) به آخرین محل اقامت دالاهوف که در هتلی در حومه لندن بوده است می رود تا سرنخی پیدا کند. دامبلدور با تحقیق و جستجو موفق میشود وارد اتاق شماره 22 هتل که اتاق دالاهوف بوده است بشود.دامبلدور با استفاده از قدرت فوق العاده جادوگری و لمس اشیا و دیوارهای اتاق، ردی از جادو و طلسم های محافظتی در سقف اتاق پیدا میکند و بعد از منفجر کردن آن قسمت خاص از سقف، یک تکه کاغذ در لابلای خرده سنگ های دیوار میابد.
در آن کاغذ نوشته شده بود:
_ من، آنتونین دالاهوف تصمیم گرفته ام که از مرگخواران و اربابشان لرد سیاه جدا شوم. اما همه میدانند که جزای جدا شدن از مرگخواران مرگ است، بهمین دلیل حالا که قرار است من بمیرم میخواهم تنها کار نیک زندگیم را انجام دهم و قسمتی از دروغ های لرد ولدمورت را افشا کنم باین امید که دیگر طرفداران او نیز پند بگیرند و در این باتلاق غرق نشوند.

من این متن را برای پیام امروز میفرستم و امیدوارم چاپ بشود هر چند احتمال میدهم لرد ولدمورت از طریق جاسوس هایش متوجه شود و مانع شود بهمین خاطر و برای احتیاط بیشتر یک کپی از آن را اینجا در اتاقم نگه میدارم و امیدوارم اگر من کشته شدم شخص نیکی پیدا بشود و این را به پیام امروز برساند:
نقل قول:
تام خالی بند!
همانطور که در عکس زیر میبینید:
http://mctavish.persiangig.com/Tom.jpg
لرد ولدمورت یا اسمی که از امروز و بعد از مرگخوار نبودنم میتوانم صدایش کنم یعنی تام ریدل، طرفدارانش را فریب داده است و هویت واقعی خود را پنهان کرده. لرد ولدمورت در یک پرورشگاه بزرگ شده و پدرش مشنگ بوده است اما گفته که در قصر باشکوه ریدل ها!! متولد شده و پدر و مادرش هر دو جزو اصیل ترین!! خانواده های جادوگری بوده اند!
البته این کار را ناشیانه انجام داده و همانطور که میبینید در آخر زندگینامه اش عبارت "جاودانگی لرد ولدمورت" را سر هم نوشته است. شایعاتی در بین مرگخواران مطرح بود مبنی بر اینکه لرد ولدمورت همیشه در هاگوارتز در درس املاء نمره پایینی میگرفته است و این عبارت نشان میدهد این شایعات حقیقت داشته.
من میدانم که به دست لرد ولدمورت کشته خواهم شد اما این حقایق را افشا میکنم و امیدوارم به دست همه برسد تا تام خالی بند را به خوبی بشناسند و او را باسم واقعیش یعنی تام ریدل صدا کنند نه اسمی که خود خالی بندش برای خودش انتخاب کرده است یعنی لرد!! ولدمورت.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

! )
به خودش می گیره و بعد دوباره بی حرکت می شینه و حبابی بالا سرش تشکیل می شه :
... اونی که رو قبرش نشسته بود من بودم ... موهامو تازه رنگ کرده بودم ... هی آقا جون


!! 


