شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اسلیترینی ها از رفتار رودولف ناراضین. با کسب موافق لرد سیاه تصمیم می گیرن رودولف رو از تالار اخراج کنن و چمدونشو می دن دستش که بره!
_______________
-من جایی نمی رم! همینجا می شینم تا با مسئولین صحبت کنم!
آرسینوس از پشت کوه پرونده ها سرش را دراز کرد و در حالی که نقابش را می خاراند جواب داد: -مسئولین سرشون شلوغه. خودتون مشکلتونو حل کنین. آدم که نمی ذاره مشکلات خانوادگیش به بیرون درز پیدا کنه که.
صدای "عااااااااا" ی بلندی به گوش می رسه و ورونیکا در حالی که با یک دست پرده سبز رنگ تالار را گرفته و با دست دیگرش یار همیشگیش اره را نگه داشته تارزان وار وارد صحنه شده و آرسینوس و نقابش را از وسط به دونیم می کند که به همگان ثابت شود که اینجا تالار ماست و مدیر مدیر هم نمی شناسیم. دلیل تکرار کلمه مدیر وجود حرف "م " در ابتدای آن بود که اجازه نداد این کلمه را مثل کلمات دیگر( ناظر ماظر... ارشد مرشد...لرد مرد...) بی ارزش کنیم. پس از نصف شدن مدیر نفوذی، آرسینوس خائن، ملت اسلی دوباره به سمت رودولف برگشتند.
-چی چیو نمی رم. باید بری. اگه با پای خودت نری لرد میاد با اردنگی...
-ما اردنگی نمی زنیم!
لرد سیاه پاپیون دستمال گردن نجینی را مرتب کرد. -رودولف...شما مایه آزار و اذیت اعضای تالار هستی. جوراباتو انداختی رو تخت خواب ورونیکا...تو کلاس ها شرکت نمی کنی.تکالیفتو انجام نمی دی. به دلیل چهره کریهت بیخودی از اسلیترین امتیاز کم می کنن. صداتم که ناهنجار و ... -نکره اس ارباب؟ -بله هکتور...ولی وای به حالت اگه یک بار دیگه جمله ما رو کامل کنی. خودمون بلدیم....و رودولف... شما مزاحم نوامیس مردمی.
رودولف به نوامیس مردم نگاهی انداخت. چشم پوشی از آنها کار ساده ای نبود. -ارباب جورابامو می شورم. چهره مو هم درست می کنم. حنجره مم تمرین می دم تا صدام خوب شه. می شه بمونم؟ -مورد آخر چی شد رودولف؟ -اوممم...فراموش نکردین؟ خب...ارباب من خودم که ناموس ندارم. یعنی دارما...ولی نیست...به نوامیس کسی هم نگاه نمی کنم. سر به زیر می شم. خوبه؟
لرد سیاه سری تکان داد. -خوبه رودولف...فعلا می تونی بمونی. اگه کسی تخلفی از رودولف مشاهده کرد به ما گزارش بده.
لرد سیاه به اتاقش رفت و متوجه برق شیطنت آمیز چشمان اسلیترینی های فرصت طلب نشد!
رودولف جلو میاد و به دست و پای لرد میفته. - عه ارباب اینا همهش دسیسهس تا منو از این تالار بیرون بندازن. چشم ندارن فعالیت خوبمو ببینن. نگاه کنین... اصن چشماشون داره از شدت حسادت از حدقه در میاد. تازه دیدین که اورینم شاهد بود!
در همین حینی که ملت اسلی با نگرانی سرگرم چک کردن چشماشون میشن تا مطمئن شن قرار نیست از حدقه در بیاد، لرد نگاهی به نام نوشتهشده بالای آواتار اورین میندازه (اورین بلک) و بعد هم نگاهش به پست اورین جلب میشه که سرتاسر پر بود از نام "آورین". - این هنوز بلد نیست اسم خودشو درست بنویسه! حالا میتونه شاهد باشه؟
رودولف نگاهایی که ارباب دو ثانیه پیش انداخته بودو تکرار میکنه و به صحت حرفای لرد پی میبره. - ارباب خب منم بچه بودم نمیتونستم اسممو درست بنویسم. دلیل میشه دروغ بگم؟
لرد بدون معطلی انجام میده. - تو؟ بله دلیل میشه. رودولف:
با بلند شدن صدای تقتقی که از سمت راهپلهها به گوش میرسید توجه همه به اون سمت و مسبب صدا یعنی فلورانسو جلب میشه. فلورانسو که در یک لحظه با هزاران نگاه خیره اونم از جانب مرگخوارا بمبارون شده با نگرانی چمدونو از پلههای باقیمونده هم پایین میکشه و میگه: - چتون شده؟ جای تشکرتونه؟ چمدونشو آوردم سریعتر بره دیگه. - آها!
ملت اسلی بعد از گفتن این حرف از جاشون بلند شده و هرکدوم برای رسیدگی به کار روزمرهشون به جایی میرن. لرد هم نجینی رو مثل شالگردن دور گردنش میپیچه و صحنهرو ترک میکنه. رودولف بهتزده به پراکنده شدن اسلیها چشم میدوزه. انگار نه انگار که بحث نیمهکاره و البته مهمی در جریان بود!
فلورانسو دستهی چمدونو به زور تو دستای رودولف جا میده و میگه: - خوشبختانه دیگه نمیتونم بگم بعد از یه مدت به این کاراشون عادت میکنی. تورو به خیر و مارو به سلامت.
و از صحنهی به اون شلوغی فقط یه دونه رودولفـه چمدون به دست و مگسی که دور کیک کپکزدهای رژه میره میمونه... اوپس! همین الان مگس با قمهی رودولف به دو نصف مساوی تقسیم شد!
آیا رودولف تسلیم میشود و میرود یا برای ماندنش دست و پا میزند؟
لرد دستی به سرش کشید و در فکر فرو رفت.مرگخواران که همچنان ایستاده بودند تا نظر اربابشان را بدانند.هیچ کس جرئت جابه جا شدن از جایش نداشت زیرا عاقبت مرگخوارانی را که تفکر اربابشان را به هم زده بودند را دیده بودند.
پس از مدتی ولدمورت از فکر بیرون امدوبافرمت به مرگخواران نگاه کرد .مرگخواران نیز به لرد نگاه می کردند بعد از مدتی که نگاه در نگاه شد لرد این نگاه تو نگاه شدن ها را شکست و لقب نگاه شکن را به خود اختصاص داد .
بلا با ترس جلو رفت و در مقابل یگانه اربابش عاشقانه تعظیم کرد و گفت:
-ارباب فکری به ذهن مبارکتان خطور کرده است؟
-اری فکری خطور کرده اما مغز شما گنجایش چنین فکر عظیمی را ندارد.روونا تو فکری نداری؟
-ارباب گمان نکنم مغز کوچک روونا بتواند فکر کند....
-چرا دارم ارباب
اکنون زمین و زمان هم نمی توانست بلاتریکس خشمگین را ارام کند.
-ارباب دستم به رداتون! یه کاری کنین. این به میل خودش که نیومده...اخراجش کردن. به جان همین نجینی که می خوام سر به تنش نباشه، ساحره ها امضا جمع کردن از هافل پرتش کردن بیرون! -شما نمی دونین چه کارایی می کنه که. دیشب ردای منو کشیده روش خوابیده. جورابای آشا رو هم بالش کرده! داشت دنبال شال گردن فلورانسو می گشت که یه حرکت دیگه باهاش بزنه که جلوشو گرفتیم! گفتیم محفل لشکرکشی می کنه. خون و خون ریزی می شه! -ما از دست این کلافه شدیم. نجاتمون بدین. چپ و راست قمه هاشو می چرخونه. همین دیروز گوش چپ منو قطع کرد. ملاحظه بفرمایید. گوش چپ ندارم!
لرد سیاه تمایلی نداشت گوش چپ سیوروس را ببیند...گرچه به هر حال از زیر موهایش چیزی دیده نمی شد. لرد دست نوازشی به سر نجینی کشید. نجینی پیچ و تابی خورد. مشخص بود که حتی او هم از دست رودولف کلافه شده است. -تو چرا اونجا وایسادی فلورانسو؟ اومدی از ما تقاضای کمک کنی؟
فلورانسو اخم هایش را بیش از پیش در هم کشید. -خودم بلدم مشکلاتمو حل کنم! خوشم نمیاد از قیافش...ولی اگه دیدم خیلی اذیتم می کنه به پروفسور دامبلدور شکایت می کنم. بیا بریم ایرما!
ایرما پینس در گوشه ای نشسته بود و کتاب "صد و یک راه برای فراری دادن یک رودولف" را مطالعه می کرد. لرد سیاه به عنوان کتاب دقیق شد! -چنین کتابی وجود داره؟ کی اینو نوشته؟! چه زمانی نوشته شده!
در بساط ایرما هر نوع کتابی یافت می شد! ولی ملت اسلی کلا ملتی کتابخوان نبودند. باز به لرد سیاه متوسل شدند. -ارباب ما چیکار کنیم از دست این قمه کش غیرتی ساحره آزار؟! بگین بره!
همه ویلان همه سیلان همه ناامید همه کبود همه پاچیده به دیوار... اسلایترین به فنا رفته ... اعضا دست و پا گم کرده ... که در این لحظه ناگهان ساحره ای با جذبه، کلاه بر سر، شنل بر دوش و عینک بر چشم() وارد تالار شد و همراه خودش همه نگرانی ها را از بین برد!
همه میدانستند او تازه وارد است ولی ناخوداگاه جرقه امید در دلهایشان روشنایی گرفت و همانجا بود که مورفین گانت معتاد، جا در جا خودش را به بیهوشی زد و با فریاد آآآآآآآآآه خودش را در آغوش اما دابز انداخت!
اما رو میگی! اعضای اسلایترین رو میگی! دالاهوف رو میگی!
دالاهوف که قاطی کرده بود با چوبدستیش افتاد به جون مورفین و سیاه و کبودش کرد هر چی هم مورفین تقاضای بخشش کرد گوش نمیداد و همچون شیر نعره میکشید: _ بی حیــــــــــــــــــــــا بی شــــــــــرم بی آبروووووووو!
اما، اما دابز جلوی دالاهوف رو گرفت و گفت: _ اشکالی نداره! من درک میکنم! هر جا میرم همونجوری میشه معمولا! یه عده غش میکنن!
در همین حین لرد ولدمورت که سر جایش ایستاده بود و هیچکس به او توجه نمیکرد قاطی کرد و فریاد زد: _ خاک بر سرتون! خجالت بکشید! اربابتون اینجا وایساده اصلا توجه نمیکنید و دل خوش کردید به یک عضو تازه وارد؟!
سوروس سرش را پایین انداخت و گفت: _ اوووم آخه ارباب ما بعید میدونستیم شما بتونید ما رو از اون حمام خون نجات بدید! ولی این خانم با شخصیت تازه وارد فکر میکنم بتونه! . . . _ میــــــــــــــکشمت! سوروس! میـــــــــکشمت!
9 تا سوال دست راستشون و جوابهاشون هم به همت سورس تو دست چپشون بود. اما کیه که اونا رو بخونه. ویکتوریا: دِهِ . . .پاشین بخونین ساعت 11 امتحان داریما . .. لوسیوس: والا ما که شیش تا سوال رو نداریم. بالا خره میانگین ریونی ها و گریفی ها از ما بالاتر میشه. . . اول باید بقیه ی سوال هارو گیر بیاریم. آنتونین: میگم میشه اون شیش تارو هم از ذهن همایونیه لرد ولدی جون استخراج کنیم؟ ها؟ سورس: آخه فشفشه ی بی فیتیله! ما که حریف اون بلا نمیشیم چه طوری بریم ذهن لرد رو دسکاری کنیم؟ ناگهان ویکتوریا مثل خون آشام دیده ها از جا پرید و گفت: بچه ها من چیزی به ذهنم خطور کرد. وایسین برم ببینم چی میشه. سریع وسایلشو جمع کرد و عازم جنگل ممنوعه شد. این ورو نگاه کرد چیزی ندید اون ورو که نگاه کرد یهو یچندتا سانتور رو دید. یکی از سانتور ها گفت: کره جان؟ دخترم؟ اینجا چیکار میکنی این وقت شب؟ . . . وای یا مرلین! . . . تو از بچه های اسلیترینی؟ برو بالام جان! برو ما دنبال دردسر نمیگردیم. فردا لردی میاد همه مونو به کروشیو میبنده. ویکتوریا با خونسردی گفت: من از طرف ارباب یه پیغامی آوردم . . . یکی دیگه از سانتورها گفت: نمی خواد چیزی بگی. من خودم قبلا اومدنت رو پیش بینی کرده بودم. سوالا رو بهت نمیدم. برو بشین بخون که 2 سوال هم 2 سواله. شاید فرجی شد همه ی سوال ها از هرچی که خوندی اومد. برو بالام جان! ویکتوریا ناامیدانه پشتش رو کرد که به قلعه برگرده که سانتور بهش گفت: درضمن یه چیزه دیگه ای هم پیش بینی کردم. . . فردا تو سالن عمومی اسلیترین حموم خون راه میوفته. ویکتوریا آب دهانش رو قورت داد و با دست و پای لرزان به سالن برگشت. بچه ها همه با کنجکاور دورش گرد شده بودن و پرسیدن: چی شد؟ تونستی کاری بکنی؟ ویکتوریا: بچه ها متانتتون رو حفظ کنید ولی . . . سانتورها میگن فردا اینجا حموم خون راه میوفته. آرگوس: یا مرلین زاده بیژن! چه خاکی به سرمون بریزیم؟ :vay: :vay: :vay:
- میدونه و نمیگه! تو که اون سیم طرفشویی رو میشناسی مامان!
سوروس اینرا گفت و به ایلین که میرفت تا گلدانی را به سر سوروس نگونبخت بکوبد، نیشخندی زد.ویکتوریا به سوروس چشم غره رفت.
- چقدر خنگ به نظر میرسی سوروس. تو مثلا خدای ذهن روبی هستی!!!!! ذهن روبی اش کن احمق جون.
به جز سوروس، ویکتوریا تنها کسی بود که برای امتحان خونسرد به نظر میرسید. سوروس به ویکتوریا خیره شد و با لحن تندی غرید
- من نمیتونم وارد خوابگاه دخترا بشم!
ویکتوریا ب او خیره شد
- عروس بلد نیست برقصه میگه زمین کجه
و به سمت خوابگاه رفت. ظاهرا خودش مجبور میشد این کار را بکند.از نزدیک شدن به بلا خوشش نمی آمد در واقع به او به خاطر توجه ارباب حسادت میکرد. اما ظاهرا مجبور بود.ارام وارد اتاق شد تا بلا را اگر خواب است بیدار نکند.روی تختش نشست و روی ذهن بلا تمرکز کرد. متوجه شد که امتحان 15 سوال دارد.9 تای انها را یادداشت کرده بود که یکهو بلا از خواب پرید
- هوووووی ویکتوریا چه غلطی میکنی؟
ویکتوریا با سرعت به کاغذ پوستی چنگ زد و بیرون دوید
- هیچی بلونی...تو بخواب.
وارد سالن عمومی که شد اهی کشید
- 15 تا سواله. 9 تاشو نوشته بودم که بیدار شد.فعلا همینا رو یاد بگیرید ببینیم چه میشه کرد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ریموس ویکتوریا را روی زمین انداخت. - تو برای کی کار میکنی؟ هریت با پوزخندی سکوت کرد. مهم نبود چقدر شکنجه اش کنند،او نباید جواب میداد. باید تا جای امکان طول میکشید.پس از دو ساعت دردی متفاوت را در ساعد چپش حس کرد. سوزش نشان شوم.خندید - من به سرورم خدمت میکنم. صدای فریاد پرسی به گوش رسید - گنجینه دزدیده شده. ویکتوریا خندید - زنده باد لرد سیاه
- چی گفتی؟ ملت فرهیخته اسلیترین که در حال به پایان رساندن عملیات بارگیری اطلاعات بر اقصا نقاط بدنشان بودند با شنیدن واقعیت بسیار تلخ از دهان اسنیپ، با چهره هایی وحشت زده و دهان باز خیره به او می نگریستند. ظاهرا همگی به همان نتیجه ای رسیده بودند که اسنیپ در پست قبل به آن رسیده بود: فردا ساعت 11 باید منتظر قتل عام دسته جمعی اشان می بودند. ایوان با ناراحتی روی زمین نشست: - خدایا چرا ما؟ من هنوز جوونم... کلی آرزو داشتم. تازه می خواستم شامپوی ضد شوره امو به بازار عرضه کنم... می خواستم تو مسابقه خوش هیکل ترین مردان جهان شرکت کنم... می دونستم دست کم می تونم رتبه دوم رو بگیرم. لوسیوس با عصبانیت لگدی به پهلوی ایوان زد به طوریکه تمام دنده های قفسه سینه به انضمام لگن خاصره اش از جا در آمد و چنین شد که دریافت دیگر باید آرزوی شرکت در مسابقه را با خود به گور ببرد لوسیوس گفت: - ساکت باش ایوان... به جای ضجه و ناله باید دنبال یه راهی باشیم. نارسیسا که تمام دست هایش از کثرت اطلاعات جاسازی شده سیاه به نظر می رسیدند با بی حوصلگی روی کاناپه ولو شد: - چه جوری می خوایم یه راه پیدا کنیم. این معجون 3 روز برای درست شدن وقت می بره تا چند ساعت دیگه ما شکل ایوان شدیم. :worry: - مامان... تو کجاییی؟ عررررر - من می خوام زنده بمونم... - پس تکلیف اینهمه تقلب هایی که تو آستر ردام نوشتم چی میشه؟ مورفین که بی توجه به هیاهو جلوی شومینه چرت می زد چرتش پاره شد. با اوقات تلخی گفت: - اه... چقدر شر و شدا می کنین. حالا مگه شی شده؟ ملت: موفین با بی حوصلگی دستی به صورتش کشید: - چقدر شماها@##$% هستین. خب مگه بلا هم از اون معجون نخورده؟ یعنی اون نمی تونه حداقل سوالای آزمون فردا رو قبل از از بین رفتن اثر معجون بهتون بگه؟ ملت:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/2/13 14:46:33 ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/2/13 18:25:29