جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

17 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  250 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 13:19
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو

رز زلر زلزله & حاج تراورز

رز با ویبره به جمعیت ریونی نگاه کرد، تقریبا همه همگروهی هایشان را پیدا کرده بودند و حتی گروه لینی و سوزان کارشان را هم شروع کرده بودند. اما او هنوز هم گروهی نداشت.

دوست داشت با دوستش اورلا هم گروه شود اما آریانا زودتر از او اقدام کرده بود. رز هم با خودش رو راست بود حوصله ی رفتن زیر دست قاتلان ( همان شفاگر ها ) ی سنت مانگو، برای جراحت ایجاد شده از اکسپليارموس را نداشت، پس بی خطر تر بود که هم گروهی دیگری پیدا می کرد.

در درجه ی دوم او به دنبال یک محفلی می رفت، اما در آن جمع تنها اورلا و ویلبرت محفلی بودند که رز جرئت در افتادن با پنجه های تیز لاکرتیا را هم نداشت پس از این یکی هم صرفه نظر کرد.

دختر هافلی گفت و گوی کوتاهی با ندای درونش تشکیل داد:
- خب چیکار کنیم؟
- می تونی با لینی هم گروه شی!

رز در ذهنش ویبره ای رفت و بلافاصله جواب داد:
- نه نه! خیلی ریونی فکر می کنه باهاش هنگ می زنم!

ندا هم او را تائید کرد:
- آره قبول دارم،دای؟
-نه خونمو می خوره که!
-

ندا پس از اینکه از پوکر فیسی در آمد، پیشنهاد تام را داد، اما باز هم رز رد کرد:
-نه با سد موفق تره تا با من!
-تراورز؟
تراورز و رز! چه قافیه های جالبی!

ندا سری تکان داد و گفت:
- به چیا که فکر نمی کنی تو!


با ویبره ی هشت ریشتری ای نتیجه ی فسفر سوزاندن و کار کشیدن از قسمت ریونی ( ندا جون ) را اعلام کرد:
- لاکی بنویس رز و تراورز! ما هم یک گروه شدیم!

حاجی خواست اعتراض کند که این آسلامی نیست اما وقتی بقیه ی گروه ها را دید، متوجه شد که حالت آسلامی وجود ندارد و با گفتن " استغفرالله " گروهی تشکیل داد.

رز از گروهش راضی بود. خیلی باهم فرق داشتند اما گروه جالبی هم بودند. ماجراهای زیادی با این تفاوت هایشان داشتند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 12:44
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکـلاو!
سدریک دیگوری اند تام ریدل اند لیلی لونا پاتر

گم شدن نشان ها شاید آنقدر هاهم اتفاق بدی نبود! هر دو گروه حسابی به جنب و جوش افتاده بودند و هرکس برای خودش یک هم تیمی انتخاب میکرد. اما از دیدگاه تام ریدل مشنگ که حتی جادوگر هم نبود و معلوم نیست چگونه در تالار ریونکلاو برای سالیان سال اتراق کرده بود، گم شدن نشان‌ گروه آنقدر موضوع بزرگی نبود. اینگونه در لبه‌ای از تالار نشسته بود و در حال مگس پراندن بود که با عبور یک بچه خوشگل از روبروش مواجه میشه!
- فیــــست! [افکت سوت زدن]

سدریک دیگوری همان بچه خوشگل در حال گذر از روبروی تام بود که بدون توجه به او، به سرعت از کنارش گذشت. اما تام خان ریدل الدوله به راحتی از این موضوع نگذشت. دمپایی هایش را که نصفه و نیمه پایش کرده بود، به صورت پوشید و تا تــــه فشار داد! جوری که انگشتان پایش مقداری از دمپایی بیرون زدند..
- بچه خوشگل موجگل مگه با تو نیسم عامویی؟
- شرمنده متوجه سوت بلبلی زیباتون نشدم! جاعانم؟
- فنجون ننه هلگاتون گمشده ولی من میدونم کوجاس!
- عههه جدا؟ ممنون میشم اگه نشونم بدید.
- خوارش میکونم عزیزم! قابلتو نداره. بیا پشت تالار تا بهت نشون بدم!

تام دستش را به دور گردن سدریک ژون انداخت اما به محض اینکه میخواستند به سمت پشت تالار حرکت کنند، لیلی لونا پاتر گوشای سدریک رو گرفت و از دست تام جداش کرد.
- سدریک مگه تو نمیدونی این مرتیکه مورد انحرافی توی پرونده‌ش داره؟ چطور میتونی بهش اعتماد کنی؟
- جون تو آبجی فقط میخواستم کمک‌تون کنم. فنجون ننه هلگا رو ولش! یه فنجون خودم دارم آوازم میخونه. از ما گفتن!

اما لیلی لونا با توجه به سابقه‌ی تام، به حرفهایش گوش نکرد و دست به دست سدریگ به سمت دیگری حرکت کردند. تام که از گذشته خود کم کم به تنگ اومده بود، سعی کرد کمی از تنگی در بیاید و یواشکی به دنبال هردویشان راه افتاد تا بلکه در موقع مناسب بتواند کمکی برساند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین

هافلــکلاو

سوزان بونز & لینی وارنر



سوزان و لینی همانطور دست در دست هم از جمع دور می شدند تا اینکه با توقف لینی، سوزان نیز از حرکت باز ایستاد.

سوزان پوکرفیس طورانه به لینی خیره شده بود و منتظر بود تا ببیند چه اتفاقی افتاده تا اینکه لینی گفت:
_ما داریم چیکار می کنیم؟
_چیو چیکار میکنیم؟ خب داریم می ریم دنبال نشان ها دیگه.
_نه منظورم اینه که الان داریم چیکار میکنیم!؟
_داریم.. میریم دنبال نشان ها؟
_‌ای بابا. میگم الان دقیقا میخوایم چیکار کنیم؟!
_بریم دنبال نشان ها.
_ خب کجا؟!
_اتفاقا داشتم به همین فکر می کردم. چطوره از آشپزخونه شروع کنیم؟ ممکنه جن‌ها فنجون ننه هلگا رو با فنجونای معمولی اشتباه گرفته باشن.
_تاج روونا چی پس؟
_به اونم می رسیم حالا. بیا بریم.


جلوی در آشپزخانه



_نه! جن اجازه نداد دانش آموز وارد آشپزخانه شد!
_ای بابا. حالا بذا بریم دیگه. زود میایم بیرون.
_نه!

سوزان و لینی با ناامیدی از آشپزخانه دور شدند. همانطور در راهروها سرگردان بودند و به دنبال راهی برای ورود به آشپزخانه می گشتند.

_آهـا! فهمیدم! دنبالم بیا!
آن دو دوان دوان راهروها را یکی پس از دیگری می پیمودند تا اینکه سوزان در راهروی بن بستی متوقف شد. انتهای راهرو تنها تابلوی بزرگی از تصویر تعدادی میوه قرار داشت.
_خب که چی الان؟ فکرت همین بود؟
_صبر کن... اوممم... بذا ببینم این کله زخمی چجوری از اینجا رد شد.

سوزان دست در جیب ردایش کرد و آنجا را گشت اما...
_عه!
در حین اینکه جیبهایش را زیر و رو می کرد، گفت:
_نه که مامانم تازه ردامو شسته، واسه همینه.
و همانطور به گشتن ادامه داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1395/4/5 11:35:22
ویرایش شده توسط سوزان بونز در 1395/4/5 11:40:03
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 04:32
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلــکلاو
اورلا کوییرک و آریانا دامبلدور


آریانا یواش یواش به اورلا نزدیک شد. خیلی خیلی آرام. شاید هم خیلی بیشتر از خیلی خیلی آرام. حداقل انقدر آرام که اورلا متوجه آن نشد و به کوبیدن خود به دیوار ادامه داد.

تتتتتتق
[ لگد به ديوار]

- این کار بدون جواب نمی‌مونه...
- اهم...


تتتتتتق
[ لگد به ديوار]

- واقعا که خجالت آوره...
- اهم...


تتتتتتق
[ لگد به ديوار]
- باید خجالت بکشن...
- اهم...

وقتی فریاد جواب نمیدهد شاید باید از اکسپلیارموس همه کاره اش استفاده میکرد تا اورلا را از دیوار جدا کند. به همین منظور چوبدستی‌اش را به صورت خیلی خفن بیرون آورد و آن را به جایی بین اورلا و دیوار نشانه گرفت:
- اکس...
- کاری داشتی آریانا جون؟:worry:

اورلا با سرعتی سرسام آور برگشت و درحالی لبخند گشادی بر لب داشت. آریانا متحعب از کارایی جدید اکسپلیارموس پوکر اندر پوکر ماند. کارایی ای که ملت را وادار میکرد تا جوابت را بدهند.

اورلا:
آریانا:

آریانا دیگر زیادی پوکر ماند و پوکری اش به اورلا نیز سرایت کرد.

- کاری داشتی آریانا؟
- بیا با هم همگروه شیم!

حالا حالت چهره هایشان عوض شد.
اورلا::worry:
آریانا:

- مث این که منو صدا میزنن آریانا... :worry:
- اصلا کسی اینجا هست که صدات بزنه؟ بیا بریم!
- ولی...

شاید باز هم وقت اکسپلیارموس بود...
- اکس..
- کی گفته من نمیام؟

کارایی جدید طلسم آریانا: وادار کردن ملت به هم گروه شدن!

دقایقی بعد


دختر ریونکلاوی که به زور آریانا بیرون آمده بود با بی قراری سقلمه‌ای به کوچکترین دامبلدور زد و گفت:
- خب ما بیرون هاگوارتزیم!بدون هیچ هدف و برنامه ای، چیکار قراره بکنیم.

آریانا جوابی به اورلا نداد و در حالی که حواسش به جایی دیگر بود:
- با اون همه پولی که ماندانگاس داره همه کاری میشه کرد. نگا چه دستبند طلای قشنگی داره. چه لباسای گرون قیمی. حیف ما از این پولا نداریم.

اورلا تازه متوجه ماندانگاس شد که داشت از جلوی آن ها رد میشد. اما یک جای کار میلنگید...
پول؟ طلا؟ لباس گران قیمت؟ هیچ کدام برای یک دزد عادی نبودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/5 4:37:00
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/5 4:50:30
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/5 5:59:31
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/4/5 6:00:37
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 02:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلکلاو
آريانا دامبلدور_ اورلا کويرييک



در تشکيل گروه، در کار، در سفر و در هر موضوعى که به صورت جمعى باشد، يک مسئله است به اسم روابط اجتماعى. معمولا مى گويند که جنس هاى مخالف زودتر با هم جور مى شوند...
معمولا!


خانواده ى دامبلدورها جزء معمولى ها محسوب نمى شوند. البته نه اينکه خيلى خارق العاده باشند... نه! اين خانواده از لحاظ عجيب و غريبى، کج و کوله بودن و اشکالات ناياب جهان، معمولى نيستند. يکى از اين ويژگى هاى عجيبشان اين است که، خب... راستش... با جنس مخالف زياد جور نيستند. جور نيستند ديگر.
نيستند!
علاقه اى بهشان نشان نمى دهند!

از اين نظر، بحث انتخاب همگروهى که شد، نگاه آريانا دامبلدور فقط به دنبال دخترها بود. با نگرانى اطراف را نگاه مى کرد که لينى وارنر را ديد. آريانا دوان دوان به سمت لينى رفت. لينى و سوزان تازه همگروه شده، شانه به شانه هم ايستاده بودند.

آريانا سرش را از وسط سر آن ها رد کرد.

حالت آن سه فرد:

سوزان سعى کرد از گوشه ى چشم آريانا را ببيند.
- آريانا؟ چيزى شده؟
- منظره ى خوبيه نه؟

سوزان رو به رويش را نگاه کرد که فقط ديوار بلند سالن بود.
- آريانا!
- ببين سوزان چطوره تو برى با يکى ديگه همگروه شى.
- چرا اونوقت؟ من هم گروهيم رو پيدا کردم.

آريانا سرش را بيرون آورد و ليني را به سمت خود کشيد.
- من فکر مى کنم من و لينى زوج خوبى هستيم.
ليني:
- ليني با جثه ي ريزش مي تونه كمك خوبي باشه و من هم با اکسپليارموسام.
لينى: گفتى اکسپليارموس؟ آريانا من همين الان يادم اومد كه به سوزان قبلا قول دادم كه همگروهى باشيم و يه ريونى هيچ وقت زير قولش نمى زنه... باى!

"باي" را وقتي گفت که دست در دست سوزان از آريانا دور شدند.

آريانا خودش را آماده کرد تا گريه کند که ناگهان صداى فريادهاى حماسى اى را شنيد.

- چطور جرئت کردند اين کار رو بکنن؟!

تتتتق[ لگد به ديوار]

- حسابشون رو مى رسم! چنگال هامو تو چشمشون فرو مى کنم.

تتتتتتق[ لگد به ديوار]

- نشان گروه ما رو مى دزدن؟ داغونشون مى کنم...

درحالي كه دخترك آبي پوش خودش را به ديوار مى کوبيد، آريانا لبخندى زد و به سمت اورلا رفت. همگروهى اش را پيدا کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/4/5 2:47:51
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/4/5 2:54:24
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین

هافلـکلاو


دای اصلا باورش نمیشه! سوزان اولین گزینه ای بود که برای پیدا کردن همگروهی از هافلپاف داشت و حالا لینی و سوزان برای هدفی که نمی دونست چیه، دور می شدند.

لاکریتا برای سرشماری ملت مجبور میشه بره رو شونه های نحیف ویلبرت.
- یک...دو...پنج...شیش...آروم باش.من اونقدرا هم سنگین نیستم! شیش... هفت. شیش...هفت. خب پس باید به گروه های دو یا سه نفره تقسیم بشیم و هر کی یه جایی رو بگرده.

ملت به هم نگاه می کنن و هر کسی نزدیک کسی می شه که می شناستش.

و کمی اون ور تر تالار در حالی که ملت از گرمای هوا می نالن، وندلین آتشی روشن کرده و پاهاش رو تا زانو فرو کرده توش. وندلین به شدت عصبانیه! پس از یکسال دوری به تالارش برگشته و حالا با دزدین نشانشون مواجه شده! در حالی که همه کم کم دارن آماده برای رفتن می شن با نارضایتی پاهاش رو از توی آتش بیرون می کشه. وارد جمع می شه و ریونی ها رو بررسی می کنه.

دای، همچنان با پوکرفیسی تمام به جمعیت خیره شده که احساس می کنه یه دستی از پشت داره یقه ـش رو می کشه.

- من این پسره رو با خودم بردم.

وندلین حتی همگروهی پیدا کردنش هم شگفت انگیزه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/4/5 0:22:30
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/4/5 0:23:54
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/4/5 0:24:16
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/4/5 0:25:35
ویرایش شده توسط دای لوولین در 1395/4/5 0:26:34
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 23:05
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلـکلاو

لینی & سوزان


ساعتی بعد - سرسرای عمومی:

اعضای گروه ریونکلاو و هافلپاف در سرسرای عمومی جمع شده بودن و با نگاهایی وحشت‌زده همدیگه‌رو از نظر می‌گذروندن و به دنبال راه چاره‌ای برای حل مصیبت وارده بودن.

- چطور ممکنه چیز به این با ارزشی دزدیده بشه؟
- مگه ازونجا محافظت نمی‌شه؟
- حتما کار یکی از هموناس!

دیالوگ آخرو دای فریادزنان به زبون میاره. برای چند ثانیه بگومگوها متوقف می‌شه و نگاه متعجب همه به دای دوخته می‌شه.
- حواستون کجاس؟ این چند روزه هاگوارتز بیشتر از هر وقت دیگه‌ای رفت و آمد داشت! از اعضای وزارتخونه گرفته تا سانتورا و غولای غارنشین همه ریخته بودن اینجا!
- غول غارنشین؟ پس چرا من ندیدمشون؟

دای پس کله‌ای به اورلا می‌زنه.
- داشتم جو می‌دادم!

اورلا با چهره‌ای اخمو مشغول ماساژ دادن محل ضربه می‌شه و جواب می‌ده:
- ولی جلسه تموم شده و تقریبا همه‌شون از هاگوارتز رفتن! از کجا می‌خوایم پیداشون کنیم؟

لاکرتیا با چهره‌ای مطمئن جلو میاد.
- از زیر پاتیلم شده پیداشون می‌کنیم! ما نباید بذاریم این نشان جایی جز محل اصلیش باشه!

یک نگاه گذرا و کوتاه بین اعضای دو گروه کافیه تا همگی جلو بیان و اعلام آمادگی کنن. هر دو گروه کاملا آماده بودن تا دست به هرکاری برای بازگردوندن این دو نشان بزنن.

- پس بهتره تقسیم شیم. اینطوری سریع‌تر می‌تونیم به جاهای مختلف سر بزنیم.

همهمه‌ای بین دو گروه پیش میاد و طولی نمی‌کشه که توجه لینی به سوزانی جلب می‌شه که با بدخلقی گوشه‌ای ایستاده بود. با نزدیک شدن لینی، سوزان بی‌مقدمه شروع به صحبت می‌کنه:
- همه می‌دونن که رمز اون نشانا مدام در حال تغییره و فقط اعضای همون گروه ازش خبر دارن. حتی اگه کار اونا هم بوده باشه، بالاخره یکی از خودمون دخیل بوده!

لینی برای لحظه‌ای به فکر فرو می‌ره. چندان هم بی‌راه نمی‌گفت. اما هرچه که بود، بالاخره نشان دست هرکسی جز خودشان بود.
- فکر کنم تیم ما مشخص شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 22:11
نمایش جزئیات
آفلاین

تصویر تغییر اندازه داده شدهرزرو!تصویر تغییر اندازه داده شده




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: جمعه 4 تیر 1395 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
آغاز سوژه گروهی

چراغ های آبی تالار خاموش بود . پنجره های تالار بسته بود در حالی که گرما در تالار بی داد میکرد . فضای نگرانی در تالار ریونکلاو موج میزد و این در حالی بود که لینی به همراه ویلبرت به دفتر مدیریت رفته بودند تا پیگیری های لازم را انجام دهند .

در حالی که تمامی صندلی های تالار خالی بود تام بر روی زمین نشسته بود و سرش را با دست گرفته بود و با خودش زمزمه میکرد ....
_ بیچاره شدیم ... تمام تاریخمون رفته زیر سوال ...
زنوفیلیوس از داخل خوابگاه بیرون آمد و نگاهی به سایر اعضای گروه انداخت و آهی کشید ...
_چطوری آخه دزدیدن ؟
سوالی بود که اورلا با صدای بلند فریاد زد و توجه همرو به خودش جلب کرد !
اورلا که نگاه همه ی اعضا را به خودش میدید دوباره فریاد زد :
_ مگه ازش مراقبت نمیکردن چطوره که نشان اسلاترین و گریفیندور دزدیده نشده ؟
سکوت فضای تالار را فرا گرفت پاسخی برای این سوال وجود نداشت !!!!!!!

همزمان در تالار هافلپاف همهمه برقرار بود صدا به صدا نمیرسید و این سوال دست به دست میچرخید که چی شده ؟ چی شده ؟
سدریک که سرش از درد در حال ترکیدن بود از خوابگاه پسران بیرون آمد و نگاهی به همگروه های خودش انداخت و بدون توجه به همهمه های اعضا آرام از پله ها پایین آمد و اطلاعیه زده شده را مطالعه کرد :

نشان گروه هافلپاف و راونکلاو از سرسرای نشان ها دزدیده شده است ارشد های گروه ها در سرسرای عمومی لطفا جمع شوند !

سوالات پشت سر هم از ذهن سدریک میگذشت پس دلیل این همه همهمه ...

-----

استرجس در حالی که با خونسردی در حال صحبت بود ادامه داد :

ببینید بچه ها گروه مدیریت هاگوارتز تمام تلاششو کرده و نتیجه ای دستش نیومده متاسفانه باید بی خیال نشان ها بشین !
لینی در حالی که با چهره ی غمگین به استرجس نگاه میکرد گفت :
نمیشه هیچ کاری کرد ؟
_خب باید یک کاری بشه کرد !!!

لاکرتیا این سوال را پرسید !
استرجس نگاهی به این دو نفر انداخت و گفت :
نه متاسفانه ...
و مسیر خروج را پیش گرفت !

لینی نگاهی به ویلبرت و لاکرتیا کرد و گفت :
خودمون باید یک کاری بکنیم بگین بچه های دو گروه بیان اینجا ! باید دست به کار بشیم ...

ادامه دارد ...


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سرسرای عمومی
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1394 14:15
نمایش جزئیات
آفلاین
اصولاً در داستان‌ها این اتفاق نمی‌افتد، درست است؟ منظورم این است که در دقیقه‌ی آخر، یک نفر "نــــــــــــــــــــــه!!" گویان خودش را پرت می‌کند وسط و آن احمقی که بین دو تا طلسم آواداکداورا گیر افتاده را نجات می‌دهد. یا هوش ریونکلایی - اسلیترینی همان احمق بر شرافت گریفندوری و وجدان هافلپافی‌ش غلبه کرده و خودش را می‌کشد کنار تا هم‌تیمی‌هایش یکدیگر را منهدم کنند و کور شوند، دیگر به هم‌گروهی خودشان آواداکداورا نزنند.

یا دیگر حداقل وظیفه‌ی خدای عادل داستان‌ها، فراهم آوردن یک صحنه‌ی مرگ ِ اسطوره‌ای برای شخصیت‌های داستانش است. نه این که وسط جنگل ممنوعی تاریک، بدون کسی که شاهد مرگش باشد، بر اثر حماقت خودش و بدشانسی ِ همیشگی، بین دو تا طلسم مرگ گیر بیفتد و..

خیلی راحت..

بمیرد.

به هر جهت، ویولت بودلر توقع چندانی نداشت. همانطور که اطرافش را برانداز می‌کرد، با خود اندیشید هرگز کسی در طول تاریخ - منهای هری پاتر - از یک آواداکداورای مستقیم جان سالم به در نبُرده که او دومی‌ش باشد. هرگز هم کسی بعد از آواداکداورا خوردن و مُردن، به دنیای زنده‌ها بازنگشته - باز منهای هری پاتر - که او بخواهد دومی‌ش باشد.

متأسفانه یا خوشبختانه، ویولت حداقل در یکی از موارد اشتباه می‌کرد.
او..
نمُرده بود.
خب، نه به معنی دقیق ِ کلمه‌!
- اینجا دیگه کدوم گوریه؟!

از روی چمن‌های خنک برخاست و لحظه‌ای از ذهنش گذشت که بوی چمن جنگل ممنوعه را برایش تداعی می‌کنند. "بهشت؟!" مطمئن نبود. حداقل به آن هوای مه‌آلود و دلگیر ِ خاکستری که نمی‌آمد کار ِ بر و بچه‌های عوالم بالا باشد. چند قدمی به جلو برداشت.
و به یک‌باره "او" را دید.
همینطور، آنچه "او" برای قرن‌های طولانی به تماشایش نشسته بود. تصویری لرزان از قلعه‌ی آشنای هاگوارتز، و زنی که پوشیده در ردای طلایی، به شدّت شبیه به دخترعموی خوش‌قلبش هلگا هافلپاف ولی نه خود ِ هافلپاف ِ اصلی، سرشار از درد و کینه و اندوه، نفرین‌کُنان چهار بنیان‌گذار را ترک می‌کرد. ویولت بودلر نمی‌دانست، وگرنه می‌توانست بگوید دقیقاً همان چیزی که فایرنز دارد به دامبلدور نشان می‌دهد، او به صورت ِ تقریباً زنده شاهدش است.

صحنه‌ای که بارها و بارها تکرار می‌شد.

- اوکی. این دیگه داره مسخره می‌شه.

زن طوری از جا پرید که گویی تقریباً صدای ویولت او را قبض روح کرد. "قبض روح" می‌توانست کلمات مناسبی محسوب شود اگر هردوی آنها در آن لحظه نمرده بودند. چنان شتابان و سرشار از بُهت و هراس به سمت دختر ریونکلایی چرخید که او ناخواسته دستانش را به نشانه‌ی صلح بالا آورد.
- آروم بابا! چته؟!

چشمان ِ زن ِ ناشناس، گشاده از وحشت و حیرت به دختری با موهای دُم‌اسبی در ردای آبی ِ روشن خیره مانده بود و چنین می‌نمود که نمی‌تواند منظره‌ی پیش رویش را بفهمد:
- تو.. دیگه..

کلماتش بُریده بُریده بودند:
- چطوری اومدی اینجا؟! تو دیگه کی هستی؟!

ویولت نمی‌فهمید. نه این که برایش چیز تازه‌ای باشد. او تقریباً در بیشتر عمرش چیزی نمی‌فهمید. ولی این بار واقعاً نمی‌فهمید!
- راستیتش، من تو مدرسه فک کُنم مُردم. ولی این که اینجا چی‌کا می‌کنم رو، خودمم نمی‌دونم.

زن عصبی می‌نمود:
- مُردی؟! پس چرا اینجایی!؟ اینجا شکستگی ِ زمان ِ منه! چرا شکستگی ِ تو رسیده به..

کلامش قطع شد.
- تو مدرسه مُردی؟

بودلر ارشد اندیشید: «شکستگی زمان؟» و نتیجه‌گیری منطقی‌ش این بود: «تصویر پُشت سرش یه شکست از یه زمانه که با خودش آورده اینجا؟» نتیجه‌گیری منطقی‌تر؟!
یک بار دیگر چرخید.
به پُشت سرش خیره ماند.
و شکستگی ِ زمان خودش را دید.
- تدی.. جیمز..

دستش را دراز کرد، ولی پیشاپیش می‌دانست دستش به دوستان ِ گیر افتاده در مدرسه‌ش نخواهد رسید. نوک ِ انگشتانش سوخت. تنها یک تصویر.. از زمان ِ خودش با خود آورده بود.. و می‌دانست هرگز دیگر دستش به آنها نخواهد رسید..

اشتباه کرده بود.
بهشت؟!
در دل به تلخی خندید.
این جهنّم بود!..

- فهمیدم چرا اینجایی.

صدای آرام زن، بی‌رحمانه او را از تصویری که با خودش آورده بود، بیرون کشید. گیج و گنگ به سمت او چرخید. سنگینی عجیبی در قلبش احساس می‌کرد. در حقیقت، اهمیت زیادی به چرایی ِ آنجا بودنش نمی‌داد.

- تو هافلپافی هستی. نه؟ وارث هر چهار خصوصیت.

ویولت با خنده‌ی تلخی به سمت تصویر شکل گرفته در فضای مه‌آلود پشت سرش برگشت:
- نه نیستم. من..

مکثی کرد. دستی گلویش را گرفت. چشمانش به جیمز سیریوس پاتر کوچک که شانه به شانه‌ی برادرش در برابر هم‌گروهی‌هایش مبارزه می‌کرد، دوخته شدند.
- ننگ روونام.

جیمز سیریوس پاتر ِ اصیل‌زاده، گریفندوری، وفادار و صادق..
ولی..
بدون هیچ نشانی از ریونکلا!

بر خلاف برادر گرگینه‌ی چهارگوهره‌ش..
به زودی نوبت ِ او هم می‌رسید..!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1394/6/1 20:49:41