میتینگ نمایشگاه کتاب واقع در مصلای هاگزمد در تاریخ سوم جولای
لرد سیاه همچنان با متن نامه درگیر بود:
- بلا، زود بگو ببینم مصلا یعنی چی؟
در مرام بلاتریکس نبود که کم بیاورد. مخصوصا جلوی ارباب عزیزتر از جانش:
- خوب ارباب... با اطمینان می تونم بهتون بگم که یه جور تئاتره، توش کتاب ها رو جادو می کنن تا نمایش اجرا کنن.
ایوان:
-
رودولف که غیرتی شده:
- به روی آب کدو حلوایی بخندی ایوان. یعنی تو بهتر از زن من می فهمی چی به چیه؟ زن من تحصیلکردس! تا اکابر درس خونده!
آنتونین بیخ گوش لینی:
- اکابر یعنی چی؟
لینی به آهستگی سرکوفت زد:
- خجالت بکش آنتونین! مثلا تو مدیری... اکابر یعنی یه جا که پر آدمای اکبیریه. ندیدی عکس یکیشون تو خوابگاه مدیران هس، زیرشم نوشتن: سکوت را رعایت کنید اینجا عله خوابیده؟
آنتونین کاملا شیرفهم شده بود. فقط سوال دیگری باقی مانده بود:
- هاگزمد کجاس؟ هاگزهد شنیده بودم ولی هاگزمد...
لرد سیاه با تکبر پاسخ داد:
- هاگزمد رو خودم می دونم کجاس. بعد اینکه اون بابای سالازار نیامرزمو فرستادم پیش اجدادش، یه سر رفتم هاگزمد و یه پرس چلوکباب مشنگی زدم تو رگ... اینجوری یه سور درس حسابی گرفتم واس خودم! حالام پاشین برین لباساتونو ترگل ورگل کنین ببینیم این جیغ جیغوی محفلی چه نقشه ای داره. یه تفریحی هم می کنیم دور همی...
و کسی به تاریخ دعوتنامه توجهی نداشت: سوم جولای تقریبا دو ماه بعد بود... [بی زحمت یه نیگا به تقویم بندازین! شاید بهتر باشه از ساعت زمان برگردانی... چیزی استفاده کنیم!
]
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج






کسی محفلو اداره میکنه باید بتونه بیشتر از 300 سال زنده بمونه... که من کس دیگه ای جز خودم این طوری نمیشناسم...
اینش با نفر بعد.








