گـــریـــفـــیـــنـــدور VS هــــافـــــلــپـــاف
- قــــوقــــولــــی قــــوقــــــــــــــــــــــــــــــــول!
آفتاب قطعا لب بام نبود. بلکه خورشید تازه از میان کوه های سر به فلک کشیده، سر درخشانش را بیرون جسته و پرتوهای طلایی نورانی اش را بر کف زمین و چهره ی زمینی ها میپاشید و خروس که کارش تمام شده بود، با نواختن آخرین و رساترین آوازش بر این مصمم بود تا به اهالی لندن بفهماند که: "ولک تنگ غروب نیست.. لب بندر هم شلوغ نیست!"
البته سخن او فقط برای مردم مقیم انگلستان و بغلستان ها صدق میکرد و نزد ساکنین بندر که در آن لحظات، بندری زنان کنار سواحل نیلگون، سینه میرقصاندند و میخواندند: "ولک تنگ غروبه.. لب بندر شلوغه!"، بیشتر به عنوان "تیلیت گویی" به حساب می آمد!
خب.. خروس که از جغرافیا، نصف النهار مبدأ و گرینویچ و اینجور چیزها سر در نمی آورد، می آورد؟
به هر حال..
همسران گرامی اروپایی که بدون شک پس از بیدار شدن از یک خواب ناز، به سراغ شوهرهایشان رفته تا از همان لحظه از آنها کار بکشند و با ژستی ماهیتابه به دست، وادارشان کنند که برایشان معاش به دست آورند که ما به این معاضل و مشاکل پریویتانه و سوسیالانه کاری نداشته و مستقیما میرویم سر اصل ماجرا، یعنی..
تالار خصوصی گریفیندور
- خــــــــــــر.. پــــــــــــف..
- فیت فیت خـــــــــــــر.. فیت فیت پـــــــــــــف..
تد ریموس لوپین با اخم، نظاره گر شش نفری بود روی مبل های مختص به خودشان آرمیده بودند و خمیازه میکشیدند و انواع و اقسام خروپف ها را از خود بروز میدادند.
میپرسید چرا فقط بازیکنان تیم کوییدیچ گریفیندور در تالار حضور داشتند؟ خب.. بوسیله ی آپشن "کاستوم صحنه" همه چیز شدنی بود!
و آنگاه، تدی با قدم هایی استوار به سمت یوآن که از سایرین به او نزدیکتر بود، قدم برداشت و پس از کمی مکث، پلک چشم چپش را بالا برد.
روی چشم چپ یوآن نوشته شده بود:
نقل قول:
اگه میخوای از خواب پا شم...
و با ابروهایی بالا آمده، پلک چشم راستش را بالا برد تا ادامه ی جمله ی قبلی را بخواند.
نقل قول:
خب.. منو اهلی کن!
تدی سر تکان داد و یویوی جیمز را از کنار او برداشت و در حالی که نخ آن را دور انگشتش می پیچاند، زمزمه کرد:
- که اهلیت کنم...
و یویو را محکم بر فرق سر یوآن کوبید.
- آآآآآآآآآآآخ!
و به دنبال او، بقیه ی کوالاها نیز از خواب پریدند.
- چی شده؟
- چه اتفاقی افتاده؟
- من کیم؟
- اینجا کجاست؟
- بکپیـــــــــــــن!
این فریاد را جیمز سر داد که بعد از اینکه یویو را از چنگ تدی قاپید، به ساعت نگاه کرد و وقتی متوجه قضیه شد، گونه ی برادرش را تصمیم گرفت با یویو سرخ کند ولی لحظه ای دلش به رحم آمد و کلا بیخیال شد.
- تو چرا ما رو زود از خواب بیدار نکردی؟
یوآن در حالی که کله اش را می مالید، این را گفت.
ویکی میخواست چیزی بگوید که تدی دستش را بلند و جمع ساکت گشت. آنگاه پس از کمی مکث، توضیح داد:
- اتفاقا هنوز کلی وقت داریم. دانگ ساعت شروع بازی رو یکم عقب انداخته. مسئله اینه که...
گیدیون بعد از اینکه کش و قوسی به بدن خود داد، پرسید:
- چیه؟
- مسئله اینه که دانگ امتیاز قهرمانی رو به ۱۵۰ امتیاز افزایش داده!
ابروهای رکسان بالا پرید.
- وات؟ ۱۵۰ امتیـــــــاز؟!
گیدیون افزود:
- اینکه خیلی خوبه! اگه هافل رو ببریم قهرمانی ما مسجل میشه!
تدی تاکید کرد:
- آره خیلی خوبه..
آنگاه مشتش را به بقیه نشان داد.
- من امروز ازتون انتظار دارم بهترین بازی خودتون رو به نمایش بذارین. این امتیاز برای گریف حیاتیه. میدونم مرد عملش هستین...
بتی با بی حالی یکی از آلوچه های دیش دیش محبوبش را از جیبش بیرون آورد و گفت:
- ولی من که مرد نیستم، دخترم.
و یک گاز به آلوچه اش زد اما تدی بی توجه به او، هم تیمی هایش را از نظر گذارند.
- مردش هستیـــــن؟
جیمز اول از همه به سمت برادرش شتافت و دستش را روی دست تدی که دراز کرده بود، گذاشت.
- من تا آخرش هستم داداش!
یوآن و گیدیون هم اضافه شدند.
- منم هستم.
- منم همینطور.
ویکی، رکسان و بتی هم دستشان را روی چهار نفر قبلی گذاشتند[!] و وقتی همگی به یکدیگر خیره شدند، تدی فریاد زد:
- همه برای یکی، یکی برای همـــــــــه!
و هر هفت گریفیندوری، همزمان با او دستشان را بالا آوردند و با چهره هایی مصمم، به تفکر به یک چیز پرداختند: قهرمانی!
•••
نقل قول:
به نظر شما در بازی گریفیندور - هافلپاف چه نتیجه ای رقم خواهد خورد؟
۱. برد گریفیندور
۲. برد هافلپاف
شما میتوانید عدد گزینه ی مورد نظرتان را به شماره ی ۲۰۰۰۹۰ ارسال کنید.
عادل فردوسی پور، دست از نقاشی کشیدن روی برگه های روی میز برداشت و رو به دوربین گفت:
- بــــــه! ...
و این "بـــــه" موجب شد تا بینندگان، چاقویشان را در هندوانه ای که جلویشان گذاشته بودند، فرو کنند و ساعاتی را به دور از بحث های خواب آور و تکراری عادل فردوسی پور و کفاشیان بگذارند تـــــــــــــا...
یک ساعت بعد - زمین کوییدیچ هاگوارتز
در ورزشگاه اختصاصی هاگوارتز، هیاهو و غوغایی به پا بود. این بازی مهم تر از دو بازی قبلی بود. چراکه میتوانست سرنوشت قهرمان هاگوارتز را به کلی دگرگون سازد.
دو تیم پس از چند دقیقه که شامل ورود بازیکنان و عملیات قبل از بازی میشد، به حسن مصطفی چشم دوخته بودند.
جیمز بر این مصمم بود تا اسنیچ را به چنگ بیاورد و قهرمانی تیمش را مسجل کند و در آن سو نیز، خانم بلک نیز در همین فکر بود.
این نبرد به نفع کدام یک از جیغول ها به پایان خواهد رسید؟
و با سوت حسن مصطفی، بازی آغاز شد و چهارده بازیکن سوار بر جارو از روی زمین بلند شدند.
لی جردن، گزارشگر دیفالت تمامی بازی های کوییدیچ، میکروفون رو جلوی دهانش گرفت و مانند چند روز پیش، با یک پارازیت تکراری، گزارش بازی را شروع کرد.
-
آماندا بروکل هرست و دافنه گرینگراس که این دفعه با موفقیت مجوز گرفته بودند، آرام و قرار نداشتند و با صدای بلند به تشویق تیم هافلپاف میپرداختند:
- هافل چی بگم چی بگم باده ی عشقه/گروه عاشقاس، عاشقاس قلب بهشته!
آماندا میکروفون را از او گرفت:
- هافل، هافل، هافــــــــــــل!
- هافل دختراش خوش چش و ابرو..
- هه هه!
- خوش قد و بالا و ساده و کم رو..
- هه هه!
و در همین چند ثانیه، گل هایی رد و بدل شده و تاکنون، نتیجه ی بازی ۴۰ - ۳۰ به نفع گریفیندور بود.
- حالا توپ دست فرجو ویزلیه.. هنوزم که هنوزه دست به سینه ژست گرفته.. از تدی میگذره.. از گیدیون هم همینطور.. بتی بازیکن بعدیه.. رکسان رو هم از پیش رو برمیداره.. حالا تک به تک.. و تـــــــــــــوی دروازه، تـــــــــــــوی دروازه! عجب گلی زد این فرجـــــــــــــو! واقعا شگفت انگیز بود حرکتش!
تماشاگران ریونکلاو و هافلپاف مشغول به ایجاد موج مکزیکی پرداختند تا روحیه ی گریفیندور را از اینی که شده بود، خرابتر کنند.
- بازی دوباره شروع میشه.. گیدیون توپ رو در اختیار داره..
الادورا تبرش را به سمت او پرتاب کرد.
- اما گیدیون به زحمت جا خالی میده. یه بلانچر از نیمفا و.. باریکلا عجب حرکتی!
تدی دستش را بالا برد تا گیدیون به او پاس بدهد و گیدیون هم او را دید.
- و حالا یه سانتـــــــــــــر..
تدی اوج گرفت و با دمش ضربه ی محکمی را به کوافل نواخت که موجب شد کوافل شکل یک خربزه را بگیرد. باری رایان به سبک واکی به طرف توپ خیز برداشت اما کوافل به مسیرش کمی انحراف داد و..
- گل! لامصب! عجب گلی! ضربات با دم تدی واقعا بر گشودن هر دروازه ای قادرن!
و در آن سوی میدان، خانم بلک به دنبال اسنیچ میگشت و بی مهابا به آن فحش رکیک میداد:
- اسنیچ بوقی! بوقی! بوقاق! بوبوقیق! ببوق بابق!
و تکاپوی جیمز برای یافتن اسنیچ طلایی هم دست کمی از او نداشت و گردنش را ۳۶۰ درجه جهت پیدا کردن چیزی که باید به دست می آورد، میچرخاند. او باید به آن ۱۵۰ دست می یافت!
دوربین بطور سفارشی به گوشه ی میدان زوم کرد، جایی که بین تماشاگران، دو دله دزد روی صندلی هایشان کز کرده و مشغول جر و بحث بودند:
- خو فقط بگو چرا امتیازو کردی ۱۵۰؟ هاه؟
- نباس بگم لودو، ملتفتی؟
- ببین آقای شریف، من الکی که تو رو مدیر ایفای نقش نکردم عزیز من! یا همین الان میگی یا..
چشم های لودو حالتی خطرناک به خود گرفت و ماندانگاس پس از کمی تامل، با تردید پرسید:
- قول میدی به کسی نگی؟
لودو فورا پاسخ داد:
- خیالت راحت! دهنم قرص قرصه!
ماندانگاس با احتیاط نگاهی به سمت چپ و نگاهی به سمت راست انداخت. آنگاه در گوش لودو بگمن زمزمه کرد:
- من میدونم جیمز جستجوگر قهاریه و.. میدونم که میتونه اسنیچ ها رو یکی یکی پیدا کنه!
- خب؟
ماندانگاس دوباره کمی مکث کرد و سپس افزود:
- خب.. من میخوام هافلپاف برنده شه و..
لودو کمی به او مشکوک شد.
- و.. راستش.. من توی اون اسنیچ یه بمب گذاشتم! من میخوام..
ابروهای لودو بالا پرید.
- چـــــــــــــی؟
اما به دور از آن دو، جیمز سیریوس پاتر و خانم بلک بالاخره اسنیچ را یافته در حال تعقیب آن بودند.
- خون لجنی! گروه خونی O+! بوقی! اوهو ایهی!
و جیغ بلندی به گوش جیمز تحویل داد اما پس از آن، جیمز چوب پنبه ها را از گوش هایش در آورده و با ضربه ی یویواش، والبورگا را به مقام رفیع ناک اوت نائل کرد و همانطور که داشت چرخیدن او و گم و گور شدنش را تماشا میکرد، خود را به اسنیچ رساند.
داشت به هدفش نزدیک میشد.. بله، جیمز سیریوس پاتر، به ارمغان آورنده ی قهرمانی شیردال ها!
- گریفیندور قهرمانـــــــــــه! هرچی من میگم همونــــــــــــه!
و دستش را به سمت اسنیچ دراز کرد.
بی خبر از..
بـــــــــــــووووووم!
انفجاری مهیب، توجه تمامی حاضران در ورزشگاه را به خود جلب کرد.
ماندانگاس و به خصوص لودو بگمن که به یک کنترل چنگ زده بودند، با حیرت به منظره ی مقابلشان خیره شده بودند.
چه اتفاقی افتاده بود؟ این سوالی بود که در ذهن تمامی تماشاگران و بازیکنان نقش بسته بود..
و وقتی دود حاصل از انفجار به اطراف پراکنده شد، تد ریموس لوپین با چهره ای متعجب، پیکری جزغاله شده را در حال سقوط دید..
و ای کاش..
نمی دید...
سالها بعد...
ابرهای تیره در تمامی نقاط آسمان پراکنده گشته و باد بی رحمانه شلاق خود را نثار هرچه را که جلوی راهش سبز میشد، میکرد. چنان محکم که آهنگران ضربات مهلک چکششان را اینگونه بر فولاد نکوفته بودند!
و در میان کوچه ی ساکت و خاموش دیاگون که حتی گراوپ به این ریزه میزگی و سبکی نیز در آن نمی پلکید، جوانی با مشقت و سختی، دستانش را به گاری قراضه اش چسبانده و آن را به جلو هدایت میکرد.
- رول خـــــــــــــــــــــــــــــــشکیــــــــــــــــه! رول خـــــــــــــــشک!
موهای فیروزه ایش را که تا شانه اش قد کشیده بود، کنار زد و وقتی به پیچ رسید، گاری را کمی بلند کرد تا راحت تر بتواند آن را به طرف راستش بگرداند.
چهره ی تریاکی و اسکلتی اش، روبروی یکی دیگر از کوچه های خلوت و سوت و کور شهر لندن قرار گرفت. بازهم هیچ اثری از مردم به چشم نمی آمد و مثل دیگر کوچه ها، به جای آنان، فقط برگ های پاییزی قل میخوردند.
آهی عمیق و سوزناک کشید و به راه خود ادامه داد ولی..
ولی ناگه.. ولـــــی ناگــــــــه..
ولی ناگهان شخصی بر اثر آپشن "کاستوم صحنه" از داخل کوچه ی واقع در سمت چپ ظاهر و سر راه او سبز و جلویش را گرفت.
تد ریموس لوپین سرش را بالا گرفت و چهره ی غریبه ای را اکنون مانع او شده بود، بررسی کرد. به مغز فرسوده و مورفین زده اش فشار آورد و.. انگار.. انگار او را شناخته بود. انگار پس از مدت ها بخش کوچکی از زندگی سابقش را به یاد آورده بود.
آن چهره ی همیشه موذی و البته شوخ که آماده ی تکه انداخـ...
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
این که چهره اش جدی و نگران بود! آدم که نمی توانست با چهره ای جدی تکه بیاندازد.. قیافه اش قصد بر این داشت که.. میخواست.. میخواست بپرسد..
- چت شده تد! .. هاه؟
تد برای چند لحظه فقط چشمان بادامی شکل یوآن آبرکرومبی را نگاه کرد. آنگاه چشمانش را تنگ نمود و پاسخ داد:
- من گوش استماع ندارم.. لمن تقول؟
یوآن باور نمیکرد! این.. همان تدی بود؟ همان...؟ یا..؟ .. اینکه ادبی سخن میگفت و بی حس و بی روح به نظر میرسید! واقعا چه اتفاقی برای کاپیتان سابق تیم کوییدیچ گریفیندور افتاده بود؟
سعی کرد با حرکات دست و با پرتاب یک یویوی فرضی به او بفهماند که منظورش.. چیزی در رابطه با "جیمز" بوده! .. بله، جیمز! همان نوجوانی که چند سال پیش حین بازی کوییدیچ...
قلب تدی فرو ریخت.. جــــیـــمــــز! .. کسی که ذره ای از وجودش به او بی ربط نبود. شخصی که شش سال از او دور بود. رفیق از دست رفته ای که خوشی و شوخی هایش با او حد و مرز نداشت و آن دو، گاهی اوقات، جدی جدی یکدیگر را تا آستانه ی کتلت شدن کتک میزدند!
بغض، راه گلویش را تنگ کرد. چنان که چشمانش ضربدری شدند و قبل از اینکه یوآن بتواند اشکهایش را ببیند، غلطاندن چرخ های گاری اش را از سر گرفت و روباه مکار که به ناچار از سر راه او کنار رفته بود تا دو بعدی نشود، به آرامی فریاد زد:
- هــی، کجا میری؟
تد ریموس لوپین که علیرغم گوشهای ناشنوایش، میدانست کسی داشت او را صدا میزد، به سرعتش افزود.
- هـــــــــــــی، جــــــــواب منــــــــو بــــــــده!
اما گرگینه ی جوان، پشت به او و گاری به دست، تقریبا حالا دیگر داشت میدوید و از پاسخ دادن طفره میرفت و آنقدر سریع به نقطه ای کوچک تبدیل شد که یوآن با ناامیدی آهی سر داد و به سمت چپش خیره شد.
یک نیمکت تنهاو خالی و.. یک شعله ی خاموش مملوء از خاکستر...!
- بگو جیمزو کم داری، بگو! .. بگو کمی غم داری، بگو!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


) گفت:
اوون گفت:

)و داد زد:





)
مانند، زد! وقتی که هیچ چسب زخمی پیدا نکرد با یه چنتا لبخند دیگه برگشت سر گزارشگریش:

زنجیره ی شادی بعد ازبازی گریف برای برد بازی تشکیل شد و با گوجه بازی به جای آب بازی بین بچه های تیم تکمیل شد .
ما یه الادورا داریم که مثه بولدوزره، یه نیمفادورا داریم که ...
آها بعله از پست صحنه اشاراتی می کنن بهم، چی؟ رنگ لباسم سفیده؟
به هر حال سرخگون دست اون پسر کک مکی هافلپافه که داره به سمت دروازه گریفندور پیش میره. ویکی ویزلی به صورت مجازی تو دروازه ایستاده و می خواد مانع ورود توپ بشه. ناگهان همون پسر کک مکی تیم هافل ... ببخشید میشه اسمشو بگم؟

الا ناظر سختکوشی بود...
باری سرخگون رو به فرجو پاس داد که با یه ضربه تماشایی بازدارنده از خواهرش...
حالا گیدیون پریوت گل بعدی گریف رو وارد دروازه هافلپاف می کنه و نتیجه رو به 200، 50 میرسونه!

روی زمین نشسته بود و سرش را می مالید. گیدیون کنار تدی ایستاد و دستش را روی شانه ی وی گذاشت، روی خود را به سمت اعضای تیم برگرداند، تدی را نشان داد و گفت:


