- هی بالام هییییییییی . . . تو دیگه وضعت خیلی خرابه! . . . ماکه بیرون دشتشویی هشتیم.
- ها؟چی؟ اصلا ولش کن! من بازم گشنمه! . . . چرا بازم گشنمه؟ من میرم ناهار بخورم.
- وایشتا منم اومدم.
گودریک کل روز رو شنگول شنگول گذروند. شب موقعه ی خواب بود که تازه اثر مواد رفته بود و متوجه شده بود چه اتفاقی براش افتاده. در تخت خود غلت می خورد و با خود میگفت: عجبا! چرا خوابم نمیاد؟ . . . به خاطر اونه دیگه! دارم برات سالازار، دارم برات! . . . منو تسترال فرض کردی؟ هر جور شده باید از تو زودتر ترک کنم.
این رو گفت و انگار که چیزی به ذهنش رسیده باشه، یه لبخند زد.
فردای آن روز
هنگام ظهر وقتی گودریک می خواست برای هوا خوردن بیرون بره، یه سینی غذای دیگه جلوی در اتاقش دید. نگاهی به اطراف انداخت و یک جفت چشم سیاه پشت دیوار دید. اما اصلا به روی خودش نیاورد. سینی رو برداشت و به اتاقش رفت.
غذا رو بیرون ریخت ولی موقعه ی بیرون ریختن چشمش به یادداشت دیگه از طرف سالازار افتاد، که نوشته بود:
" حال کردی با ناهار دیروزت داداش؟ قدر مارو نمیدونی که! کیه که انقدر هواتو مثل من داشته باشه؟"
"پ.ن خواستی بازم هست. فعلا با همینا خودتو بساز"
به احتمال زیاد سالازار فکر می کرد که هنوز تحت تاثیر مواد هست. به همین دلیل میخواست قبل از اینکه گودریک به خودش بیاد اونو دائم الخمر بکنه.
گودریک لبخندی زد و بعد از نیم ساعت . . . سلانه سلانه، شاد و شنگول از اتاقش بیرون رفت.
در راهرو با صدای بلند با خود می خوند:
" رفیق من شنگ شبور غمهاش. . . . به دیدنم بیا که خیلی تنهام. . . هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم . . . "
در همین زمان چشمش به سالازار میفته و میگه: ولی تو میفهمی! نه شالاژار؟نه؟ تو میفهمی نه؟
سالازار دستش رو میندازه پشت گردن گودریک و موذیانه میگه: البته که میفهممت داداش. ولی تو که قدر منو نمیدونی!
- نه . . . نه انگار هیشکی مرام تو رو نداره. هیشکی جز تو به فکر ما نیست. می خوامت داداااااااااااااش!
- بهت گفته بودم که از هیشکی بهت خیر نمیرسه! حالا باشه . . . هر وقت چیز میز خواستی بگو ما در خدمتیم!
- داداش ت همون مشل همیشه بژار تو شینی غژا، بژار تو اتاقم. وگرنه شه میشه.
و سپس از سالازار جدا شد و شروع به راه رفتن کرد و با خودش آواز می خوند:
" اگه چیژ بده . . . چیژ . . . چیژ بده . . . "
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

سالازار....
هر وقت او خوابی نمی دید یعنی خبر های بدی در کار بود. وقتی به دور و برش خوب نگاه کرد ظرف غذایی دید
»
»






(دلیل تعجبش این بود که با یک دست گونی چایی رو گرفته و با دست دیگه هم یقه هوگو رو، برای همین دقیقا متوجه نشد چطوری تونست در بزنه!)