هافلکلاو
رز زلر زلزله & حاج تراورز
رز با ویبره به جمعیت ریونی نگاه کرد، تقریبا همه همگروهی هایشان را پیدا کرده بودند و حتی گروه لینی و سوزان کارشان را هم شروع کرده بودند. اما او هنوز هم گروهی نداشت.
دوست داشت با دوستش اورلا هم گروه شود اما آریانا زودتر از او اقدام کرده بود. رز هم با خودش رو راست بود حوصله ی رفتن زیر دست قاتلان ( همان شفاگر ها
) ی سنت مانگو، برای جراحت ایجاد شده از اکسپليارموس را نداشت، پس بی خطر تر بود که هم گروهی دیگری پیدا می کرد.در درجه ی دوم او به دنبال یک محفلی می رفت، اما در آن جمع تنها اورلا و ویلبرت محفلی بودند که رز جرئت در افتادن با پنجه های تیز لاکرتیا را هم نداشت پس از این یکی هم صرفه نظر کرد.
دختر هافلی گفت و گوی کوتاهی با ندای درونش تشکیل داد:
- خب چیکار کنیم؟
- می تونی با لینی هم گروه شی!
رز در ذهنش ویبره ای رفت و بلافاصله جواب داد:
- نه نه! خیلی ریونی فکر می کنه باهاش هنگ می زنم!
ندا هم او را تائید کرد:
- آره قبول دارم،دای؟
-نه خونمو می خوره که!
-
ندا پس از اینکه از پوکر فیسی در آمد، پیشنهاد تام را داد، اما باز هم رز رد کرد:
-نه با سد موفق تره تا با من!
-تراورز؟
تراورز و رز! چه قافیه های جالبی!
ندا سری تکان داد و گفت:
- به چیا که فکر نمی کنی تو!
با ویبره ی هشت ریشتری ای نتیجه ی فسفر سوزاندن و کار کشیدن از قسمت ریونی ( ندا جون
) را اعلام کرد:- لاکی بنویس رز و تراورز! ما هم یک گروه شدیم!
حاجی خواست اعتراض کند که این آسلامی نیست اما وقتی بقیه ی گروه ها را دید، متوجه شد که حالت آسلامی وجود ندارد و با گفتن " استغفرالله " گروهی تشکیل داد.
رز از گروهش راضی بود. خیلی باهم فرق داشتند اما گروه جالبی هم بودند. ماجراهای زیادی با این تفاوت هایشان داشتند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




















