جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
18 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] پارک جادوگران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آگوستوس که در آشپزخانه درحال بستن پیشبند بود با مشاهده بال بال زدن شاهینش از لای درب که دست بر قضا پشت پیشخوان قرار داشت سرکی به بیرون کشید و از لا به لای میز و صندلی های کهنه و مشتریان همیشگی لشکری از مو قرمزها را دید که به درون پاتیل سرازیر شدند.
-یا ریش نداشته مرلین!اینا چرا تموم نمیشن؟

مرلین جهت اعتراض وارد کادر شد تا کتاب رکورد گینس را نشان آگوستوس داده و به او بفهماند از 2000 سال قبل از پیدایش انسان های نئاندرتال ریشی بلندتر از ریش او وجود نداشته است.اما با لگدی که کارگردان نثارش کرد ناله و نفرین کنان از کادر خارج شد.
در همان لحظه نیز بالاخره لشگر گرسنه ویزلی ها به اتمام رسید و در انتهای صف چهره درب و داغان دامبلدور با لبخند پرنوری که فضای نیمه تاریک رستوران را روشن می کرد آشکار و هویدا شد.

آگوستوس با عجله خودش را به جماعت گرسنه محفل رساند که سرگرم بررسی مکانی مناسب جهت نشستن بودند. هرچند بعید به نظر می رسید حتی اگر کل مشتریان از رستوران خارج شده و تمام میز و صندلی ها در اختیار اعضای محفل قرار می گرفت مکانی برای نشستن همه آنها فراهم میشد!

دامبلدور با مشاهده آگوستوس که با سرعت به آنها نزدیک میشد نگاه پرسشگری به او انداخت.
- هوم...پس تام کجاست؟

آگوستوس مکارانه دست هایش را به هم مالید.
- ایشون خودشون رو بازنشسته کردن و فعلا بنده متصدی امور اینجام.

دامبلدور دستی به ریشش کشید.
- درسته...خب ممکنه بگین ما کجا می تونیم بشینیم؟

آگو نگاهی به جمعیت گرسنه محفل انداخت که نگاه های مشتاقانه اشان را به گوشه و کنار رستوران می دوختند.حتی چند عدد از ویزلی های کوچک به میزی نزدیک شده و حریصانه به تسترال کباب شده ای که یکی از مشتریان مشغول خوردنش بود خیره شده بودند.آگو صدایش را صاف کرد.
- بشینین؟متاسفانه با این تعداد اصلا امکانش وجود نداره.

آه و ناله محفلیون لبخند موذیانه ای را بر لب آگوستوس نشاند.دامبلدور با ناراحتی نگاهی به اعضای محفل انداخت.
- حالا نمیشه این یه بارو اجازه بدین ما اینجا بشینیم.کلا توقعی هم نداریم.رو زمین هم حاضریم بشینیم.
- نه آقا اصلا امکانش نیست.روی زمین؟می خواین مارو با وزارت بهداشت دربندازین؟

دامبلدور که هوا را پس میدید.عقب نشینی کرد.
- نه به هیچ وجه دوست عزیز...اصلا باشه مزاحم نمیشیم ولی سفارش غذا که میتونیم بدیم؟

آگوستوس سرش را خاراند.باید برای دست به سر کردن این جماعت هرچه سریعتر نقشه ی دیگری می کشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/20 23:43:13
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
پاتیل درزدار

آگوستوس راک وود درحالی که به دستور لرد به پاتیل درزدار رفته بود تا اونجا رو به هر شکلی که شده از لوث وجود سفیدی پاک کنه،وارد رستوران شد و یک راست سراغ مسئول بار تام بی دندون رفت...
_اهم!
_اِاِاِاِاِ...کمکی از دستم برمیاد آقا؟!
_من آشپزم...دنبال کار میگردم...میخواستم ببینم اینجا میتونم مشغول بشم؟!
_هووووم...راستش نیازی به آشپز نداریم...ولی تو بگو چه امتیاز هایی داری که میخوایی اینجا مشغول به کار بشی؟!
_راستش...خب...چیزه...من بهترین اشپز دنیام...غذاهایی که با گوشت تسترال درست میکنم هیچکس دیگه نمیتونه درست کنه...کلی غذای اختراعی دارم که یکی از یکی خوشمزه تره...با یال ابولهول سوپ درست میکنم جوری که دندون های نداشته ات رو باهاش بخوری...هیچ پولی هم نمیخوام...زمین رو میشورم...از اینجا هم نگهبانی میکنم...سفارش ها رو هم میگیرم و هم تحویل میدم...اصلا تو میتونی بری خونه استراحت کنی و اینجا رو به من بسپاری...منم هر روز درآمد اینجا رو میارم بهت میدم...خودمم هیچ پولی نمیگرم و ازش برنمیدارم...نظرت چیه؟!

تام بی دندون که مقابل این فرصت اغوا کننده قرار گرفته بود،آب دهنش رو قورت داد و گفت:
_خب...اِم...باشه...تو استخدامی...فقط واسه چی همچین کاری رو میخوای بکنی؟!
_به خاطره...به خاطره...به خاطره...چیز...آها...به خاطر خدمت به جامعه جادوگری!
_خب...باشه...پس من میرم خونه استراحت کنم...اینجا رو به تو میسپارم...شب هم دخل امروزمون رو بیار دم در خونه ام!
_باشه!

همین که تام پاش رو از رستوران بیرون گذاشت،راک وود پشت دخل پرید و در حالی که خنده شیطانی به لب داشت منتظر مشتری های رستوران شد...
بدون شک سفیدها که در فقر بودند نمیتونستند به رستوران های آنچنانی و گران قیمت برن...حتی بودجه رستوران های عادی هم نداشتند...تنها گزینه اونها همین رستوران های کثیف و کوچیک بود!

در همین حین بود که ناگهان دامبلدور و فرزندانش(!) که بعد از تکون دادن به کل هیکلشون و گشتن تمام جیبهاشون و زیر و رو کردن مقر محفل،تونسته بودن سه نانت و 10 شاهی پیدا کنن خوشحال و خندان وارد رستوران شدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/1/20 12:35:43
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 01:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- اسمتون پدر جان؟
- دامبلدور هستم. آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور!
- اوه! خوش اومدین آقای دامبلدور، خوب هستید؟ بفرمایین بشینین. آقایون جن ها! یه چایی بیارین.
- مرسی پسرم.

وینکی به محض شنیدن حضور دامبلدور در گرینگوتز، بالای میز رفت و به جستجوی او پرداخت. خوشبختانه به دلیل وضعیت کاملا تو چشم و ضایع دامبلدور، او را زود پیدا کرد و از میز پایین رفت و به سمت جن باجه پرداخت وام رفت.
- یه لحظه آمد پایین!
- با منی؟
- بله با شما بود! یک لحظه آمد پایین.

پایین آمدن جن خانگی همان و خوردن ماهیتابه ی مخفی در زیر ردای وینکی بر سر جن خانگی مذکور همان! البته وینکی معمولا از مسلسل استفاده میکرد ولی به دلیل اینکه صدای زیادی ایجاد می کرد، این بار از ماهیتابه استفاده کرد. البته تصمیم گرفت بعدا جسم بی هوش این جن بدبخت را با خودش به بیرون از گرینگوتز ببرد و یک خشاب مسلسل روی او خالی کند. ولی فعلا آلبوس مهم تر بود! خود آلبوس که نه، دک کردن او و ضایع کردنش مهم بود!
- خب! شما چه مقدار وام خواست؟
- اون یکی جن چی شد؟ شما کی هستین؟
- من مسئول جدید بود و به حساب شما رسید!
- آهان! خب من به محفلی های عزیز تر از جانم گفتم که امروز ناهار می برمشون بیرون، بعد چون دلار یکمی بالا پایین شده، وضعیت محفل چندان تعریفی نداره، جونم واست بگه که این روزا کلا زیاد وضعیت خوب نیست، دیگه وضعیت مثل ...
- با ما درد و دل نکرد! رفت سفره دل رو جای دیگه پهن کرد! فقط به ما گفت که وام چقدر خواست!
- پونصد گالیون بدی ممنون میشم فرزندم.

وینکی چند لحظه به زیر پیشخوان رفت تا بر روی کاغذی شرایط وام گرفتن را بنویسد و تحویل دامبلدور بدهد. بعد از اینکه شرایط وام گرفتن را روی کاغذی نوشت، بالا آمد و آن را به دست دامبلدور داد.
- شرایط وام اینا بود، اگر توانست مدارک را جور کرد، ما به شما وام با سود 100 % داد.

دامبلدور در وهله اول با شنیدن درصد وام یک سکته قلبی ناقص زد، اما چاره ای نداشت، باید این وام را می گرفت! یک محفلی خوب یک محفلی مرده ست نباید زیر قولش بزنه. پیرمرد نمیدانست سکته قلبی و مغزی اصلی در راه و داخل کاغذ بود. آلبوس کاغذ رو باز کرد و باز خوندن هر یک از مدارک لازم، چشمانش گشاد تر می شد.
- گواهی سلامت عقلی و مغزی. گواهی سلامت کلیه. عکس 6 در 4 از کبد، پانکراس و تارهای عصبی نخاع. به ازای هر صد گالیون وام، 3 ضامن زنده، سالم و کار کُن تحویل داده شود. عکس قدی از نیم رخ، سه رخ و تمام رخ متقاضی وام و تمام ضامن ها به صورت قاب شده. سی تی اسکن از مغز، نخاع و قوزک پای متقاضی.

دامبلدور قبل از اینکه چشمانش از شدت گشادشدگی و تعجب از حدقه بیرون بیاید، دست از خواندن شرایط وام کشید و گفت:
- نمیشه حالا یکمی بهمون تخفیف بدین؟ خو واسه انجام دادن اینا تو این وضعیت گرونی و تحریم، دو هزار گالیون پول لازمه!
- نه نشد! مدارک وام باید همگی تحویل داد و بعد ما باید بررسی کرد که شما صلاحیت دریافت وام داشت یا نه. بعد باید دو سال منتظر بود تا نوبت شما برای وام رسید!
- آخه من به این ویزلیا قول دادم که ببرمشون تسترال سرخ شده با قارچ!
- این مشکل بانک نبود، مشکل شما بود! به ما ربطی نداشت.

دامبلدور نگاهی به افق انداخت و با دریای از غم و غصه و سرشکستگی به سمت بیرون بانک رفت، وینکی رفتن دامبلدور را تماشا کرد و وقتی مطمئن شد که دامبلدور از بانک خارج شده است، از صندلی پایین امد و جن خانگی متصدی وام را با خود برداشت تا خشاب مسلسلش را روی او خالی کند!

بیرون گرینگوتز:

- فرزندانم! مثل اینکه به دلیل سوء استفاده های مالی، وام نمیدن به ملت! جیب هاتون رو بگردین و پول هاتون رو بدین به من، خودمون میتونیم روی پای خودمون وایسیم. فکر کنم پاتیل درزدار باهامون راه بیاد و بهمون غذا بده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: پنجشنبه 20 فروردین 1394 00:10
نمایش جزئیات
آفلاین
فرد دیگر،بسیار پیر و فرتوت بود!فرد دیگر،ریش درازی داشت!فرد دیگر،در ریش خود زیست بوم سیاری مشتمل بر انواع شپش سانان داشت!فرد دیگر،بسیار سفید بود!
فرد دیگر،آلبوس دامبلدور نام داشت!

شخصی با سن و سال آلبوس دامبلدور باید سر و وضع بسیار مرتبی داشته باشد.بایدبر عصای چوب آبنوس تکیه کند.باید صورتی چاق و سرخ داشته باشد.باید جیب هایش مملو از گالیون باشد و همه به احترامش از جا بلند شوند.
اما در واقعیت به دلیل کمبود امکانات مالی و وضعیت اقتصادی زیر خط فقر محفل،سر وضع دامبلدور شبیه به گدایان خیابانی بود،ردای پاره و و کلاه شکافته و شلوار وصله دار دامبلدور و سفیدی بیش از حد صورت به دلیل مصرف بسیار زیاد سوپ پیاز در وعده های غذایی نشان میداد که این فرد نمیتواند صاحب حساب در بانک باشد.

پیرمرد به آرامی وارد بانک شد به جای عصا به کمک تکه چوبی که از درخت سر چهارراهکنده بود راه میرفت چشمان کم سویش را از ورای عینک بی دسته ای که با کش به صورتش بسته بود میان باجه ها چرخاند و لنگ لنگان به سمت باجه ای که صف کوتاه تری داشت رفت!

پس از قرار گرفتن در انتهای صف خطاب به جوان رعنایی که در جلوی او بود گفت:هعی جوون!قدر جوونیتو بدون!یه روز مثل من پیر میشی!علیل و ذلیل میشی!بچه هات یه پاتیل معجون دستت نمیدن!مجبوری خودت کاراتو انجام بدی!البته هر چقدر که بچه هام بدن،غریبه ها مهربونن!بله!غریبه بیشتر به درد آدم میخوردن!توی اتوبوس به من میگن پدر جان بفرما بشین!تیو صف روغن حلزوننوبتشونو به من میدن توی سنت مانگو.....

جوان رعنا که بسیار بی ادب بود و در حرف بزرگتر میپرید،در حرف دامبلدور پرید و گفت:پدر جان اتفاقا شما جوون قدیمی،شیر و ماست و کره و روغن خوب خوردی!همین الانم قوت و توانایی شما به اندازه سه تا مثل منه!

دامبلدور با شنیدن این حرف از رو رفت!جوانان این دوره و زمانه بسیار پررو بودند!
پس کلاهش را به جای خودش درصف گذاشت و رفت و روی صندلی نشست و به عصا تکیه داد و شروع به نالیدن از دنیا کرد!

یک ساعت بعد!


صاحب کلاه کیه؟!
چرت دامبلدور پاره شد!گویا نوبت به کلاهش رسیده بود!

این کلاه بی صاحبه؟!
دامبلدور عصایش (همان تکه چوب درخت سر چهارراه)را بالا برد.
-مال منه آقای جن،الان میام!
دامبلدور با فس فس بسیار خود را به باجه رساند!

-امرتون؟
-اهم،وام میخوام!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.



پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-این الان کجا رفت؟
-به دستور شما و زیر سایه شما رفت حساب کاراگاه های سفید رو برسه.

لرد سیاه تازه به فکر فرو رفت...چند دقیقه فکر کرد.
-و بعد چی بشه؟

کراب نمی دانست بعد قرار بود چه بشود ولی مجبور بود جواب لرد را بدهد.
-خب...جاشون کاراگاه های سیاه می ذاریم! قشنگ تر هم هستن.
-سیاها با جادوی سیاه مبارزه کنن؟ ما اجازه نمی دیم سیاها کاراگاه بشن!
-خب می گیم با جادوی سفید مبارزه کنن. ولی جادوی سفید نداریم اصلا! سفیدا که جادو بلد نیستن. همه کاراشونو مشنگی انجام می دن. بعد ادعا می کنن علاقه وافر و شدیدی به مشنگ ها دارن.

لرد سیاه به چهره رنگ آمیزی شده کراب خیره شد.
-بهش بگو حکم رو باطل کنه کراب! مملکت نمی شه بی کاراگاه بمونه. زندگی ما هیجانش رو از دست می ده. به بقیه بگو بی سرو صدا به کارشون ادامه بدن.


مدتی بعد....بانک گرینگوتز:

وینکی در حالی که کاملا مسلح بود، در جایی که اصولا باید جن مسئول گرینگوتز می ایستاد لم داده بود. تا این که جادوگر مو قرمزی به او نزدیک شد و چرتش را پاره کرد.
-من مایلم مقداری پول از حسابم بردارم.

وینکی نگاه تمسخر آمیزش را به جادوگر دوخت.
-نشد!
-چی نشد؟ من که هنوز انجام ندادم. تازه می خوام برداشت کنم.
-فعل های وینکی اینجوری بود و همین بود که بود. خواست خواست، نخواست نخواست.
-خب...چرا دقیقا؟ اصلا تو مگه تو جن خونگی نبودی؟ اینجا چیکار می کنی؟
-جن خانگی بود که بود...ادامه تحصیل داد و جن بانکدار شد! و شما نتونست پولی برداشت کرد. چون موجودی شما کم! از رنگ موهات مشخص بود که یه ارتباطی با ویزلیا داشت...شماها خجالت نکشید اینقدر فقیر بود؟ این چه وضعی بود؟ شماها ده تا صندوق گرفت...جمعا به اندازه نصف صندوق وینکی هم موجودی نداشت...برو بیرون آقا...برو تا وینکی پرتت نکرد تو صندوق که قاطی موجودیت شد.

ویزلی مورد نظر دست از پا دراز تر از گرینگوتز خارج شد...ولی همزمان با خروج او فرد دیگری وارد بانک شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 19:07
نمایش جزئیات
آفلاین
دست کپل وینست با آن لاک‌های به رنگ pearl aqua که بر روی ناخن‌هایش نقش بسته بود، برای بار دوم بالا رفت. لرد که با توجه به بلند شدن صدای قار و قور شکم وینست حدس می‌زد که این‌بار هم علت بالا رفتن دست کراب چیزی جز رسیدگی به شکمش نیست، جواب داد:
- نه کراب نه! هنوز قصد نداریم چیزی میل کنیم.

چهره‌ی مشتاق کراب در هم رفت. آب‌های آویزان شده از لبش همان‌جا خشک شد و اثری نه‌چندان دوست‌داشتنی بر صورتش برجای گذاشت. در آخرین حرکت هم دست‌ کراب با نا‌امیدی از عرش به فرش سقوط کرد. ولی هیچ‌کدام از این‌ها مانع پیچیده شدن دوباره‌ی صدای شکمش نشد.

لرد بدون توجه به کراب پیشبند سیاه‌رنگش را صاف کرد و قاشق و چنگالش را به دست گرفت.
- حالا می‌خوریم.

و بلافاصله مشتی مرگخوار مشاهده شد که به سرعت به جلو خم شده و مشغول پر کردن بشقاب‌هایشان با انواع و اقسام غذاهای رنگین شدند.

کراب گیج شده بود و در شوک واقعه‌ی رخ داده فرو رفته بود. هنوز چند ثانیه بیشتر از رد درخواستش مبنی بر خوردن غذا نگذشته بود... اما کراب گرسنه‌تر از این حرف‌ها بود که وقتش را صرف بحث در مورد چرایی ماجرا کند. بنابراین به همراه دیگر مرگخواران گرسنه به سمت غذاها شیرجه رفت.

لرد در حالی‌که مشغول بلعیدن تکه‌ای از غذایش بود، از کراب چشم برداشت و این‌بار آن را به مورگانایی دوخت که صندلی را کنار کشیده و در حال نشستن بر روی آن بود.

- تو مگه قرار نبود بری حکمو بدی تو روزنامه‌ها چاپ کنن؟
- چرا ارباب.
- پس مرخصی.
- اما ارباب... غذا... شام... گرسنگی...
- اون موقع که با عجله و بدون خبر مارو ترک کردی و رفتی کاراگاهای وزارتخونه رو بیرون بندازی باید فکر اینجاشم می‌کردی.

مورگانا آه‌کشان از جایش بلند شد. اما حتی تا آخرین لحظه‌ای که از در خارج شد نیز چشمانش را از بشقاب غذای پرشده‌اش برنداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 فروردین 1394 18:33
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1394 23:31
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به مورگانا نگاهی کرد و نعره زد:
- از دوستان معذت میخوای که رفتی؟ بزنیم همین وسط نابودت کنیم مورگانا؟

مورگانا که تمام ابهت و بوته های گل رزش در مقابل خشم لرد دوامی نداشت به سرعت تعظیم غرایی کرد و مظلومانه گفت:
- ارباب، ما یک فکر فوری به سرمان زد... میخواستیم به عنوان رئیس اداره ی کارآگاهان بریم تمام کارآگاهان غیر سیاه رو بیرون کنیم ارباب...

- به ما ارتباطی ندارد شما چه فکری به سرتان زد، ولی مطمئنیم الان که برگشته اید تمام کارآگاهان سفید را بیرون ریختید!

اسنیپ که فهمیده بود زندگی مورگانا احتمالا در دست اوست به سرعت دخالت کرد.
- چیزه... اربابا... قدرقدرتا... اینا گفتن حکم وزارتی میخوان... گفتن باید حتما براشون حکم وزارتی ببرم تا برن. :worry:

- خوب حکم ببرید براشون! مگر شما وزیر نیستید؟ یک حکم ببرید فرو کنید تو چشمشون!

- آخه ارباب... میدونید... حکم وزارتی باید حتما تو روزنامه هم چاپ بشه که همه ی ملت جادوگر و ساحره بفهمن!

- هوم... ما همین الان یک ایده ی بکر دیگر به ذهن برترمان رسید... مورگانا، یک حکم وزارتی از سیوروس بگیرید... بروید پیام امروز و آن را چاپ کنید و در ضمن آن تمام ملت غیر سیاه را هم بیرون بیندازید!

مورگانا به هیچ عنوان جرات اعتراض نداشت... میدانست که اگر اعتراضی بکند احتمالا لرد به سختی شکنجه اش میکند پس تعظیم دیگری به لرد کرد و سپس به سیوروس گفت:
- سیو، میشه لطفا یه حکم رسمی بهم بدی؟

- بله مورا، صبر کن بنویسمش فقط.

سیوروس قلم پر و کاغذ پوستی ای از ردایش بیرون کشید و شروع به نوشتن کرد.
نقل قول:

به موجب این حکم از سوی وزیر سحر، سیوروس اسنیپ کلیه ی کارآگاهانی که ارتباطی با محفل ققنوس دارند باید هرچه سریعتر از شغل خود کناره گیری کنند!
دلایلی که موجب صدور این حکم شده عبارتند از:
1. شپش داشتن اعضای محفل
2. استفاده ی زیاد از اکسپلیارموس که موجب خز شدن این طلسم شده
3. عاشق پیشه بودن



سیوروس نگاه دیگری به مورگانا کرد، سپس مهر وزارتی را بیرون کشید و
گوووپس (افکت کوبیده شدن مهر به حکم)
سپس سیوروس در کمال آرامش حکم را لوله کرد و به مورگانا داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/1/18 23:53:41
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 فروردین 1394 23:27
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت :لرد ولدمورت از اینکه سفید ها همه جا پراکنده شده خوشش نمیاد بنابراین به یارانش دستور داده که ورود و رفت و آمد سفید ها رو محدود و ممنوع کنن.به طور پراکنده هر کدوم از مرگخوارا سعی کردن کاری بکنن که مطابق میل اربابشون باشه. سوروس اسنیپ وزیر سیاه وقت پیشنهاد میده که از قدرت و نفوذ وزارتخونه استفاده بشه! ولدمورت اون ایده رو رد میکنه! اما بعد خودش اون راه رو پیشنهاد میده! و همه هم می پذیرند.
اینک ادامه:


- ارباب،ما سوال داریم! می خواستیم بپرسیم کی قراره شام بخوریم؟!

همه مرگخواران اول به ولدمورت، بعد به یک دیگر و سر آخر به چهره بزک کرده کراب خیره شدند! لرد لب های باریکش را به شدت به هم می فشرد، گویی می خواست با انگیزه فریاد زدن بر سر کراب مقاومت کند. مورگانا نفس عمیقی از سینه بیرون داد و غیر منتظره ایستاد! به ولدمورت نگاه کرده و تعظیمی کرد.
لرد سیاه جا خورده بود! اینکه مرگخوارانش، بدون هیچ توضیحی و فقط با ادای احترام به او، غیب شوند و چیزی از برنامه هایشان نگویند، برایش تعجب آور بود. رودولف بخاطر حساسیت هایش به ساحره ها، در حالیکه قمه هایش را نوازش می کرد، غر زد:
- کجا رفت؟ به ساحره هایی که یکهو غیبشان بزند، علاقه خاص نداریم!

مورگانا به اولین راه حلی که به ذهنش رسیده بود، متوسل شده بود. برای چند لحظه، ترس وجودش را فرا گرفت. نمی دانست ارباب کارش را تایید میکند یا خیر؟
نفس عمیقی کشید و ترس درونی اش را با یک پس گردنی، به اعماق سرش فرستاد. صدای پایش در راهروی طبقه چهارم وزارتخانه می پیچید! اما کسانی مثل رونالد ویزلی، تا زمانی که مورگانا، در دفتر اداره کاراگاهان را به هم نکوبیده بود، متوجه آمدنش نشده بودند!
- گوش کنید! از امروز هر کسی که به نحوی با محفل ققنوس ارتباط داشته باشه، دیگه نمی تونه توی این دفتر کار کنه! البته باید بگم که این حکم بیشتر برای امنیت خودتونه!

رونالد ویزلی اول چانه اش را خاراند! بعد فرق سرش را خاراند! بعد شقیقه سرش را خاراند و بعد هم پس سرش را ( خوب برو حمام بوقی! ینی تو محفل اب هم پیدا نمیشه؟ دی: ) و بعد گفت:
- یه چیزایی این وسط با هم نمی خونه مورا! تو نمیتونی ماها رو بندازی بیرون!

اخم های مورگانا در هم رفت
- و دقیقا به چه علت؟
- خوب بذار یه جور دیگه بگم ! تو نمی تونی همه ما رو یهو بندازی بیرون! اونم بدون حکم وزارتی! منظورم دلیل قانونیه!

مورگانا چشم غره ساتین وارانه ای نثار ویزلی کرد.
- من میدونم حکم وزارتی یعنی چه!

و از همان نقطه ای که ایستاده بود؛ با بوته رزهای سیاهش غیب شد!
- دوستان معذرت میخوام یهو رفتم ولی یه مشکلی داریم سوروس !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: پارک جادوگران
ارسال شده در: دوشنبه 17 فروردین 1394 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
ساعتی بعد!

ملت سیاه مرگخوار،مانند همیشه دور میز طویل خانه ریدل نشسته بودند و به چهره نورانی لرد خیره شده بودند!

اسنیپ: به نظر من حالا که بلک خودشو از وزارت کشیده کنار موقعیت خوبیه تا از این فرصت استفاده کنیم و تحت لوای قانون و دستور دولت از شر سپیدی خلاص شیم.

لرد:سیوروس چطور به خودت اجازه دادی در حضور ما،ایده مضحک و به درد نخورتو مطرح کنی؟اونم بدون اجازه!از خشم ما نمیترسی؟

هکتور که فرصت را برای پاچه خواری مناسب دیده بود با لحنی چابلوسانه شروع به صحبت کرد:اربابا!به این معجون ساز تقلبی کله چرب توجه نکنید!ایده تون رو شرح بدید برای ما!

لرد:منتظر اجازه تو بودم!اجازه میدی جناب گرینجر؟

هکتور:اجازه ماهم دست شماست ارباب!شروع کنید!

لرد بار ها عنوان کرده بود که کروشیو شکنجه می کنه! تولید درد میکنه!اونم درد شدید!حتی در یک پست طنز هم شکنجه می کنه! نباید به سادگی از کروشیو استفاده کنین!در موقعیت های خاص باید از کروشیو استفاده بشه!به عقیده لرد الان یکی از همان موقعیت های خاص بود،پس بعد از مدت زیادی یک کروشیو به هکتور زد!
و در حالی که با لبخندی شیطانی شکنجه شدن هکتور را نگاه میکرد گفت:هوووم!مدت ها بود که به کسی کروشیو نزده بودیم!فراموش کرده بودیم چه لذتی داره!
خب کجا بودیم؟!بله ایده!ایده ما اینه که حالا که بلک خودشو از وزارت کشیده کنار موقعیت خوبیه تا از این فرصت استفاده کنیم و تحت لوای قانون و دستور دولت از شر سپیدی خلاص شیم.

با مطرح شدن ایده لرد فریاد تشویق و تحسین مرگخواران بلند شد.

-عجب فکری ارباب!شما مایه افتخار جامعه جادوگری هستید!
-زبان از تحسین هوش شما قاصره!
-این فکر بکر باید در کتاب تاریخ مرگخواران ثبت شه!
-به عقیده بنده این ایده شما نتیجه مطالعه فراوانه!
-عجب ایده ای!آینده شما را سیاه میبینم و سیاهی اوج زیباییست! :sibyll:

سیوروس میدانست که لرد ایده اورا دزدیده و به نفع خودش مصادره کرده،اما تجربه به او ثابت کرده بود که اعتراض به لرد نتیجه ای جز کروشیو ندارد.پس همراه با بقیه مرگخواران به تشویق لرد پرداخت!

لرد:خب!کافیه!بسیار محفوظ شدیم!ایده ما از همین الان اجرایی میشه،کسی سوالی نداره؟

در کمال تعجب دستان تپل کراب بالا رفت.
ارباب،ما سوال داریم! می خواستیم بپرسیم کی قراره شام بخوریم؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایرما پینس در 1394/1/17 23:09:10
Underfed Vulture


قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.