شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
میتینگ نمایشگاه کتاب واقع در مصلای هاگزمد در تاریخ سوم جولای
لرد سیاه همچنان با متن نامه درگیر بود: - بلا، زود بگو ببینم مصلا یعنی چی؟
در مرام بلاتریکس نبود که کم بیاورد. مخصوصا جلوی ارباب عزیزتر از جانش: - خوب ارباب... با اطمینان می تونم بهتون بگم که یه جور تئاتره، توش کتاب ها رو جادو می کنن تا نمایش اجرا کنن.
ایوان: -
رودولف که غیرتی شده: - به روی آب کدو حلوایی بخندی ایوان. یعنی تو بهتر از زن من می فهمی چی به چیه؟ زن من تحصیلکردس! تا اکابر درس خونده!
آنتونین بیخ گوش لینی: - اکابر یعنی چی؟
لینی به آهستگی سرکوفت زد: - خجالت بکش آنتونین! مثلا تو مدیری... اکابر یعنی یه جا که پر آدمای اکبیریه. ندیدی عکس یکیشون تو خوابگاه مدیران هس، زیرشم نوشتن: سکوت را رعایت کنید اینجا عله خوابیده؟
آنتونین کاملا شیرفهم شده بود. فقط سوال دیگری باقی مانده بود: - هاگزمد کجاس؟ هاگزهد شنیده بودم ولی هاگزمد...
لرد سیاه با تکبر پاسخ داد: - هاگزمد رو خودم می دونم کجاس. بعد اینکه اون بابای سالازار نیامرزمو فرستادم پیش اجدادش، یه سر رفتم هاگزمد و یه پرس چلوکباب مشنگی زدم تو رگ... اینجوری یه سور درس حسابی گرفتم واس خودم! حالام پاشین برین لباساتونو ترگل ورگل کنین ببینیم این جیغ جیغوی محفلی چه نقشه ای داره. یه تفریحی هم می کنیم دور همی...
و کسی به تاریخ دعوتنامه توجهی نداشت: سوم جولای تقریبا دو ماه بعد بود... [بی زحمت یه نیگا به تقویم بندازین! شاید بهتر باشه از ساعت زمان برگردانی... چیزی استفاده کنیم! ]
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در 1390/2/27 22:10:46
روفوس این را بیان کرد و با تعجب ادامه داد: ما که همیشه داریم همو میبینیم، پس چه نیازی به میتینگه؟
لرد ابرویش را بالا انداخت و گفت: کی گفت برای دیدن هم داریم میریم؟
بلا با هیجان گفت: وااای ارباب این عالیه. قول بدین که بسپارینش به خودم. خودم کروشیوش میکنم. به تنهایی حرف از زیر زبونش بیرون میکشم! من ...
آنی مونی وسط حرف بلا پرید و گفت: یه غذایی بش بدم که خودش به حرف بیاد!
رز نیشخندی زد و افزود: منم موهاشو ریز ریز میکنم تا تضعیف روحی شه و همه چیو لو بده!
ایوان که نمی خواست از غافله/قافله عقب بماند سریع گفت: بوی تسترالارو نزدیک خودش حس کنه، نپرسیده اطلاعاتو میگه!
. . .
لرد با افسوس به درگیری مرگخوارانش نگاه کرد و آهی کشید. چرا قبل از شروع به قضاوت کمی به مغزشان فشار نمی آوردند و منتظر به پایان رسیدن حرف های او نمی ماندند. بنابراین فریاد زد:
- ساکت شین احمقا! قرار نیس کسیو بگیریم، از کی تا حالا میتینگ میرن که آدم پر از اطلاعات دستگیر کنن؟
مرگخواران در یک لحظه ساکت شدند و تازه به درستی حرف های لرد پی بردند. لرد بدون اینکه منتظر سوالی از سوی آن ها بماند توضیح داد:
- جیمز مارو به یه میتینگ دعوت کرده، ما هم میپذیریم و میریم.
مدتی مرگخواران در افکار عجیب و سرشار از علامت سوال خود فرو رفتند تا اینکه آنتونین پرسید:
- ارباب، ما قراره جیمز محفلی رو فردا ببینیم یا جیمز عادی؟ تنها؟
همه به لرد خیره شدند و منتظر پاسخ او ماندند. چه دلیلی داشت که جیمز قصد دیدار آنان را بگیرد؟
- هنوز هیچی معلوم نیست، اونجا میریم همه چیو میفهمیم. پس آماده باشین.
روز بعد:
مرگخواران جلوی یکی از درهای ورودی ایستاده بودند و لرد جلوتر از آن ها در حال بررسی نامه برای یافتن محل دقیق میتینگ بود ...
آلبوس با سرعت دوید. بالاخره جیمز را پیدا کرد و دستش را جلوی دهنش گذاشت و مانع جیمز شد که حالا در حال گفتن کلمات خواندن ، رکسیدن ، بوسیدن بود.
-باشه جیمز هر چی بگی قبوله!
-واقعا؟
-آره
فردای آن روز ، محفل ققنوس
-بنویس جناب آقای ولدمورت بنده جیمز سیریوس کبیر طی این دعوتنامه شما را به میتینگ نمایشگاه کتاب واقع در مصلای هاگزمد در تاریخ سوم جولای دعوت می کنم البته همراه با تمام یارانتان امیدوارم روز خوبی را با هم دیگر بگزرانیم
آلبوس با شنیدن این کلمات ، گفت: -جیمز داری چی کار می کنی؟
-مهمونی ، مینروا ، رکس ، بوس
-باشه هری چی تو بگی
خانه ی ریدل
آنتونین پنجره را شکست و وارد شد.
-ارباب کجاست؟
صدایی از ناکجا آمد و گفت: -حمام
آنتونین با سرعت وارد حمام شد و بدون توجه به وجود مبارک و بی لباس لرد ، نامه را به ولدمورت داد و برگشت.
- جیمز.. جیمز.... ببین من تو رو بردم مهمونی که به کسی چیزی نگی... حالا این قدر منو تهدید نکن و برو بیرون. کسی محفلو اداره میکنه باید بتونه بیشتر از 300 سال زنده بمونه... که من کس دیگه ای جز خودم این طوری نمیشناسم...
در این لحظه در باز شد و جیمز با حالتی سرخورده بیرون افتاد. با عصبانیت نگاهی به در کرد و به راه افتاد..
وقت ناهار
- آلبوس! آلبوس! جیمز نیستش!نوه ام نیست! کجاس؟ تو ندیدیش؟ تو ریش تو قایم نشده؟ - نه فکر نکنم. - پس کجاس؟ وای آلبوس ! وای آلبوس!
همان لحظه مرلینگاه
جیمز کف مرلینگاه با حالت چهار زانو نشسته بود. چیز عجیبی روی دستشویی گذاشته بود و به شدت به آن ور می رفت. از صورتش عرق می ریخت. چندین ساعت بود که توی این مکان مخوف و در عین حال بوگندو مشغول کار بود. اگر مسموم نمیشد خیلی خوب بود.
آهان!
جیمز آخرین ورد را هم روی وسیله ی جلوی رویش اجرا کرد و با آن از مرلینگاه بیرون آمد.
چند دقیقه بعد جیمز دستگاه را جلوی صورتش گرفته بود و میخواست فریاد زدن را شروع کند.
- منم جیمز! میخوام یه چیزی در مورد عمو دامبی بهتون بگم!... غژژژعوژژغیژژژ..... آهن قراضه ..دمپایی کهنه.. نون خشکه.. غژژژعوژژغیژژژ.... ببخشید خط رو خط شد! میخواستم بگم که عمو دامبی.
و صورت دامبلدور در آشپز خانه ناگهان گر گرفت. دامبلدور از جایش بلند شد تا جلوی جیمز را بگیرد. اما حس عجیبی به او می گفت دیگر دیر شده است.
-چه شرطی؟ -شرطش اینه که چیزی به کسی نگی...میفهمی که چی میگم؟ جیمز سری تکان داد و دست راستش را روی قلبش گذاشت. -من بهت قول میدم...شک نکن!
دامبلدور با تردید لبخندی زد و برای انتخاب ردای مهمانیش از اتاق خارج شد.
سه روز بعد:
دامبلدور در دفترش نشسته بود و سرگرم بررسی جزئیات نقشه به دام انداختن سه مرگخوار بود.ناگهان در اتاق بشدت باز شد و جیمز سوت زنان وارد اتاق شد و روی میز نشست. -عمو دامبی...حوصلم سر رفت...بیا بازی کنیم.
دامبلدور در حالیکه سعی میکرد خشمش را کنترل کند جواب داد: -جیمز عزیزم...اولا وقتی وارد جایی میشی اصولا باید در بزنی.دوما همونطور که هشتصد بار بهت گفتم من هم سن و سال تو نیستم...سوما...
جیمز بدون توجه به دامبلدور بطرف کمد لباسش رفت. -عمو دامبی...این همون ردایی نبود که اون شب تو مهمونی پوشیده بودی؟همونی شبی که مثل بچه ها آواز میخوندی و میرقصیدی و...
دامبلدور سرفه کوتاهی کرد. -جیمز تو باید از این کارت خجالت بکشی.دست از تهدید کردن من پیرمرد بردار!
دامبلدور درحالیکه جیمز را بطرف در هدایت میکرد جواب داد: -خوبه، خوبه...مسلما سی چهل سال دیگه میتونی این کارو انجام بدی.اونم تازه اگه من مرده باشم!
جیمز درست جلوی در توقف کرد. -نه!من همین الان میخوام.... نقشه ها رو خودم میکشم.دستورا رو خودم میدم.حقوق همه رو خودم تعیین میکنم!یه رئیس بی قید و شرط!وگرنه...میدونی که... جریان مهمونی رو به همه میگم...قبوله؟
هوا به شدت گرم بود و کمتر کسی در خیابان دیده میشد. همه در خانه هایشان و در سرمای لذت بخش محیط خانه بودند و از نوشیدن انواع و اقسام خوراکی های سرد لذت میبردند.
- هوووووررررت! ( افکت خوردن آب کدوحلوایی با نی! )
- جیمز آروم تر!
جیمز که دهانش را محکم به نی چسبانده بود و بدون تامل و پشت سر هم آب کدوحلوایی را سر میکشید، بدون اینکه دست از کارش بکشد در همان حال فقط مردمک چشمش از روی لیوان به سمت مالی برگشت.
مالی تکرار کرد: آروم تر!
چشم های جیمز هنوز به مالی خیره شده بود اما کوچک ترین نشانی از علاقمندی او برای دست برداشتن از کارش نمایان نبود.
مالی آهی کشید و گفت: اگه به گلوت نپرید!
هنوز یک هزارم ثانیه هم از جاری شدن این حرف از دهان مالی نگذشته بود که چشم های جیمز رو به بسته شدن رفت، نی از دهانش خارج شد و شروع به سرفه کرد.
- اهه ... اوهو! ( افکت سرفه کردن! )
مالی که از حرفش پشیمان شده بود با یک حرکت سریع خودش را به جیمز رساند و شروع به کوباندن دستش بر پشت کمر جیمز کرد. بعد از مدت کوتاهی تلاش، بالاخره سرفه های جیمز تمام شد اما اینبار جیغ های او بود که شروع شد.
مالی برای اطمینان آخرین ضربه اش را نیز وارد کرد و گفت: مطمئنی خوب شدی؟
جیمز با تاسف سری تکان داد، آخرین جرعه ی نوشیدنیش را نیز بدون نی نوشید و از اتاق خارج شد. مالی صدای جیمز را که نفرین های دیگران را مورد انتقاد قرار داده بود شنید.
- عمــــــــــو ... عمو!
جیمز وارد اتاق دامبلدور شده بود و اینبار سعی داشت خودش را با ریش های عظیم او سرگرم کند. اما دامبلدور توجهی به جیمز نکرد و تنها سرش درون نامه ای بود که تازه جغدی برایش آورده بود. جغد هوهوی کوتاهی کرد و از پنجره به بیرون رفت.
او می دانست این ماجرا تموم شدنی نیست و همین فردا تمام محفلی ها تعدادشون انگشت شمار () هستش هم به سمت ولدمورت می رن و بعد دامبلدور یه کار دیگه می کنه و وضع رو برمی گردونه.
-آه....
او در این فکر بود که یک کاری بکند تا این بازی مسخره تمام شود. او می خواست باز هم همه چی به جای خود برگردد.
آه....
ویرایش نویسنده: بسه جیغول چقدر آه آه می کنی
جیمز بالاخره تصمیم خود را گرفت. از صندلی بلند شد. یک دور بازیگرانه زد (که اگر یک کارگردان اینجا بود او به بازیگری انتخاب می کرد) و موبایل خود را به یک طرف پرت و صدای شکستنش را شنید اما ندانست که چرا موبایلش را پرت کرده...درسته بازم جو
به طرف وسط اتاق حرکت کرد و سرش را تکان داد تا موهایش یه تکانی بخورند و بعد به طرف بالا پرش کرد و چوبش را تکان داد و زمین افتاد.
-چرا چرت و پرت میگی جیغول؟ -تامی ناراحت نشو...من میدونستم یه روز تو هم میای و تقاضای عضویت میدی. -چی واسه خودت بلغور میکنی؟من اومدم مرگخوارامو ببرم. -عمرا اگه بزارم. -اصلا تو چرا مرگخوارای منو اغفال کردی؟ -کی؟من؟اصلا این کارا به من میاد؟ -نه پس لابد به من میاد؟
همانطور که دامبی و لرد به هم میپریدند،جیمز به سراغ یویویش رفت شروع به بازی کرد. -آره دیگه...از همون موقع،تو هاگوارتز تو به من حسودی میکردی! -اونوقت من باید به چیه تو حسودی کنم؟ -به خیلی چیزا.یادته سوروس رو ازم گرفتی؟اون مرگخوار من بود. -هه!نخیرم جاسوس من بود. -اه...جر و بحث با تو هیچوقت فایده نداشته. -پس برو بیرون دیگه. -فکر کردی من نمیدونم به مرگخوارام حتی یه اتاق درست و حسابی هم ندادی؟ -آره درسته؛تو انباری میخوابن.اما این کارم فقط به خاطر اینه که یه خورده از اون سیاهی در بیان.
همون موقع فکری به سر لرد سیاه زد. -من دیروز با اینکه از دست مرگخوارام ناراحت بودم ،پاشدم رفتم واسشون نفری یه دونه خونه خریدم و سند خونه ی ریدلم گذاشتم تو آزکابان تا رودلف آزاد شه تا بلا سختی نکشه،اونوقت تو بهشون یه انباری دادی تا شبا توش بخوابن؟
هنوز جمله ی آخر لرد تمام نشده بود،که در باز شد و سیل مرگخوارانی که فال گوش ایستاده بودند،به اتاق سرازیر شد. بلا:سرورم واقعا برای رودلف سند گذاشتین؟ -ارباب راس میگین؟ لرد: دامبی:
چشمان دامبلدور با تلاش بسیار، بلاخره توانست منبع صدا را که جیمزی پنهان شده در پوست خود!! بود، پیدا کند.
- دیوونه عمته پدرسوخته! تو نیم وجبی به من میگی دیوونه!؟ بدهم پدر پدرسوخته ی کله زخمی پدرسوخته تو دربیارن!؟ به من میگی دیوونه!؟ ما را پدرسوخته جلوه میدهی؟! بی کفایت؟!
آلبوس دامبلدور به آرامی از اوج! به قعر رفت و تازه متوجه لرد ولدمورتی شد که با چهره ای درهم، در حالیکه از سوراخ های بینی اش...کات!.. دود خشم بیرون میزد به او ..کاات!..چشم دوخته بو..کااات مرتیکه! - چیه!؟ - سوراخ های دماغ؟ کدوم دماغ عزیز من؟ چه کشکی؟ داری در مورد ولدمورت حرف میزنی، دقت کن! - - دوباره میگیریم، حرکت!
و تازه متوجه لرد ولدمورتی شد که با چهره ای درهم، در حالیکه موهایش...کات!.. از خشم ..کاات!..سیخ شده بودند..کااات بچه!
[i]هوووف!
و تازه متوجه لرد ولدمورتی شد که با چهره ای درهم، همینطوری الکی و بدون خشم و فضاسازی و اینا نیگاش میکرد! خوب شد!؟ ... - اوه، تام، از اینورا؟ - هزاربار گفتم به این اسم صدام نکن پیری! - پس چی صدات کنم؟ برا چی اومدی اینجا؟ اینجا سیفید میفیده، تو میای سیا میشه، برو خونتون. - لردم و مرگخوار می برم!! - دامبلم و نمیذارم. - آوادای من تیزتره! - پلیارموس من عزیزتره..
- بسه بسه بسه!
این صدای جیغ جیمز سیریوس بود که به میان دو سر سیاه و سفید دنیای جادویی پریده و دستانش را از دو طرف باز کرده بود تا از ادامه ی مشاجره شان جلوگیری کند.
- اینطوری نمیشه، شما دو تا آدم..امم..دو تا ولدک و پروف عاقل و باقلین! عین من و بارتی به هم نپرین، پروفسور، ولدک برای مذاکره اومده، به حرفاش گوش کن!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1389/11/29 18:54:18