شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
زنوف: آلبوس می دونی که یه مرگ- یه رییس قانون مند رو حرفش حرف نمی زنه ولی چون ما دو تا برای شما احترام فوق العاده ای قائل هستیم، پیشنهاد می کنم که دیگه اصلا به اخراج شدن فکر نکنی.
آلبوس در حالی که لبخند داشت گفت: می دونستم فرزندم. اتفاقا خیلی خوشم اومد که اینطوری بین رییس محفل و بقیه تفاوقت نمی ذارین. خب عزیزانم فکر می کنم باید بخوابم. ناسلامتی 5 صبحه. روی تخت سلطنت – وقتی همه خوابند... آستوریا: چرا اول سراغ این نرفتیم؟ این که از همون اولم تسترال بود!
زنوف: نه بابا این خیلی عجیب شده. دیدی تا بهش گفتم اخراجی تازه حساب کار دستش اومد. دوبار جایی که کلیدا اونجا بودنو گشته بود، کلیدارو از همونجا برداشت داد بهمون؟ نکنه به ما شک کرده؟
آستوریا: نمی دونم ولی...ولی دیروز قبل از اینکه ما بریم اتاقش، ریموس اونجا بود. نکنه اون یه چیزایی فهمیده؟
زنوف: امیدوارم اینطور نباشه. پس حالا که اینطور شد برای آزاد کردن زندانیا باید یه نقشه دقیق تر بکشیم. نظرت چیه؟
آستوریا: می تونیم فردا همه اینا رو به یه بهانه ای بفرستیم بیرون. دامبلدور به همه اعتماد داره پس نباید وسایل جاسوسی گذاشته باشه اینجا. خودمونو به شکل دو تا از محفلیا در میاریم و در عوض اونا رو مثل خودمون می کنیم. روشون طلسم فرمان اجرا می کنیم که مثل ما عمل کنن و همراه محفلیا برن. بعد ما، می تونیم با قیافه های مبدلمون زندانیا رو آزاد کنیم و تازه بعد از این قضیه بازم تو محفل بمونیم.
زنوف: بسی فکر خوبی می باشد. خب فقط باید منتظر بمونیم تا...
ساعت 9 صبح – سر میز صبحانه آستوریا که بالای میز نشسته بود رو به تمام محفلیا کرد و با لبخند گفت: درود به همه محفلیای زحمت کش. امروز می خوایم یه تحول تو محفل ایجا کنیم. قبلا که به خدمت اسمشو نبر بودیم، اون یه روز تو ماه رو به عنوان روز تفریح انتخاب می کرد و همه ی مرگخوارا رو بزور می فرستاد بیرون تا تفریح کنن. خودشم با اونا می رفت و تا آخر شب اجازه ورود هیچ کدوم از اونا رو به مقر نمیداد. خب ما هم برای اینکه از اونا چیزی کم نداشته باشیم، امروز رو روز تفریح اعلام می کنیم. از همین الان تا ساعت 10 شب همه وظیفتونو فراموش کنید و بیرون برید.
صدای جیغ و کف زدن اعضای محفل در خانه پیچید.
زنوف در گوش آستوریا زمزمه کرد: ای کاش ارباب واقعا این کارو واسمون می کرد. راستی یه چیزیو فراموش نکردی؟
آستوریا بشکنی زد و از جمعیت تقاضای سکوت کرد.خلاصه بعد از نیم ساعت فریاد و اکس پلی ارموس(عادت کردن طفلیا دیگه کروشیو ممنوع بوده) موفق به برقراری سکوت شد و گفت: فقط ما به دو نفر از بهترین محفلیا نیاز داریم تا اینجا مواظب مقر باشن تا اتفاق بدی نیفته. زنوفیلیوس بنظرت اون دو نفر کی هستن؟
زنوف با صدایی پر هیجان گفت: کسانی که به طور کامل سفید هستن. سفیدانی شجاع. دو نفر که حاضرن از تفریح خودشون بگذرن تا بقیه شاد باشن. شما برای این کار عالی هستین.
آلبوس لبخند آرومی میزنه و میگه: فرزندان روشنایی من، روشن کننده های ژرفای قلبم، نور محفل، امید جامعه ی جادوگری و ساحرگی ( درسته؟ )، حامیان جادوگران و ساحران، شما که جان فشانی میکنین، چرا با پدر پیرتون این کارو میکنین؟
آستوریا به سرعت میگه: من مطمئنم که بچه مامان بابامم و سر راهی نیستم.
بعدش اشاره ای به زنوف میکنه و در حالیکه ابروشو بالا انداخته میگه: اینم که هوشش به دامبلدورا نرفته. پس اشتباه گرفتی!
آلبوس با ناامیدی چشماشو تو حدقه میچرخونه و شروع به توضیح دادن میکنه: ببینین عزیزان من! ما علاوه بر پدر خونی، پدرای دیگه ای هم داریم. مثلا مسیحیا یا شایدم یهودیا پدر روحانی دارن که پدر صداشون میکنن. شما بعنوان بزرگ تر و پیر خودتون میتونین به من بعنوان پدرتون نگاه کنین.
زنوف شونه هاشو بالا میندازه و میگه: باشه ولی این فرقی تو ماجرا ایجاد نمیکنه. تو اخراجی آلبوس!
آلبوس آه کشان انبوه ریشاشو از رو میز جمع میکنه و با یه کیلیپس جمع و جورشون میکنه و میگه: مطمئنم که اون کلید همین اطرافه.
و دوباره مشغول گشتن میشه. آستوریا و زنوف با ذره ای امید تو قلب نداشته شون نگاهی به هم میندازن و تصمیم میگیرن چند دقیقه دیگه هم بش فرصت بدن. پس هردو به سمت مبل میرن و روش ولو میشن.
آستوریا قفسای بغل اتاقو از نظر میگذرونه و میگه: نمیشه با طلسم اکسیو اونو پیداش کرد؟
و منتظر شنیدن پاسخ آلبوس به جوابی که خودشم حدس میزد داده بشه میشه: نه اون کلید جادو شده تا نشه براحتی پیداش کـ... یافتم! یافتم!
آلبوس کلیدو بالا میاره و برق اون رو عینکش میفته. زنوف دستشو جلو میاره و میگه: پس رد کن بیاد!
آستوریا: خب آلبوس ما فکر می کنیم که لرد بخاطر جدا شدن ما خیلی عصبانیه و شاید بخواد شبونه چند تا از مرگخوارا شو بفرسته که بیان و از محفلیا انتقام بگیرن و از اونجایی که که ما خیلی برای سایر اعضا نگرانیم،{لحن آستوریا تغییر می کنه و حالت غمناکی می گیره} مخصوصا برای ویزلی ها که به تنهایی نصف جمعیت محفلو تشکیل دادن، می خوایم حفاظتو بیشتر کنیم. البته نمی خوام بگم که حفاظت محفل تا الان پایین و بدرد نخور بوده طوری که دو تا مرگخوار تونستن به راحتی وا- خب می گفتم ما حفاظت محفلو زیر سوال نمی بریم...بهرحال احتیاط لازمه و من از تو می خوام کلیدا رو به ما بدی.
دامبلدور که با لبخندی بچه گانه خوابش برده بود دستش از زیر چانه اش در رفت و سرش به میز برخورد کرد و فنجان قهوه اش روی عروسک تدی برش ریخت. با دستپاچگی مشغول خشک کردن عروسکش با ریشش شد و گفت: چی کار داشتین؟
زنوف: کلیدا رو می خواستیم آلبوس. آستوریا داشت برات توضیح می داد.
دامبلدور: یعنی این همه لالایی واسه این بود؟ فرزندانم، گفتم که من به همه اعتماد دارم و لازم به این توضیحات هم نبود. صبر کنید الان کلیدا رو بهتون می دم.
دامبلدور دستش را در پشم های صورتش فرو برد.
بعد از چند دقیقه در حالی که صورتش کمی گل انداخته رو به آستوریا و زنوف کرد و گفت: ای بابا، فکر می کنم سوراخ شده این ریش لامصب. عکس بز ابرفورثم که دو هفته پیش از همین پیچ شیشمش گم شد.
ماه در آسمان می درخشید.
دامبلدور که از ریشش نا امید شده بود، بعد از ضد عفونی کردن دستانش با اسید به دنبال دسته کلید در سایر قسمت های اتاقش می گشت.
با نارحتی نگاهی به زنوف و آستوریا که سرشان را بر روی میز گذاشته و خوابیده بودند کرد و ناگهان به یاد جمله زنوف افتاد: آلبوس باید تا ساعت 12 کارتو تموم کرده باشی
ساعت 5 صبح
زنوف یک دفعه از خواب پرید. آلبوس با سرعت سرسام آوری مشغول کندن زمین بود.
زنوف یه نگاهی به ساعت انداخت و با لحنی آرام ـ همانند اربابش ـ گفت: خب آلبوس تو نتونستی کار مارو تو زمان معین انجام بدی.
آلبوس دست از کار برداشت. به عکسی که در دستش قرار داشت نگاه کرد و سپس با قیافه ای منزجرانه به زنوف و آستوریا خیره شد.
آستوریا که تازه از خواب بیدار شده با دیدن قیافه دامبلدور جیغ کشید و می گه: چتـ -
نتوانست جمله اش را تمام کند چون بلافاصله زمین را با ماده سبز رنگی تزیین کرد.
دامبلدور عکسی رو که در دست گرفته به آن دو نشان داد و گفت : خب سعی کردم شبیه گربه شِر ِک بشم دیگه...
زنوف بعد از مدتی از شوک بیرون آمد و لبخند شیطانی بر روی لبانش نقش بست: آلبوس....تو....اخراجی.
لرد دو تا از مرگخوارا رو به عنوان جاسوس به محفل میفرسته.آستوریا و زنوفیلیوس برای این کار انتخاب میشن و به محفل میرن و ابراز پشیمونی میکنن.دامبلدور هم اونا رو قبول میکنه و بعد از چند آزمایش، برای اینکه ثابت کنه بهشون اعتماد داره مسئولیت محفل رو بطور موقتی(برای یک هفته) بهشون میده.زنوفیلیوس و آستوریا تصمیم میگیرن زندانیای سیاهی رو که در زیرزمین محفل زندانی شدن آزاد کنن.برای این کار دنبال دسته کلید میگردن و متوجه میشن که دسته کلید پیش آلبوس دامبلدوره.
زنوفیلیوس با دیدن آستوریا پرسید: -چی شد بالاخره؟این کلیدا رو پیدا کردی؟
آستوریا با عصبانیت بطرف اتاق دامبلدور اشاره کرد. -نه...میگن دست اون پیریه.البته از طرفی خوش شانسی آوردیم.چون تا جاییکه متوجه شدم تسترال(در زبان ماگلی اشاره به حیوانی چهار پا با گوشهای مخملی) کردن دامبلدور از بقیه اینا آسونتره...بزن بریم.
دو مرگخوار به اتاق دامبلدور رفتند و به آرامی چند ضربه به در زدند.
-بیایین تو ای فرزندان سپیدی.تو محفل لازم نیست در بزنین.بس که ما با هم صمیمی و نزدیک هستیم.خواستین وارد اتاقی بشین عین مانتیکور(در زبان ماگلی اشاره به حیوانی چهار پا بدون گوشهای مخملی همراه دو شاخ)سرتونو بندازین پایین و برین تو!
آستوریا و زنوفیلیوس به دلیل صمیمیت بیش از حد محفلی ها بدون تعارف نشستند. -آلبوس...تو به ما اعتماد داری؟
آلبوس لبخند منزجر کننده ای به زنوفیلیوس زد. -البته فرزندم.من کلا به همه موجودات زنده اعتماد دارم.به سوروس...به گلرت...به تام...از من میشنوین شما هم به همه اعتماد کنین.گرچه من به خاطر اعتمادم خیلیا رو به کشتن دادما.ولی اینکه مهم نیست.مهم اینه که به همدیگه اعتماد داشته باشیم.حالا شما چیزی میخواستین؟
بلافاصله بعد از اتمام حرف ریموس، زنوف سیخونکی به یکی از مهره ها زد تا چند قدم به جلو بردارد و گفت:
- کیش و مات!
ریموس با تعجب به بلند شدن زنوف از صندلی اش و دور شدنش از آنجا نگاه کرد. بعد از خارج شدن زنوف از صحنه، ریموس شانه هایش را بالا انداخت و تک نفره به بازیش ادامه داد.
آستوریا از پیچ راهرویی پیچید و بعد از رو به رو شدن با زنوف پرسید: چی شد؟ کلیدو گیر آوردی؟
زنوف با بدخلقی گفت: نه! اون گفت کلید دست سیریوسه.
آستوریا چینی به صورتش انداخت و گفت، خیله خب، پس من میرم سراغش.
و به سمت اتاقی در طبقه ی سوم حرکت کرد و سیریوس را دید که در حال بستن در بود. آستوریا سرعتش را بیشتر کرد و بعد از رسیدن به سیریوس، دستش را روی شانه های او گذاشت و در حالیکه سعی میکرد او را به زور دوباره به درون اتاق برگرداند گفت:
- میخواستم در مورد مسئله مهمی بات صحبت کنم. خواهش میکنم بشین!
- اا اما من داشتم میرفـ...
آستوریا لبخند ملیحی زد و گفت: فکر نکنم چیزی مهم تر از رسیدگی به امور محفل وجود داشته باشه.
سیریوس تسلیم شد و گفت: باشه، پس بگو چی کارم داشتی.
آستوریا روی تخت نشست، نفس عمیقی کشید و گفت: خودت میدونی که یه هفته ما مسئولیت محفلو به عهده داریم. درسته؟
سیریوس "اوهوم" کوتاهی گفت و منتظر ادامه ی صحبت های آستوریا ماند.
- پس اینم میدونی که به همین دلیل باید به فکر حفاظت هرچه بیشتر از اینجا هم باشیم تا جاسوسی نفوذ نکنه؟
- آره ولی این اتفاق هیچ وقت تو محفل نمیفته.
آستوریا سریع گفت: صد البته! پس کلیدارو رد کن بیاد.
سیریوس با بدخلقی گفت: آلبوس اونو ازم گرفت. یعنی به نظرت اعتمادش نسبت به من کم شده؟ آخه دلیلی وجود نداشت که ... داشتم حرف میزدم مثلا.
سیریوس جمله ی آخر را زمانی بیان کرد که آستوریا به سرعت از اتاق خارج شده بود.
آستوریا و زنوفیلیوس با قیافه های خندون به سراغ مالی ویزلی میرن.آستوریا دوستانه به مالی نزدیک میشه و میگه: سلام مالی.میگم...اون چیزی رو که درباره ممنوعیت ورودت به آشپزخونه گفتم که جدی نگرفتی؟من شوخی کرده بودم.مگه زده به سرم که خودمو از غذاهای لذیذ تو محروم کنم؟ مالی که تجربه شش مورد خودکشی ناموفق رو پشت سر گذاشته طناب دار رو روی زمین میندازه و به جاش کفگیرشو برمیداره.با خوشحالی میپره و آستوریا رو بغل میکنه:اوه.تو فوق العاده ای.ازت ممونم. آستوریا مالی رو از خودش دور میکنه و گرد و خاک رداشو میتکونه.درحالیکه سعی میکنه لحنش کاملا عادی باشه از مالی میپرسه:ببینم.تو میدونم کلیدای اصلی دست کیه؟همون دسته کلید بزرگو میگم. مالی که حکومت آشپزخونه ایشو دوباره بدست آورده جواب میده:نمیدونم.ولی فکر کنم یه بار دست لوپین دیدمشون.
آستوریا و زنوفیلیوس از مالی فاصله میگیرن.قبل از جدا شدن آستوریا با گفتن این موضوع که نظرش عوض شده و مالی نباید پاشو در آشپزخونه بذاره دوباره اشکشو درمیاره.زنوفیلیوس میره و کنار ریموس میشینه. آستوریا:هی...یه دست شطرنج بزنیم؟ لوپین با شنیدن لحن دوستانه زنوفیلیوس تعجب میکنه. لوپین:از کی تا حالا ما اینقدر با هم صمیمی شدیم؟یادمه آخرین بار که باهات حرف زدم یه چیزایی درباره گرگینه ها و باغ وحش میگفتی! زنوفیلیوس با صدای بلند میخنده و جواب میده: حرفای منو جدی نگیر.من داشتم شوخی میکردم.راستی...اون دسته کلید بزرگ محفل پیش توئه؟ ریموس سرش رو به علامت نه تکون میده و میگه: اونا چیز به این مهمی رو به من نمیسپارن.میدونی که...وقتی تبدیل میشم خودمم نمیفهمم چیکار میکنم.دادن دسته کلید به من کمی خطرناکه.فکر میکنم دسته کلید پیش سیریوس باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
آستوریا و زنوفلیوس خوشحال از این ریاست موقتی روی تخت سلطنتشان جلوس کرده و شروع به دادن دستور کردند.
آستوریا:اونو ببر لی لی. زنوفلیوس:همونو بیار لی لی! آستوریا:همینی رو که آوردی دوباره ببر لی لی! لی لی:
با دور شدن لی لی آستوریا بطرف زنوفلیوس خم شد و به آرامی در گوشش گفت: -ما باید از این فرصت استفاده کنیم.باید فکر کنیم.دامبلدور بهشون گفته دستورات ما رو بی چون و چرا اجرا کنن.فکرشو بکن.هر بلایی که دلمون بخواد میتونیم سرشون بیاریم...مثلا اینو داشته باش:مالی!دیگه حق نداری وارد آشپزخونه بشی!
مالی ویزلی که کفگیر بزرگی در دستش بود بغض کرد.وقتی مطمئن شد حرف آستوریا جدی بوده جیغی کشید و خود را از پنجره به بیرون پرت کرد.البته این نکته کوچک را که محفل محقرشان در طبقه اول واقع شده کاملا درنظر گرفت. زنوفلیوس درحالیکه با یویویی که از جیمز گرفته بود بازی میکرد گفت: -چطوره بهشون دستور بدیم همه زندانیای مرگخوارو آزاد کنن؟ آستوریا لنگه کفشش را بطرف سیریوس بلک که به تفریح مورد علاقه اش(چال کردن استخوان در گلدان وسط اتاق)مشغول بود پرتاب کرد.و وقتی لنگه کفش درست به هدف(وسط پیشانی سیریوس)خورد جواب داد: -نه اینجوری نمیشه.قرار نیست اینقدر تابلو باشیم.ولی میتونیم ازشون بخواییم همه کلیدا رو تحویل ما بدن.هر چی باشه ما الان مسئول محفلیم.وقتی کلیدا رو گرفتیم میتونیم بریم زیر زمین و هر چی زندانی سیاه دارن آزاد کنیم.ارباب خوشحال میشه.
آلبوس دامبلدور با خوشحالی از کتابخانه خارج شد و در حایکه دستهایش را باز کرده بود بطرف دو مرگخوار دوید. -آه فرزندان عزیزم...من از اولم میدونستم شما پاکین!میدونستم سفیدین.من بهتون اعتماد کامل داشتم.همونطور که به همه دارم.اوه چقدر الان خوشحالم من.آه فرزندانم...چطور میتونم اون یه ذره شک کوچکی رو که بهتون داشتم جبران کنم؟
آستوریا با انزجار از دامبلدور جدا شد. -پروفسور...فقط لطف کنین بغلمون نکنین.همه چی خودبخود جبران میشه.
دامبلدور مجددا آستوریا را در آغوش گرفت. -نه فرزندم...قورباغه سه شاخ...خرطوم فیل دریایی...آب نبات فلفلی...من نمیتونم خودمو ببخشم.شما رو به جون تام قسم میدم بگین از من چی میخوایین.
زنوفیلیوس نگاهی به آستوریا انداخت.برق درخشانی در چشمان هر دو مرگخوار دیده میشد.
ساعتی بعد:
آلبوس دامبلدور بعد از له و لورده کردن مقادیر زیادی از اعضای محفل به سختی موفق شد روی سکوی سخنرانی برود. -فرزندان روشنایی...توجه کنید.همونطور که میدونین من آلبوس نمیدونم چی چی دامبلدور فردی بسیار متواضع و فروتن و مهربون و از خود گذشته و بخشنده و خیلی چیزای دیگه هستم.طی چند روز گذشته مرتکب اشتباه وحشتناکی شدم و قلب این دو تا فرزند روشنایی رو شکستم.وای بر من...برای جبران اشتباهم ریاست محفل ققنوس رو بطور موقت به این دو نفر محول میکنم.به مدت یک هفته گوش به فرمان اونا خواهید بود.هر چی گفتن بی کم و کاست اجرا کنید.حتی دستورات من هم نمیتونه فرامین اونا رو خنثی کنه.این قولیه که من بهشون دادم...روشن شد؟
آستوریا و زنوفلیوس شروع مشورت با هم کردند. آستوریا:به نظر تو چیکار کنیم؟ زنوفلیوس:نمیدونم.بریم پایین و چیزی رو که دامبلدور داره نابود کنیم؟یا بزنیم خودشو بیهوش کنیم؟ آستوریا:نه این کارا فایده ای نداره.بالاخره که به هوش میاد.ما باید یه کار اساسی انجام بدیم. زنوفلیوس:مثلا؟ آستوریا:مثلا بریم یه جوری جلوی فرد و جرج رو بگیریم.
-هوم؟کی بود اسم ما رو برد؟ آستوریا و زنوفلیوس پشت سرشان را نگاه کردند.فرد و جرج با بطری کوچکی که حاوی معجون مورد نیاز دامبلدور بود به محفل برگشته بودند.زنوفلیوس با حالتی عجیب و غیر عادی جلو رفت و فرد را در آغوش گرفت و درحالیکه اشک شوق میریخت گفت: -اوه...شما دو تا برگشتین؟ما واقعا نگرانتون شده بودیم.مادرتون نگرانتون شده بود.برادراتون نگرانتون شده بودن.خواهرتون نگرانتون شده بود.حتی دامبلدورم نگرانتون شده بود.پدرتونم که دیگه خیلی خیلی نگرانتون شده بود. فرد به سختی زنوفلیوس را از خودش جدا کرد و همراه جرج بطرف کتابخانه حرکت کردند.آستوریا با نگرانی گفت: -اونا دارن میرن پیش دامبلدور.کارمون تمومه.بیا فرار کنیم. زنوفلیوس با اعتماد به نفس جواب داد:نگران نباش.وقتی داشتم مراتب نگرانی ایل و تبارشونو ابراز میکردم محتویات معجون رو عوض کردم.دامبلدور با این آزمایش به وفاداری ما پی میبره!
آستوریا و زنوف با لبخند ملیحی روی دوتا از صندلی های موجود در راهرو نشستند و سعی کردند جیمز را به سمت خودشان بکشانند. ...اوی، پیشت، جیمز، جیـــــــــــمز! اینجا رو نگاه کن بچه، نه اونجا که آشپزخونه است ابل...پسر گلم. اینور رو نگاه کن!
جیمز ورجه وورجه کنان همان طور که با یویوی صورتی نونوارش بازی میکرد به نزدیکی آنها آمد و گفت: چیه؟ چرا نمیذارین یه دقیقه تمرکز کنم؟ ناسلامتی دارم تمرین میکنم که رکورد طولانی ترین یویو بازی رو توی رکوردهای گینس بزنم خیر سرم! اه!
آستوریا لبخندش را ملیج تر کرد و با مهربانی پرسید: عمو جون، میدونی آلبوس الان کجاس؟ جیمز همان طور که به حرکت یک نواخت یویو نگاه میکرد دستش را دراز کرد و گفت:یک گالیون و بیست و پنج سیکل! زنوف پس گردنی آرامی به جیمز زد و گفت:خجالت بکش نیم وجبی!ادبت کجا رفته؟ برای یه سوال میخوای از ما، محفلی ها پول بگیری. دست آلبوس درد نکنه. این بود آرمان های مرلین؟؟!
جیمز بدون اینکه چیزی بگوید کماکان دستش را بالا نگه میدارد. آستوریا که حوصله کل کل کردن با جیمز را ندارد دستش را داخل جیبش میکند و یک گالیون کف دست جیمز میگذارد و قبل از آنکه جیمز اعتراض کنان باقی پول را بخواهد با بدخلقی میگوید: اگه یه کلمه دیگه در مورد پول حرف بزنی همینم ازت میگیرم. گفته باشم!
جیمز آه کشان سکه را داخل جیب ردایش میندازد و میگوید: خیلی خب رفقا. ببینین، عمو آلبوس یه چیزی داره که میخواد آزمایشش کنه. برای همین فرد و جورج رو فرستاده تا از یه جایی، یه چیزی براش بیارن تا اون یه چیز دیگه رو آزمایش کنه. باز برای همین الان رفته توی کتابخونه و داره اون یه چیزی که پیدا کرده رو بررسی میکنه! متوجه شدین؟
آستوریا: این یه چیزی آخری همون یه چیزیه که فرد و جرج رفتن بیارن؟ جیمز دوباره دستش را دراز میکند:زندگی خرج داره. زنوف با عصبانیت پشت یقه جیمز رو میگیره و از جا بلندش میکنه و میگه: بچه جان همچین میزنم تو گوشت که با خود مرلین یکی بشی ها! یه چیزی و یه جایی و اینا چیه! یه سوال کردیم عین بچه آدم جواب بده.
بعد آنکه زنوف جیمز را ول کرد جیمز با ناراحتی دماغش را بالا کشید و گفت:حالا اینطوری شد اصلا بهتون نمیگم که آلبوس از اون یارو مظنونه یه چیزی نگه داشته تا با یه معجونی که از وزارت خونه میارن فرد و جرج آزمایشش کنه تا بفهمه هویت واقعیش چیه! بله چی فکر کردین؟ هیچ کدوم از اینا رو بهتون نمیگم. دلتون بسوزه. پززززززززززز! آستوریا و زنوف: