جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 3 تیر 1395 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی می لرزید.نمی دانست نجینی گازش گرفته یا گله مرگخواران از رویش رد شده اند.با نگرانی زیر لب زمزمه می کرد:
-وینکی جن خوب،وینکی جن خوب.:worry:

هکتور و جمعیت مرگخواران پس از چند دقیقه،وارد اتاق شدند.لردهنوز مثل پست قبل از سرش دود می آمد.وینکی که تازه فهمیده بود مرگخواران از رویش رد شده اند پوکر فیس وار به آن نگاه کرد و سپس از اتاق بیرون رفت.هکتور که هنوز روی ویبره بود،گفت:
-ارباب ما به پرنسس شما بسیار علاقه مندیم.اگه یادتون بیا ما توی فرم عضویت مرگخواران،خودمونو خادم پرنسس نجینی نوشتیم.

نجینی که کرک و پرش از حرف های هکتور ریخته بود،ملتمسانه به چشم های لرد نگاه می کرد.لرد از این نگاه ناراحت شد و به زبان مارها گفت:
-هشهش.....هششههش.

نجینی که تعجب کرده بود گفت:
-هَشهشهشه هشهه هکتور!!!!

بله، هکتور چنان سابقه ای در ساخت معجون داشت،که حتی نجینی هم اسمش را میتوانست بگوید!مرگخواران فهمیدند که باید به فکر حیله ای دیگر باشند.جمعیت مرگخواران در حالت فکر کردن بودند که ناگهان هکتور با حالت ویبره گفت:
-ارباب،ما میخواستیم با استفاده از اشکتون برای شما دماغ ومو درست کنیم!





افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1395 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اتاق لرد:

لرد سرگرم صحبت با نجینی بود. اما یک سری حرکات که جلوی در اتاقش در حال به وقوع پیوستن بودن، لردو از ادامه‌ی صحبتش بازمی‌داره و توجهشو به خودش جلب می‌کنه.

درِ اتاق باز شده بود و مرگخوارا گله‌گله در حال وارد شدن به اتاق بودن. هرکس پاش از در عبور می‌کرد، ابتدا تعظیمی به لرد می‌کرد و بعدش به صف مرگخواران حاضر در اتاق می‌پیوست.

لینی که پرواز کنان در فاصله‌ی دو میلی‌متری هکتور قرار داشت، لگدی به کله‌ی هکتور می‌زنه. البته که چون حشره بود کله‌ی هکتور از جا کنده نمی‌شه و با برخورد به دیوار رو به رو، همه جا رو خونین و مالین نمی‌کنه. اما به هر حال این ضربه موجب پرتاب شدن کله‌ی هکتور به دو سانتی‌متر جلوتر که می‌شه!

و همین پرتاب کافیه تا ویبره‌های بی‌امان هکتور آغاز بشه و همچون چکش برقی(!) از جمع مرگخوارا جدا بشه و به جلوی صف برسه!
- ارباب! معجون‌ساز بزرگ و بی‌نظیرتون قصد ساخت معجونی جدید رو داره!

لرد هیچ واکنش قابل توجهی انجام نمی‌ده! ویبره‌های هکتور به توان دو می‌رسن و ادامه می‌ده:
- ارباب معجون برای نجینی! برای نگهداری پوست نجینی!

مسلما اگه نجینی مویی بر تن داشت، با شنیدن جمله آخر هکتور برتنش سیخ می‌شد. اما خب، نه تنها نجینی مار بود و مو نداشت، بلکه در مقابل تهدید نمی‌ترسید و برعکس... حمله می‌کرد!

در کسری از ثانیه جمعیت مرگخوارا که هر لحظه یک قدم به لرد نزدیک‌تر می‌شدن، به جای یک قدم نزدیک‌تر شدن، با اصواتی که نشان از وحشت داشت، شصت‌قدم به عقب پرتاب می‌شن! لرد با آرامش نجینی رو که به جلو خیز برداشته بود در آغوش می‌گیره.
- این پسره توضیحاتش تاب داره. مایلیم بدونیم چی در پس مغزش می‌گذره!

هکتور با دیدن نجینی که در آغوش لرد آروم گرفته بود، به سرعت باورنکردنی‌ای مجددا اعتماد به نفسشو بدست میاره و ویبره‌زنان جلو میاد.
- ارباب منظورم پوست انداختنای نجینی بود. برای نگه‌داری اون پوستا به اشک قوی‌ترین جادوگر در سرتاسر این دنیای خاکی نیاز داریم! یعنی شما.
- مگر ما مضحکه شماییم؟ مگر وسیله معجون سازی هستیم؟
- ارباب... به خاطر نجینی! 🙈
- پوست پرنسس مارو تقلبی و خراب‌شدنی تصور کردی؟

مرگخوارانی که در اثر حمله غافلگیرانه نجینی هنوز به دیوار چسبیده بودن و وینکی با کاردک مشغول جدا کردنشون از دیوار بود، با دیدن دودهایی که از کله‌ی مبارکِ سرخ‌شده‌ی لرد بیرون می‌زد، به صورت خودجوش از دیوار کنده شده و با صدای پاقی دوباره به حالت سه بعدی برمی‌گردن و با بیشترین سرعتی که در توانشون بود از اتاق خارج می‌شن.

و حاصل این حرکت وینکی‌ای کتلت شده بر کف اتاقِ خالی از سکنه‌ی لرد می‌شه. چشمای نگران وینکی که همچون فرش رو زمین پهن شده بود مدام در حال جا به جا شدن در سرتاسر اتاق بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1395 18:59
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 2 تیر 1395 02:06
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور درحالی که روی زمین نشسته بود در محاطره بقیه مرگخواران مشغول ور رفتن با پاتیل کوچکی بود و مدام خط خطی های بیربطی بر روی یک کاغذ پوستی میکشید.

لینی وارد سوراخ دماغِ آرسینوس شد و از گوش چپش بیرون زد. و با بی طاقتی کنار پاتیل نشست. هکتور شکل اشکی در کنار خط مارپیج و بزرگ و ضخیمی روی کاغذ کشید و قیافه‌ی موفقی به خودش گرفت و درحالی که کاغذ رو جلوی چشم بقیه شناور میکرد از جایش بلند شد، شنلش را مرتب کرد و گفت حالا وقت اینه که بریم سراغ ارباب و براش توضیح بدیم که برای معجون جدیدِ نگهداری از پوست نجینی، به اشک بزرگترین جادوگر نیاز داریم.

ایرما کتابی ظاهر کرد و گفت ولی طبق مطالبی که توی این کتاب نوشته شده، پوست باسلیسک به اشک و آبهای شور حساسیت داره و ما نبایــ ...

- نکبت! ما که این اشک رو نمیخوایم واقعا توی معجونِ پوستِ نجینی بریزیم! ما میخوایم برای رشد گیاه ازش استفاده کنیم!

مرگخوارها بعد از سرزنش ایرما، همگی به سمت اتاق لردسیاه حرکت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1395 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- بکشی پایین؟ جدا از ایهامش، مادر نزاییده کسی هکتور رو بکشه پایین!

تراورز که از بس در سوژه تسبیحش را به دور حلق ملت انداخته بود، احساس به درد نخور بودن می‌کرد تصمیم گرفت یک حرکت مفید و آسلامی بزند و بگوید شخصیتش محدود به خفت کردن ملت با تسبیح نیست.
- شرافت حرام است!

هکتور که دید راه دیگری جز پیروی از احکام آسلام ندارد سعی کرد راهی دیگر برای تفره رفتن از این حرکت انتخاب کند. باید دنبال راهی می‌گشت که آن‌ها را بپیچاند و به کار دیگری وا دارد.
- اصلا کی به این گیاه اهمیت میده؟ بریم از گیاهایی که مورفین از مزارع سرزرد افغانستان و پاکستان آورده بکاریم خب!

گویا مذاکره در این مبحث جواب نمی‌داد. لینی به حول و قوه ی منویی زمین را سوراخ کرد و سیم سرور را که از زیر خانه ی ریدل می‌گذشت بیرون آورد و با لبخندی ملیح به هکتور نگاه کرد و گفت:
- معجونت رو درست کن هکتور و گرنه پا می‌ذارم رو سیم سرور و سایت رو دان می‌کنما.
- خب منم منو دارم که، این چه وضع تهدیده؟

رودولف قمه های متفاوتی را از سراسر نقاط لباس و بدنش بیرون آورد و گفت:
- اینا تهدید خوبین؟
- خب... آره. من برم معجون جدید اختراع کنم و اشک ارباب رو در بیارم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1395/3/31 11:07:54
every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 31 خرداد 1395 00:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- خررر... عووخففف.
تراورز همانطور که بند تسبیح را محکم تر میکرد نگاهی از سر تعجب به لینی انداخت و گفت:
- چی میگه این دوستمون؟
لینی که سر کوچکش را میخاراند و به قیافه ی حالا کبود شده هکتور نگاه میکرد گفت:
- والا منم نمیدونم. به نظرت ممکنه زیادی غافلگیر شده باشه و تشنج کرده باشه؟
لینی جمله آخر را روبه رودولف گفت که حالا داشت با یک ابروی بالا رفته به چشمان از حدقه در رفته ی هکتور نگاه میکرد.
- هووووم! منم نمیدونم. بنظر مسئله ی جدی باشه.

هکتور با آخرین انرژی که درونش بود به تسبیح تراورز اشاره کرد.
- شلش کن تراورز!
تراورز بعد از چند ثانیه ای مکث، دوزاری اش افتاد و بند تسبیح اش را شل تر کرد تا هکتور بتواند نفس بکشد.
- لعنتیا...چتونه؟
صدای هکتور مانند یکی از همان قوری هایی شده بود که درونش مجعون درست میکرد. بله! اون توی قوری هم معجون درست میکنه. هکتور همیشه چیزی برای سورپرایز شما دارد.
- گوش کن هکتور. موضوع مهمی هستش که باید بهت بگیم و تو باید بهمون کمک کنی.
هکتور حالا به موضوع علاقه مند شده بود.
- ادامه بده لینی.
ولی رودولف که حوصلش سر رفته بود بحث را دست گرفت.
- تو باید به ارباب بگی که برای درست کردن معجونی نیاز به اشک مبارکشون داری.
- و چرا باید اینو بگم؟
تراورز ذکری زیر لب گفت و از موقعیت پشت هکتور خارج شد تا در کنار رودولف و سمت راست هکتور قرار گیرد.
- چون ما توی گلخونه یه گیاه داریم که داره میمیره. به عنوان کود هم باید بهش اشک قوی ترین جادوگر محله رو بدیم. اگه اون گیاه تلف بشه ارباب هممونو به سیخ میکشه و کباب میکنه.
- "به سیخ می کشند و کباب میکنند"، بیتربیت!
لینی بعد از تذکری که به تراورز داد دوباره رویش را سمت هکتور کرد و گفت:
- اینکارو برامون میکنی؟
- نه.
- چرا؟
- شرافتم اجازه نمیده لینی. چون چنین معجونی رو نمیشناسم که بخوام به لرد بزرگ بگم.
تراورز با صورت سرخ شده که هم از عصبانیت بود هم از استشمام طولانی بوی تند درون اتاق رو به هکتور فریاد زد:
- تو یه مرگخواری. تو هیچ نیازی به شرافت نداری.
حالا نوبت هکتور بود که عصبانی شود. روی دو پایش بلند شده و در حالی که صورتش درون مه اتاق ناپدید شده گفت:
- تراورز، من قسم جفرات خوردم. من نمیتونم درباره ی هیچ معجونی دروغ بگم.
- جفرات دیگه چیه؟
- چیزی نیست. یه آدمه. برادر بقراط و پسر عموی سقراط. اون یکی از اولین معجون سازای تاریخ بود.
- مگه اون دوتا ابولفضل پور نیا و فریبزر عرب پور نبودن؟
- نخیر. اسمشون فریبزر عرب نیا و ابولفضل پور عرب بود.
- شت!
رودولف که هنگ کرده بود روبه هیچکس فریاد زد:
- محض رضای مرلین! بس کنید.
و سپس روبه هکتور کرد و نفس زنان گفت:
- بزار به انگیزه بیشتر نسبت به اون قسم جفراتت بدم. اگه اون گیاه بمیره و لرد ما رو مواخذه کنه من تو رو هم میکشم پایین!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1395/3/31 1:25:14
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
تراورز با قیافه ای متکبر و با حالت " " گفت:

- شاید بتونیم فیلم غم انگیز به ارباب نشون بدیم تا یکمهم که شده گریه اش بگیره...

- اگه هم گریه کنه چطوری می خوایم اشک رو ازش بگیریم.یه جورایی غیرممکنـ...

در این لحظه بود که رودولف با یک قمه طلایی که از کوچه دیاگون خریده بود و به تازگی خریده بود بین تراورز و لینی پرید و گفت:

- می خواید کاری کنید که ارباب گریه کنه...شرم نمی کنید؟خجالت نمی کشید؟نَنگ بر شما! نَنگ!

تراورز در حینبازی کردن با تسبیحش گفت:

- خب اگه اینکارو نکنیم این گیاه نابود میشه و احتمالاً مارو هم به جرم این که در حین این اتفاق اینجا بودیم شکنجه میکنه!

- نه خیرم نمیکنه.شاید شماهارو آره ولی من رو نه. من که حضور نداشتم .

- آخه نابغه تو که الان اینجایی!

مغز رودولف وارد حالت ایست مغزی شد.بدبخت شده بود!لرد سیاه آنقدر اورا شکنجه میداد تا از کت و کول بیفتد.

- اِوا... راست میگی ها!

لینی پس از آنکه تا آن زمان ساکت بود چانه اش را لمس کرد و گفت:

- از اشک یه جادوگر قدرتمند کجا استفاده میشه...توی غذا که نمی ریزن، مغز چوبدستی هم که نیست.شاید توی معجون سازی...

دیگر لازم نبود لینی حرفش را ادامه دهد.رودولف، تراورز و لینی یک صدا فریاد زدند:

- هکتور!

اتاق مخصوص معجون سازیِ خانه ریـ...همان اتاق خواب هکتور!

لینی و دو یارش با یک حرکت چوبدستی وار در اتاق خواب هکتور را باز کردند و با اتاق خوابی مه آلود، بدبو و در محاصره معجون مواجه شدند.پس از راه رفتن با نوک پنجه در میان معجون های کف اتاق به تخت خواب هکتور رسیدند.تراورز تسبیحش را آرام به دور گردن هکتور انداخت و رودولف با یک ضربه کوچک قمه هایش هکتور را بیدار کرد:

- اِی وای! شما دیگه...

اما تا خواست حرفش را ادامه دهد، تراورز تسبیحش را سفت کرد تا تار های صوتی هکتور خفت شوند.لینی خودش را جلو آورد و گفت:

- باید یه کاری واسمون کنی هکتور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1395 19:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


تراورز برگ های گیاه جدید را معاینه کرد...
برگ ها زرد و خشک به نظر می رسیدند. بوی مرگ در گلخانه تاریک پخش شده بود!
-به نظر من بی خیالش شو. این دیگه درست نمی شه. اگه خشک بشه ارباب قرار بود چیکارت کنن؟

لینی با بی میلی جواب داد: بالامو بکنن...شاخکامم همینطور. و بعد برن سراغ دست و پام. و بعد کاری کنن که آرزوی مرگ کنم! و فرمودن دیگه به هیچ عنوان نمی خوان درباره این گیاه چیزی بشنون. وگرنه مرحله خروج چشم از حدقه به مراحل اولیه اضافه می شه.

تراورز نمی فهمید کجای مرگ یک حشره اهمیت دارد که آن وقت روز همه مرگخواران مجبور به تجمع در گلخانه سیاه شده بودند.

-حالا چی؟ چیکار کنیم؟ ازش خواهش کنیم سبز بشه؟
-شاید انتظار داری بریم بذرشو پیدا کنیم و دوباره بکاریم؟ تیپ من شبیه کشاورزاس؟
-تیپ ما شبیهه...با گاومیش هم شخم می زنیم! برای روستایی کار عار نیست. روستایی مرد هسته.
-آب بدیم بهش؟ معجون نمی شه؟

لینی زیر لب جواب داد:
-نه...آب دادم...خاک هم دادم. این الان... کود می خواد!

تراورز از جا پرید! تسبیحش را دور گردن ظریف لینی انداخت و شروع به کشیدن از دو طرف کرد.
-وای بر تو و بر همه حشرات خلق شده...خجالت نمی کشی؟ شرم نمی کنی؟ ما رو برای چنین کاری اینجا جمع کردی؟

لینی در حین خفه شدن توضیح داد:
-خخخخ...نه....اشتباه شد...برای خخخخ اون خخخخ نیست...کود این خخخخخ گیاه...فرق خخخخخخ می کنه!

تراورز تسبیح را کمی شل کرد و لینی موفق شد توضیحاتش را کامل کند:
-تو کتاب نوشته کود این گیاه، اشک قوی ترین جادوگر ساکن در محل رشد گیاهه.

رودولف همه را کنار زد و جلو پرید!
-عمرا اگه گریه کنما! فکرشم نکنین. من فوقش می تونم برم! گریه نمی کنم!

-نکن! قوی ترین جادوگر این خونه اربابه! و فکر می کنم باید هر طور شده اشکشو در بیاریم و به گیاه برسونیم! کسی پیشنهادی داره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 04:54
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)

- وینکی جن خانگی خوووووب بود!

وینکی بعد از تکرار حرف خود سعی کرد حرکت کند. اندازه خانه ریدل امکان حرکت چندانی را برای وینکی نمیتوانست فراهم کند و به همین دلیل بعد از برخورد سرش با سقف، به زمین افتاد. با برخورد وینکی بر روی زمین و لرزش ایجاد شده، تعادل مرگخواران به هم خورد. لرد سیاه با لذت تمام در حال مشاهده اتفاقاتی بود که بر سر یارانش می آمد و خوشحال تر بود که خودش از معجون نخورده است.

مورگانا با سرعت هر چه تمامتر در حال نوشتن بر روی دفترش بود. خودش هم نمی دانست که چه چیزی می نویسد، حتی کنترلی بر روی دستانش نداشت، فقط می نوشت و می نوشت و می نوشت! از طرف دیگر اسنیپ خشک شده بود و نمی توانست هیچ حرکتی بکند. لرد سیاه که دیگر رز های صورتی و تابان روی سر خودش را فراموش کرده بود، با دیدن وضعیت اسنیپ قهقهه ای زد و گفت:
- سیورس! می بینیم که بسیار خشک و رسمی و جدی هستید. آفرین بر شما!

اسنیپ نمی توانست جواب بدهد. تمام عضلاتش منقبض شده بودند و قادر به انجام هیچ کاری نبود. مدت ها قبل آرزو کرده بود که خشک و رسمی باشد؛ اما باید مراقب چیزی که آرزو می کرد، می بود. مرلین پیر شده بود و قوه شنوایی چندان جالبی نداشت!

- من چرا نمیتونم درست راه برم؟

آگوستوس در حالی که به هیچ وجه تعادل نداشت، جلو تر آمد. سعی کرده بود بعد از خوردن معجون به آشپزخانه برود و مشغول پخت و پز روزانه شود؛ اما اکنون موضوع متفاوت بود. مرگخواران با شنیدن صدای آگوستوس به سمت او برگشتند و با دیدن چیزی که آگوستوس به آن تبدیل شده بود، همگی وضعیت خود را فراموش کردند و از شدت خنده مشغول گاز زدن زمین و فرش و دیوار و ... شدند.
- بپا اینور و اونور نپاشی آگوستوس!
- راکی جون؛ سایز بندی هم دارید شما؟
- بلاتریکس تو خونه از اونایی استفاده می کنه که گود ترن! تو چرا اینطوری نیستی؟
- مردک! ما کی تو خونه آشپزی کردیم که ملاقه مون گود باشه یا صاف؟!

بله! آگوستوس تبدیل به ملاقه ای دو متری همراه با دست و پا شده بود. اکنون به خوبی می توانست با با وسایل آشپزخانه همدردی کند. فقط کافی بود وینکی ِ بیهوش شده بیدار شود و غذای جدیدش را با ملاقه ی جدید امتحان کند.

دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ... دینگ...

ساعت خانه ریدل ها دوازده مرتبه زنگ خورد و رسیدن نیمه شب را اعلام کرد. لرد سیاه به محض شنیدن اولین زنگ، خمیازه اش گرفته بود و تصمیم داشت برود بخوابد. اما با رز های صورتی بالای سرش، امکان همچین کاری نبود. به همین دلیل چوبدستی اش را به سمت هکتور گرفت تا به دلیل بلایی که سرش آورده بود، تنبیهش کند. اما با هر صدای زنگ، گویی وزنه ای از سرش برداشته می شد!
- چه اتفاقی داره برای ما میفته؟!
- چه اتفاقی داره برای ارباب میفته؟
- چه بلایی داره سر ارباب میاد؟
- چیزی که گفتیم رو تکرار نکنید!
-

این اتفاق فقط برای لرد سیاه روی نداده بود. بقیه مرگخواران نیز در حال تغییر بودند! آگوستوس در حال برگشت به حالت عادی بود. وینکی به حالت اولیه برگشته بود و در خواب ناز به سر می برد. دستان مورگانا نیز در حال استراحت بودند و دیگر اثری از رز های صورتی درخشان بر روی سر لرد نبود.
- چرا اینطوری شدیم؟

مرلین بدون توجه به وضعیت چند لحظه پیشش که مجبور شده بود چندین شلوار را به دلیل خردلی رنگ شدن عوض کند، نگاهی خردمندانه به جمعیت انداخت و گفت:
- از اونجایی که ما پیامبر لایسنس دار و کار بلد و همه چیز دان هستیم؛ باید به اطلاعتون برسونیم که نیمه شب فرا رسید!
- خسته نباشی! تنهایی به این نتیجه رسیدی؟
- ساکت فرزندانم! با فرا رسیدن نیمه شب، اثر معجون هکتور از بین رفت و همه شما سالم هستید!
- مگه ما فقط یک روز اینطوری بودیم که الان درست میشیم؟
- اوه بله فرزندم. ولی دیگه ربطی به ما نداره که نویسندگان پست مشخص نکردند که در طی چند روز این اتفاق براتون افتاده! میتونید برید و یقه نویسنده رو بگیرید!

لرد سیاه نگاه غضب انگیزی به سمت بالا انداخت و خطاب به نویسنده بدبخت این پست که هیچ تقصیری نداشت، گفت:
- یکی دیگه از اون شماره ها رو پاک کن!
- ولی آخه مگه من مقصر...
- به ما ربطی نداره! وقتی میگیم پاک کن، یعنی پاک کن!
- چشم ارباب...

مرگخواران همگی خوشحال از اینکه دوباره به حالت اولیه برگشته بودند، میخواستند بروند پی کارشان! به همین دلیل همگی به سمت اربابشان برگشتند تا از وی اجازه مرخصی بگیرند:
- ارباب، به ما اجازه مرخصی می دهید؟
- همگی برید؛ ولی هکتور و آرسینوس و اسنیپ بمونن! مایلیم در مورد معجون ها سوالاتی ازشون بپرسیم تا ببینیم درس هایشان را چقده خوب مطالعه کرده اند!

پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 30 مرداد 1394 11:57
نمایش جزئیات
آفلاین
وینکی که با تمام وجود میخواند و از اتفاقات دور و اطرافش کاملا بی اطلاع بود و از خود بی خود شده بود، بشکنی زد و ناگهان چند تا از مرگخواران شروع کردند مقابل وی به بندری زدن و قر دادن.

مرگخوارانی که هنوز تغییر نکرده بودند:

لرد سیاه که همچنان در حال مشاهده وضعیت بود، تنها سری به نشانه تاسف تکان داد و رو به هکتور گفت:
- یه معجون دیگه به این وینکی بده... ببین مرگخوارای مارو به چه کارهایی وا داشته.
- معجون ضد خوانندگی دارم ارباب... بدم؟

لرد با خشم از هکتور فاصله گرفت... چرا که هکتور دقیقا در گوش وی فریاد میزد.
- بده هکتور... فقط این بساط رقص رو تمومش کن... زیادی بدجوره!

همچنان که هکتور در حال حرکت به آن سمت بود، ناگهان صدای جیرجیری از جلوی پایش شنید... پس روی زمین دولا شد و نقطه بسیار ریزی را دید که بالا و پایین میپرید.
- نمیشنوم صداتو... کی هستی؟
- ویز... ویز... ویز!
-

هکتور لبخندی زد... معجون بزرگ کننده موقت را از درون جیبش بیرون کشید... و به طور کامل روی آن موجود ذره بینی خالی کرد... تا چند ثانیه اتفاقی نیفتاد... هکتور آماده شد تا اعتماد به نفس را سرکوب کرده و برای همیشه گوشه نشین و افسرده شود... اما ناگهان اتفاقی افتاد... در کمال تعجب آن موجود ذره بینی شروع کرد به رشد کردن و فلیت ویک در مقابل چشمان هکتور کاملا واضح شد... اما مشکلی که وجود داشت این بود که فلیت ویک آنقدر رشد کرد تا به سقف رسید و مجبور شد دولا شود تا سرش به سقف نخورد.
- هنوزم شما ها دیلاقید!

- معجونم درست کار کرد!

همچنان که هکتور در حال خوشحالی کردن بود...
تپ!
صدای بلندی به گوش رسید... درست از سوی فلیت ویک... و فلیت ویک دوباره کوچک و ذره بینی شد. هکتور که ذره ای از اعتماد به سقفش کم نشده بود، فریادی زد.
- بانز! گفته بودی اگر فلیت ویک اومد اینجا بهت خبر بدیم که فرار کنی!

بانز که کلاه شنلش را بر سر انداخته بود تا غیر قابل تشخیص باشد، دستش را به نشانه فهمیدن تکانی داد و باز هم در صحنه باقی ماند.

هکتور راهش را از میان مرگخواران در حال رقص باز کرد... مقابل جن خانگی خواننده رفت و ناگهان معجون را ریخت داخل حلق جن خانگی. وینکی یک لحظه بنفش شد... سپس معجون را قورت داد... تا چند ثانیه اتفاقی نیفتاد... سپس قد وینکی بلند شد... پوزه اش دراز شد... شکل دست و پایش تغییر کرد... دم در آورد حتی.
پس از چند ثانیه مرگخواران با یک دایناسور بزرگ رو به رو بودند... البته نه یک دایناسور عادی... بلکه یک دایناسور روان پریش که همچنان توانایی صحبت داشت.
- وینکی جن خانگی خووووب بود!

البته صدای وینکی مقداری جیغ جیغو و کلفت شده بود... و این در حالی بود که بقیه مرگخواران همچنان در حال تغییر بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!