جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

97 کاربر(ها) آنلاین هستند (62 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
97 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1391 03:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ریدل ها

مرگخوارها روی راحتی ها لمیده بودن و هر از گاهی دستی به جیب های رداشون میکشیدن ، زیر چشمی به هم نگاه و غرولندی میکردند .

بلاتریکس گلدان روی میز را جا به جا کرد تا بهتر مرگخوارهایی را که روی راحتی های روبرو بودند را ببیند . چند لحظه حرکاتِ آنها را زیر نظر گرفت و بی مقدمه گفت : درد ! بی پدرا همچین غرغر میکنن انگار از جیبِ پدر ِ ماگلشون پول دادن به ارباب ! خدا رو شکر زحمتِ تولیدِ لپرکان ها رو هم که شما نکشیدید !

آندرومدا با عجله وارد سالن شد ، لبخند مصنوعی ای تحویل مرگخواران داد و رو به بلاتریکس گفت : امم ، راستش بلا ... چیزه ... فک کنم موعدش رسیده ، سکه های لپرکان دارن نامرئی میشن گویا ! ارباب با کلی عشق و علاقه روشون غلت زده بود . مکثی کرد ، آب دهانش را قورت داد و پرسید : لازمه توضیح بدم که اگر ارباب ببینه سکه ها کلا نیستن چه اتفاقی میفته یا خودتون میدونید دیگه ؟

آنتونین از جا پرید و خطاب به بلاتریکس گفت : بفرما ! پول ها رو از جیبِ بابامون ندادیم، ولی استرس ِ محو شدنشون داره بابامونو در میاره ! خب عین ِ آدم گالیونِ واقعی میذاشتیم میدادیم که اینطوری نشه دیگه خب ! خدا شاهده من از وقتی میبینم ارباب حالش خوب نیست قلبم گرفته اصلا !

بلاتریکس از جا پرید و فریاد زد : تو نبودی میگفتی یه نات هم نداری و خرج ِ زن و زندگی داری و بدبختی و بیچاره ای و اینا ؟ صحبتش را قطع کرد ، آندرومدا را از خود دور کرد و با عصبانیت چوبدستی اش را بیرون کشید و گفت : بذارید من یه کروشیو بزنم اینو شَتَکِش کنم خیالم راحت شه اصن :vay:

آنتونین :

لینی که بی اعتنا به بحث ها گوشه ای نشسته بود ، خودش را جابجا کرد و با اخم مرگخوارها را از زیر نظر گذراند و با قیافه ای حق به جانب پرسید : مگه ما از وقتی که این حیوونه رو پیدا کردیم این سکه های تقلبی رو تولید نکردیم ؟

مورفین دود ها را از جلوی صورتش کنار زد و گفت : پَ نَ پَ ، اژ وقتی توی کلاس های پرواژ و کوییدیچ شبتِ نام کردیم !

لینی سعی کرد آرامشش را حفظ کنید ، لبخند عصبی ای تحویل ِ مورفین داد و ادامه داد : خب ، ببینید ، چکیده ی حرفم اینه که الان یا باید به فکره تجدید سکه ها باشیم ، یا اینکه بزنیم همدیگه رو بترکونیم و به دعوامون برسیم خلاصه

آگوستوس گفت : اذیت نشدی که انقدر فکر کردی ؟



اتاق لرد سیاه

همچنان که لرد روی سکه ها غلت میزد ، دستش را بروی علامت شومِ ساعدش کشید و زمزمه کرد : حسابدار مخصوص !

چند لحظه بعد ، گلوله ی سیاهی به دور خود چرخید و یکی از مرگخواران نزدیکِ تخت ِ خواب لرد سیاه ظاهر شد . نجینی که آرامش و خلوتش را در خطر میدید با نارضایتی فش فشی کرد و کمی دور شد.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پرسی ویزلی در 1391/4/18 16:21:20
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 18 تیر 1391 02:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه با کلک زدن به مرگخوارا(وانمود کردن به اینکه سرطان داره)کلی سکه طلا ازشون گرفته.ولی سکه هایی که مرگخوارا به ارباب دادن سکه های لپرکان هستن و مدتی بعد غیب میشن!

(مرگخوارا فکر میکردن لرد قراره سکه ها رو برای درمانش به شفا بخش بده.برای همین بهش لپرکان دادن.)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اتاق لرد سیاه:

لرد سکه ها را کف اتاق پخش کرده بود و به همراه نجینی روی آنها غلت میزد!
-میبینی نجینی؟به همین سادگی ثروتمند شدیم.از فردا میتونی دوباره هیپوگریف بخوری.

صدای جیلینگ جیلینگ سکه ها آرامش عجیبی به لرد میداد.

تق تق تق تق...

لرد سیاه آواداکداورایی بطرف در فرستاد.در از جا کنده شد و با صدای مهیبی روی زمین افتاد.لرد همانطور که روی سکه ها دراز کشیده بود نگاهی به در انداخت.
-دیدی چیکار کردم نجینی؟مهارت ارباب انکارناپذیره!

-نه ارباب...من اون کارو کردم.طلسم شما این بیچاره رو کشت!
توجه لرد به آندرومدا که پشت در ایستاده بود و مگسی را لای دو انگشتش گرفته بود جلب شد.
-چی میخوای و به چه جراتی در اتاق ارباب رو شکستی؟!

آندرومدا مگس را به گوشه ای پرتاب کرد.نجینی خیزی بلندی برداشت و مگس را روی هوا شکار کرد.آندرومدا که با نگرانی به سکه ها خیره شده بود سینی کوچکی را روی میز لرد ظاهر کرد.
-ارباب در زدم باز نکردین.نگرانتون شدم! لیوان شیرتونو آوردم.عادت داشتین قبل از خواب شیر بنوشید!

-من همچین عادتی نداشتم!
-چرا ارباب داشتین.یادتون نمیاد.شیرتونو بخورین.شما دچرا بیماری مهلکی شدین.
-نمیخورم!ضمنا به دنبال مراقبتهای ویژه شماها احساس میکنم بهتر شدم.برو بیرون تا نفرستادمت پیش مگسه.

آندرومدا به مسیری که مگس طی کرده بود نگاه کرد.مسیری طولانی از گلوی نجینی تا معده اش(که مشخص نبود در کجایش قرار دارد!).


ده دقیقه بعد:

-دختره گستاخ!میخواست به ارباب شیر بخورونه.حتی مادر ارباب هم موفق نشده بود این کارو انجام بده...نجینی؟چرا اونجوری نگاه میکنی؟نمیتونی حداقل وانمود کنی که حرفامو باور میکنی؟...میگم...تو احساس نمیکنی حجم این سکه ها داره کمتر میشه؟چند دقیقه پیش کل کف اتاق رو پوشونده بودن...خب...به هر حال.حالا که مریض نیستم بهتره ازشون استفاده کنم.مثلا...همین الان حسابدار مخصوصمو احضار میکنم و حقوق یک ماه مرگخوارا رو باهاش پرداخت میکنم!نظرت چیه؟

نجینی کاملا موافق بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 17 تیر 1391 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد همچنان:
بلاو لینی:
اندرو:

>>دو ساعت بعد
بلا همچنان در فکر بود تا دوباره موجود را
بترساند اما باجیغ بلندی رشته افکارش پاره شد و به سمت صدا رفت

>>در اتاق لرد
لینی به نقطهای خیره شده بود که بلا از راه رسید:
ـ چیه؟ چی شده دختر؟چرا جبغ میکشی؟
لینی همچنان به نقطه ای نامعلوم خیره شدهبود که لرد از در کوچکی وارد شد.
بلا:
لینی:

>>در مرلینگاه
آند همچنان در حالت بر روی زمین دراز کشیده بود که ان حیواان فوق به این صورت به او زل زده بود.

>>در اتاق لرد
بلا در حالتی بین تعجب و عشق به لرد زل زده بود و لرد هم کم نمیاورد و زل زده بود به بلا.
بالاخره پس از چندین دقیقه با سرفه لینی هردو به زملن حال برمیگردن و لرد می پرسه:
- اینجا چکار می کنید؟
بلا که هنوز تو شک بود به لینی ضربه ای زد و لینی گفت:
ـ خوب...خوب ما اومده بودیم که..اومده بودیم که مطمئن شیم شما خوب میخوابید.
لرد نگاهی به ان دو انداخت و سپس به سمت تختش رفت و ادامه داد:
ـ خوب می بینید که حالمن خوبه.حالا برید.
بلا و لینی هر دو تعظیمی کردنو از اتاق لرد خارج شدن.

>>در مرلینگاه
اندرو هم چنان در خواب ناز وجود داشت که با باز شدن ناگهانی و محکم در از خواب پرید.
بلا:چجوری به اینسرعت بیدار شد.اگر برای هر جا به جایی بخواییم به ارباب دارو بدیم خوب شک میکنه.
لینی:باید فکر دیگه ای بکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1391 15:44
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظات سخت در نزدیکی اتاق لرد:

لینی و آندرو همچنان در فکر بودند تا اینکه بالاخره لینی گفت: هومم... فکر کنم فهمیدم ما از سوروس یکم کعجون خواب آور قرض میگیریم و میریزیم تو آب کدو حلوایی لرد و دارو هاش رو هم با همون آب کدو حلوایی بهش میدیم.

آندرو: تو مطمئنی لرد متوجه نمیشه؟

لینی: البته که مطمئنم.

اتاق سوروس :

لینی و آندرو وارد اتاق سوروس شدند و ماجرا را به سوروس گفتند.

پس از آن که ماجرا را تعریف کردند...

سوروس:یک چنین معجونی رو دارم خیلی شانس آوردید.

لینی: خوبه پس سریع بریزش تو آب کدوحلوایی لرد و دارو هاش رو هم بده که ما بهش بدیم.

سوروس :الان که وقت دادن دارو هاش نشده

لینی و آندرو: عیبی نداره فقط بده بهمون اگر میخوای زنده بمونیم. :vay:

سوروس: خیلی خوب باشه.

پس از آن لینی و آندرو به اتاق لرد رفتند.

در اتاق لرد:

لرد دارو هایش را خورد !!! ولی همچنان بیدار بود و داشت نجینی را نوازش میکرد.

پس از یک ساعت:

لرد:

آندرو ، لینی و بلا: :zogh:

پس از آن آنها به سختی سکه ها را جایگزین کردند و بعد به این فکر افتادند که دوباره چطوری موجود را بترسانند تا سکه به آنها بدهد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1391/4/16 15:56:29
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!‏
برای گریفیندور ‏.


تلاش، کوشش و فعالیت برای داشتن وزارتی بهتر


چوبدستی یاس کبود / بدبختی و فقر و رکود
شاه بلوط پر حرف باشد،قیس بد گویی کند / چوب ون لجبازی و فندق شکایت ها کند

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 14 تیر 1391 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا نگاه عاقل اندر سفیه ای نثار حیوان کرد سپس به سمت اندرو برگشت و با لبخند کوچکی گفت:بالاخره به یک دردی خوردی.

اندرو:

لینی که دیگر داشت شاخ دوم هم بروی سمت چپ سرش رشد میکرد گفت:خوب دیگه بریم و این سکه ها رو جایگزین کنیم.
بلا دود از گوشاش بلند شد و به سمت لینری رفت و فریاد زد:
ـ نه خیر .این منم که پولارو جایگزین میکنه. تو و اندرو به بهانهای لرد رو از اتاقش خارج کنید.

لینی و آندرو:
بلا:چیه مشکلی دارید؟
لینی : نه نه . البته که نه .
بلا :پس برید دیگه.منتظر چی هستید.

>>لینی و آندرو در نزدیکی اتاق لرد

لینی.حالا با چه بهونه ای لرد رو از اتاق خارج کنیم.
آندرو:چطوره ببریمش دستشویی.اونوقت طول میکشه.
لینی:میشه یک دقیقه تو فکر نکنی.
ـ باشه باشه.حالا چرا اینقدر عصبی میشی.

>> در مرلینگاه خانه ریدل


بلا مدارم از سمت چپ به جنوب میرفت و از شمال به راست(چجوری؟)
به طور اعصاب خوردکنی داشت این کارو ادامه میداد که حیوان به این شکل :hyp: در امده بود.

بلا در افکار خود:حالا چجوری باید این وجود رو بترسونیم. نمیشه که هردفعه در مرلینگاه شکسته شه.خرجمون میره بالا...

سپس در حالی که همچنان فکر میکرد شروع به جمع کردن سکه ها ریختن انها در کیسه کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 تیر 1391 13:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بلا:
- چی داری میگی لینی. اون که اینطوری نیست ببین

لینی از جلوی حیوان مکعبی شکل کنار میره و جای خودشو به بلا میده و بلا با ناز و کرشمه وابروهای یکی بالا یکی پایین با حیوان رودررو میشه:

ـ ببین . خوب گوش کن ، ما الان به فضولاتت امم یعنی سکه هات احتیاج داریم. میشه لطف کنی و...اه اصن من چ دارم میگم . ببین حیوونی زو.د باش اون سکه ها رو رد کن بیاد تا... اوا اوا بلند شو .

حیوونه:
-

لینی پوزخندی ولی با دیدن سگرمه های دو هم تنیده ی بلا و چشم های گشادش گفت:
ـ اممم حیوونی .خودتو خالی کن . و به حیوان نزدیک شده و ارام لب به سخن می گشاید:

-ببین تا ابن بلا مارو و ارباب همهمونو نکشته چند تا سکه بریز بیرون.ترو خدا ، جون مرلین ، به ریش مرلین قسم یک جوری بهت برمیگردونم.

که ناگهان صدای شکسته شدن در همه رو از جا پروند.

بلا: اندرو اینجا چکار میکنی؟ مگه قرار نبود مراقب ارباب باشی؟

اندرو به سرعت از روی زمین بلند شد و با بیراری گفت:
ـ اومدم بگم سکه دارن ناپدید میشن . باید سریع تر......ایول موفق شدید

لینی نگاهی به سرو وضع اندرو میندازه و لحنی ناراحتت کننده میگه :ژ
- ایششش ه نه ابا ببین دارین سعیی..... چی اینچجوری اینکارو کرد.

زیر پاهای بلا و لینی و خود حیوانه پر از سکه شده بود.بلا نگاهی به چشمان حیوان کرد گفت:
ـ فکر کنم ترسیده....



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1391 11:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت دست هایش را زیر چانه اش تکیه گاه کرده و نگاه خیره اش به دور دست های میز شام ِ طویل، آن سوی میز، به کیسه های متعدد که تاوسط های میز میرسند معطوف شده. سکه ها مثل دریاچه ی زرد رنگی هستند که میدرخشند.

فلش بک

بلاتریکس دستشو به سینه زده و به دیواری تکیه داده. بالای سرش، یک تابلوی بزرگ سفید با نوشته های ابی به چشم میخوره : "وزارت حمایت از موجودات جادویی"

شتلق ... گرومپ ... پرت! ... دوبش ...!

بلا با عجله و دستپاچگی به کمک آگوستوس و آندرو میره. به نظر میرسه واقعا" به کمک نیاز دارند. موجود عجیب و صورتی رنگی شبیه به اسب و تسترال، به طول دو متر و عرض دومتر (مکعب !) است.

پوستش لزج و طوری است که تمام اعضای بدنش پیداست. از نزدیک های ته ِ حیوان، هر از چندگاهی نوری طلایی رنگ به سمت خروج حرکت میکنه و چند لحظه بعد با صدای پرت، دو سه سکه خارج میشه.

بلا : این دیگه چیه؟ ترجیح میدادم گراوپ سکه بده بیرون ما جمع کنیم! من به این فضله ها دست نمیزنم...
آگوستوس : بلا! در این شرایط حتی اگه دامبلدور هم سکه میداد بیرون من بهشون دست میزدم. باید یاد بگیری خدمت به ارباب شامل دست زدن به فضولات هر کسی میشه!
بلا :

آندرو که صبرش لبریز شده بلا رو صدا میکنه و سه نفری به کمک ِ هم حیوان رو که حالا مشغول تقلا کردنه حرکت میدهند در حالی که آندرو با چوبدستی اش سکه ها رو از زمین به کوله پشتی اش منتقل میکنه.

خانه ی ریدل

- مرگخواران ! باورم نمیشه این حرف رو میزنم، ولی برای اولین بار کارتون بد نبود.
- به افتخارشون...!
- !

لرد شروع به قدم زدن میکنه و دور کیسه ها میچرخه. در همون حین یکی از کیسه ها داره به کندی کم و کم تر میشه. بلا متوجه این قضیه میشه و با ایما و اشاره به بقیه هم میفهمونه.

مرلینگاه خانه ی ریدل

لینی درحالی که سعی میکنه از اشک ریختن دست برداره، حیوان رو با افسار به در بسته و داره با اون خیلی مقتدرانه مذاکره میکنه.

- ببین، تو الان خیلی خورده ای. دلت میخواد خودت رو خالی کنی!
-
- اون طوری بهم نگاه نکن. این یه حقیقته! چرا این کار رو نمیکنی؟ تو باید خودتو تخلیه کنی... نریز تو خودت! بده بیرون اون سکه های لعنتی رو تا لرد نکشته مارو !

در همان لحظه بلاتریکس در دستشویی رو به یه ورد کوچیک باز میکنه و سراسیمه وارد میشه.

- تموم ... کیسه... دومی... سکه... آب !
- جمله سازیه ؟
- ! یکی از کیسه ها سکه هاش داره آب میره و رو به اتمامه... پس سکه های جایگزین کو؟

لینی با وحشت به بلا خیره موند :
- فکر میکنم یه مشکلی داشته باشیم... این هیچی نمیده بیرون!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس راکوود در 1391/4/10 11:38:49
Woodchuck Todd: Screw all these people, Olive
Olive Penderghast: Haven't you heard? I already did



Easy A
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 خرداد 1391 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق لرد:

- اوه مای لرد! همه مرگخوارارو مجبور کردم بشینن حساب کتاب کنن و اینقدر پول بدن تا هزاران هزار گالیون جور بشه. نگران نباشین، فقط یکم بیشتر زنده بمونین!

لرد با شنیدن کلمه ی "زنده بمونین" چهره شو در هم میکشه و میگه:

- بلا، ارباب قرار نیس بمیره. ارباب قراره با هزاران هزار گالیونی که از مرگخوارا میگیره زنده بمونه.

بلا با تعجب میگه: ااا ارباب! خو منم همینو گفتم دیگه.

لرد کروشیوی به بلا میزنه اما بلا جاخالی میده و لرد میگه: فقط ارباب حق داره از لفظ زنده موندن برای خودش استفاده کنه.

- اوه ... بله بله ...

لرد نگاه موشکافانه ای به بلا میکنه و میپرسه: پس خودت چی؟ هنوز ندیدم پولی بدی!

بلا بلافاصله به خودش میاد و میگه: من؟ امم چیزه ارباب! گذاشتم اون هزاران هزار گالیونو یهو باهم بهتون بدم. مگه میشه من پولامو برای زنده نگهداشـ... چیز یعنی درمان شما خرج نکنم؟

لرد نگاهشو از بلا برمیداره و میگه: کم نه!

سمت مرگخوارا:

- حالا باید چی کار کنیم؟ یعنی باید پولامونو تقدیم بلا کنیم؟ :vay:

مرگخوارا نگاهی بین هم رد و بدل میکنن و بیشتر به بدبختیشون فکر میکنن. ییهو فکری به ذهن آندرو خطور میکنه و میگه:

- چطوره از چیز استفاده کنیم؟ چیز ... بگین دیگه، اسمش یادم نی!

مرگخوارا:

آندرو که زیادی هیجان شده از جاش بلند میشه و میگه: بابا چرا نمیفهمین؟ همون چیزه، همون حیوونه! همون سکه ایه!

مورفین که از این همه بالا و پایین پریدن آندرو خسته شده میگه: پش توژیح بده بینیم چی میگی! یه نفش عمیق بکش و بگو!

آندرو نفس عمیقی میکشه و آروم و شمرده شمرده میگه: منظورم همون حیوونه س که از خودش سکه میده بیرون. سکه هایی که بعد 24 ساعت ناپدید میشن. میتونیم از اونا به لرد بدیم.

مرگخوارا که اول با دیدن ذوق و شوق آندرو، کلی امیدوار شدن، بعد شنیدن پیشنهادش با ناامیدی میگن: خودت داری میگی سکه هایی که ناپدید میشه. این به چه درد لرد میخوره؟

آندرو با هیجان ادامه میده: لرد قراره اونارو به شفادهنده ها تحویل بده، پس دیگه چه اهمیتی داره که وقتی بدست اونا رسید ناپدید شه؟ تنها کاری که باید بکنیم اینه که تا قبل از رسیدن سکه ها به شفا دهنده ها هردفعه سکه های جدیدو با سکه های ناپدید شده ی قبلی جایگزین کنیم.

آگوستوس که با حرف آندرو فکرش باز شده میگه: یا اینکه سکه های واقعی بدیم، اما از لرد بخوایم هنگام تحویل اونا به شفادهنده ها، ما سکه هارو حمل کنیم. تو راه اونارو با تقلبیا عوض میکنیم.

مرگخوارا همه با خوش حالی شروع به تمجید کردن از ایده ی آندرو و آگوستوس میکنن غافل از اینکه اصلا قرار نیس سکه ای به دست شفا دهنده ای برسه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 21 خرداد 1391 14:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان فریاد زد:

- خواهش میکنم بلا...تو نمیدونی که با اون منو میشه چه کارای وحشتناکی کرد! اصلا من بهت پول میدم. دو برابر منو پول میدم ولی اونو پس بده.

- تو که اصلا پولی نداری جنازه. پس این منو...خیلی وسیله ی خفنیه انگار! شاید نگهش داشتمو به ارباب تقدیمش کردم. آرره! :evilsmile:

ناله های ایوان قطع شده بود و سرش از صندلی که روی آن نشسته بود به سمتی خم گشته بود.بلاتریکس با چماقی که در دست داد ضربه کوچکی به پای ایوان زد که در اثرش، فقط پای ایوان به رقص درآمد.

بلاتریکس با لحنی که حاکی از رضایت او به این وضع بود گفت:

- یعنی...مرد؟ یا سکته مغزی کرد؟

- اون فقط بیهوش شده بلا. در اینجور مواقع مردم سکته قلبی می کنن نه مغزی.

بلاتریکس به سمت صاحب صدا رفت. لونا بود که با خونسردی مقابلش ایستاده بود.قبل از اینکه بلاتریکس با حرف هایش به اوحمله کند به سرعت ادامه داد:

- من همه پولامو صرف کمکای معنوی به لرد کردم. با همش برای لرد کتاب خریدم. ولی انگار سیبل از اون کتابا بیشتر خوشش اومده. مخصوصا از کتاب «چگونه از کند هوشی زیر دستانمان سوء استفاده کنیم» و کتاب شعر «یه توپ دارم قلقلیه»...

سیبل با صدای بلند سرفه کرد. به سمت بلا رفت و گفت:

- بلا مگه قرار نشد خودمون واسه پولا یه فکری کنیم؟ تو برو استراحت کن دیگه!

بلا سری به نشانه موافقت تکان داد و مرگخواران را با بدبختی جدیدشان ترک کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در 1391/3/21 14:06:25
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 20 خرداد 1391 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا که می‌بینن بلا دست بردار نیست و اگه اینجا بمونن ممکنه همه ثروت داشته و نداشته شون رو از دست بدن سعی‌ می‌کنن یه جوری محل رو ترک کنن.

- ممم... بلا، من بهتره برم، یکی‌ داره صدام میکنه!

- فعلا من میرم، بعد برمی‌گردم...

- یه جلسه مهم تو انجمن مدیرا هس، من باید زودتر برم...

بلا که میبینه هر کسی‌ می‌خواد یه جوری در بره با عصبانیت فریاد میکشه:
- هیچ کی‌ از اینجا جایی‌ نمیره!! همین جا می‌مونید تا زمانی‌ که هزاران هزار گالیون رو جور کنید!! اوه ارباب بی‌چاره من! خوبه که الان اینجا حاضر نیست که بی‌ وفایی‌ مرگخواراشو ببینه!

مرگخواران:

- خوب دیگه، حتی یک ثانیه هم نباید وقت هدر بدیم در حالیکه ارباب داره پر‌پر می‌شه! هی‌ ماری! تو باید پول زیادی داشته باشی‌، خودم دیدمت چند روز پیش یه عالم لواشک و آب انار خریده بودی... حتما یه عالمه پول داری!

ماری در حالی‌ که با اضطراب به بلا نگاه میکنه میگه:
-نه به مرلین! الان هیچ چی‌ پول ندارم، اونا رو هم نسیه خریدم! من خیلی‌ بدبختم بلا... :worry:

- ترشی خور ! اوه صبر کن ببینم! ایوان تو مدیری! دوبل حقوق میگیری! هر چی‌ پول داری رد کن ببینم!

ایوان در حالی‌ که سعی‌ میکنه یه چیزی رو تو جیب رداش قایم کنه رو به بلا میکنه:
- بلا! به سالازار همه پولم چند وقت پیش غیب شد! حتی پول هم نداشتم یکم کلسیم بخرم واسه این استخونا!

- جیباتو خالی‌ کن!

ایوان با اکراه یک چیزی عجیب غریب کوچیک که یه عالم روش کد نوشته شده در می‌آره.
- ممم... بلا! باور کن این هیچ ارزشی نداره...

بلا قبل از اینکه ایوان حرفشو تموم کنه اون چیز عجیب رو از دستش میقاپه.
- بذار ببینم... منوی مدیریت! اه اه! البته میتونیم اینو بفروشیمش، قلّابی نیست! اصله! یکم از پول جور شد! :evilsmile:

ایوان: :worry:

بلا در حالی‌ که منو رو تو جیب رداش میذاره رو به بقیه مرگخوارا میکنه:
- تا دو ساعت دیگه وقت دارین همه پول رو جور کنین! هزاران هزار گالیون! چه جورشم دیگه به من ربطی‌ نداره! زود باشین! اربابمون داره پر پر می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/3/20 23:45:02
ویرایش شده توسط ماری مکدونالد در 1391/3/21 3:57:42
Only Raven

"دلیل بی رقیب بودن ما، نبودن رقیب نیست...دلیل بی رقیب بودن ما، قدرتمند بودن ماست!"