مرگخوارا:
عاقبت هری گفت:
-من باید با دامبلدور مشورت کنم. بالأخره هر چی نباشه دامبلدور مثل پدر منه. پدر...پدر...بلاااااا، می کشمت!
بلاتریکس که تازه فهمیده بود قضیه چیست، و به خاطر آورد که او بوده که سیریوس را از هری گرفته، با سرعت جستجوگری که اسنیچ را دیده باشد، پا به فرار گذاشت. اما ویکتوریا هنوز هم همان جا نشسته بود و هم چنان خیره در چشمان هری می نگریست.
-ببخشید میتونم یه سوال بپرسم؟؟
هری:
-نمیتونم؟؟
این بار هری از کوره در رفت:
-چرا بلاتریکس فرار کرد؟
اما قبل از این که ویکتوریا موضوع را بفهمد، هری چوبدستی خود را بیرون کشید و او را بیهوش کرد.
ویکتوریا هم که بدستور لرد سیاه نمی خواست او را عصبانی کند، بی هیچ واکنشی طلسم را پذیرفت.
-قربان، جناب دامبلدور، بیاید ببینید چی براتون صید کردم!
در محضر لرد سیاه
-بلا، پس ویکتوریا کجاست؟ اون سه نفر چی شدن؟
-قربان هری یه دفه عصبی شد، منم ترسیدم دیگه کاری که شما خواستید رو انجام نده، در رفتم.
-برا چی عصبی شد؟
-ارباب، گند زدیم.
سپس همه ی آنچه را که اتفاق افتاده بود برای ولدمورت تعریف کرد.
پس از آن ولدمورت که خشونت در چشمانش موج میزد گفت:
-خوبه، مثلاً می خواستیم اونا بیان پیش ما، نیومدن که هیچ، تازه یکیمون هم گروگان گرفتن.
-ارباب حالا باید چیکار کنیم؟؟؟
لرد این بار از دست مرگخواران گریه اش گرفته بود:
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







بلا... می خوام چنان این تسترال ها رو کروشیو کنی که یاد بگیرن وقتی اربابشون دستور میده مثل هیپوگریف بهش زل نزنن.




