جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

22 کاربر(ها) آنلاین هستند (20 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: برج وحشت....!
ارسال شده در: یکشنبه 6 فروردین 1391 23:36
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی به سرعت تعظیم کوتاهی میکنه و بعد به همراه بقیه با سرعت نسبتا زیادی از اتاق خارج میشه. روفوس پشت در اتاق نفس عمیقی میکشه و میگه: نه انصافا چه فکری کردین؟! اومدیم به لرد میگیم طرف قاتله؟ جانیه؟ خونخواره؟! این صفت ها برای لرد، مال یه لحظه است ها اساتید!

رز موهای بلندش رو بهم میریزه و میگه: من چه میدونم، به هر حال باید به لرد اطلاع میدادیم دیگه. شاید دستور دیگه ای میداد. حالا که دستورش رو فهمیدیم جمع کنین بریم همه رو قتل عام کنیم و یارو رو زنده دستگیر کنیم بیاریم اینجا. کیا میان؟

روفوس نگاهی به لینی کرد و گفت: هوم. میگم مافیایی ها چطورین، خیلی خفنن؟
بلا پس گردنی محکمی به روفوس زد و گفت: از خودت خجالت بکش. توی دو شماره همه شون کشته نشده باشن مجبورتون میکنم کف اتاق تسترال ها رو آب و جارو کنین. اصلا من فرمانده این عملیاتم و من میگم کی بیاد.

روفوس اعتراض کنان گفت: کی گفته اصلا تو فرمانده باشی؟

کروشیوی سرگردانی از سوراخ کلید در به روفوس اثابت کرد و لحظه ای بعد لرد با صدای خشمگینی گفت: من! حالا هم اینقدر پشت در اتاق من سر و صدا نکنین. زودتر برین کارتون رو انجام بدین تا عصبانی نشدم.

روفوس که بازویش هنوز از شدت درد تیر میکشید، خودش را از در دور کرد و به آرامی پرسید: خیلی خب بلا. حالا بگو کیا باهات باید بیان؟
بلا نگاهی به مرگخواران انداخت و گفت:روفوس، لینی، لونا، رز و خودم. میریم اون مرتیکه رو از توی سوراخ میکشیم بیرون و اون موش های عوضی ای که اطرافش میپلکن رو هم میکشیم و میاریمش پیش ارباب تا حقشو بذاره کف دستش. کسی که اعتراضی نداره؟

روفوس آهی کشید و بدون اینکه چیزی بگوید دنبال بلا و بقیه به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: یکشنبه 14 اسفند 1390 01:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب شما متوجه نیستین...مافیاس!قاتله!سنگدله!

لرد با صدایی که بیش از حد آرام و خونسرد به نظر میرسید جواب داد:
-خب که چی؟منم قاتلم!منم سنگدلم.فقط مافیا نیستم که اونم هر وقت اراده کنم میشم.نه روفوس؟

روفوس چاپلوسانه تعظیمی کرد.
-شما همن الانم مخوفترین گادفادر دنیای جادوگری هستین ارباب.

لرد سیاه از جا بلند شد.قدم زنان به لینی و رز نزدیک شد.با هر قدم لرد دو ساحره مرگخوار سرشان را بیشتر پایین میانداختند.در آن لحظه گلهای روی قالی به مراتب جالبتر از چهره لرد سیاه بود.لرد بالاخره در یک قدمی آنها متوقف شد.
-من شما رو میفرستم که یه مشنگ رو برام بیارین.و شما دوتا اومدین میگین اون سنگدله؟قاتله؟اینه جوابی که برای لرد سیاه آوردین؟از دو تا اسلحه و فشنگ ترسیدین؟

لینی به سرعت سرش را به دو طرف تکان داد.
نه ارباب ما نترسیدیم.فقط خواستیم بهتون اطلاع بدیم که اون الان محافظای زیادی داره.چه دستوری میفرمایین؟

لرد با کلماتی واضح و شمرده جواب لینی را داد.
-برین، تک تک محافظاشو بکشین و اونو برای من بیارین.زنده و سالم!میخوام ببینم هنوز جرات داره تو چشمای من خیره بشه یا نه!...اگه عرضه این کارو نداشتین بهم اطلاع بدین که خودم وارد عمل بشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: شنبه 13 اسفند 1390 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
رز و لینی بعد از تعظیم کوتاهی به لرد از آنجا خارج شدند.

بیرون ِ آپارتمان مذکور

رز شروع کرد که زنگ رو بزنه که لینی دستش رو تو هوا میقاپه و با اخم نگاهش میکنه.

- باز دیگه چی شده؟

- هیچی فقط این کارت یکم غیر حرفه ای بود! درس اول! یه مرگخوار هیچوقت دشمنش رو دست کم نمیگیره حتی اگه اون یه مشنگ باشه!

رز چشماش رو تو حدقه میچرخونه و با لینی یه جایی رو برای پنهان شدن پیدا میکنن و منتظر میمونن تا سرنخی از فرد مورد نظرشون پیدا کنن.

چند دقیقه بعد چند مرد سیاه پوش با عینک های دودی از ساختمون بیرون میان و یه پیرمرد داغون و زخمی رو با اردنگی میندازن اونور و دوباره وارد ساختمون میشن.

پیرمرد وسط پیاده رو از درد به خودش میپیچه و لینی و رز فرصت رو غنیمت میشمرن و به طرفش میرن و کشون کشون به مخفیگاه قبلیشون میبرن.

رز با کمی جادو موقتا درد های پیرمرد رو خوب میکنه و برای اینکه به چیزی شک نکنه طلسم فراموشی رو روش به کار میندازه.

بعد از اینکه حال پیرمرد خوب به نظر میرسه لینی شروع به پرسیدن میکنه: اون مردا برای چی زدنت؟

پیرمرد خوب به اون دو تا نگاه میکنه و میپرسه: شماها کی هستین؟

رز یه بار دیگه چشماشو میچرخونه و میگه:مثل اینکه نمیشه بدون جادو با این مشنگا صحبت کرد!

چوبدستیش رو به سمت پیرمرد میگیره و طلسم هیپنوتیزم رو روش پیاده میکنه.

- خب حالا بگو اون مردا واسه چی داشتن تو رو میزدن؟

پیرمرد به صورت اسلوموشنی میگه: چون من به اون خیانت کردم!

لینی ابروهاش رو بالا میبره و میپرسه: اون کیه؟ چی کاره س؟

- الکس فیلر! از سران مافیا! خیلی سنگدله. تا حالا هیچکس نتونسته از دستش جون سالم به در ببره! اسمش تو پر قتل ترین آدمای دنیا ثبت شده!

پیرمرد از ترس به خودش میلرزه و لینی و رز با نگرانی به همدیگه نگاه میکنن و شکست خورده به سمت خونه ی ریدل راه می افتن تا این خبر رو به اربابشون بدن ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: پنجشنبه 4 اسفند 1390 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
بنابراین از روی صندلیش بلند میشه و با چشمایی سرشار از چشم غره های شیطانی به فکر فرو میره. نجینی فش فشی میکنه و خودشو از دسته صندلی میکشه بالا و بعدش دور کمر لرد میپیچه و بعد از رسیدن به گردنش، همونجا جا خوش میکنه.

لینی در حالیکه از ترس میلرزه با کنجکاوی میپرسه: ارباب چی دستور میدین؟ خودتونم همراه ما میاین؟

لرد ابروشو بالا میندازه و میگه: لینی ... به نظرت ارباب باید بیاد یا نه؟

رز که پشت در منتظر برگشت لینی وایساده بود، با شنیدن سوال لرد میپره تو اتاق و شروع میکنه به حرف زدن:

- ارباب به نظر من عاقلانه ترین کار اینه که شما همراه ما نیاین! اگه ازش بدتون میاد، اگه کینه ای ازش به دل دارین، اگه کار بدی باتون کرده، اگه بتون زور گفته ...

لینی سقلمبه ای به رز میزنه و آهسته زمزمه میکنه: کوتاهش کن!

رز یه نگاه به لینی میکنه و اینبار با لحنی آروم تر ادامه میده: پس بهتره خودتون نرین و مارو بفرستین تا اون ببینه شما چقدر قدرتمندین که افرادی نیرومند و پرزو دارین که میتونن برای شما هرکاری بکنن و ...

لینی دوباره یه سقلمبه به رز میزنه و با سرش لردو به رز نشون میده. رز دوباره به لرد نگاه میکنه و با دیدن ابروی اون که بیش از حد اونو بالا انداخته بود طوری که داشت از پیشونیش خارج میشد و مث برنامه کودکا تو هوا قرار میگرفت، ساکت میشه!

لرد بعد از سکوت رز ابروشو به سرجای اصلیش برمیگردونه و با آرامش روی صندلیش میشینه و میگه:

- آفرین رز! بالاخره یه جمله ی مفید از بین حرفات کشیدم بیرون. البته باید بهت یادآوری کنم که تنها کسی که از ارباب سوال میپرسه و به ارباب هم جواب میده، فقط و فقط خودشه!

رز به انگشتاش ور میره و میگه: بله ارباب.

لرد محکم به دسته ی صندلیش میکوبه تا صدای بلندی ازش بلند شه و میگه:

- پس منتظر چی هستین؟ برین دیگه!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 بهمن 1390 17:10
نمایش جزئیات
آفلاین
وقت انتقامه...

این سخن چند بار در پوش مرگخواران پیچید .. آنان نمیدانستند الکس فیلر کیست ولی خیلی خوب میدانستند چه درد و عذابی در انتظار دارد .... آنان میدانستند که اربابشان بینهایت عصبی است ... آنان چندین سال با او بودند ، برق چشمانش را به خوبی میشناختند ... میدانستند که الکس فیلر خواهد مرد... با دردی عذاب آور ... آنها باید دنبال او میگشتند، وقت دلسوزی نبود وگرنه اربابشان آنها را میکشت

نیم ساعت بعد

-ارباب ...
این صدای لونا بود که به صورتی لرزان در آمده بود ... او منتظر ارباب خود ماند ... که ناگهان او برگشت ... لونا از صورت ارباب خود ترسید ... تا به امروز او را آنقدر خشمگین ندیده بود ... خشمی عظیم و فراگیر ... و کشنده

- اوه لونا ... تویی؟ چه خبری برای من آورده ای؟

- ارب..ببا....بب خوااا...ستت...
-چیه نکنه از اربابت میترسی؟
-نه ... قرباان ... خواسستم بگم که الاا..ن همه رو فرستادم تاا دنباللش بگردن
هیچ حالتی در چهره اربابش نبود ... او به لونا خیره شد و به اعماق مغز او نفوذ کرد ... جلو و جلو تر ...
-خوبه من میخوام هر چی سریع تر اونو پیدا کنید ، مرخصی برو
و لونا پشتش را به در کرد و هر چه سریع تر از اتاق خارج شد

صدای آرامی در ذهن ولدمورت تکرار میکرد : وقت انتقامه... وقت انتقامه ...
چطور ممکن بود بعد از سال ها یاد آن گردن بند گم شده بیفتد ... خودش هم نمیدانست ولی همیشه آن گردن بند برایش مهم بود ... از هر چیز دیگر حتی مرگ خوارانش ... باید به او دست میافت و میخواست دوباره الکس فیلر را ببیند ... دیداری دوباره از دشمنانی قدیمی ...

ناگهان صدایی رشته ی افکار او را پاره کرد ... حتما یکی از مرگخواران آمده بود ... ناگهان لینی از در تو آمد .. عرق در کل پیشانیش نشسته بود...
- ارباب ... ارباب ... اون توی آپارتمان قدیمی نزدیک پرورشگاهتون زندگی میکنه
صدایی در دل اربابش پیچید ... صدایی کشنده ... دیدار دو دشمن قدیمی نزدیک شده بود ... الان باید قدرتش را به او نشان میداد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شناسه ی قبلیم که بعد از این ساختمش ولی دوباره برگشتم به این

اینه

عمرا اگه فهمیده باشی چی گفتم

چاکر همه بچه های قدیمی (کینگزلی شکلبوت ، پیوز ، رفوس ، زاخاریاس ، دادالوس دیگل و خیلی های دیگه که حال ندارم بنویسم اسمشون رو )

Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 بهمن 1390 20:56
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

روی پله ها نشسته بود، پسری که حداقل دو سه سالی از او بزرگتر بود و هیکل بزرگ و ترسناکی داشت هر لحظه به او نزدیک تر میشد، چرا آنها باید برای خوش گذراندن او را اذیت میکردند؟ اگر میتوانست کار فوق الاده ای انجام دهد...یا آنها را با یک ورد جادویی شبیه قورباغه کند و بعد پایش را روی آنها بگذارد و یکبار برای همیشه از شر آنها خلاص شود عالی بود. ولی این ها فقط در داستان هایی بود که شب آن زن مهربان و مسخره برای آنها میخواند و همیشه گوشزد میکرد که این ها فقط داستان است!

پسر نیشخندی به او زد و گفت: هی! بازم که اینجا نشستی. زودباش هر چی تو جیبات داری رد کن بیاد!

آخرین باری که مقاومت کرده بود را به یاد آورد، چند پسر هیکل دار بد تر از او سرش ریخته بودند و تا میتوانست کتک خورده بود و صبح روز بعد درون اتاق روی تخت و در حالی که پایش گچ بسته شده بود خود را یافت. به ناچار دست هایش را درون جیب هایش برد و چند گالیون در آورد و با اکراه درون دستان منتظر پسرک انداخت.

پسر آماده شد که برود ولی ناگهان صاف ایستاد و به جیم پسر نگاهی انداخت، زنجیری به جیب های پسر آویزان بود.

- هی! اون چیه؟

منتظر جواب نماند و با یک حرکت شی را از جیب پسر درآورد! یه زنجیر که آوزیر کوچک طلایی از آن آویزان بود.

موذیانه لبخندی زد و گفت: پس تو اینو از من پنهان میکردی؟ این به اندازه ی تمام چیزایی که دادی می ارزه!

دیگر نمیتوانست این وضع را تحمل کند، آن آوزیر برای او خیلی ارزشمند بود.

- هی اونو پس بده! تو نمیتونی اونو از من بگیری!

ولی پسر بیخیال از کنار او رد شد و به فریاد های پسر اعتنایی نکرد.

- نـــــــــــــــــــه!

چندی نگذشت که همه ی مرگخواران در اتاق اربابشان جمع شدند و نگران به او نگاه کردند، بعد از گذشت چند ساعت لرد پشت میزش نشسته بود.

- من به کلی فراموش کرده بودم، ولی با خوابی که دیشب دیدم ... گوش کنید! شما باید سرنخی از یه مشنگ به نام الکس فیلر بگردید! تنها خبری که ازش میتونم بهتون بدم اینه که تو همون پرورشگاهی بوده که من بودم! زودباشین! دنبالش بگردین! وقت انتقامه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven !


تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: دوشنبه 23 خرداد 1390 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- مرخصید...
لرد سیاه با صدای بی روحش این را گفت.مرگخواران از اتاق بیرون رفتند و او دوباره تنها شد.

لرد سیاه از تنهایی وحشت داشت اما این بار شوق تملک خانه ی بزرگ خودش،هاگوارتز این ترس را در خود حل کرده بود.

اشتیاق قدم نهادن دوباره بر روی سنگفرش سرسرای ورودی، او را از خود بی خود کرده بود.

او به یاد آوردن خاطرات گذشته اش را دوست نداشت اما نمیدانست در آن شب برای چه تمام سلول های مغزش فریاد بر آورده بودند که:
بچش شیرینی خاطرات شیرین گذشته را!

و به گذشته باز گشت
به خاطر آورد لحظه ی صحبت با جد عزیزش را....هم نشینی با هم نشین سالازار بزرگ را که به حق همان باسیلیسک شکوهمند بود.

تمام وجودش از حس غرور لبریز شد.

فیلم خاطراتش به فریم کشته شدن آن گند زاده رسید
و لحظه ی مجرم شناخته شدن آن هاگرید نادان....
انحنای ظریفی در کنج دهان بی لب لرد پدیدار شد....شاید نشانه ی یک لبخند بود....اتفاقی که سالیان سال روی نداده بود
خنده ی لرد!.....چه عجیب....

اما ابری از ترس جلوی آن خاطرات شیرینش را گرفت.

نگاه های مرموز چشمانی آبی را به خوبی بر یاد داشت....نگاه هایی سنگین که انگار به آسانی در وجودش نفوذ می کردند...و این گونه آن پیر محاسن سپید چشم آبی از اسرار او با خبر می شد...

و با تمام توان سعی کرد تا از این یادهای تلخ به دور افتد

به پرده ی دیدگانش برخورد اتفاقی که نباید می افتاد...
یک عشق...
و آیا او معنی عشق را درک کرده بود؟
اما مگر چیزی به نام عشق وجود داشت؟
نمی دانست.
اما وجود آن خاطره آزارش می داد...
پرسه زدن های شبانه
در کنار دریاچه
و عطر لبان او.....
نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!!!!

و این فریادی بود که بجز خودش ،هیچکس نشنید.

آیا این آخرین تیر ترکش آن پیر چشم آبی بود؟

آیا باز هم عشق را بر طیف هنر جادویی لرد غلبه داده بود؟

آیا لرد طلسم شده بود؟

باز این ها به زور بر لشکر اعصابش هجوم می آوردند:
دستانش را درون موهای او فرو می برد
صورت نرمش را نوازش می کرد
بوسه ای آرام بر زیر گونه هایش نثار کرد.
و فریادی در گوش ذرات گرد و غبار اتاق پیچید...
فریاد لرد بسیار سوزناک بود.
بسیار دردناک.


آیا تلألو دوباره ی عشق باعث این درد شده بود؟

چوبدستی اش را بر شقیقه اش چسباند...رشته ای سپید از مغزش بیرون آمد...اما فقط آن خاطره نبود ...هزار و هزاران خاطره از آن بوسه ها...از آن عشق حقیقی....از یاد آن یار قدیمی...
او دیگر نمی توانست تحمل کند....صبرش به پایان رسیده بود
و از خود پرسید:
آیا من آن قدر در سیاهی فرو رفته ام که نتوانم خود را نجات دهم؟من تحمل این درد را نخواهم داشت....من فنا خواهم شد....من نمی توانم..

ولی آیا لرد ولدمورت به راستی از این پرده ی سیه درون وجودش قصد دست شستن و رخت بر بستن داشت؟ و آیا این خیرخواهی دامبلدور بود؟دامبلدوری که در همه حال سعی کرد تام را همان تامی کند که از شکم مروپ زاده شده بود؟

تق تق تق

با تلاش بسیاری لرد از سیلاب افکار عاشقانه اش برون شد و با صدای آرامی پاسخ داد:
- بیاید داخل

و یاکسلی با آن موی بافته و بارانی سیاه بلند وارد اتاق شد....پیچ و تاب دنباله ی بارانی اش چه با شکوه بود.

ولدمورت نگاه چشمان سرخش را بر روی یاکسلی متوقف کرد و با صدای آرامی گفت:
- قصدت از ایجاد مزاحمت برای ارباب چیه؟

و آن صدای بم و آرامش بخش به کلام درآمد:
- قربان امیدوارم جسارت بنده رو ببخشید اما چند خبر از هاگوارتز براتون آوردم.

وجود ولدمورت مشتعل شد

- خبر اول این که اون پسره پاتر وارد هاگوارتز شد
- اون ها دارن برای نبرد آماده میشن و دانش آموزان زیر سن قانونی دارن از مدرسه خارج میشن

وجود ارباب تاریکی به لرزش افتاد

- ارباب تمام استادهای هاگوارتز برای نبرد اعلام آمادگی کردن...

- برو بیرون یاکسلی....بسه...برو بیرون...!

و یاکسلی با وحشت از اتاق گریخت.

ولدمورت می لرزید...بغضی داشت اما اشکی نداشت که آرامش کند و بغضش را فرو خوراند...

آیا باید به محبوب ترین خانه اش حمله می کرد؟....به چه قیمتی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 دی 1389 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن جلسات سرّی مرگخواران

-لرد میخوان ما امشب به هاگوارتز حمله کنیم.هاگوارتز باید برای همیشه از شر خائنان به اصل و نسب،گندزاده ها و هر کسی که مانع از تحقق این امر میشه؛پاک شه.نارسیسا با همه ی مرگخوارها تو هرجایی که هستن تماس بگیر.میخوام تا کمتر از یک ساعت دیگه همه ی یارانمون بدون کوچکترین کم وکاستی اینجا باشن،این دستور لرد سیاهه و همونطور که مطمئنم همتون میدونین سرپیچی از این دستور به معنی مرگی دردناک و خفت باره.اگه یه کی از شما حتی یه قدم اشتباه برداره...هیچ کدوممون نمیتونه از عاقبت خشم ارباب قسر در بره.

سکوتی مرگبار در سالن طنین انداز شد و همه ی مرگخوار ها مرگ رو در پس هر نفسی که میکشیدن احساس میکردن.هنوز دو دقیقه نگذشته بود که لرد وارد سالن شد،همه ی مرگخوارها به یک باره ایستادند و ادای احترام کردند.لرد سرسری سری تکان داد و همه سر جای خود نشستند و لرد شروع به صحبت کرد؛ با وجود صدای سوختن هیزم های درون شومینه صدای لرد به سختی به گوش میرسید ولی با این وجود،صدای سرد و بی روح لرد سیاه به قلب و روح مرگخوارانش نفوذ کرد.

-امشب همون شب موعودیه که انتظارش رو میکشیدیم؛شبی که باید به وظیفتون عمل کنین و هاگوارتز رو از همه ی موجوداتی که حتی با نفس کشیدنشون آلودش میکنن،پاک و تمیز کنین.همتون میدونین که ارباب خائنین رو نمیبخشه پس حتی به صدای نفس هاتون هم اجازه ندید مانعه شنیدن دستوراتم بشه.کل هاگوارتز مال شما،هرکسی که در مقابل لرد ایستادگی کرد رو بکشید؛ولی اگر دست یکی از شما ها به پاتر بخوره...

و به طور تهدید آمیزی در چشم تک تک مرگخوارانش خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 آبان 1389 12:29
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد با چشم های سرخ رنگش به چشم های آنتونین خیره شد.آنتونین تحمل مقاومت در مقابل آن نگاه سنگین را نداشت.برای همین با ترس سرش کمی پایین انداخت.

لرد با گام های آرام به اون نزدیک شد و گفت:نمیخوام هیچ مشکلی پیش بیاد.همه چیز باید طبق نقشه انجام بشه.اگه کسی اشتباهی کنه به هیچ عنوان بخشیده نمیشه.من به کسی اجازه نمیدم با اشتباهاتش نقشه های من رو خراب کنه.

لرد این را گفت و زیر لب طلسم شکنجه گر را روانه آنتونین کرد.آنتونین از درد به زمین افتاد و عضلات چهره اش منقبض شد.لرد با کلماتی شمرد گفت:دستورم مفهوم بود دالاهوف؟

آنتونین با اینکه از شدت درد دندانهایش را با شدت بهم فشار میداد سرپا ایستاد و سرش را به نشانه تایید و تعظیم خم کرد.احساس کرد درد از بدنش رها شد.لرد فرمان داد:حالا برو به کارت برس.

آنتونین بار دیگر تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.لرد به سمت شومینه برگشت و به آتش درون آن خیره شد.اگر همه چیز درست پیش میرفت هاگوارتز امشب همانند این کنده های بیجان درخت در آتش خشم او میسوخت.میخواست بعد از از بین بردن تمام یاران دامبلدور آنجا را دوباره به حالت قبل در بیاورد.آن قلعه متعلق به او بود.آنجا جایی بود که فقط اصیل زاده ها حق داشتند در ان به آموزش جادوگری بپردازند.آن هم نه جادوی مسخره ای که دامبلدور به دانش آموزانش می آموخت.جادوی سیاه،جادوی واقعی.

لرد جامش را از لبه شومینه برداشت و به آرامی اندکی از آن نوشید.میدانست که امشب انتقام همه چیز را از پاتر خواهد گرفت.امروز میتوانست بر روی جنازه محفلی ها و هری پاتر در محوطه هاگوارتز قدم بگذارد.این افکار باعث میشد لبخند رضایتی بر روی لبانش نقش ببندند.

در طرف دیگر آنتونین اضطراب عجیبی داشت.احساس میکرد لحظه ای که سال ها در انتظارش بوده است فرا رسیده.لحظه ای که بالاخره کنترل کامل بدست آنها میفتاد.آنها هم اکنون هم وزارت سحر و جادو را در اختیار داشتند اما این چیزی نبود که رضایتشان را جلب کند.

همه جادوگران و حتی مشنگ ها باید میفهمیدند که باید از ارباب اطاعت کنند وگرنه مرگی دردناک در انتظارشان خواهد بود.آنها به مشنگ ها هم احتیاج داشتند.بالاخره روزی همه مشنگ زاده ها کشته میشدند و نژاد جادویی از وجود خون لجنی ها پاک میشد.برای همین وجود مشنگ ها برای شکنجه شدن الزامی بود!

آنتونین که لبخندی بر چهره مضطربش نقش بسته بود تصمیم گرفت از فکر کردن زیاد به این موضوعات لذت بخش خوداری کند تا تمرکزش را از دست ندهد.لازم بود هر چه سریعتر دستور لرد را به اطلاع بقیه میرساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1389/8/5 12:34:41
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: برج وحشت....!
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1389 17:33
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

قرص کامل ماه نور خود را بر زمین میتاباند. برف سفید و مخمل گون، زمین را پوشانده بود. در انتهای جنگل بیکران، خانه اربابی و قدیمی بچشم میخورد. در میان پنجرهای خانه،تنها یک پنجره-بخاطر نوری که پدیدار بود- خودنمائیی میکرد. نوری که از آتش شومینه سرچشمه داشت،تنها منشاء نور در اتاق بود.مردی بلند قامت روبروی شومینه ایستاده بود. بازتاب نور آتش در چشمان گرد و مارمانندش دیده میشد. لرد تکانی به ردای خود داد و با صدای سرد و بیروحش، خطاب به تنها مرگخوار داخل اتاق گفت: باید امشب تموم بشه.وقتش رسیده که تنها خونه من به من برگرده.اون پسره اون داخلِ. پاتر و محفلیها تو هاگوارتز جا خوردن.
آنتونیون کمرش را به نشانه احترام خم نمود و گفت: ارباب، تمامی مرگخواران آمادن تا هاگوارتز رو به شما برگردونن.

لرد بر روی صندلی قدیمی اما باشکوه خود نشست و در فکر فرو رفت.

فلش بک

صدای تازیانه موجها بر بدن لخت صخره ها شنیده میشد.وی در میان هوای سرد و باد، همچون پرنده ای در حال پرواز بود. غار کوچکی از میان کوها دهان باز کرده بود. مرد پرنده به آرامی بر کف سنگین غار نشست. لرد چوب خود را بیرون کشید و وارد غار شد. داخل غار، دریاچه کوچکی جاری بود. لرد تکانی به چوب خود داد و قایقی از سطح آب پدیدار شد. لرد بداخل قایق رفت. در میان دریاچه، سخره ای خودنمائیی میکرد. بر روی سخره، کاسه ای طلائی رنگ بچشم میخورد. لرد خود را به کاسه رساند و با دیدن شی داخ آن، فریادی از خشم سر داد. آخرین هوراکراس وی نیز دزدیده شده بود.

پایان فلش بک


لرد از جای خود بلند شد. باید از سر پاتر برای همشه خلاص میشد.

______________________________________________________
یکی از آخرین بخشهای کتاب، مربوط به نبرد هاگواتزه. من تصمیم دارم -با اجازه لرد- اون بخش رو از دید مرگخواران و لرد بنویسم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!