جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

232 کاربر(ها) آنلاین هستند (74 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
231 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

اتاق تسترال‌ها

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: جمعه 31 خرداد 1392 21:18
نمایش جزئیات
آفلاین
هری:
مرگخوارا:

عاقبت هری گفت:
-من باید با دامبلدور مشورت کنم. بالأخره هر چی نباشه دامبلدور مثل پدر منه. پدر...پدر...بلاااااا، می کشمت!
بلاتریکس که تازه فهمیده بود قضیه چیست، و به خاطر آورد که او بوده که سیریوس را از هری گرفته، با سرعت جستجوگری که اسنیچ را دیده باشد، پا به فرار گذاشت. اما ویکتوریا هنوز هم همان جا نشسته بود و هم چنان خیره در چشمان هری می نگریست.

-ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟؟
هری:
-نمیتونم؟؟
این بار هری از کوره در رفت:
-چرا بلاتریکس فرار کرد؟
اما قبل از این که ویکتوریا موضوع را بفهمد، هری چوبدستی خود را بیرون کشید و او را بیهوش کرد.
ویکتوریا هم که بدستور لرد سیاه نمی خواست او را عصبانی کند، بی هیچ واکنشی طلسم را پذیرفت.
-قربان، جناب دامبلدور، بیاید ببینید چی براتون صید کردم!

در محضر لرد سیاه

-بلا، پس ویکتوریا کجاست؟ اون سه نفر چی شدن؟
-قربان هری یه دفه عصبی شد، منم ترسیدم دیگه کاری که شما خواستید رو انجام نده، در رفتم.
-برا چی عصبی شد؟
-ارباب، گند زدیم.
سپس همه ی آنچه را که اتفاق افتاده بود برای ولدمورت تعریف کرد.
پس از آن ولدمورت که خشونت در چشمانش موج میزد گفت:
-خوبه، مثلاً می خواستیم اونا بیان پیش ما، نیومدن که هیچ، تازه یکیمون هم گروگان گرفتن.
-ارباب حالا باید چیکار کنیم؟؟؟
لرد این بار از دست مرگخواران گریه اش گرفته بود:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گیلدروی لاکهارت در 1392/3/31 21:24:28
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: یکشنبه 26 خرداد 1392 15:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و نجینی در اثر گاز تسترال کوچیک شدن!مرگخوارا با استفاده از کتاب آنی مونی میفهمن که راه حل مشکل اینه که یکی از دشمنای لرد بدون شکنجه و تهدید و اجبار اعتراف کنه که لرد سیاه جادوگر بزرگیه.
لرد کوچک و مرگخواران بطرف محفل حرکت میکنن.
لرد به مرگخوارا دستور میده پرسی، دامبلدور و هری رو براش بیارن.مرگخوارا در حال راضی کردن هری هستن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بجز ویکتوریا که سعی میکرد نگاهش را از هری بدزدد.ویکتوریا عادت به دروغ گفتن نداشت!

بلاتریکس که در این زمینه مهارت بیشتری داشت ویکتوریا را کنار زد و جلو رفت.
-ببین هری، تو باید با ما بیایی.اصلا تا حالا دقت کردی که چقدر شبیه لرد سیاهی؟همون چشما، همون موها، همون رنگ پوست...

ویکتوریا از فرصت استفاده کرد و عکسی از لرد سیاه از جیبش درآورد و جلوی چشمان هری گرفت.چهره هری در هم رفت.بلاتریکس با دیدن چهره منزجر شده و چشمان پر از اشک هری عکس را توی هوا قاپید!
-ویکتوریا، در مورد این موضوع که عکس ارباب تو جیب تو چیکار میکنه بعدا صحبت میکنیم.ولی آخه این چه کاریه میکنی؟این عکس جدیدشونه.تو این مرحله باید عکس قدیمیشونو نشون میدادی.چیزی رو که دیدی فراموش کن هری.

ویکتوریا با خونسردی دستش را داخل جیب دیگرش کرد و عکسی از دوران جوانی لرد در آورد.هری به عکس خیره شد.
-خب...این واقعا جذابه.من...نمیدونم...

بلاتریکس که تردید هری را دید شروع به صحبت کرد.
-ببین، به این چشما توجه کن.به این نگاه.اینا میتونن هر ساحره ای رو تحت تاثیر قرار بدن.فکرشو بکن.وقتی تو تا این حد شبیه لرد سیاهی، شاید لازم باشه رودر رو باهاش حرف بزنی و با طرز فکرش بیشتر آشنا بشی.باید اون عظمت و شکوه رو از نزدیک ببینی.نه؟

هری چشم از عکس برنمیداشت.
-درسته.نمیتونم انکار کنم که در مورد ساحره ها زیاد موفق نبودم.اول رابطه وحشتناکی که با چو داشتم و دومی جینی موقرمز کک مکی...هی...صبر کنین ببینم.شماها چطوری وارد محفل شدین؟

بلاتریکس و ویکتوریا ملیح ترین و معصومانه ترین لبخندهایشان را زدند.
-این اصلا موضوع مهمی نیست هری.الان موضوع مهم اینه که تو با ما میای یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1392/3/26 15:46:18
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 23 خرداد 1392 14:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ایوان، مورفین و بقیه در حالیکه مخفیانه به بلا چشم غره میرفتند، راهی مقر مرگخواران شدند.جاگسن زیر لب غر میزد
- آخه ما چند نفری چطوری هلک هلک بلند شیم تو سوراخ ققنوس اونا و ریش دراز این یکی و عینک گرد اون یکی و یخه نداشته سومی رو بچسبیم با اون موهای چربش و اونا رو خر کش کنیم بیاریم اینجا.... تازه اونم با احترام؟
ویکتوریا پس گردنی محکمی به او زد
- کم غر بزن. اینو بسپارید ب من! فک کنم ویزلی بودن یه جاهایی به درد ادم میخوره
بعد اضافه کرد
- یادتون نره ارباب چی گفت. شلنگ تخته انداختن و تهدید و ارعاب نداریم . با زبون خوش...

دو ساعت بعد...خانه گریمولد

- نه نه گوش کن هری! ممکنه تو قبلا از دستش عصبانی شده باشی ولی....
هری با حرص بلند شد و داد زد
- ویکتوریا اون والدین منو کشته.
ویکتوریا به او خیره شد.
- بله ولی اون کارهای دیگه ای هم کرده! فک نکنم تو دلت بخواد به لرد مدیون باشی
هری مبهوت به ویکتوریا خیره شد. مرگخواران هم همینطور. البته به جز...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در 1392/3/23 15:49:05
ریموس ویکتوریا را روی زمین انداخت.
- تو برای کی کار میکنی؟
هریت با پوزخندی سکوت کرد. مهم نبود چقدر شکنجه اش کنند،او نباید جواب میداد. باید تا جای امکان طول میکشید.پس از دو ساعت دردی متفاوت را در ساعد چپش حس کرد. سوزش نشان شوم.خندید
- من به سرورم خدمت میکنم.
صدای فریاد پرسی به گوش رسید
- گنجینه دزدیده شده.
ویکتوریا خندید
- زنده باد لرد سیاه
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 16 خرداد 1392 08:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ظاهرا مرگخواران تصور می کردند که درست متوجه منظور سرورشان نشده اند چرا که بدون هیچ حرکتی در سکوت ایستاده و به لرد خیره شده بودند.
مرگخواران:
لرد ولدمورت:
عاقبت حوصله ی لرد سر آمد و چند کروشیو به طرف مرگخواران شلیک کرد. اما به خاطر داشتن اندازه ی خارج از حد استاندارد جز چند جرقه ی قرمز رنگ کم جان که به سرعت در هوا نیست و نابود شد چیز دیگری از نوک چوبدستی اش خارج نشد. لرد که عصبانی تر از هر زمان دیگر بود نعره زد:
-ایوان!
ایوان به سرعت چوبدستی اش را کشید اما به دلیل هیجان و شدت عمل زیادی که به خرج داد دستش به همراه چوبدستی از جا کنده شد و محکم به سر هوگو اصایت کرد.
ایوان:
لرد: آخه این چه مصیبتی بود! بلا... می خوام چنان این تسترال ها رو کروشیو کنی که یاد بگیرن وقتی اربابشون دستور میده مثل هیپوگریف بهش زل نزنن.
بلا درحالیکه چشمانش برق می زد موهای وزوزیش را از صورتش کنار راند و با شادمانی چوبدستی اش را به طرف ملت مرگخوار گرفت.
ملت:
بلا:
لرد با رضایت و البته لذت به این صحنه نگاه میکرد:
- خوبه... قبل از اینکه روی تسترالم بالا بیاد و نجینی رو... ای بابا! اونم که الان مارمولکی بیش نیست... چیزه...بگم بلا بفرستتون اتاق تسترال ها پاشید از جلوی چشمام خفه شید! بدون اون سه نفر هم برنمیگردین... وگرنه با... بلا طرفید

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/3/16 9:28:47
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 15 خرداد 1392 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت درحالی که روی شونه های ایوان قدم میزد، به فکر فرو رفته بود.

افکار لرد ولدمورت:
اون خائن شیفته ی قدرت؟ نه!. . .اون پشمک فسیل؟نه! . . . اون کله زخمی؟نه!...

لرد ولدمورت بعد از ده دقیقه که داشت در افکار خود به دنبال بهترین گزینه میگشت، در حدی که در توانش بود و همچنین به طوری که برای مرگخواران قابل شنیدن باشه، گفت:
ارباب تصمیم خودشو گرفت! ... میرین اون شیفته ی قدرت رو میارین!

مرگخوارها:اوه... راحت شد. خب، خیلی بهتره!

لرد ولدمورت: بعد میرین اون کله زخمی رو میارین!

مرگخوارها:

لرد ولدمورت: یادتون باشه اون پشمک هم بیارین!

مرگخوارها: ارباب، ما؟ ... چه جوری؟ ... آخه یکیشو نمیتونیم بیاریم، سه تارو با هم چه جوری بیاریم؟

لرد ولدمورت:
روی حرف ارباب حرف نزنید که گرفتار خشمم ... گرفتار خشمم به وساطت ایوان میشین! همین که گفتم. ارباب در ذهن مبارکشون، اندکی اندیشیدن و به این نکته پی بردن که هرچه اعتراف ها و دشمن ها بیشتر باشه، ارباب از قبل بزرگتر میشه!...آوردن این سه تا واجب، چندتا دشمن دیگه هم میتونین پیدا کنین، اونا هم مستحب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اما دابز در 1392/3/16 13:11:38
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1392 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس چشم غره ای به تام و مورفین که در اثر کروشیوهای وارده از طرف ایوان مشغول پیچیدن به خود بودند رفت و به آرامی گفت : ارباب ! بهتره یه کم واقع بین باشیم و از خیر دامبلدور بگذریم و یکی دیگه از محفلیا رو با خودمون ببریم ، میبینید که سر به بیابون گذاشته !

- گفتم دامبلدور !

جاگسن هم سری تکان داد و گفت : منم با بلا موافقم ارباب

- گفتم دامبلدور !

فلور لبخندی زد و پرسید : ارباب میشه کاری کرد که جادوگری با قدرتِ دامبلدور به میل ِ خودش بگه که شما بزرگترین جادوگر هستین !؟

آنتونین به آرامی نشان افتخار ارباب رو توی جیب رداش گذاشت : شما همینجا منتظر باشید من برم مالی ویزلی رو بیارم که خودش با زبونِ خوش اعتراف کنه ، من رفتم .

ولدمورت فریاد زد : احمق ، کسی که باید به حقانیت قدرت من اعتراف کنه ، باید حداقل یه جادوگر قدرتمند باشه ، یا اینکه کفِ کفِش یه جادوگر معمولی باشه ، اعتراف مالی ویزلی با اعتراف یه موجودِ دم انفجاری برابری میکنه . و خطاب به ایوان گفت : یه کروشیو به این احمق بزن ، نه نه صبر کن ، یه آواداکداورا بزن من دلم خنک شه .

آیلین ریز خندید و گفت : پس فک کنم باید اون مو قرمزه رو ببریم !

مورفین که اثرات کروشیویی که بهش خورده بود خنثی شده بود ، گرد و خاک رداش رو تکوند و گفت : اون هنوژ تکلیفش با خودش مشخش نیش ، که بالاخره شیفته ش یا تشنه ش

- یه دیقه خفه شید ببینم چه کاری باید بکنیم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1392 03:30
نمایش جزئیات
آفلاین
کمی نــگذشت که همگی مرگخواران به نزدیکی خانه ی گریمولد رسیدند و منتظر فرمان لرد بودند.ارباب که در میان موهای بلاتریکس گم شده بود و از دست شپش های او در امان نبود،تصمیم گرفت تا به سمت موهای ایوان کوچ کنـد تا بلکه امنیت بیشتری داشته باشد.

لرد نگاهی به ایوان انداخت و نعره زنان گفت:
-یـــالا منو از موهای سر این عجوزه بلند کن! بـوی پـاهای مورفین خوشبـوتر از اینه!

گرچـه این وضعیت در میان موهای ایـوان و سایر مرگخواران نیـز حاکم بود و این کوچ ها هیچ تاثیری نداشت!

در همین لحظه پدر ارباب، تـام! نسبت به بوی پای مورفین حساسیت شدیـد نشان داد و ابــراز علاقه کرد :

مورفین هـم چراغ سبزی به او نشان داد و تام پــرواز کنــان به سمت پاهای مورفین رفت و مشغـول شـد!

مورفین با آن دندان های کرم خورده و سیاهش خنده ای به تـام کرد و گفت:
-خواهـرشوهر...ببخشید..شوهرخواهر عژیـژم! بژار یکمی بهش اژ اینا اضافه کنم تا ببینی چه فاژی میده..بیــا !

سپـس مقداری پـودر سفید رنگ از جیبش در آورد، در آب مخلـوط کرد و به آرامی به جوراب هایش اضافه کرد.تام هم با چند نفس عمیــق وارد فــاز شد!

لرد بـا عصبانیت فریادی زد و سعـی کـرد تا دوباره فضا را به حالت عادی خود برگرداند اما صدایـش آنقدر ضعیـف و شبیه جیـر جیـر همیشـگی سوسـک حمام خانه ی ریدل! بـود که هیچکس به او توجهی نمی کرد.گرچه اندکی بعد لـرد به ایوان دستور داد تا با ارسال چند کروشیو به بانیـان این موضوع، اوضاع را در دست بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: پنجشنبه 9 خرداد 1392 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
چون مغز مرگخواران به صورت پیشفرض روی گزینه ی دامبلدور به عنوان دشمن لرد تنظیم بود، همه راه خانه ی گریمالد را در پیش گرفتند که ناگهان یکی مثل کاوه ی آهنگر فریاد زد: بسه دیگه!

و ناگهان سکوت حاکم شد و همه ی توجه ها به سوی کاوه جلب شد.
کاوه ادامه داد: تا کی هی سوژه های تکراری؟! همه جا شده جنگ دامبلدور و لرد! یعنی چی؟! مگه دشمن ارباب فقط دامبلدوره؟! یکم نبوغ به خرج بدین. یکم تنوع. یکم نوآوری. خسته شدیم بس که هی رفتیم محفل دنبال دامبلدور. مگه دشمن ارباب فقط دامبلدوره؟ بگردید یه گزینه ی جدید پیدا کنید.

همهمه ای در میان مرگخواران پیچید: آره... درسته... دامبلدور دیگه تکراری شده... باید یه دشمن جدید پیدا کنیم...
کاوه که دید توانسته نظر مثبت جمع را جلب کند گفت: بسه دیگه!اصلا ول کنید این جنگهای بی حاصل محفل و مرگخوارو. به خودتون بیاید! دامبلدور مرده! اسنیپ کشتش! یادتون نیست؟! اصلا همین ارباب در نبرد هاگوارتز کشته شد! الان نوزده سال از مرگ ولدمورت گذشته! همه ی اینا توهمه!پس بیایید ای نئوهای من و از این کپسول های قرمز مورفینوس بخورید تا از توهم ماتریکس خارج بشید و در دنیایی دیگر آزادانه پرواز کنید. بار اول مجانی!

مرگخواران دور مورفین که نطق کاویانی اش را تمام کرده بود ازدحام کردند:
- به منم بده داش مورف...
- داش ما اینجا زنبیل گذاشتیم یه ساعته، چی میگی تو؟!
- هل نده عمویی! برو ته صف بینیم باو...
- داش مورف! من برای فروش کلی بخوام چند حساب می کنی؟

لرد: اینا دارن چیکار می کنن؟ این دیگه چه جور مسخره بازیه؟ کروشیو! کروشیو! کروشیو!

چندتایی جرقه ی کوچولو از موهای بلا به سمت مرگخواران پرتاب شد که نرسیده به آنها سقوط کرده و در هوا محو شد.

لرد:ببین به چه روزی افتادما... بلا! بفرستشون برن دنبال دامبلدور!

بلاتریکس اطاعت امر کرده و با چند کروشیوی بلاتریکسی! مرگخواران را پراکنده و توجیه کرده و دنبال دامبلدور فرستاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1392 22:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ریگولوس: اممممم ارباب راستش هیچکس!
لرد ولدمورت در ابعاد کوچک از عصبانیت نعره ای زد!

در همین لحظه مورفین گانت از جایش سه متر به هوا پرید و سرش به سقف خورد و به زمین خورد و پرید روی میز و فریاد زد: سوووووووکس سوووووووووکس همگی فرار کنید!

همه با تعجب به مورفین گانت نگاه میکردند! مورفین که متوجه نگاه بقیه شده بود گفت:
اووووم خب صدای سوکس اومد یه سوکس جیر جیر کرد!

در همین لحظه لرد ولدمورت کوچک چیزی در گوش بلاتریکس گفت و بلاتریکس طلسمی به سمت مورفین فرستاد که کلا لال شد!

سپس لرد ولدمورت در ابعاد کوچک گلویش را صاف کرد و گفت:
_ ریگولوس تو چی گفتی؟ هیچکس توی شکنجه گاه نیست؟

ریگولوس: راستش ارباب از وقتی متاهل شدم یه کم پروانه ای شدم!

لرد ولدمورت چیزی در گوش بلاتریکس گفت و او هم طلسمی به سمت ریگولوس شلیک کرد که متعاقب آن ریگولوس کچل شد!

بعد از آن لرد ولدمورت در ابعاد کوچک فریاد زد:
زود میرید یکی از دشمنای منو پیدا میکنید و کلی هم بهش محبت میکنید نکنه اذیتش کنید ها! بعدشم دعوتش میکنید به عمارت اربابی! یکیشون باید از روی تمایل نه اجبار اعتراف کنه من جادوگر بزرگیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق تسترالها
ارسال شده در: چهارشنبه 8 خرداد 1392 14:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه و نجینی در اثر گاز تسترال کوچیک شدن!مرگخوارا به دنبال راه حلی برای حل این مشکل هستن.تصمیم میگیرن از کتاب آنی مونی که راه حل اینجور مشکلات توش نوشته شده استفاده کنن.لرد به ریگولوس ماموریت میده که آنی مونی رو پیدا کنه.ریگولوس برای تحقیق وارد کافه ای میشه و مجبور میشه اونجا کلی غذا بخوره.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بعد از چند دقیقه رالف(صاحب کافه) به همراه مادرش برگشت.مادر رالف با بی حوصلگی رو به ریگولوس کرد.
-عجب مزاحمی هستی تو.خب.سوالت چی بود؟

ریگولوس این بار با دقت کلماتش را انتخاب کرد.
-شما آناکین مونتاگ معروف به آنی مونی رو میشناسین؟

رالف نگاهی به مادرش انداخت و مادر نگاهی به رالف.
-نه!

ریگولوس:یعنی چی نه؟

-خب یعنی نه دیگه!
-من الان چند ساعته اینجا با شما درگیرم.به اندازه سه ماه غذا خوروندین بهم.معلوم نیست تا ده دقیقه دیگه زنده باشم یا نه.این پسرتم که تمام استخونامو خرد کرد.چند بار تهدید هم شدم و اوضاع روحی و روانیم به هم ریخت.قیافه شما دو تا رو هم که تحمل کردم.الان میگین آنی مونی رو نمیشناسین؟:vay:

رالف و مادرش لبخندی بسی شیطانی زدند.
-ما که نگفتیم اگه غذا بخوری میشناسیمش.گفتیم اگه غذا بخوری به سوالت جواب میدیم.جواب دادیم خب.اگه اعتراضی داشته باشی..فکتو خرد میکنم!

ریگولوس اعتراضی نداشت.دست از پا دراز تر به خانه ریدل باز گشت!

درخانه ریدل لرد سیاه و یارانش در انتظار بازگشت ریگولوس بودند.ولی نه به دلیلی که او تصور میکرد.
ریگولوس با دیدن لرد(که لای موهای بلاتریکس جا خوش کرده بود) و مرگخواران جلو رفت.سرش را پایین انداخته بود.با شرمساری تعظیمی کرد.
-ارباب من متاسفم.نتونستم اثری از آنی مونی پیدا کنم.

برخلاف تصور ریگولوس، لرد ناراحت یا ناامید به نظر نمیرسید.
-ولی ما پیدا کردیم!راه حل مشکل ما در کتاب آشپزی آنی مونی نوشته شده بود.من میتونم بزرگ بشم.البته من همین الانم بزرگ هستما.فقط از نظرظاهری کوچیکم.ولی ابعادم هم میتونه به اندازه قبلیش برگرده.به شرط اینکه یکی از دشمنان من بدون شکنجه و اجبار، اعتراف کنه که من جادوگر بزرگی هستم!تنها راه شکستن طلسم همینه.آخرین مسئول شکنجه گاه تو بودی.بگو ببینم.کدوم یکی از دشمنان من الان تو شکنجه گاه هستن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.