جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] کافه تفريحات سياه!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1394 20:35
نمایش جزئیات
آفلاین
-عالیه! خودشه ایوان! وانمود کن سیاه شدی!

ایوان خوشحال از این که بالاخره حرف مفیدی زده سوال بعدی را پرسید!
-خب...چطوری باید وانمود کنم؟ چطوری باید سیاه باشم؟

آرسینوس متوجه شد که به صورت ناگهانی به نقطه شروع برگشته اند!
-ببین...بد باش! خشن باش! بی رحم باش! بزن، بکش، نابود کن!

-فحشم بدم؟
-بده!
-فحشای بدبد؟
-آره!
-خودت گفتیا! اولین جایی که لرد رو دیدم شروع می کنم از مروپ و ...

آرسینوس پرید و جلوی دهان ایوان را گرفت. ظاهرا این اسکلت درست بشو نبود! آرسینوس فهمیده بود که به آخر خط رسیده اند. بنابراین نزد لرد سیاه رفت.

پشت در اتاق لرد سیاه میز بزرگی قرار گرفته بود.رودولف عینکی ته استکانی به چشم زده بود و به تلفن مشنگی که حتی به برق وصل هم نبود جواب می داد.
-بله...بله...نخیر...ایشون وقت ندارن. من می تونم یه وقت ملاقات برای سه ماه دیگه برای شما جور کنم.

آرسینوس چند ضربه روی میز زد.
-هی!

رودولف با جدیت به آرسینوس نگاه کرد.
-فرمایش؟

-اینجا چه خبره؟ تو داری چیکار می کنی؟
-من منشی اربابم. اگه می خوای ببینیشون باید از من وقت بگیری.
-از کی تا حالا؟ تو مگه دربون نبودی؟
-تلاش کردم و به اینجا رسیدم. تو هم اگه جربزه داری تلاش کن و برس! حالا هم برو پی کارت. ارباب تا چهار ماه دیگه وقت ندارن. یا می تونی دست به جیب بشی. شاید وقتی برات پیدا کردم.

آرسینوس با تاسف سرش را تکان داد و چند ضربه به در اتاق لرد سیاه زد.

-بیا تو!

چند دقیقه بعد:

لرد سیاه متفکر روی صندلیش نشسته بود.
-که اینطور...پس امیدی به سیاه شدنش نیست...اصلا نمی ارزه براش وقت بذاریم. بکشینش!

آرسینوس با خوشحالی تعظیم کرد و از اتاق خارج شد.ولی خوشحالیش تا پشت در اتاق لرد ادامه داشت.تا جایی که منشی ساختگی لرد گفت:
-خوشحال به نظر می رسی...ایوان به این سادگیا نمی میره.مطمئنم ایده خاصی برای کشتن یه اسکلت داری...نه آرسینوس؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 11 اردیبهشت 1394 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
- مرلينا! ببين من چقدر بدبختم!

البته مرليني درکار نبود، آرسينوس تنها داشت در دلش با مرلين مناجات مي کرد. ايوان با مهربانی دستش را روي شانه ي او گذاشت و به آرامي پرسيد:
- چرا؟ مگه چي شده؟
-
- چرا اینجوری نگاه می کنی خب؟
- من که داشتم تو دلم حرف مي زدم!

ايوان يکي از دنده هايش را صاف کرد و خيلي بي تفاوت گفت:
- اه اه اه! با این دیالوگای خَزِت! حالا بگو ببينم کاري از دستم بر مياد واست انجام بدم یا نه؟
- اي باسيليسک بخوردت! خب درد من تويي ديگه پدر سوخته!

ايوان آهي کشيد، مرگخوارها از جان او چه مي خواستند؟ اگر نظر خودش بود، دلش مي خواست به همان محفلي برگردد که مدتي قبل او را از آنجا دزديده بودند. ايوان دلش نمي خواست به کسي بگويد ارباب، دلش نمي خواست مردم را بي دليل شکنجه کند.
- خب من بايد چيکار کنم تا دست از سرم بردارید؟
- خب معلومه باید سیاه باشی.
- ولی نمی تونم! باور کن نمی تونم! خب چیکار کنم آخه؟

آرسینوس نگاهی به اطراف انداخت تا شاید چیز ایده بخشی ببیند و با توجه به اینکه سوسک هایی که از درو دیوار خانه ی ریدل بالا می روند، اصلا ایده بخش نیستند؛ چیزی نگفت.
هکتور که تا الان «بوق» حساب شده بود، کاغذی از جیبش در آورد و چند لحظه ای با سرعت رویش را خواند. بعد به ایوان گفت:
- خب خب خب! من به تازگی یه معجون درست کردم ویژه ی برگردوندن حافظه. یه معجون هم قبلا ساخته بودم که آدما رو سیاه می کنه، البته نمی دونم تاثیرش روی اسکلتا چجوریه ولی...
- پروفسور! شما به این ایوان نگاه کن. نه، جون من نگاه کن! معده، مری اینا می بینی؟ این بدبخت هرچی بخوره میریزه کف اتاق!

ایده ی هکتور هم به دردی نخورد. نوبت خود ایوان شد، بار دیگر دنده اش را که کمی شل شده بود صاف کرد و گفت:
- چطوره یه مدت نقش بازی کنم؟ می تونم تظاهر کنم سیاه شدم؛ هان؟

هکتور «پوووف!»ـی کرد و گفت:
- چقدر هم که موفق می شی! معلومه دیگه، اگه دوباره بهت یه زندانی بدن لابد اینبار ناخنای پاشو می گیری! هی آرسینوس، حواست کجاست؟

اما آرسینوس صدای هکتور را نشنید. شاید به نظرش ایده ی تظاهر کردن فکر بدی هم نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/11 19:38:10
!Home! Sweet Home

تصویر تغییر اندازه داده شده
خانه ی اصیل و باستانی گانت ها!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ که در آن لحظه خون جلوی چشم هایش را گرفته بود و دیگر تحمل این ورود خروج های مکرر و بی دلیل را نداشت رو به دو تازه وارد نعره زد:
- مرگ!درد!بوق به هر دوتون!اینجا چه غلطی می کنین؟مگه نمی دونین من اینجا با این اسکلت کار دارم؟مگه کاروانسراست عین تسترال سرتونو می ندازین پایین هی میاین و میرین تو کادر؟بوق زدین به سوژه! 50 امتیاز از گریفندور کم میشه!اوه یادم نبود که هکتورم هم دستته پس 50 امتیاز دیگه هم از گریفندور کم میشه!

آرسینوس:
هکتور:
ایوان:
گریفندور:
اسلیترین:

با این وصف آرسینوس کسی نبود که به همین سادگی این سرنوشت را بپذیرد.او هر چه بود در وهله اول یک گریفندوری اصیل و پایبند به گروهش بود.پس تمام شجاعت گریفندوریش را فرا خواند و به طرف اسنیپ رفت که در آن لحظه تلاش می کرد فکری به حال اسکلتی کند که لرد به او سپرده بود.
- سیوروس...پلیز!

اسنیپ نیم نگاهی به آرسینوس انداخت که با وجود همان نیم نگاه بودنش باعث شد آرسینوس از مشاهده آن سه سکته ناقص کرده و تمام کرک و پرش بریزد!
اسنیپ در همان لحظه با کمک لگدی دامبلدور را که در اعتراض به این دیالوگ دزدی وارد کادر شده بود به بیرون پست هدایت کرد.سپس رو به آرسینوس کرد.
- باز چیه آرسینوس؟الان دیگه برای این وضعیت چه توجیهی میخوای بیاری؟
- سوروس...خواهش میکنم از گریف نمره کم نکن...باور کن دیگه نمره ای برامون نمونده...به جاش من این اسکلتو درستش میکنم.فقط از گریف نمره کم نکن مرگ من!

----------------------

پ.ن: پایین پست من چرا انقدر خالی مونده؟ده امتیاز دیگه از گریفندور کم میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/2/9 21:24:01
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1394 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی خیلی خلاصه!
ایوان شامپو! حافظه شو از دست داده و به کلی رئوف و سفید شده. حالا هم مرگخوارا دارن دست به هرکاری می زنن تا دوباره سیاهی و مرگخواریت بهش یاد بدن.
آخرین کارشون هم این بود که اونو بردن به اتاق شکنجه تا یه نفرو شکنجه کنه، ولی اون این کار رو نکرد و زندانی هم فرار کرد. حالا اسنیپ داره سر ایوان داد و فریاد می کنه و هکتور و آرسینوس هم یه دفعه سرو کله شون از ناکجا آباد پیدا شده!
پایان خلاصه :)

در این هنگام ناگهان هکتور و آرسینوس در حالیکه با خشم به یکدیگر نگاه میکردند خود را به اتاق انداختند... نگاهی به اطراف انداختند و بعد از زمین بلند شدند و از اتاق بیرون رفتند.

اسنیپ بعد از مکث ایجاد شده دوباره تکرار کرد:
- میکشمت! خودم میکشمت ایوان!

اما خیلی زود یادش افتاد که نقشه از این قرار نبوده و خودش منو را در آن اتاق گذاشته بود. اصلا مــــنــــو با آن همه عظمت چرا و چطوری باید در آن اتاق می ماند؟!

اما قبل از هر واکنشی، ایوان پیش قدم شد و گفت:
- اوره کا، اوره کا! یافتم! من حاضرم هرکسی رو که بخواین براتون قطعه قطعه کنم. چقدر احمقم که تاحالا متوجه منظورتون نشده بودم!

اسنیپ هاج و واج به ایوان خیره شد. لحظاتی بعد، همچنان متعجب از تغییر ناگهانی ایوان، برای آزمایش او گفت:
- پس باید ثابت کنی... بگیر!

و با یک اشاره به منو، یک شخصیت تایید نشده ی دیگر در مقابل او ظاهر کرد.

- من به این ms.radcliffe مشکوکم! ببینم چطوری می تونی از زیر زبونش نقشه های شیطانیش رو بیرون بکشی!

- خیالت تخت!

ایوان بی توجه به اسنیپِ متعجب، به سمت شخصیت مورد نظر رفت. اسنیپ گفت:
- من نیم ساعت دیگه میام و تا اون موقع کارت تموم شده باشه!
پاق!

ایوان حالا کنار زندانی زانو زده بود. دست استخوانی اش را جلو برد و آهسته چسپ روی دهان او را کند.

- جیـــــــــــــــــــــغ! به ریش مرلین من فقط یه عضو جدیدم که می خوام عضو ایفا شــــــــــــم!

ایوان اصلا به جیغ های ms.radcliffe کاری نداشت، بلکه با کنجکاوی به زیر زبان او خیره شده بود!

- زیر زبون تو که هیچ نقشه ی شیطانی خاصی نیست! بجنب نقشه ها رو تحویل بده، وگرنه بیچارت می کنم!
- به خدا هیچ نقشه ای درکار نیســـــــــت!
- باشه، خودت مجبورم کردی!

ایوان این را گفت و بلند شد و به طرف میز لوازم شکنجه مشنگی رفت.
- دیگه مجبورم تیکه تیکت کنم... حالا از چی استفاده کنم؟ اره برقی؟ اممم، قیچی باغبانی؟ هوممم، تبر آتیش نشانی خوبه؟!

و بلافاصله با افتادن چشم - نداشته اش! (؟)- به ابزار مناسب، بشکنی زد!

مدتی بعد

صدای جیغ زندانی در بک گراند شنیده می شد. اسنیپ دستانش را به کمرش زده بود و با عصبانیت به ایوان نگاه می کرد.
- خب، تو این مدت چکار کردی؟

ایوان ِ مضطرب، باصدایی لرزان جواب داد:
- هیچی، او نقشه هاشو تحویل نداد... و منم قطعه قطعش کردم!
- ولی اینکه سالمه!؟

ایوان با نگرانی دستش را جلو برد و مشتش را باز کرد. در دستش یک ناخنگیر با چند قطعه ناخن دیده می شدند.
- اینم قطعه هاش، تازه کلی هم مقاومت می کرد!

نقطه ی جوش خون اسنیپ با شدت عجیبی رو به کاهش گذاشت و توانست جوشیدن خون در رگ هایش را حس کند! خون به چشم هایش دوید و فریاد زد:
- تـــــو درســـــــت بــــــشــــــو نـــــــیـــســـتــــــــی!

در همین لحظه هکتور و آرسینوس در حالیکه با خشم به یکدیگر نگاه میکردند، بار دیگر در آستانه ی در اتاق ظاهر شدند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/8 19:46:47
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/8 19:46:47
ویرایش شده توسط مروپ گانت در 1394/2/8 19:49:23
!Home! Sweet Home

تصویر تغییر اندازه داده شده
خانه ی اصیل و باستانی گانت ها!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: دوشنبه 31 فروردین 1394 18:43
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ پس از گفتن این جمله یک چشم غره ی دیگر به ایوان و آن زندانی انداخت و از اتاق خارج شد.

ایوان که کمی تا قسمتی خوف برش داشته بود سر بی مویش را خاراند و با صدای بلند با خودش صحبت کرد.
- هوم... الان من اینو به هفت تیکه تقسیم کنم؟! حتما هم مساوی؟! حالا مثلا کوچیک و بزرگ نمیشه؟! اصلا چرا اینجا ساحره ای نیست؟! حالا درسته که ساحره های جذاب واسه قلب مضر هستن ولی خوب نمیشد یدونه اینجا بذارن؟!

در این هنگام ناگهان تمام امواج و تفکرات ایوان با یکدیگر مخلوط شدند و به دلیل سی پیوی پایین و نصب شدن ویندوز هشت بر روی آن دودی از کله ی ایوان خارج شد!

- پییسست! اسکلت؟! زود باش من رو نجات بده! پدرم رو در آوردن!

ایوان: :hyp:

مرد زندانی که چهره اش خسته و داغان بود و لباس های پاره ای بر تن داشت به سختی یکی از دست های در زنجیرش را حرکت داد و یک عدد قلوه ی خشک شده (!) را از روی زمین برداشت و به سمت ایوان پرتاب کرد.
- هوی! اسکلت! جون هرکی دوست داری من رو آزاد کن!

ایوان که با برخورد آن تکه ی قلوه ی انسان به خودش آمده بود در حالی که سر کچلش را میخاراند گفت:
- اون چی بود پرت کردی؟

- قلوه ی انسان بود، باقی مانده ی شخصیت های تایید نشده!

ایوان کمی دیگر فکر کرد و سپس گفت:
- خوب... من الان چیکار کنم؟

- ببین... یکی از مدیرا منوی مدیریتش رو اون گوشه جا گذاشته! سریع اون رو بردار و دکمه ی تاییدش رو بزن!

ایوان با چهره ای که حالتی حاکی از حماقت در آن وجود داشت به سمت منوی مدیریت رفت اما ناگهان کلاه گروهبندی خودش را به داخل سوژه پرتاب کرد و منو را قاپید!
- خوب خوب خوب... اینجا چی داریم؟

ایوان:

مرد زندانی همچون پرنده ای که از قفس رها شده:
- سلام کلاه جونم! من خیلی شجاع و گولاخم! لطفا من رو بنداز تو گریفیندور!
- خیلی خوب... حالا که فکر میکنی گریفیندور میتونه راه پیشرفت رو بهت نشون بده بهتره بری به.... هافلپاف!

کلاه پیش از اینکه مرد بتواند حرف دیگری بزند با یک لگد او را به تالار هافلپاف پرتاب کرد و خودش هم بدون اینکه توجهی به ایوان بکند از آنجا غیب شد!

ایوان همچنان: :hyp:

در این هنگام ناگهان در با صدای بلندی باز شد و سیوروس اسنیپ وارد شد.
- خوب ایوان... کارت رو تموم کردی؟

- کدوم کار؟!
- قرار بود اون یارو رو به هفت تیکه ی مساوی تقسیم کنی!
- یه کلاه اومد تاییدش کرد رفت!
- میکشمت! خودم میکشمت ایوان!

در این هنگام ناگهان هکتور و آرسینوس در حالیکه با خشم به یکدیگر نگاه میکردند خود را به اتاق انداختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: یکشنبه 30 فروردین 1394 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- اگه همه تون ریونی بودید میدونستم باید چیکار کنم!

روونا با لحن مرموزی این جمله را زیرلب بر زبان آورد ولی صدایش آنقدر آهسته نبود که کسی قادر به شنیدن آن نباشد.اسنیپ با لحن مودبانه ای گفت:
- میشه دقیقا بفرمایید در اونصورت چیکار می کردین بانو؟

روونا نگاهی به صورت سرد و بی روح اسنیپ انداخت که لحظه به لحظه بر سرخی گونه های رنگ پریده اش افزوده میشد!
- چیکار می کردم؟خب...کاری که من می کردم...بله البته... کار خوبی بود...اهم... منظورم اینه که البته کارهای زیادی بودن که می شد انجام داد و انجامشون با داشتن هوش ریونی به هیچ وجه سخت نیست ولی این کارها با این وضعیت پیش اومده ممکنه نتیجه ی مشابه کارهایی که هوش ریونی میتونه به ثمر برسونه نداشته باشه پس...
- دقیقا چه کاری؟من میخوام اینو بدون در نظر گرفتن وضعیت فعلی بدونم بانو اونم همین الان!

لحن سرد اسنیپ سخنرانی روونا را نیمه تمام گذاشت که اکنون آشکارا دستپاچه به نظر می رسید.
- خب...کار ما کاریه که...یعنی کار کردن خیلی خوبه بدون کار کردن نمیشه کاری کرد یعنی اصلا کاری از پیش نمیره...کارای ما هم بستگی زیادی به کارهایی داره که کارشون به کارای دیگه مرتبطه...منظورم اینه که کار می تونه....

مرگخواران:

اسنیپ که کم کم رنگ صورتش به کبودی متمایل می شد بدون توجه به سخنرانی روونا نگاهش را به صورت مرگخواران دوخت. مشاهده دود غلیظی که از زیر موهای اسنیپ بر میخاست باعث شد مرگخواران بی اراده آب دهانشان را فرو دهند.
- به هیچ وجه اجازه نمیدم لرد سیاه به خاطر شما منو سرزنش کنه.به اندازه کافی دیدم.از الان من میگم چیکار کنیم.

مرگخواران:

دقایقی بعد- اتاق شکنجه!

در اتاق با شدت باز شد.اسنیپ با خشونت ایوان را به داخل اتاق پرت کرد.در حینی که هر جز سازنده ی ایوان به گوشه ای از اتاق پرتاب شد اسنیپ بی توجه به وضعیت اسکلت مفلوک با دست به زندانی بخت برگشته ای اشاره کرد که در گوشه ای به غل و زنجیر کشیده بود.
- این یکی از شخصیت های تایید نشده ایفاست.نیم ساعت بهت وقت میدم به هفت تیکه مساوی تقسیمش کنی وگرنه تک تک استخوناتو تو اسید حل می کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/30 22:43:42
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/1/30 23:42:20
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 29 فروردین 1394 17:24
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا با غرور به پشتی صندلی تکیه داد و جام نوشیدنی را در دستانش چرخاند. ایوان چند قدم جلوتر آمد و ویبره زنان گفت:
-غذاها خوشمزه به نظر میان!

سپس نگاه بی میلی به آگستوس کرد:
-نمیشد به جای این، یه ساحره با کمالات میاوردید غذا بپزه؟

چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که با تغییرِ حالتی آنی، پشت به آگستوس و رو به جمعیت، صدایش را صاف کرد:
- البته.. از نظر علمی ساحره های باکمالات برای قلب مضرند! نتایج یک تحقیق در دانشگاه والنسیای مشنگی نشان می‌دهد که ملاقات با یک ساحره باکمالات باعث افزایش هورمون استرس موسوم به کورتیزول در بدن انسان می‌شود.
این هورمون تحت تاثیر استرس‌های فیزیکی و روانی در بدن انسان تولید می‌شود که می تواند در نهایت منجر به بیماری‌های قلبی شود.

مادام پینس از جا بلند شد. کتابِ قطورِ" جادوی رنگ ها، سفید و سیاه" را بست و با حرص آن را بر استخوان سر ایوان کوبید:
-اون.. اون داره ادای منو در میاره؟

روونا از جا بلند شد:
-نه! داشت ادای منو در میاورد، اینو خودم یادش دادم!
سپس لبخند معنی داری زد:
-و خب.. حرفاش بیشتر هوشمندانه بود تا بلند پروازانه! این حرف ها از یه اسلیترینی بعیده!

لب های ایرما نازک تر از حد معمول، و فک هایش منقبض شده بودند. روونا حرفهایش را پیروزمندانه پایان داد:
- به هر حال.. مهم نیست! چطوری توقع دارم یه اسلیترینی حرفم رو بفهمه؟

استخوان های فکِ ایوان کمی جابجا شدند. گویا تلاش میکرد لبخند بزند، از نوع آرامش بخشش! صدایش پرعشوه شده بود و استخوان های دور چشمانش منقیض شده بودند:
- اوه.. به جای این دعوا های بی ثمر، بیاید و به زیبایی من توجه کنید

اسنیپ از جا برخاست و به روونا چشم دوخت. نگاهش، آشکارا سرزنشگر بود:
-ایده جالبی بود بانو!

روونا لبخند زد:
- معلومه که ایده جالبی بود! شماها نتونستید خوب اجراش کنید!
سپس نگاه معنی داری به مادام پینس انداخت:
- اگه همه تون ریونی بودید میدونستم باید چیکار کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ خیلی فکر کرد. در اوج فکر کردنش بود که ناگهان روونا با هوش سرشار و ریونکلاوی اش، جفت پا در مسیر فکر کردن اسنیپ، تِیک آف کشید و گفت:
-من یه فکر دارم!
-بگو...تصویر تغییر اندازه داده شده

-میگم حالا که ایوان سیاه نمیشه چطوره که هممون بیایم مثل رودولف بشینیم و رفتارهامون رو بهش یاد بدیم؟ اینطوری مجموعه ای از رفتار های ما بهش وارد میشه و خب... دیگه سیاه میشه دیگه!


اسنیپ که هنوز به طور غیر معمول و -به قول معروف- سوپر نچرالی در حالتتصویر تغییر اندازه داده شده
مانده بود، نتوانست چهره ای خشمگین بگیرد و روونا را بیخیال کند. شک کرد که حتی اگر از این حالت آزاد هم بشود حرفش در مقابل مرگخوارانی که یکصدا فریاد میزدند: «ایول ایول! درسته... خودشه!» بی اثر باشد.
روونا با حالتی پیروزمندانه به ایوان نگاه کرد و گفت:
-چطوره؟
-
-ایوان...
-
-ایوان... هنگ کردی؟
-

از جایی نامعلوم و خارج کادر، مورگانایی آه کشید و گفت:
-ولی به نظرم قبلش باید آموزه های رودولف رو از سرش بیرون بیاریم.

چندین ساعت بعد
مرگخواران خرسند و پیروز، همه پشت یک میز طویل نشسته بودند و ملچ ملوچ کنان غذاهایی خوش رنگ و نگار میخوردند. نوشابه هایشان را به در و دیوار می پاشیدند و گوشت های تسترالشان را با سس میخوردند. هکتور در حالیکه کاسه اش را محکم گرفته بود و آن را با یک قاشق چوبی هم میزد، رو به آرسنیوس با بدگمانی گفت:
-میگم نکنه یه وقت سه تا معجون ساز بهش درس دادن اونم معجون ساز بشه ها... از اون خوباش!

آرسنیوس در حالیکه قلوپ قلوپ از نوشابه اش میخورد پیش خودش فکر کرد که هکتور با چه ریاضیاتی به این نتیجه رسیده است که سه معجون ساز به ایوان درس داده اند. او بیشتر از دو معجون ساز در خانه ی ریدل نمی شناخت. پس خواست جوابی بدهد و هکتور را سر جایش بنشاند اما شیپور زدن دسته ای از رودولف ها و لودو ها مانع از گفتن حرفش شد.

-آقایون دائاشام... گفتَه بیشم! ایوان روزیه ی ورژن 2015 وارد میشه. برین کنار ببینین چه آشی پختین.

کراب با دامنی که در چندین پست پیش بالا گرفته بود، و با همان تلق و تولوق کفش هایش از درِ سالن غذاخوری وارد شد و به گوشه ای رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/28 21:54:33
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/28 21:55:21
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/1/28 21:57:25

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1394 18:21
نمایش جزئیات
آفلاین
_یک نفر دیگه داوطلب بشه سریعا...نباید فرصت رو از دست داد...چه کسی حاضره این افتخار رو داشته باشه و اسکلت مورد علاقه ارباب رو آموزش بده؟!

بعد از این جمله اسنیپ،سکوت مرگباری بر فضا حکمفرما شد!
تمام مرگخواران بدون کوچکترین صحبت و حرکت ایستاده بودند و به افق های دور دست خیره شده بودند تا از خطر انتخاب شدن توسط اسنیپ برای آموزش ایوان جلوگیری کنند...

اما امان از ساحره ها!
در همین وقت حساس و مهم ساحره ی باکمالات و زیبا رویی با هیکلی ردیف و چشمان سبز رنگ،پوستی سفید،مویی بلوند،اصلا یک چیز خفنی، در خیابان رو به روی خانه ریدل در حال گذر بود...و طبیعتا رودولف کسی نبود که از دیدن چنین صحنه ای صرف نظر کند!
پس برای اینکه بهتر بتواند آن ساحره ی باکمالات و زیباروی با هیکلی ردیف و الی آخر را از پنجره ببیند،یک قدم جلو گذاشت...اما یک قدم جلو آمدن همین و فریاد های اسنیپ همان!
_میدونستم...میدونستم...میدونستم رودولف که تو داوطلب میشی...درود بر غیرتت!
_چی؟!من؟!نه بابا...من فقط اومدم که اون ساحره ی زی...

رودلف همین که چشمانش با چشم های بلاتریکس تلاقی پیدا کرد از گفتن ادامه جمله اش منصرف شد!
_خب رودولف...چی میگفتی؟!فقط اومدی چی کار کنی؟!کدوم ساحره؟!
_چیزه...یعنی...یه چی دیگه میخواستم بگم...میخواستم بگم...میخواستم بگم...ای تف به این شانس!میخواستم بگم من آموزش ایوان رو به عهده میگیرم!
_بله رودولف...توقع همین رو ازت داشتیم...مطمئنم تو به خوبی از پس آموزش ایوان بر خواهی آمد...با خشونت و خونخواری که از تو سراغ داریم،میتونیم امیدوار باشیم ایوان دوباره به همون پلیدی و سیاهی سابق برگرده!

اسنیپ روش رو از رودولف به سمت دیگر مرگخوارها برگردوند و ادامه داد...
_خیلی خب دوستان...بهتره رودولف رو با ایوان تنها بگذاریم...رودولف هم قول میده اونچه رو که بلده به ایوان یاد بده...مگه نه رودولف؟!
_بله...بله...بدون شک سیوروس...اونچه که بلدم رو بهش یاد خواهم داد!

چند ساعت بعد...

_اوووووف!چه ساحره ی باکمالاتی!به به...من علاقه خاصی به ساحره های متعجب دارم...میتونم وضعیت تاهلتون رو بپرسم؟!

تمامی مرگخورارن با تعجب به هم نگاه میکردند...چرا اینکه گوینده این جملات رودولف نبود...ایوان بود!
_رودولف...تو بهش قرار بود آموزش سیاهی و مرگخواری بدی؟!بهش چشچرونی یاد دادی؟!
_خودت گفتی سیو...خودت گفتی اونچه که بلدی رو بهش یاد بده!
_خب اشکال نداره...حالا به غیر از چشچرونی چی بهش یاد دادی؟!
_الان نشونت میدم...ایوان...اون تیکه ای که بهت یاد دادم رو بهشون بگو!

ایوان بلند شد و گلویش را صاف کرد...
_ایوان همیشه هست...حتی وقتی که نیست!

اسنیپ که مشخصا انتظار چیز دیگری را میکشید با خشم به رودولف نگاه کرد و گفت:
_خب؟!همین؟!بهش آموزش سیاهی و مرگخواری ندادی؟!
_چرا...ولی خب یاد نگرفت...فقط این چش چرونی رو یاد گرفت...مثل اینکه استعداد خوبی در این زمینه داشت!

اسنیپ با درماندگی نگاهی به ایوان کرد که در حال چشمچرونی از ساحره های مرگخوار بود...او باید سریعا کاری انجام میداد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/1/28 19:03:21
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/1/28 19:47:05
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 14 اسفند 1393 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله ارباب؟ با من بودین؟ الان میام ارباب.

کراب که فریاد زنان اینو بیان کرده بود، رو به مرگخوارا برمی‌گرده و ادامه می‌ده:
- ارباب داره صدام می‌زنه، متوجهین که باید برم؟

کراب بعد از بیان این حرف، دامن بلندشو با دو دستش می‌گیره و با صدای تق‌تقی که از کفشای پاشنه‌بلندش تولید می‌شه، دوان دوان از اتاق خارج می‌شه.

همون موقع دستان مرلین شروع به حرکت در آسمون و چنگ زدن می‌کنه طوری که انگار داره یه چیزی رو تو هوا جمع می‌کنه.
- آیات الهی دارن نازل می‌شن. مزاحمت ایجاد نکنین که دارم دریافتشون می‌کنم. :ant:

مورگانا سریعا جلو میاد و از غیب کاغذ پوستی، مرکب و قلم‌پری ظاهر می‌کنه.
- تو نمی‌خواد زحمت بکشی مرلین، خودم الان یادداشتشون می‌کنم.

و مشغول یادداشت کردن‌ـه چیزی که وجود نداره می‌شه! اسنیپ نگاهشو از مرلین و مورگانا برمی‌داره و به سایر مرگخوارا می‌ندازه. هرکس به نحوی خودشو سرگرم کاری کرده بود تا از مسئولیت آموزش ایوان سرباز بزنه.

لودو که به دلیل بی‌‌گروه بودن نه شجاعتی به ارث برده بود و نه اصالتی؛ از دست به دامان شدن هوشش هم نتونست بهره‌ای ببره و حتی سختکوشیش برای فرار به سمت در و گریختن هم نتیجه‌ای در پی نداشت. بنابراین در حالی‌که از یقه به پشت کشیده می‌شد، فریاد می‌زنه بلکه دل اسنیپ به رحم بیاد و اونو رها کنه و شخص دیگه‌ای رو جایگزین کنه... اما قرعه به نامش افتاده و راه فراری نیست!

ساعتی بعد:

نقاط مختلف استخون ایوان از سفیدی به سیاهی تغییر رنگ داده بود و لودو با چهره‌ای برافروخته و خشمگین بالای سرش ایستاده بود.

- الان چه حسی داری؟
- درد!
- غیر از اون؟
- استخون شکستگی!
- حال جسمانیتو ول کن! روحت در چه حاله؟
- حس می‌کنه جسمش درد می‌کنه.

لودو که چیزی نمونده بود از دست ایوان دیوونه بشه خم می‌شه و درست رو در روی صورتش قرار می‌گیره.
- تو الان باید عصبانی باشی! من تورو زدم. تو از دستم عصبانی هستی، می‌خوای خشمتو رو من خالی کنی. به درگیری نیاز داری! تمام اعضای بدنت دارن فریاد می‌زنن که شکنجه‌ش کن. می‌خوای یکیو بکشی! این حسیه که الان داری، حالا انتقامتو بگیر. بزن منو لعنتی!

ایوان انگشتای استخونیشو جلو میاره و ضربه‌ی آرومی به سر لودو می‌زنه.
- هه هه! صدا تنبک می‌ده. پوکه!

لودو که به شکل در اومده بود، با خشم نفسشو بیرون می‌ده و بی‌توجه به اسنیپ که برای بررسی پیشرفت ایوان اومده بود، از کنارش رد می‌شه تا از اتاق بیرون بره. اسنیپ با دیدن ایوان‌ متعجب می‌پرسه:
- تمام تلاشت همین بود؟

لودو قبل از بستن در فریاد می‌زنه: حداقل استخوناشو سیاه کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!