جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

66 کاربر(ها) آنلاین هستند (52 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
65 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 13:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
جیمز سر یه ماجرا، رفتن دامبلدور با مک گونگال توی مهمونی و رقصیدن و ... اونا، همین طور از دامبلدور رشوه میگیره... خلاصه از دامبلدور رشوه میگیره که ریاست محفلو بهش بده. دامبلدور هم چاره ای نداره. پس جیمز با لردسیاه یه قرار ملاقات میذاره که تاریخش دو ماه بعده . اما مرگخوارا به تاریخ توجهی نمیکنن و راه میفتن. اونجا که میرسن قضیه رو می فهمن و از گرنجر استفاده میکنن تا بتونه زمان برگردونو طوری تنظیم کنه که اونا رو به دو ماه بعد ببره. اما هرماینی زمان برگردونو طوری تنظیم میکنه که لرد سیاه و 5 مرگخوار باقی مونده اش ( بقیشون توی راه توی سوانح هوایی مختلف نابود شدن! ) به 20 سال بعد میرن. حالا جیمز یه پسر رشید و رعنا شده اما هنوز از دامبلدور رشوه میگیره. لرد و مرگخوارا هم به عمارت بزرگ محل زندگی قبلیشون میرن. اما مرگخوار ها لرد رو به عنوان رئیسشون قبول نمیکنن. این خبر به محفلی ها هم میرسه.

پی نوشت: 20 سال گذشته و همه چی از جمله واحد پول، شیوه ی زندگی و... تغییر کرده. سوژه ی طنز خوبیه.



___________________________________________

خانه ی ریدل



- بابا چرا باور نمیکنین!! من لردم دیگه! لردم!


- چی میگی بابا کچل! لرد از 20 سال پیش تا حالا ناپدید شده!! حالا گیریم که راس بگی! لرد باشی! آخه الاغ فکر نکردی که لرد باید پیر تر شده باشه؟


لرد سیاه به اندک یارانش که واقعیت را میدانستند خیره شد. آنتونین به دهان باز به چیزی که جای تلویزیون را گرفته بود خیره شده بود. یه کپسول شبیه کپسول آتش نسانی که به سر وصل می شد. لرد با تاسف سری تکان داد و به سوی بلاتریکس و رودولف برگشت که داشتند روی کاناپه های جدیدی که فنرش فوق العاده بود می پریدند. پس به سمت لوسیوس و لینی برگشت. لینی سخت مشغول خلاصه کردن ماجرای بیست سال گذشته، و لوسیوس سخت در حال تایید کردن متقاضیان ایفای نقش در طول این بیست سال بود. لرد به سمت مرگخواران قدیمیش برگشت.

- ببینین! اینا بقیه ی مرگخوارا! چرا باور نمیکنین آخه!

دراکو دندان مصنوعی اش را در آورد و با لب هایی که جمع شده بودند گفت:

- چه دلیلی داره که لرد بعد از 20 سال ظاهر شه؟

لرد سیاه:

محفل

- نه بابا! راست میگی؟ فکر نکنم.

- باور کن.

ققنوس پیام آوری که این پیغام را آورده بود به سمت بیرون از پنجره پرواز کرد تا به برج ققنوس برود و استراحت کند.

- جیمز شنیدی چی گفت؟

جیمز با لحنی که مخصوص پسران جوانی است که عاشق جلب توجه اند گفت:

- ارررره. فکر کنم وقت خوبی برای میتینگ باشه.

- وای پسر تو هنوز تو فکر میتینگی؟

- چو دانی و پرسی سوالت خطاست.ببینم الان زمستونه یا تابستون؟

- زمستون. چطور مگه؟

- خب پس باید تی شرت بپوشم. آخه اگه تابستون بود باید شال گردن میبستم...

و راه افتاد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو !

لرد ولدمورت با عصبانیت تمام و بیرون دادن دود قطار از گوش هایش آن سیب زمینی ساعت نما را در میان دستانش له کرد و سپس با خشم دوچندان سیب زمینی له شده را یک لقمه کرد و بلعید.

لرد: بدبختی تا چه حد آخه ؟ بلا ! تو نمی تونستی دو دقیقه ساکت بمونی و حرف از زمان میتینگ نزنی ؟ چادر می زدیم تا دو ماه بعد دیگه بلاخره میتینگ شروع می شد دیگه.

بلا: حالا مگر چی شده ارباب ؟ یک روز دیر رسیدیم ؟
لرد: نه عزیزان من. نه یاران ابله من. ما به سالها بعد فرستاده شدیم. نمی بینید قبلا اینجا کوهستان و صخره بوده، الان پر از برج شده و ماگل هایی که بدون جارو دارن بالای سر ما توی آسمون پرواز می کنند ؟

پنج مرگخوار لرد با هیجان و کمی وحشت با دقت به اطراف خودشان خیره شدند. آنها درست در وسط یک خیابان خلوت ایستاده بودند. فقط تعدادی بچه ماگل در گوشه ای از پیاده رو قایم موشک بازی می کردند.

لینی: ارباب . خب با ساعت برمیگردم دیگه. ساعت کجاست ؟ آهان. فراموش کردم سیب زمینی شد، شما میل کردین.
لوسیوس: بلاخره راهی هست ارباب. میریم بگردیم. تقسیم بشیم. من میرم خونه خودم. ببینم سیسی و دراکو چیکار می کنند. حتما تا حالا خیلی پیر شدن. نکنه یک وقت زبون بلاتریکس لال...

پیش از آن که لرد سیاه چیزی بگوید غیب شد و رفت اما چند ثانیه بعد دوباره با قیافه ای شرمنده و سر به زیر بازگشت.

لوسیوس: ببخشید. رفتم آپارات کنم دیدم توی راه عوارضی گذاشتن برای آپارات ! دیگه پول جدید جادوگران همراهم نبود. واحد پول ها رو عوض کردن. اعتبار ندارن. برگشتم !
لرد دستی به چانه اش کشید. حدس می زد وقتی ماگل ها تا این حد پیشرفت کرده باشند، جادوگرها هم بایدتا حدودی پیشرفت کرده باشند. تصمیمی به ذهنش رسید و آن را بازگو کرد:

قرارمون این باشه که اول میریم به لیتل هنگتون. ببینم چه بلایی به کاخ زیبای من اومده. همه با هم. بعدش راهی برای برگشتن به گذشته پیدا می کنیم. این طور که پیداست انقلابی شد یاران من ! دستان من رو بگیرین. میخواهیم پرواز کنیم.


در محفل

کریچر با عصا مشغول برق انداختن کف خانه بود و در پذیرایی پسر جوان و رعنا و خوشتیپی (جیمز جیغول) روی مبل نشسته بود و مجله می خواند. در کنارش یک گلوله مو و پشم (دامبلدور) نشسته بود و تخمه میشکاند. پسر رفت تا دست به سوی بشقاب تخمه دامبلدور دراز کند که در آستانه آن دستش با جادوی دزدگیر دچار برق گرفتگی شد.

جیمز: جیییییییییییییغ . عمو بذار منم تخمه بخورم !
دامبلدور: اول بگو چه خبر ؟ گشت زدی ؟ خبری نبود ؟ پوسیدیم اینقدر سوژه نداشتیم بریم دعوا و دوئل و جنگ !
جیمز: آره عمو. امروز صبح آرژانتین رو رفتم زیر و رو کردم. اما اثری از ولدک نبود.
دامبلدور: خب. پس نمیدم تخمه بهت. هر وقت پیدا کردی تام رو بهت میدم !
جیمز: عموووو. کاری نکن که... اهم. سی سال پیش رو یادته ؟ با هم رفتیم پارتی ! مینروا. بوس. هان ؟

دامبلدور با درماندگی بشقاب تخمه را روی صورت جیمز خالی کرد و گفت:

لب گور هم هستم دست برنمی داری از سر من بچه. برای مرگم چقدر باید رشوه بهت بدم تا بعدها رازهای منو به روزنامه ها نفروشی پسر ! ای روزگار !

در این لحظه کریچر وارد پذیرایی میشه و با صدایی لرزان میگه:
همین لحظه خبر اومد از قصر مخروبه ریدل در لیتل هنگتون که لرد سیاه برگشته با چند نفر از افراداش و داره با مرگخواران پوسیده و قدیمیش دعوا می کنه و اونها قبولش نمی کنن به عنوان ارباب و سرورشان !


در خانه ریدل...
-------



-------

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط [fa]جسیکا پاتر[/fa][en]JΣδδ¡СД[/en] در 1390/2/28 14:51:18
كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با رداها و لباس های شیک و رسمی در حیاط خانه ی ریدل گردهم آمده بودند. لرد سیاه با چهره ای که تا نصفه شاد نشان میداد و نصف دیگر عبوس و اخمالو، به میان جمعیت رفت. چند عدد قری داد به سوی آسمان اوج گرفت و هر کدام از مرگخواران چنگی به هاله های نورانی اطراف لرد زدند تا با او پرواز کنند...

در آسمان

لرد سیاه با شادمانی در حالیکه زیر چانه ی نجینی را ماساژ میداد روی سقف هواپیمای لندن – منچستر لم داده بود و سایر مرگخواران همچنان با فاصله ی کمی هاله های لرد را در آغوش گرفته بودند و به دنبال هواپیما شناور بودند. بلاتریکس در اثر فشار هوا موهای وز وزی و سیم ظرف شویایی اش کاملا صاف و یکدست شده بودند و این رودولف بود که سیمی را به داخل موتور هواپیما فرو کرده بود تا با شونه برقی مخصوصش هی موهای بلاتریکس را فرفری و وز وزی کند.


در زمین – در کنار دریاچه ای میان کوهستان های مجهول

لرد سیاه با سرعت ملایمی در حال فرود آمدن در کنار دریاچه است. بلاخره فرود میاد و نفس عمیقی میکشه. دست در داخل جیب کت و شلوار مشکی اش میکنه و تعدادی غاز و کلاغ و کبوتر را که مائده های آسمان بودند را بیرون میاره و به کنار میندازه.

لرد: « هوووم ! به نظرم تعدادتون کم شده. »

و به پنج مرگخواری خیره شده بود که در فاصله ی کمی از او با قیافه های بهم ریخته ایستاده بودند. لوسیوس، دالاهوف، رودولف، بلاتریکس و لینی با وحشت به لرد نگاه می کردند تا در رابطه با ناپدید شدن سایر مرگخواران چه بگویند.

لینی: «سرورم ! توی چت باکس به ایوان فحش دادن رفت تا بفرسته مجرمین رو به جزایر بالاک، توی راه برگشتش یه اژدها توی آسمون قورتش داد. البته چوبدستی همراهش بود. فکر کنم فردا یا پس فردا سالم دفع بشه از بدن اژدها ! »

لرد : «نه لینی ! اژدها چیزیو دفع نمیکنه. همش جذب بدنش میشه. یه عمل جراحی افتادیم. فک کنم الان ایوان بخشی از اژدها شده ! چقدر گفتم بیا نجینی خودش کارتو بسازه ! گوش نکرد. خب. بقیه کجان ؟ »

لوسیوس با شرمندگی جلو آمد و گفت:

«ارباب ! رز موتور هواپیما رو با پنکه اشتباه گرفت، رفت توش. . بعد هواپیما رفت تا سقوط کنه. ریگولوس جو گیر شد رفت توی موتور، تعمیرش کنه. بقیه رو هم با خودش برد. آنی مونی هم داشت میومد تا اینجا یهو دید حوالی آکسفورد یه فستیوال آشپزیه. نتونست جلوی خودشو بگیره، رفت شرکت کنه ! »

در این حین صدای انفجاری در فضا طنین می اندازد و آسمان نارنجی – قرمز و آتشی می شود و قطعات مختلف هواپیما به انضمام تعدادی دست و پا و چشم و کله و دل و روده به سوی زمین و مقابل پای لرد سیاه پراکنده می شوند. لرد بدون توجه به سرنوشت یارانش در آسمان به ساعت جیبی اش نگاه می کند و به پنج مرگخوار باقی مانده اش اشاره می کند و می گوید:

«خب ! بریم ! دیر شده. شما هم مواظب باشین در ادامه چیزیتون نشه. شمارو از دست بدم دیگه خودم قهرمان مطلق میشم و یه تنه. دیگه فرصت خودنمایی بهتون داده نمیشه. بیان دنبالم ! »

پنج مرگخوار با وحشت و ترس از آینده شان به دنبال لرد راه افتادند. تقریبا صدم قدم پیش رفتند و به دره ای عمیق رسیدند.

لرد: «خب ! هاگزمد توی این دره هستش. اوناها اون خونه ها و آدما رو ببینید. »

و به نقاط سیاه رنگ متحرکی و ثابتی اشاره کرد که انگار میلیون ها فرسخ با آنها فاصله داشتند. دالاهوف خم شد و گفت:

«ارباب ! اینا که مورچه های جلوی پای شما هستن. ته دره نیستن که ! »

و لرد و دالاهوف مشغول زمزمه و کل کل کردن شدند. اما در سوی دیگر بلاتریکس مشغول دوباره خواندن نامه جیمز شده بود. چیزی به نظرش عجیب آمد و خود را کنار لرد رساند و گفت:

«سرور ! تاریخ میتینگ سوم جولای هستش. یعنی دو ماه دیگه که. »
لرد: « نه دیگه بلا ! من حوصله ندارم. تا اینجا اومدیم دیگه باید بقیه اش هم بریم. میریم به تاریخ سوم جولای ! »

بلاتریکس: «ارباب ؟ ما چطور بریم به دو ماه آینده ؟! »

لرد: «من چمیدونم. تو جادوگری. من که جادوگر نیستم. من نابغه ام. ابر جادوگرم. ریا میشه اگه فکرهای خفن کنم برای سفر به آینده ! »
دالاهوف: «سرورم ! بهتره بریم اون دختره خون لجنی، گرنجر رو پیدا کنیم ! اون زمان برگردون داره. حتما با آی.کیویی که داره میتونه زمان آینده رو هم اضافه کنه به ساعتش ! »

لرد: «نگفتم من ابر جادوگرم ، بلا ! دیدی چه ایده ای دادم ! »

دالاهوف: «ولی ارباب ! من گفتم که... »

لرد: «خاموش باش ! من این فکرو فرستادم توی مغزت که بیان کنی دیگه ! فکر کردی چی ؟! خب. اهم. آچیو هرماینی گرنجر ! »
اخگر افسون لرد به آسمان رفت و سریعا با صدای پاق مانندی آسمان شکافته شد و یک عدد تخت خواب مقابل لرد، روی صخره ها افتاد. هرماینی گرنجر با همراه رون ویزلی زیر پتو رفتند تا لرد و نامحرمان آن دو را مشاهده نکنند. اما کله ی رون بالای پتو مانده بود و با وحشت به چشمان لرد سیاه خیره مانده بود.

صدای هرماینی: « آی ! میسوزه ! »

لرد: « چی؟ تا جایی که یادمه فقط این کله زخمی بود که با دیدن من سوزش داشت. یادم نمیاد روی بدن خون لجنی مثه تو هم یادگاری نوشته باشم ! »

هرماینی کله اش را بالای پتو آورد و گفت:

«ئه ! رون نگفتی مهمان داریم ! سلام . سلام خیلی خوش اومدین. »

لرد: «خب ! بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب گرنجر ! یا تا نیم ساعت دیگه اون "ساعت زمان برگردونت" را تبدیل به "ساعت زمان برو" میکنی یا خون لجنت رو میریزم روی پتو ! خون لجنی ! »


نیم ساعت بعد

هرماینی با چوبدستی اش جادوهای مختلفی روی یک ساعت جیبی انجام میداد و در افکارش انتقام را پرورش میداد !

هرماینی: «خدمت شما ! آماده اس. قشنگ میرین به دو ماه دیگه ! »

در این حین رون به آرامی زیر لب زمزمه ای کرد: « یعنی به بیست سال دیگه ! »

لرد با لبخندی شیطانی ساعت را از کف دستان هرماینی قاپید. زنجیرش را با افسونی گسترش داد و دور گردن پنج مرگخوارش انداخت و بدون توجه به رون و هرماینی ناپدید شدند و به آینده رفتند. در فرسخ ها دورتر جیمز و دامبلدور همچنان با هم سر میتینگی که جیمز برای دو ماه آینده گذاشته بود بحث می کردند ولی آما این بار لرد سیاه در جایی دیگر سیر می کردند...


بیست سال بعد...

لرد به همراه پنج مرگخوارش در همان موقعیت در کنار دره ای عمیق فرود آمدند اما این بار چیز دیگری در پیش رویشان قرار داشت.
لرد: « نه ! خوبه ! عجب پیشرفتی دارن این ماگل ها توی دو ماه ! »
آنها در میان آسمان خراش های گوناگونی قرار داشتند و بالای سرشان ماگل ها بدون هیچ تجهزیاتی در حال پرواز بودند...

لرد سریعا چیزی به ذهنش آمد و به ساعت نگاه کرد اما این یک سیب زمینی بود که درون صفحه ساعت زمان خودنمایی میکرد و روی آن پیامی بس شگفت انگیز پوس کنده شده بود:
«در آینده ی دور خوش بگذره ! با آرزوی دورانی خوش ! رون و هرماینی ! »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگـولوس بلـک در 1390/2/28 13:33:32
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اردیبهشت 1390 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هوالتواب

ملت مرگخوار داشتند خودشون رو برای میتینگ آماده می کردند!
-کسی نجینی من رو ندیده؟
بلا: ارباب خیلی وقته پیداش نیس.وایسا ببینم تو شورت رودلف نیس!
بلا به سمت اتاق خواب خودش و رودلف رفت و در حال راه رفتن فریاد زد: رودلف جان کجایی ؟عزیزم نجینی تو شورت تو نیست؟
رودلف: نه بابا اینجا چی کار می کنه؟
بلا که به پشت در رسیده بود:ایکبیری بلا! آخه چیزی از تو بعید نیس!
رودلف که همچنان در حال خجالت کشیدن بود(و طبق معمول زن ذلیل): حق با توئه عزیزم.
بلا دوباره به سمت اتاق ولدی حرکت می کنه و فریاد می زنه:ولدی تو شورت رودلف نبود.ببین تو کمدت آویزونش نکردی؟
ولدی هم با صدایی رساتر از بلا:پیداش کردم .زیر تختم انداخته بودمش!

30 دقیقه بعد
ملت در خانه ریدل در تالار اصلی ایستاده اند و منتظر بلا هستند که حاضر شه.
ولدومورت هم که بعد از پیدا کردن نجینی به عنوان کروات(ببخشید:دراز آویز زینتی ) اون رو به گردنش بسته و همچنین اون 10 تا تار مویی که تازه برای خودش با جادو کاشته رو شونه کرده،فریاد می زنه: بلاتریکس زودباش !نا سلامتی شناسه قبلی لرد بودی هان!
بلا داد می زنه: وایسین ...آهان جورابامو پوشیدم .صبر کنین بولیزم رو انتخاب کنم!
یک ساعت بعد
ملت:
بلا: آهان انتخاب کردم.صبر کنین بپوشمش!
دو ساعت بعد
ملت:
بلا:آهان پوشیدم.الان دیگه شلوارم رو انتخاب می کنم میام!
سه ساعت بعد
ملت:
بلا: فقط یه ساعت دیگه صبر کنین به سر و روم برسم!
چهار ساعت بعد
بلاتریکس بالاخره از پله ها پایین می آید.
گروهی از ملت به همراه لرد جلوی پله ها:
گروهی از ملت به همراه ایوان رو کاناپه ها:
رودلف تنها در وسط سالن:
بلا: من دیگه حاضرم !بریم که دیر شده
------------------------------------------------------
تقاضای نقد این پست فوق ارزشی رو دارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جاگسن اون در 1390/2/28 11:39:09
من یه شبح و�
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
میتینگ نمایشگاه کتاب واقع در مصلای هاگزمد در تاریخ سوم جولای

لرد سیاه همچنان با متن نامه درگیر بود:
- بلا، زود بگو ببینم مصلا یعنی چی؟

در مرام بلاتریکس نبود که کم بیاورد. مخصوصا جلوی ارباب عزیزتر از جانش:
- خوب ارباب... با اطمینان می تونم بهتون بگم که یه جور تئاتره، توش کتاب ها رو جادو می کنن تا نمایش اجرا کنن.

ایوان:
-

رودولف که غیرتی شده:
- به روی آب کدو حلوایی بخندی ایوان. یعنی تو بهتر از زن من می فهمی چی به چیه؟ زن من تحصیلکردس! تا اکابر درس خونده!

آنتونین بیخ گوش لینی:
- اکابر یعنی چی؟

لینی به آهستگی سرکوفت زد:
- خجالت بکش آنتونین! مثلا تو مدیری... اکابر یعنی یه جا که پر آدمای اکبیریه. ندیدی عکس یکیشون تو خوابگاه مدیران هس، زیرشم نوشتن: سکوت را رعایت کنید اینجا عله خوابیده؟

آنتونین کاملا شیرفهم شده بود. فقط سوال دیگری باقی مانده بود:
- هاگزمد کجاس؟ هاگزهد شنیده بودم ولی هاگزمد...

لرد سیاه با تکبر پاسخ داد:
- هاگزمد رو خودم می دونم کجاس. بعد اینکه اون بابای سالازار نیامرزمو فرستادم پیش اجدادش، یه سر رفتم هاگزمد و یه پرس چلوکباب مشنگی زدم تو رگ... اینجوری یه سور درس حسابی گرفتم واس خودم! حالام پاشین برین لباساتونو ترگل ورگل کنین ببینیم این جیغ جیغوی محفلی چه نقشه ای داره. یه تفریحی هم می کنیم دور همی...

و کسی به تاریخ دعوتنامه توجهی نداشت: سوم جولای تقریبا دو ماه بعد بود... [بی زحمت یه نیگا به تقویم بندازین! شاید بهتر باشه از ساعت زمان برگردانی... چیزی استفاده کنیم! ]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1390/2/27 22:10:46
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 19:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله؟

روفوس این را بیان کرد و با تعجب ادامه داد: ما که همیشه داریم همو میبینیم، پس چه نیازی به میتینگه؟

لرد ابرویش را بالا انداخت و گفت: کی گفت برای دیدن هم داریم میریم؟

بلا با هیجان گفت: وااای ارباب این عالیه. قول بدین که بسپارینش به خودم. خودم کروشیوش میکنم. به تنهایی حرف از زیر زبونش بیرون میکشم! من ...

آنی مونی وسط حرف بلا پرید و گفت: یه غذایی بش بدم که خودش به حرف بیاد!

رز نیشخندی زد و افزود: منم موهاشو ریز ریز میکنم تا تضعیف روحی شه و همه چیو لو بده!

ایوان که نمی خواست از غافله/قافله عقب بماند سریع گفت: بوی تسترالارو نزدیک خودش حس کنه، نپرسیده اطلاعاتو میگه!

.
.
.

لرد با افسوس به درگیری مرگخوارانش نگاه کرد و آهی کشید. چرا قبل از شروع به قضاوت کمی به مغزشان فشار نمی آوردند و منتظر به پایان رسیدن حرف های او نمی ماندند. بنابراین فریاد زد:

- ساکت شین احمقا! قرار نیس کسیو بگیریم، از کی تا حالا میتینگ میرن که آدم پر از اطلاعات دستگیر کنن؟

مرگخواران در یک لحظه ساکت شدند و تازه به درستی حرف های لرد پی بردند. لرد بدون اینکه منتظر سوالی از سوی آن ها بماند توضیح داد:

- جیمز مارو به یه میتینگ دعوت کرده، ما هم میپذیریم و میریم.

مدتی مرگخواران در افکار عجیب و سرشار از علامت سوال خود فرو رفتند تا اینکه آنتونین پرسید:

- ارباب، ما قراره جیمز محفلی رو فردا ببینیم یا جیمز عادی؟ تنها؟

همه به لرد خیره شدند و منتظر پاسخ او ماندند. چه دلیلی داشت که جیمز قصد دیدار آنان را بگیرد؟

- هنوز هیچی معلوم نیست، اونجا میریم همه چیو میفهمیم. پس آماده باشین.

روز بعد:

مرگخواران جلوی یکی از درهای ورودی ایستاده بودند و لرد جلوتر از آن ها در حال بررسی نامه برای یافتن محل دقیق میتینگ بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 اردیبهشت 1390 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آلبوس با سرعت دوید. بالاخره جیمز را پیدا کرد و دستش را جلوی دهنش گذاشت و مانع جیمز شد که حالا در حال گفتن کلمات خواندن ، رکسیدن ، بوسیدن بود.

-باشه جیمز هر چی بگی قبوله!

-واقعا؟

-آره

فردای آن روز ، محفل ققنوس

-بنویس جناب آقای ولدمورت بنده جیمز سیریوس کبیر طی این دعوتنامه شما را به میتینگ نمایشگاه کتاب واقع در مصلای هاگزمد در تاریخ سوم جولای دعوت می کنم البته همراه با تمام یارانتان امیدوارم روز خوبی را با هم دیگر بگزرانیم

آلبوس با شنیدن این کلمات ، گفت:
-جیمز داری چی کار می کنی؟

-مهمونی ، مینروا ، رکس ، بوس

-باشه هری چی تو بگی

خانه ی ریدل

آنتونین پنجره را شکست و وارد شد.

-ارباب کجاست؟

صدایی از ناکجا آمد و گفت:
-حمام

آنتونین با سرعت وارد حمام شد و بدون توجه به وجود مبارک و بی لباس لرد ، نامه را به ولدمورت داد و برگشت.

نیم ساعت بعد

آماده بشید فردا می ریم میتینگ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- جیمز.. جیمز.... ببین من تو رو بردم مهمونی که به کسی چیزی نگی... حالا این قدر منو تهدید نکن و برو بیرون. کسی محفلو اداره میکنه باید بتونه بیشتر از 300 سال زنده بمونه... که من کس دیگه ای جز خودم این طوری نمیشناسم...

در این لحظه در باز شد و جیمز با حالتی سرخورده بیرون افتاد. با عصبانیت نگاهی به در کرد و به راه افتاد..

وقت ناهار


- آلبوس! آلبوس! جیمز نیستش!نوه ام نیست! کجاس؟ تو ندیدیش؟ تو ریش تو قایم نشده؟
- نه فکر نکنم.
- پس کجاس؟ وای آلبوس ! وای آلبوس!

همان لحظه مرلینگاه


جیمز کف مرلینگاه با حالت چهار زانو نشسته بود. چیز عجیبی روی دستشویی گذاشته بود و به شدت به آن ور می رفت. از صورتش عرق می ریخت. چندین ساعت بود که توی این مکان مخوف و در عین حال بوگندو مشغول کار بود. اگر مسموم نمیشد خیلی خوب بود.

آهان!

جیمز آخرین ورد را هم روی وسیله ی جلوی رویش اجرا کرد و با آن از مرلینگاه بیرون آمد.

چند دقیقه بعد
جیمز دستگاه را جلوی صورتش گرفته بود و میخواست فریاد زدن را شروع کند.

- منم جیمز! میخوام یه چیزی در مورد عمو دامبی بهتون بگم!... غژژژعوژژغیژژژ..... آهن قراضه ..دمپایی کهنه.. نون خشکه.. غژژژعوژژغیژژژ.... ببخشید خط رو خط شد! میخواستم بگم که عمو دامبی.

و صورت دامبلدور در آشپز خانه ناگهان گر گرفت. دامبلدور از جایش بلند شد تا جلوی جیمز را بگیرد. اما حس عجیبی به او می گفت دیگر دیر شده است.

_________________________________

البته شاید هم دیر نشده بود! اینش با نفر بعد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
-چه شرطی؟
-شرطش اینه که چیزی به کسی نگی...میفهمی که چی میگم؟
جیمز سری تکان داد و دست راستش را روی قلبش گذاشت.
-من بهت قول میدم...شک نکن!

دامبلدور با تردید لبخندی زد و برای انتخاب ردای مهمانیش از اتاق خارج شد.


سه روز بعد:

دامبلدور در دفترش نشسته بود و سرگرم بررسی جزئیات نقشه به دام انداختن سه مرگخوار بود.ناگهان در اتاق بشدت باز شد و جیمز سوت زنان وارد اتاق شد و روی میز نشست.
-عمو دامبی...حوصلم سر رفت...بیا بازی کنیم.

دامبلدور در حالیکه سعی میکرد خشمش را کنترل کند جواب داد:
-جیمز عزیزم...اولا وقتی وارد جایی میشی اصولا باید در بزنی.دوما همونطور که هشتصد بار بهت گفتم من هم سن و سال تو نیستم...سوما...

جیمز بدون توجه به دامبلدور بطرف کمد لباسش رفت.
-عمو دامبی...این همون ردایی نبود که اون شب تو مهمونی پوشیده بودی؟همونی شبی که مثل بچه ها آواز میخوندی و میرقصیدی و...

دامبلدور سرفه کوتاهی کرد.
-جیمز تو باید از این کارت خجالت بکشی.دست از تهدید کردن من پیرمرد بردار!

جیمز بطرف میز رفت...نگاهی به نقشه های سری محفل انداخت.
-اوهوم...باشه...ولی...اینا به نظرم خیلی هیجان انگیز اومدن.من میخوام رهبر محفل ققنوس بشم.نظر شما چیه؟

دامبلدور درحالیکه جیمز را بطرف در هدایت میکرد جواب داد:
-خوبه، خوبه...مسلما سی چهل سال دیگه میتونی این کارو انجام بدی.اونم تازه اگه من مرده باشم!

جیمز درست جلوی در توقف کرد.
-نه!من همین الان میخوام.... نقشه ها رو خودم میکشم.دستورا رو خودم میدم.حقوق همه رو خودم تعیین میکنم!یه رئیس بی قید و شرط!وگرنه...میدونی که... جریان مهمونی رو به همه میگم...قبوله؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: كلبه سپيد (ماجراهاي دامبلدور و خانواده)
ارسال شده در: شنبه 24 اردیبهشت 1390 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور که تازه متوجه ورود جیمز به اتافق شده بود به شدت سرخ شد

-این---هی..هیچی ...یه نامه اداریه ...!

جیمز که رفته رفته لبخندش بزرگ تر میشد گفت

همیشه پشت نامه های اداری عکس قلب مبکشن و مینویسن (( عشق جادویی من )) ؟

دامبلدور که به بخت بدش لعنت میفرستاد یه نگا به جیمز کرد و گفت :

حالا مگه چی شده ؟؟ یه قلبم کشیده دیگه ... مهم اصل نامس که از وزیر سحر و ..

جیمز حرف پیرمرد و قطع کردو گفت :

عمو دامبی !! خاله مینروا سه روزه که سرش از تو شومینه میاد بیرون تا با شما حرف بزنه ولی تا چشش به من میفته غیب میشه....منم که جن دیدی ندیدی ...

دامبلدور که حالا حالش بهتر شده بود با لبخند نخودی گفت:

- دعوتم کرده به یه مهمونی خیلی عجیب.....گفته میتونی یه نفرم با خودت بیاری ...

جیمز چشاش برق زدو گفت:

-من..من....عمو دانبی تو رو خدا !!!

دامبلدور یه نگه سر تا پای جیمز کرد...سکوت نسبتا طولانی حکم فرما شد که ناگهان دامبلدور این سکوت رو شکس

-باشه...فقط به یه شرط..................

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.