- من میخوام شرط بوق بوق ببندم که بکشیم ولدک بوق را بوژبوژی تا گریفندور پیروز شود سالازار بترکد!

- امم..این..نسبتی داره با شما؟
جیمز با صدای تدی برگشت و با دیدن دایی چارلی پیرپاتال آلزایمری اش از جا پرید. آب دهانش را قورت داد و بعد از نگاه سریعی به اطراف زیرلب گفت:
- دایی جون! شما اینجا چیکار می کنی آخه؟!
- آمده ام که آبروی تو رو بوق کنم بوژبوژ! :hungry1:
جیمز که می خواست قبل از آمدن مشتری های بعدی چارلی را دک کند دستی به موهایش کشید و گالیون کف دست چارلی را گرفت و با عجله یک برگه بخت آزمایی را پاره کرد و قلم پر به دست گفت:
- رو کی شرط می بندی؟ چقد شرط می بندی؟
- روی تو بوژبوژی من میدونم بوق می کنی مرگخوار مروپ رو و سالازار دیگه بوق نمیزنه. مروپ با ما دشمنه بوق بوق تو می زنیش 80 تا گالیون!..

جیمز:

تدی: متاثر شدم جیمز.

جیمز، شرمسار از برخوردش، برگه را کامل کرد، یک کیسه گالیون نقد را گرفت و با خودش فکر کرد که الان باید چه عکس العملی نشان بدهد، نتیجه ی تفکراتش آن شد که تمام کلمات مودبانه ای را که بلد بود به زبان آورد:
- همم..نه دایی خوبی از خودته. صرف شده قبلا. مرسی. بزرگیتون. خواهش میکنم. نه بابا ما شاگردیم. بعد از شما. نفرمایین. منم رو مروپ شرط می بندم اصن.
چارلی: تو که نمیتونی رو حریفت شرط ببندی بوق بوق بوق! :oops:
دقایقی بعد از رفتن چارلی: - من رو مروپ شرط می بندم!

- چی؟
- من سر شونصدتا گالیون با ملتی که میان اینجا شرط می بندم که تو به مروپ می بازی!
- تو واقعا فک کردی من نمیتونم از پس ننه ی ولدک بربیام!؟

تدی آهی کشید و دوباره نگاهی تدی اندر جیمز به برادر کوچکش انداخت:
- اکثر ملتی که میان تو بنگاه رو بردت شرط می بندن. ولی من میگم تو می بازی! بفهم!
جیمز بدون توجه به نگاه های معنی دار تدی داد و هوار راه انداخت:
- همیشه تعجب میکنه! نشونت میدم که من به اون پیرزن از اون دنیا برگشته نمی بازم!

مگه بابام به پسرش باخت؟ حالا که اینطوره منم سر شونصدتا گالیون شرط می بندم با ملت که تو به آنتونین می بازی!
- دقیقا این همون کاریه که باید بکنی!

- هن!؟
تدی دستی به موهای فیروزه ای اش کشید. موهایی که با پیراهن ِ چسب اسپرت مشنگی اش ست بود. دکمه ی اول یقه اش را باز کرده بود و از پشت پیشخوان، ساحره کش ترین موجود ممکن بود.
اما درست در این سوی پیشخوان، از کمر به پایین، تنها چیزی که پاهای نحیفش را پوشانده بود، شلوار کردی کهنه و رنگ و رو رفته ای بود که بابای خدابیامرزش آن را به عنوان اولین هدیه ی کریسمس زندگی اش در تنها سال تدریسش در هاگوارتز از دامبلدور دریافت کرده بود و در تمام سال های عمرش عوضش نکرده بود {شلوار دیگه ای نداشت که بخواد عوض کنه!} و حتی با همان دوئل کرده و با همان مرده و با همان دفن شده بود و اینکه الان آن شلوار در پای تدی بود یعنی فقر، نبش قبر پدر را در پی داشته.
تدی پاچه های شلوارش را چپانده بود زیر یک جفت سیب زمینی که یکی دو تکه جوراب آن ها را به هم متصل می کرد.
و تدی کفش به پا نداشت.
کتانی های کهنه اش زبان باز کرده، پاهای جیمز را پوشانده بودند که کمر به پایین او هم دست کمی از برادرش نداشت.
تدی به کفش ها خیره شد، بعد چشمش افتاد به کیسه گالیون امانتی چارلی و بعد به جیمز که بالاخره به نظر می آمد متوجه منظور تدی شده.
تدی: داداشی! نباید برنده شیم! یه جفت کفش تازه لازم داریم. تا کی نوبتی بپوشیم؟

و دوربین از برادران غریب(!) دور شد و همزمان با پخش تیتراژ بچه های آسمان، از بنگاه خارج شد. دانه های برف روی تابلوی جدید بنگاه را می پوشاندند. اما برای استتار دیر بود. گروه های جادوگران و ساحرانی که سرگرم صحبت با یکدیگر به سمت ِ بنگاه شرطبندی روانه شده بودند، هر ساعت، بیشتر و بیشتر می شد.