سالازار اسلیترین فکر میکنه که مرده.لرد و مرگخوارانش سعی میکنن ایشون رو متوجه اشتباهشون بکنن و سالازارو به پیشنهاد آماندا پیش یه روانشناس به نام کارول میبرن.لرد از آماندا میپرسه که روانشناس رو از کجا میشناسه.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
-ارباب من نمیشناسمش...به جان شما من اصلا احتیاجی به روانشناس ندارم.هرگز هم سه دوره درمانی طی شش ماه پیشش سپری نکردم.
درست در همین لحظه لرد سیاه جلوی چشم مرگخواران روی زمین افتاد.بلاتریکس شیرجه ای زد و لرد را بین زمین و هوا گرفت ولی به دلیل وزن نسبتا زیاد لرد هر دو با هم روی زمین افتادند.لرد کمی تقلا کرد و بالاخره در بین دستان عاشق بلا(!) آرام گرفت!
-ای بمیری تو!دیدی چیکار کردی؟
آماندا با تعجب به لرد نگاه کرد.
-چ...چیکار کردم؟چی شد الان؟
-کشتیش خب!به جون ارباب قسم خوردی.اونم جنبه نداشت.افتاد مرد.
جسد لرد سیاه تکانی خورد....پس از چند سرفه کوتاه و تنفس نامنظم، لرد از جا برخاست و به لی اشاره کرد.
-یکی یه پس گردنی به این حشره بزنه که دیگه جرات نکنه درباره جنبه ارباب حرفی بزنه.و تو آماندا...اگه یکبار دیگه...فقط یک بار دیگه...
آماندا وحشتزده جواب داد:نه ارباب...هرگز دروغ نمیگم.:worry:
لرد به سختی دستای بلا را از دور گردنش باز کرد.
-چی چیو دروغ نمیگم!دروغ که باید بگی!دروغ لازمه زندگیه.ولی به جون ارباب نباید قسم بخوری.فکر کردی ارباب هورگکراساشو از سر راه آورده؟
داخل مطب:
روانشناس با چاقوی تیزی به سالازار نزدیک شد.
-خب...پس شما الان مردین دیگه؟پس اشکالی نداره من با این چاقو ضربه ای به شما بزنم؟

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج











) و اینجا رو به روی من نشسته اید؟
و گفت: هیچی بابا! تو فقط کاری کن که این فک کنه زندس
مدال نه...
منو میشناسی؟ منم، خاله آماندا! یادت میاد 60 سال پیش، بچه که بودی مامانت می داد ببرمت پارک؟ من همونیم که تو رو سوار
