...بگن پشیمون شدیم.


محفل ققنوس:



-زنوف؟تموم نشده هنوز؟

زنوفیلیوس قسمتی از ریش دامبلدور را کنار زد و سرش را از لای آن خارج کرد.
-نه آستوریا...فکر نمیکنم حالا حالاها تموم بشه...اینا کلا با بهداشت بیگانه هستن!

درست در همین لحظه جیمز به سرعت وارد اتاق دامبلدور شد.
-ببخشید پروفسور...دو تا دیگه از این سیاه سوخته ها اومدن و میخوان با شما ملاقات...

جیمز فرصت تمام کردن جمله اش را پیدا نکرد.چون دو مرگخوار او را کنار زدند و بی توجه به فریادهای معترضانه جیمز، او را به همراه یویویش زیر دست و پای خود له کرده و با ذوق و شوق بطرف دامبلدور رفتند.
دامبلدور به زنوفیلیوس و آستوریا اشاره کرد که موقتا ماموریت مخوفشان را متوقف کنند.
-شما دوتا اینجا چیکار میکنین؟

بلاتریکس و لینی لبخندی نه چندان معصومانه زدند.
-هوووم...اومدیم بگیم ما غلط کردیم و ما از این به بعد سفیدیم و ما کلا از اون ارباب کچلمون متنفریم و به راه راست هدایت شدیم و از این حرفا!

دامبلدور شادمانه لبخندی زد..
--اوه...بله...من برق سفیدی رو در چشمهای شما دیدم.شما رو به جمع خودمون میپذیریم فرزندان روشنایی...من به شما اعتماد کامل دارم.همین الان کلید همه اتاقهای مخفل و نقشه های سری محفل رو بهتون میدم که نشون بدم چقدر بهتون اعتماد دارم...

جیمز به سختی از روی زمین بلند شد.با حسرت نگاهی به یویوی تکه تکه شده اش انداخت و نگاهی دیگر به دامبلدور که از فرط اعتماد زیاد چهره اش سرخ شده بود!
-آروم باش...خواهش میکنم...یادم نرفته آخرین باری که به یکی اینجوری اعتماد کردی چه بلایی سرت اومد..خودت که فراموش نکردی؟هان؟سوروس...لطفا!...پس الان لطف کن کمی از شدت اعتمادت کم کن تا این سیاه سوخته ها اینجا رو پاتوق خودشون....

اینبار هم جمله جیمز ناتمام ماند...چون در باز شد و تعداد زیادی از مرگخواران مشتاق به طرف دامبلدور هجوم بردند.

-آلبوس ما پشیمونیم!
-ما میخواییم سفید بشیم...فرزند روشنایی بشیم...کلا روشن بشیم...
-ما رو از این تاریکی نجات بده!
-به فریادمون برس...ما تو منجلاب فساد و سیاهی و تاریکی داریم غرق میشیم.
-تنها امید ما تویی!

به محض اینکه چشم مرگخواران به همدیگر افتاد ناخودآگاه چند قدم عقبتر رفتند...ظاهرا تعداد داوطلبان بیشتر از دو نفر بوده...

-اومم...الان که فکر میکنیم میبینیم اونقدرا هم پشیمون نیستیم!
-من که اصلا از روشنایی خوشم نمیاد...روزا هم همش تو تاریکی میشینم.
-منم شناگر خوبی هستم...فکر نمیکنم تو منجلاب غرق بشم.
-منم که اصلا امید نمیخوام!

از آنجایی که محفل کلا در و پیکر درست و حسابی نداشت مرگخواران با همان سرعتی که وارد خانه شده بودند از آنجا خارج شدند...آلبوس که هیچ تغییری در لبخند پدرانه اش نداده بود دستهای آستوریا و زنوفیلیوس را گرفت و آنها را کنار خود نشاند.
-خب عزیزان من...دیدین که سیاهی چقدر بده و چه اثرات مخربی روی مغز آدم میذاره...فکر میکنم الان وقتشه که یه ماموریت جدید بهتون بدم.ما همین دیروز موفق به دستگیری یک مرگخوار شدیم.خودش این موضوع رو انکار میکنه.ادعا میکنه که علامت شوم رو فقط برای زیبایی روی ساعدش کشیده...ولی فکر میکنم شما بتونین در شناسایی اون به ما کمک کنین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 12 خرداد 1390 15:15
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دستی به چانه اش کشید: خب اون دو نفری که به عنوان جاسوس انتخاب میشــ...

رز دستانش را مدام تکان میداد: خب اینکه معلومه! من!

لینی جلوی حرف زدن لرد را گرفت و پاسخ داد: اعتماد به نفس زیادی واقعا بده رز! منظور لرد کاملا من بودم!

روفوس لینی را کنار زد و گفت: یکی از اون دو نفر من هستم!

لرد منتظر نفر چهارم نماند و فریاد زد:

- کروشیو هر سه نفرتون! کی گفته شما واسه ارباب تصمیم بگیرید؟ ارباب خودش از سلامتی کامل برخورداره و به سن قانونی رسیده و کاملا میتونه واسه خودش تصمیم بگیره!

سپس بلافاصله ادامه داد: برید بگید آستوریا و زنوف برای ماموریت آماده بشن!

سه نفر با ناامیدی و در حالی که یکدیگر را سرزنش میکردند از ارباب دور شدند.

چند ساعت بعد:

آستوریا زنوف را و زنوف آستوریا را هل داد تا اینکه زنوف تسلیم شد و در اتاق دامبلدور را کوبید و وارد شدند.

آلبوس در حالی که شپش های ریشش را به دام می انداخت و بعد میسوزاندشان به آن دو خوشامد گفت.

- اوه! شما اینجا چی کار میکنید؟

آستوریا من من کنان گفت: خب ما پشیمون شدیم! میخوایم که با شما باشیم، قول میدیم بتونیم یه سفید خوب باشیم!

برق شادی چشمان آلبوس را گرفت.

- این عالیه! من بهتون تبریک میگم! شما ازین پس فرزندان روشنایی خطاب میشید!

زنوف که خیالش راحت شده بود پرسید: خب اولین ماموریتمون به عنوان یه سفید چیه؟

- آفرین! معلومه که خوب اماده اید! اولین ماموریت سفیدتون باید سفید باشه! میتونید از پیدا کردن شپش های ریش من شروع کنید! آستوریا پیداشون میکنه و زنوف میسوزوندش!

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 26 فروردین 1390 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]محفلی ها با نقشه ای لرد و مرگخوارا رو در تونلی حبس میکنن و بعد اونا رو به آزمایشگاه محفل انتقال میدن.بعد از بستن دستها و پاهاشون معجون عجیبی رو به خورد روفوس میدن. این معجون باعث میشه که مرگخوارا چهره ی حقیقی لرد رو ببینن و ازش بدشون بیاد. وقتی میبینن نقشه شون گرفته و معجون بدرستی کار خودشو کرده اونو روی بقیه هم امتحان میکنن و تمامی میگخواران معجونو مینوشن. لرد متوجه این موضوع میشه و سم وارد شده توی بدنشون رو کاملا خارج میکنه و مرگخوارا به حالت عادی بر میگردن ...[/spoiler]

نارسیسا قیافه ی خشمگینانه ای به خود گرفت و همراه بلا از پله های خانه ی ریدل پایین آمد.

- بلا تا کی میتونیم این وضعو تحمل کنیم؟ لرد واقعا شورشو در آورده!

بلا که انگار شکست عشقی خورده بود با تاسف گفت: باورم نمیشد که لرد همچین آدمی باشه!

- خش خش ...

نارسیسا که متوجه صدا شده بود گفت: این صدای چیه؟

بلا آهی کشید و گفت: حتما اون نجینیه احمقه! بیا بریم.

نارسیسا و بلا قدم زنان در کنار هم از کنار پرچین ها گذشتند ، البته زیر چشمی نگاه کردن بلا به سمت پرچین ها نکته ای قابل توجه بود.

روفوس که کنار استخری لجن گرفته نشسته بود رو به لودو که پاهایش درون آب بود گفت: من دیگه نمیتونم تحملش کنم. نظرت چیه در ریم؟

لودو با ترس گفت: نه لرد میکشدمون. اما شاید بتونیم ...

روفوس با هیجان منتظر تکمیل جمله ی لودو بود و لودو ادامه داد: اونو سرکوب کنیم!

- تق ...

لودو و روفوس کاملا عادی بدون اینکه به روی خودشان بیاورند که صدای را شنیدند به سمت اتاق لرد به راه افتادند.

اتاق لرد:

- سرورم من خودم به شخصه ریموس رو دیدم که پشت پرچین ها داشت نگهبانی میداد!

این صدای بلا بود که اولین گزارش را از محیط اطراف بدست لرد میداد. روفوس نیز حرف بلا را تایید کرد و گفت:

- من و روفوسم صدای یویوی جیمز رو شنیدیم.

لودو با تردید گفت: مطمئنی صدای یویوش بود؟

روفوس با اطمینان گفت: من صداشو میشناسم!

تا چند دقیقه ی بعد تمامی مرگخواران در حال دادن اطلاعات به لرد بودند و بعد از اتمام حرف آن ها لرد گفت:

- کارتون عالی بود ، حالا اونا فکر میکنن شما واقعا از من بدتون میاد.حالا تنها کاری که باید بکنیم فرستادن جاسوسه! فعلا دوتاتونو میفرستم محفل ، برین بگین غلط کردیم طرف لرد رفتیم و ما از اشتباهمون درس گرفتیم و از این حرفا. دامبلدورم با آغوش باز شمارو میپذیره! اونوقت میتونیم ...

برقی در چشمان تک تک مرگخواران نمایان شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: جمعه 26 فروردین 1390 11:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- چه خرابکاری؟؟ اصلا تا حالا شده که بزرگترین جادوگر قرن، لرد ولدمورت کبیر،لرد سیاه، سرور و ارباب تو خرابکاری کنه؟

- اما ارباب یه نگا به قیافه ی اونا بندازین.

لرد سیاه سریع برگشت و نگاهی به صورت مرگخوارانش انداخت. هیچ کدام رنگ به چهره نداشتند. با آن روش جادویی آنها همه ی خون درون بدن مرگخواران را ، دست کم بیشتر آن را، غیب کرده بودند.

- حالا باید چیکار کنیم بلا؟توی اون کتابت چیزی ننوشته؟

- چرا نوشته باید بهشون خون تزریق کنیم. اینکار باید کاملا بدون جادو انجام بشه.اما اول باید به کمک جادو گروه خونی شونو بفهمیم.پس باید یه مقدار همون یه ذره خونی که براشون مونده رو در بیاریم و سریع براشون با اون گروه خونی خون گیر بیاریم.

- اممم... بلا.. آخه من از خون...

-

- هیچی کارو ادامه بده. زود باش براشون خون جور کن.

بلا دست به کار شد و لرد سیاه فقط گوشه ای ایستاد و نگاه کرد. همین که خون از بدن چندین نفر بیرون آمد و تلالو آن در سرنگ نمایان شد، سر لرد سیاه گیج رفت و مجبور به نشستن شد. پس از انجام تحقیقات مشخص شد که خون همه ی مرگخواران o است. یعنی از هیچ کس غیر از کسی با خون o نمیتوانند خون بگیرند. آزمایشات انجام شد و مشخص شد که تنها جادوگر در دسترس که دارای خون o میباشد لرد سیاه است.

-هومممم.... ارباب... چیزه.... میگم من به یکم از خونتون نیاز دارم.

- خون من؟چطور جرئت میکنی به خون من نیاز داشته باشی؟ میخوای خون پاک و مقدس ارباب رو بدی به این بی لیاقت ها؟

- ارباب...اما اگه میخواین زنده بمونن باید یه کم یعنی در حدود 1 لیتر از خونتونو بدین به من تا من تزریق کنم به یکیشون. بعد با جادو فرایند تولید خونشون رو سریع کنم و از هم دیگه بهشون خون بدم.

- خب پس بیا زود باش تمومش کن.

لردسیاه آستینش را بالا زد. صورتش را به سمت راست گرفت و چشمانش را بست. خون بیرون کشیده شد و لرد سیاه در دم از هوش رفت. بلا که در چند دقیقه ی گذشته بار ها این صحنه را دیده بود اهمیت نداد و خون به رز تزریق شد. فرایند تولید تسریع شد و پس از یک ربع همه ی مرگخواران به هوش آمدند. لرد سیاه در حالی که سرش که از برخورد آخر به زمین قرمز شده بود را می مالید گفت:

- سربازان تاریکی!!! حالا که شما به هوش اومدین و دیگه کوچکترین اثری از اون سم ملعون توی بدنتون نیس، باید دست به کار شید تا بساط انتقام رو جور کنیم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: خانه اصیل و باستانی گانت ها
ارسال شده در: پنجشنبه 25 فروردین 1390 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟

- بله!

- یعنی باید این کارو بکنم؟

- بله!

- به نظر مشکل میاد.

- بله!

لرد با عصبانیت گفت: بله و زهر مانتیکور! چه طور یه مرگخوار به خودش اجازه میده جواب افکار ارباب رو بده؟

بلا که گیج شده بود پاسخ داد: ولی ارباب من فکر کردم شما داشتین از من سوال می پرسـ...

- فکر تو به چه درد ارباب میخوره؟ من خودم بهتر میدونم منظورم با چه کسی بود.

بلا کوتاه آمد و گفت: بله!

- بلا همین الان از جلو چشام دور میشی یا نه؟

- بله!

بلا ابتدا لحظه ای مکث کرد و بعد با دیدن چهره ی لرد با بیشترین سرعتی که می توانست از آنجا خارج شد. لرد که از رفتن بلا احساس آرامش میکرد ، به سراغ کتاب "خون (پزشکی) " که بلا همراه با دیگر کتاب ها همراهش آورده بود رفت و شروع به جستجو در آن کرد. اما بعد از اینکه دریافت که این کاری بس مشکل است دوباره بلا را احضار کرد.

ساعتی بعد:

- یعنی این جواب میده؟

لرد که جوابی از سوی بلا نشنید دوباره تکرار کرد: مطمئنی دقیقا اینو نوشته؟

بلا هم چنان با حالت منگی به لرد خیره شده بود.

- د ِ مگه با تو نیستم ؟

بلا که تعجب کرده بود پاسخ داد: بله؟ با من بودین یا با افکارتون؟ ... ارباب من حتم دارم جواب میده. فقط باید دستور العملو درست انجام بدیم.

دقایقی بعد:

مرگخواران بر روی تخت هایی بیهوش قرار گرفته بودند و لرد و بلا که لباس سفیدی بر تن کرده بودند درست جلوی آن ها قرار داشتند و چوبدستی هایشان را به سمت آن ها نشانه رفته بودند.

- آماده ای بلا؟

بلا سری تکان داد و هر دو مشغول به کار شدند. بعد از گذشتن یک ساعت و پایان یافتن کار هر دوی آن ها بر روی مرگخواران ، برای دیدن نتیجه ی کار دست ها را شسته و آماده و با اشتیاق منتظر به هوش آمدن مرگخواران بودند. اما آن ها هنوز به هوش نیامده بودند و لرد احساس میکرد که دیگر خون چندانی درون بدن آن ها باقی نمانده است.

بلا آب دهانش را قورت داد و گفت: انگار دارن جون میدن ، ارباب فکر کنم خرابکاری کردیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!