جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1393 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
...

- همه اش توی همینه!
جیمز با صدای بلندی این را گفت و بدون توجه به ریموس که با احتیاط به اطراف نگاه می کرد ادامه داد:
-هیچ فرقی با یه گوی واقعی نداره. یعنی به این راحتی ها نمیشه تشخیصش داد.
ریموس که همچنان با نگرانی به نگاه های عادی بقیه دانش آموزان نگاه می کرد زیر لب غرلند کرد:
-حالا نمی تونی داد نزنی؟
حالا نوبت سیریوس بود که بدون توجه به ریموس ادامه بدهد:
- اگه این وروجک اونطوری که باید عمل نکنه به قیمت از دست رفتن جام تموم میشه! ولی خب، می ارزه؛ یه تحقیر اساسی برای اسنیپ و رفقاش!

- من مطمئنم که اسنیپ یه چیزایی فهمیده.
جیمز، سیریوس و ریموس به سمت پیتر که در تمام مدت با قدم های تند پشت سر آنها حرکت می کرد برگشتند. پیتر از اینکه برای چند لحظه همه توجه ها را به سمت خودش جلب کرده راضی بود. نگاهی سریع به ردیف دختر های بلوند کنار سرسرا انداخت و بدون اینکه تلاشی برای تغییر لبخند مصنوعی اش بکند، گفت:
- اسنیپ فهمیده. این پسره ، راب، همونی که توی امتحان تیم رد شد، به گمونم اون بهش گفته. دیشب که توی تالار برج در مورد نقشه تون صحبت می کردین اونجا بود. می دونم که رابطه اش با اسنیپ خوبه. امروزم توی سرسرا داشت با اسنیپ صحبت می کرد.

سیریوس لحن محکم پیتر را قطع کرد. طوری که لبخند مصنوعی پیتر روی لب هایش خشک شد:
- اون بچه هیچی نمی دونه!
سیریوس این را گفت و ردایش را که روی دوش انداخته بود به دست دیگرش داد.پیتر دوباره به سمت دخترهای بلوند برگشت و طوری که انگار از بی توجهی سیریوس ناراحت نشده، سعی کرد لبخندش را بازسازی کند. ریموس نگاهی از سر عصبانیت به سیریوس انداخت و مستأصل به جیمز نگاه کرد.

جیمز ولی با نگاهی ممتد و مغرور به گوی طلایی کوچک دست سازش خیره شده بود....

-------
رل کاملی نبود، بیشتر یه قسمت از یه رل بلند تر بود، ببخشید!


سلام الیور وود قدیم عزیز! خوش برگشتی!
شما قبلا توی ایفا بودی. بنابراین نیازی به گذروندن مراحل کارگاه و گروهبندی نداری و می تونی مستقیم بری معرفی شخصیت.
ولی چون در حال حاضر الیور وود داریم، اونجا یه شناسه ی جدید معرفی کن و بگو که این شناسه ت رو ببندن.

موفق باشی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/17 15:07:46
این روزها که می گذرد
شادم
این روزها که می گذرد
شادم
که می گذرد
این روزها
شادم
که می گذرد...

«قیصر»
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1393 01:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- داره کم کم عاشقت میشه! مطمئنم که الان داره در مورد تو با دوستش حرف میزنه.

اینها کلماتی بود که سیریوس بلک در حالیکه به جیمز چشمک میزد بر زبان جاری کرد. جیمز لبخند فاتحانه ای زد و نگاهش را به لیلی که بر لبه ی مرمری ایوان هاگوارتز نشسته بود انداخت. ریموس لوپین دستش را بر شانه ی جیمز گذاشت و با حرکت سر اسنیپ را که پشت ستونی مخفی شده بود نشان داد و گفت:
- البته اگه بعضیا بذارن! ...
جیمز بی اعتنا ردایش را در اورد و دور گردنش گره زد و در حالیکه پله های سنگ
سنگی را دوتا یکی پایین میرفت ، انگار که در مورد بی اهمیت ترین چیز زندگی اش صحبت کند گفت:
- اصلا نگران اون پسره ی دست و پا چلفتی نیستم! مگه لیلی احمق باشه که بخواد بین منو اون ، اون رو انتخاب کنه!
بعد سینه اش را جلو داد و گفت :
- کی جام ِ کوییدیچ رو برده؟
ریموس و سیریوس فاتحانه گفتند :
- جیمز پاتر!
+کی تو گروه اسلاگه؟
- جیمز پاتر!
+ کی محبوب اساتید و بچه های هاگوارتز ه؟
- جیمز پاتر!
+ کی میتونه لیلی رو عاشق خودش کنه؟؟؟!
اینبار سیریوس و ریموس با صدای بلندتری گفتند:
- جیمز پاتر جیمز پاتر جیمز پاتر!

جیمز عینکش را در اورد و یک دور چرخاند و مغرورانه گفت:

- حالا دیدین؟؟؟! ... تازه خبر ندارین! دعوتش کردم برا خداحافظی آخر ترم بریم سه دسته جارو! میخوام اونجا دعوتش کنم تو تعطیلات بیاد خونه مون... هرچی باشه من یک پاترم و اون سیوروس احمق یک اسنیپ! یک اسنیپ بی دست و پای اسلایترینی که اصلا معلوم نیست مادرش کجا رفته!...

کمی آنطرف تر اسنیپ با غیض به پاتر و دوستان گریفندوری اش نگاه میکرد. صدای لیلی در گوشش میپیچید... صدایی که امروز صبح در کلاس معجون سازی دور از چشم اسلاگهورن به پاتر گفته بود:

- معجونت رو 7 بار در جهت عقربه های ساعت هم بزن و یک بار در خلافش! اینطوری خوش رنگ تر میشه.

و آن پاتر مغرور در جواب لیلی باز هم از آن اداهای بی معنا و لوس دراورده بود ! انگار که دارد گوی زرین را چنگ میزند دستان لیلی را گرفته بود و چشمانش را برهم نهاده بود!... کوییدیچ کوییدیچ بازهم کوییدیچ ...اگر پاتر کاپیتان کوییدیچ نبود لیلی هیچ وقت حتی نگاهش هم نمیکرد! اصلا پاتر چه حقی داشت که در خیابان های هاگزمید با لیلی پرسه بزند ؟ آن هم دختری که برای اولین بار سیوروس به او فهمانده بود که یک جادوگر است نه مشنگ...

اسنیپ در حالیکه این افکار را در ذهنش مرور میکرد به پایین پله ها رفت و در مقابل سه یار گریفندوری ایستاد و گفت:

- باز شما سه تا چه نقشه ای تو سرتونه؟ باز میخواین چه جنایتی راه بندازین؟

سیریوس یک قدم به جلو برداشت و گفت:

-ببین اسنیپ خود لوپین ارشده پس لطفا خفه شو و برو پی کارت اگرنه بد میبینی...

جیمز دست سیریوس را عقب کشید و آرام گفت:

-این اسلایترینی با من کار داره تو دخالت نکن سیریوس ، میخوام ببینم حرف حسابش چیه
و بعد با صدای بلندتری گفت:

- چیه؟! چه خبرته؟؟؟ لیلی اوانز گفته که نمیخواد تو قطار برگشت باهات تو یک کوپه باشه؟؟؟

بعد در حالیکه نسبتا فریاد میزد و توجه همه ی بچه های حیاط را به خودش جلب کرده بود گفت:

خب منم اگه جای لیلی بودم ترجیح میدادم با یک آدم موفق حشر و نشر داشته باشم تا یک ترسوی ِ بیچاره!

اسم لیلی که آمد اسنیپ اختیار خودش را از دست داد، لحظه ای به لیلی نگاه کرد که مضطرب ایستاده بود و بیشتر از او به جیمز نگاه میکرد ، بعد در یک حرکت چوب دستی اش را دراورد و فورا "لنگلاک" را به زبان جاری ساخت...

جیمز پاتر دستش را روی دهان خودش گرفته بود و بی صدا انگار داشت فریاد میکشید! سیریوس و ریموس چوب دستی هایشان را دراوردند و ضد طلسم ها را یکی یکی امتحان میکردند. اسنیپ در حالیکه حس رضایت در چهره اش فریاد میزد یک قدم عقب برداشت تا زودتر از صحنه دور شود. ولی لیلی پشت سرش بود و با او برخورد کرد. چشمهای لیلی از عصبانیت سرخ شده بود و در حالیکه دندانهایش را بهم میفشرد گفت:

-سیوروس تو یک حسود احمق و ترسویی واقعا برات متاسفم!


غیظ درسته نه غیض. عالی بود!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/17 4:06:27
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 تیر 1393 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز نگاهی به لیلی انداخت و با ناراحتی از کنارش رد شد و به طرف حیاط رفت.سیریوس که متوجه ناراحتی جیمز شده بود با دست بر پشت او زد گفت: هی اصلن مهم نیس ، هرچی سره اون پسره مو روغنی آوردیم حقش بود. حتما لیلیم زود فراموش میکنه،سورس ارزششو نداره ...اما جیمز همچنان تو فکر بود و ساکت...ریموس لحظه ای سر از کتاب بر داشت و نگاهی به اطرافش کرد. چشمش به سورس افتاد که با کینه به جیمز نگاه میکرد.نگران بود که این دشمنی تا کجا ادامه خواهد داشت ؟لحظه ای به لیلی نگاه کرد اهی کشید و باز به طرف سورس چشم گرداند اما سورس دیگر آنجا نبود...
گامهای بلند سورس اورا به داخل جنگل ممنوعه میکشاند و دست هایش را از عصبانیت مشت کرده بود. سعی میکرد قوی باشد اما چشمانش لبریز از اشک بود ، دیگر طاقت نداشت...سورس وارد جنگل ممنوعه شد و آنقدر دوید که از خستگی بر زمین افتاد و با صدایی خفه، در انزوا گریه کرد،تنفرش از جیمز هر لحظه بیشتر میشد و با هر نفسی که میکشید و با هر ضربان قلبش این را بیش از پیش احساس میکرد...
در ان جنگل غرق در سکوت به ناگاه بادی تند شروع به وزیدن کرد و نوری سبز همه جارا فرا گرفت. سورس که گویی تازه متوجه شرایط غیر عادی اطرافش شده بود سر برگرداند و با تعجب به اطراف خود نگاه کرد نور سبز بیش از پیش جنگل را تاریک مینمود و بر ترس سورس می افزود . صدای زمزمه هایی ترسناک در جنگل طنین انداز شد ، زمزمه هایی که بیشتر به صدای مار میمانست تا انسان ...سورس بلند شد و چرخی زد تا نگاهی به اطراف بیندازد اما چیزی او را خیره ساخت. نور سبز در نقطه ای جمع میشد و فرو میرفت و کم کم ناپدید میشد و در آن نقطه گردنبندی به چشم میخورد سورس که نمی توانست از گردنبند چشم بردارد به طرفش رفت در کنارش مردی با چهره ای عجیب را دید که بر زمین افتاده بود.دستان مرد به ناگاه بالا آمد به شکلی قرار گرفت که گویی از ان فاصله دور گردن سورس را لمس میکرد...سورس بر زمین افتاد و سرفه کرد ، مرد بلند شد و با حرکت دستی سورس را در هوا معلق ساخت و او را به سوی خود کشند . سورس صداهایی را در سرش میشنید زمزمه هایی که بدون درک معنایشان مفهومی قابل درک برایش داشتند ، سورس در جواب آن زمزمه ها سری تکان داد و پذیرفت تا در مقابل قدرتی برای انتقام از جیمز پاتر به مرد خدمت کند...
مرد دستان سورس را گرفت زیر لب چیزی زمزمه کرد ، سورس از درد چهره در هم کشید ، برجستگی سیاهی بر دستان سورس نمایان شد بعد شکل ماری سیاه به خود گرفت و آخرین چیزی که دید درخشش چشمان مار به رنگ سبز بود که گویی مرگ به سورس چشمک میزند...


فاصله ی بین بند ها رو رعایت کن تا نوشته ت چشم خواننده رو خسته نکنه. توصیفات خوبی داشتی. البته اشکالات املایی-نگارشی جزئی هم توی متنت به چشم می خورد که با ورود به ایفا نقد شدن پست هات توسط دوستان جادوکار و ناظر برطرف خواهند شد.
سال اولیا از این طرف!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/17 3:57:41
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز با همه خوش و بش و خداحافظی میکرد.شوق توی چشمهاش پیدا بود.اون از اینکه هاگوارتز تموم شده و داره به خونش برمیگرده خیلی خوشحال بود.
اما سیروس دقیقا برعکس جیمز نارحت بود از اینکه قرار هست به خونه برگرده.
جیمز میدونست که سیرویس توی خونه خوشحال نبود.میدونس که سیریوس مال یک دنیا بود و خانواده بلک ها مال یک دنیا دیگه...
جیمز کنار سیرویس ایستاد و گفت:سخت نگیر!دو سال دیگه به سن قانونی میرسی و میتونی از خونه بری بیرون.
سیریوس آهی کشید و گفت:اما من یک روز دیگه هم نمیتونم توی اون خونه نفرت انگیز بمونم.
سیریوس روی یکی از پله های قلعه نشست و نگاهی به آسمون کرد و با حسرت گفت:ایکاش میتونستم دیگه به اون خونه لعنتی نرم...ایکاش میتونستم به یه جای دیگه برم.
جیمز رفت و کنار سیریوس نشست و دستش رو روی شونه های اون گذاشت و گفت:میتونی.
_منظورت چیه؟
_همیشه توی خونه پاتر ها یک جا برای سیریوس بلک هست.
سیریوس و جیمز مدتی به همدیگه خیره شدن.جیمز لبخندی رو لباش بود و سیریوس کم کم چشمهاش تر شد و بغض کرد.
ریموس به اونها ملحق شد و گفت:چی شده؟چرا ماتم گرفتید؟اتفاقی افتاده؟
جیمز رو به ریموس کرد و گفت:نه!مگه قرار بود اتفاقی بیوفته؟
سیریوس بلند شد و چشمهاش رو پاک کرد و گفت:بهتره عجله کنیم قبل از اینکه کوپه قطار پر بشه.این پیتر احمق کجاست؟
سپس چشمکی به جیمز زد و به دنبال پیتر رفت.

در تایپ کلمات بیش تر دقت کن. الان توی همین متن "سیریوس" رو به سه شکل مختلف نوشتی. اشکالات کوچک دیگه ای هم داری که به کمک نقدهای ناظران و جادوکاران عزیز ایفای نقش می تونی برطرفشون کنی. در کل خوب بود! سال اولی ها از این طرف!
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/16 17:30:05
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 04:00
نمایش جزئیات
آفلاین
►عکس کارگاه نمایشنامه نویسی◄

تصویر تغییر اندازه داده شده

برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.
توضیحات: جیمز پاتر، سیریوس بلک، ریموس لوپین و پیتر پتی گرو در حیاط هاگوارتز.
* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 16 تیر 1393 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
تلالو نور خورشید و نسیم ملایم صبگاهی و صدای خنده گروهی زیر سایه درخت بید کهنه شروعی عالی برای یک تابستان دل انگیز بود
رون که نامید از هرچیز برای پیدا کردن تلسم نامریی کننده به کتاب روی آورده بود صفحات کتاب را با عصبانیت ورق میزد و زیر لب چیزی زمزمه میکرد
هری اهی کشید با حالتی سردرگم و کلافه به رون نگا کرد و گفت: بس کن رون،داری منم عصبی میکنی!
_پیدا نمیشه پیدا نمیشههههه اخه چرا شنلت توی این وضع باید دست دامبلدر باشه هری؟
_کدوم وضع؟ تو که به من چیزی نمیگی !!
رون دستی به سرش کشید نفس های پی در پی، چشمان بسته اش در نظر هری به هیچ وجه نشانه ی خوبی به نظر نمیرسید
رون گفت: خیلی خوب با من بیااا . . .
و بعد دست هری را گرفت و به طرف کلبه هاگریت به راه افتاد
و بدون هیچ مکثی یک راست وارد جنگل ممنوعه شد و بعد از چند 100 متر پیاده روی ایستاد و گوشه ای نشست
هری که تا ان زمان ساکت بود گفت: خوب؟
_پشت اوون درخت اون سنتورا هیچوقت تکون نمیخورن؟
_من هنوز نمیفهمم رون!..
_سنگ ماه جینی . . .
من دیشب تو جنگل ممنوعه بودم یهو دیدم که تمام اطرافم پر از اون سنتورای زشت . . .
بعد تنها چیزی که یادمه اینه که اونقد دویدم که نزدیک بود از حال برم و صبح فهمیدم که کیف جینیو اونجا جا گذاشتمو وقتی بر گشتم دیدم که اون سنتورا هنوز همونجان . . .
حالا به یه چیز نیاز دارم که بدون اینکه متوجه من بشن برمو کیف و بردارم
جینی بدون سنگ ماه توی کیف نمیتونه تو نمایش شرکت کنه. . .
_رون امید وارم ازم عصبی نشی ولی . . .
هری دست در کیفش کرد و شنل خود رو بیرون آورد و به چهره ی حیرت زده رون نگا کرد و خندید و گفت: تقصیره خودته رون
هرمیون ازم قول گرفت شنلمو به تو ندم آخه تو تهدیدش کرده بودی وقتی حمومه ازیتش میکنی . . .


نمایشنامه تون باید در مورد عکسی باشه که در پست بعدی مشاهده می کنید. قوانین ایفای نقش رو بخونید.
تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/16 4:04:27
Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب مال من که عکس بالانمی ایدولی از نوشته های دیگران فکرکنم اوضاع ازاین قرارکه:
هری ورون وهریمون روی چمن های کنار دریاچه نشسته بودنند
رون گفت:اخیش اینم ازاخرین امتحان تابیست روز دیگه که کارنامه های بیادراحتیم!
هرمیون می خاست حرفی بزند که هری گفت:هرمیون لطفا دوباره سوال هاراچک نکن
هرمیون اخمی کردوگفت:باشه،ولی من فکرکنم اسم سیاره هاراشتباه نوشتم یا ریاض....ا
هری که دیداگربحث راعوض نکندهرمیون تمامی جواب هاراچک می کندگفت:یه سوال توی امتحان هست که سوال مزخرفی هست"گرگینه چیست؟"بایداین سوال راحذف کنند
هرمیون:ولی
اما بقیه ی حرفش باورودهدویگ ناتمام ماند
هرمیون ازاینکه حرفش ناتمام مانده بودعصبانی بودولی به خاطرکنجکاویش چیزی نگفت
هری خوش حال که بهانه ای به دست اورده نامه راازپای هدویگ باز کردگفت:فکرمی کنید مال کیه؟
رون گفت:سیریوس؟
هری شانه اش رابالاانداخت و نامه رابلندخواند:
مواظب خودت باش اتفاقات بدی قراربیافته امشب ساعت یازده توی سالن عمومی اسلترین
امضا:کشتن گندزاده ها
رون:یعنی کی داده؟می ری؟
هرمیون جیغ می زد وپشت سرهم یه چیزهایی گفت.
هری"هرمیون لطفا اینقدرهایجان نداشته باش وارام صحبت کن ببینم چی می گی
هرمیون نفس عمیقی می کشه وباجادو یه لیوان اب به وجودمی اره ویک نفس همه راسرمی کشد
بعدباارامش جواب می دهد:فکرنمی کنی یک نفربرای گیرانداختن تواین نامه رافرستاده؟
هری:احتمالش زیاده ولی به نظرمن راست می گه
رون:حالاچه جوری می خواهی واردشوی؟
هرمیون:واقعاکه خیلی احمقی اسم رمز کشتن گندزاده هااست،ولی هری توکه نمی خواهی بری؟
هری جوابی نمی دهد ازجای برمی خیزدوبه خوابگاه می رود


یه بار دیگه این پست رو ببین و اگه عکسش نمایش داده شد همینجا براش یه متن دیگه بنویس. ولی اگه بازم موفق نشدی عکس رو ببینی با پیام شخصی بهم اطلاع بده تا بعد ببینیم چه باید کرد.

فعلا تایید نشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/15 22:42:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خورشید گرده های طلایی خود را بر سطح صاف و زلال آب دریاچه و دیوار های عظیم قلعه میپاشید و بیشا بیش به شکوه آن می افزود. پرنده های رنگارنگ کوچکی که در میان شاخه های انبوه درختان پناه گرفته بودند، حیاط مدرسه را به ولوله سپرده بودند. گویه شور و نشاط دانش آموزان به آنها نیز منتقل شده بود.

سال نو، پایان تابستان، شروع دوباره ی مدرسه، استفاده ی مجدد از چوبدستی هایی که تا سه ماه اخیر روی طاقچه ی اتاقشان خاک خورده بود، و از همه مهمتر دیدار دوستان، بهانه ای شده بود برای تمام این هیجان ها و شور و نشاط هایی که حتی از چشمشان نیز قابل دیدن بود. همه خوشحال بودند، میگفتند و میخندیدند ... به جز او! سرش را پایین انداخته بود و بی هدف قدم میزد. بی اعتنا به تنه هایی که از روی تخقیر به او میزدند سر تا ته راهرو را میپیمود بدون اینکه چیزی به کسی بگوید. اما ناگهان با شندین صدایی آشنا سرش را بالا کرد و نگاهش را از روی سنگ های مرمر راهرو، به دختری انداخت که پشت ستونی، با دوستش گرم در حال صحبت بود. لیلی! بدون اینکه توجه آنها را جلب کند به پشت دیگر ستون پناه برده و به حرفهایشان گوش سپرد.
لیلی با هیجانی توصف ناپذیر میگفت: آره! ازم دعوت کرده تا در سفر ده فهته ی آینده ی هاگورتز همراهیش کنم. گرچه هنوز کاری که با سوروس کرده بود رو فراموش نکردم ولی ... قول داده که دیگه تکرار نشه. میگه دیگه جیمز سابق نیست.
دوستش پرسید: یعنی میخوای قبول کنی؟
و لیلی سری تکان داد و گفت: خب ... بنظرم باید یه شنس دیگه بهش بدم! آهان! اونجاست نگاه کن.

سوروس به حیاط نگاهی کرد و سه جادوگر جوان را دید که در حال حرف زدن بودن و از قلعه فاصله میگرفتند. آه که چقدر از جیمز متنفر بود. تنفری که از ته قلبش نشات گرفته بود و با هر تپش آن در سراسر وجودش ریشه میدواند. جیمز مثل همیشه موهای بهم ریخته ای داشت. شی ای در اطرافش میچرخید و درخشش در زیر نور آفتاب چشم را می آزرد. سوروس با خود گفت: چه معنا داره که چیزی که متعلق به مدرسه و کل دانش آموزان است، همواره دست شخص خاصی باشد؟

مسئله اسنیچ نبود. او ترجیح میداد به مدرسه بازنگردد. دوست داشت تابستان هیچ وقت تمام نشود. نه بخاطر اینکه از بحث و جدل های بین مادر و پدرش در خانه لذت میبرد، بلکه تحمل آنها برایش آسانتر مینمود. بودن در مدرسه، مکانی پر از حس های غریب و نامفهوم برایش بسیار سخت بود. او شادی دیگران را بی معنا میدانست و خوشحالیشان برایش تعریف نشده بود. حتی عشقی که زیباترین معنای زندگیست، چیزی جز درد و رنج برایش به ارمغان نیاورده بود. تیره بختی و سیاه روزگاری از تولدش بر بالینش بودند. اگر ستاره ها طالع هر شخص را مینویسند گویا ستاره ها نیز از او کینه ای به دل داشتند.


متن قشنگی بود. هم کاملا مرتبط با تصویر بود و هم توصیفات خوبی داشت.
البته بعضی اشکالات نگارشی جزئی توی نوشته ت به چشم می خوره که با ورودت به ایفای نقش و با کمک ناظران و جادوکاران برطرف خواهد شد.
سال اولی ها از این طرف لطفا!

تایید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط jocker در 1393/4/15 3:12:15
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/15 4:14:42
....I believe I can fly

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 15 تیر 1393 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
- امشب ماه کامله. می تونیم بالاخره ببینیمش.

جیمز با لبخندی که شوق درونی اش را نشان می داد به بقیه در مورد گرگینه ای می گفت که به تازگی در جنگل های ممنوعه حیوانات را تکه تکه می کند.

ترس در چهره ی ریموس پیدا بود. حس دردی که در بدنش وجود داشت شرابط را چندین برابر بدتر می کرد. این رفتار برای دوستانش عادی بود. چند ماهی می شود که لوپین از بیماری جدیدی رنج می برد.

سیریوس بلک با لبخندی مغرورانه رو به پیتر کرد و آرام گفت : فکر می کنی بتونیم باهاش یه مبارزه ی تن ب تن داشته باشیم؟

جیمز با اخم روبروی سیریوس ایستاد: هیچکس قرار نیست چنین کاری بکنه. ما فقط می خوایم ببینیمش. بعدم ما که نمی دونیم اون گرگینه کیه. اگه یه نفر باشه که می شناسیم چی؟‌ نمی تونیم هیچ ریسکی برای ضربه زدن، یا خوردن ازش رو بپذیریم. فقط دنبالش می کنیم. محض رضای خدا. شاید یکی از رفیقای خودمون باشه.

ریموس لرزید.

سیریوس با کلافگی غرولند کرد:‌ کی تو رو رییس کرده پاتر؟!

ریموس که درد ستون فقراتش هر لحظه بدتر می شد با نگاهی وحشت زده به خاطره ای فکر می کرد. شاید هم چیزی که هنوز اتفاق نیافتاده. هیچ کس نمی توانست بفهمد چه چیزی در ذهنش است که او را اینقدر می ترساند.

جیمز که بدون ترس و اماده برای یک بحث مفصل با سیریوس بود وقتی نگاهش به لوپین افتاد از روی قطار غرور افتاد و دلسوزانه دست او را گرفت.

- بازم همون دردا؟... لعنتی. چرا مادام پامفری یه داروی درست حسابی بهت نمی ده؟ این هفته که خواستی پیشش بری منم باهات میام.

+‌ نه.. لازم نیست.

ـ چرا! میام. و به توئم هیچ ربطی نداره. فهمیدی؟

ریموس نمی توانست پاتر را وقتی چیزی می خواست منصرف کند، از این خوب خبردار بود. تسلیمانه سرش را تکان داد.

جمعشان همیشه شاد نیست. همیشه هم در صلحی آرامش بخش نیست. محض رضای خدا‍! چهار نوجووان بی سر و پا و کله شق چگونه می توانند یکدیگر را جز وقتی که نزدیک هم نیستند تحمل کنند؟

اما یک دوستی. یک پیوند خالص در میان آنها وجود داشت. همیشه همین طور بود. یک سوگند نا گفتنی. که حتی سیریوس مغرور... یا پاتر قانون گریز نیز از آن پیروی می کردند. این رمز برادری ای بود که به دوش می کشیدند. البته... فقط برای مدتی کوتاه. زمان همه چیز را تغییر خواهد داد. اما در آن دوره... حتی اگر بدترین چیز ها را در حق دوستشان انجام می دادند بخشیده می شدند، گرچه همیشه مجازاتی در میان بود.

پیتر در سکوت تنها تماشا می کرد. او تنها کسی بود که حرف های زیادی برای گفتن داشت. تنها کسی که می دانست واقعا چه اتفاقی در حال وقوع است.

سعی می کرد لبخند بزند. به ریموس. هر ثانیه که به او نگاه می کرد یاد یک رویای قدیمی می افتاد که در جنگل های ممنوعه می دوید. و گرگی خونخوار به دنبالش بود. البته برای مدت ها متقاعد شده بود آن یک رویا بوده...

حالا صورت پیتر به رویایی در آینده جذب می شد. رویایی که هیچ نمی دانست خوب است یا نه. تنها امیدوار بود که رمز برادری آنها برای تحمل چنین حقیقتی آماده باشد. حقیقتی که تنها او از آن باخبر است.


خیلی خوب بود.
تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/15 1:26:24
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 14 تیر 1393 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
- سال اولی ها از این طرف
- اسنیپ این گنده کیه
- این هاگریده شکاربان هاگوارتز
- کارش چیه
- نمیدونم
- راستی چرا سال اولی ها با قایق به قلعه می رن
- مگه کتاب تاریخچه هاگوارتز نخوندی
- کتاب چی . نه . مگه چی توش نوشته
- به خاطر ...
- هی پسر اون دختره کی
- اهان لیلی را میگی من اون از یه روستا اومدیم دختر مغروری

.....

- اسلیترین
این صدای کلاه گروهبندی بودکه اسنیپ را به اسلیترین فرستاده بود
بعد از ان کلاه گروهبندی لوپین .سیریوس بلک و دم باریک را به گریفیندور فرستاد
بعد از ان دانش اموزان دیگری به گروه های مشخص شده میرفتند
لیلی ...
تپش قلب جیمز بالا رفت دوست داشت لیلی در اسلیترین بیوفتد زیرا مطمءن بود خودش در گروه اسلیترین موفق خوهد شد
دخترک ارام.ارام به سمت کلاه رفت
- گریفیندور
تپش قلب جیمز ارام گرفت . اکنون سردر گمی عجیبی سرتا پایش را گرفت
- جیمز ...
جیمز به سمت کلاه گروه بندی رفت کلاه را به روی سرش گذاشت
- اهامن اینجا چی میبینم تو عاشق خود نمایی . قانون شکنی هم تو خونته اما من اینجا عشق می بینم حالا تصمیم و به خودت واگذار
می کنم . اسلیترین . یا گریفیندور
- من . من . من می خوام برم ...


شما باید نمایشنامه رو در مورد عکسی که توی این پست داده شده می نوشتید.
هر چند شخصیت های رولتون همون شخصیت های توی عکسه ولی خبری از گروهبندی نیست و به نظر هم نمی رسه عکس مربوط به سال اول جیمز و لیلی و بقیه باشه.

اما در مورد محتوای رولتون باید بگم بخش دوم خیلی بهتر از بخش اوله. چون فقط دیالوگ نیست و توضیحات هم داره.
به هر حال با اینکه رولتون خیلی ربطی به عکس نداشت ولی ابتکارتون در مورد انتخاب گروه جیمز پاتر جالب بود و در مجموع قابل تاییده.
در ایفای نقش دوستانی هستن که شما رو برای بهتر نوشتن کمک خواهند کرد.

تایید شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/4/14 22:59:10
درمیان برفها کناراتشی کم رمق نشسته وچشمانش رابسته بوددانه های سفید برف از اسمان به ارامی برروی اوفرود .
گرگ بزرگ خاکستری رنگی خون الود درحالیکه یک پایش میلنگیدوازان خون برروی زمین برفی میریخت به ارامی قدم برمی داش بادیدن مرد دندانهای تیزش رابه نمایش گذاشت چشمان زردش پرازوخشونت وسهوت خون بودگرگ به سمت مردحرکت کردقصد داشت دندانهای تیزش رادرگردن این سانتور فروببرد به مردنزدیک شد مردهمچنان بدون حرکت نشسته بود گرگ قصد داشت که به اوحمله کند ناگهان مردچشمانش راگشودگرگ خشکش زدچشمان مردبرخلاف هرانسان دیگری رنگ زرد داشت درست همرنگ چشمان گرگ بود
مرد برخاست
شکار اوکیست
به چه گناهی طعمه او میشود
ارام وبی صدا به گرگ نزدیک میشود
درچشمان او مینگرد
گرگ خود میداند که باید تسلیم شود
صدای شکارچی درون ذهنش می پیچد
واین اخرین صداست برای او
صدای گلوله وسکوت مرگ