جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1395 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدوکیشن
یا چگونه تعطیلات خود را دامبلدوری بگذرانیم


صبح بود، تابستون بود و هاگوارتز کلن خواب بود که ناگهان :
با نوای کاروان ... بار بندید همرهان ...
آلبوس ولفریک برایان پرسیوال ممد دامبلدور به طمأنینه از خواب بیدار میشه و چوبدستی ش ک رو حالت آلارمه رو فشار میده و از زیر پتو ی گلبافت گل نرم گل بو ی گل گلی ش بیرون میاد.
هنوز خیلی مونده بود تا هری پاتر به هاگوارتز بیاد و دامبلدور از همین حالا پلن بی نظیرشو آماده کرده بود که چطوری طی هفت سال یه کاری کنه که هری لرد سیاهو نابود کنه؛ البته اول باید هری پاتر لرد سیاه رو به زندگی برگردونه. بعدشم هری خودشو بکشه، سوروس هم خود دامبلش رو سر به نیست کنه. { خدا بیامرز از علاقمندان بالیوود بود }

دامبلدور بعد از مسواک زدن، اصلاح موهای زائد، لوسیون مخصوص، افتر شیو، فرو کردن ریش ها و پشم ها در سطلی از ماس، گذاشتن ماسکِ خیار بر صورت و اقداماتی از این قبیل ردای رسمی شو به تن کرد و از خوابگاه اختصاصی خودش رفت که وارد اتاق کارش بشه. دستگیره ی در که به شکل یه گورکن ِ گوگولی بود تکونی خورد و گف :

- جمله ی موردعلاقه برای سنگ قبر؟
- آنکه اینجا در زیر این سنگ هم آغوش با خاک شده، عاشقی دل خسته بود

گورکن پاق کنان غیب شد و به جایش دستگیره تبدیل به یه بچه گربه شد :

-محل نوازش مورد علاقه ؟
- جایی درون پشم ها

گربه هم با موفقیت پاق کنان غیب شد و به جاش یه پرنده ی ناشناخته بر نویسنده ظاهر شد و :

- طعم آدامس مورد علاقه ؟
- دارچین فرو شده در دهان معشوق ِ عشق

اون هم پاق کنان غیب شد و به جاش یک ببعی ظاهر شد :

- بعععع !
- جان؟
- دو تا دیگه بعععع!
- بعععععععع؟
- یکی دیگه بعععع!
- قرمه سبزی عشقولکانه ؟
- بعععععععع؟ نعععععع!

و بعد نوشته ای روی دستگیره ظاهر شد :
try again in 86400 seconds

- لعنت بر این شرکت سیکیوریتی برایان پرسیوال ولفریک ممد دامبلدور! آخه برا چی باید از اتاق خواب به اتاق کار رمز خفن بذارم ؟!

این گونه شد ک آلبوس دامبلدور به ریش درازش را جمع کرد و به رختخواب برگشت و با چوبدستی و ریش هایش بازی کرد و نرفت توی اتاق کارش و اون نامه هه رو با شمشیر گریفندور نتونست باز کنه. ایشالا فردا اینکارو میکنه



ازونجایی که قبلا در ایفای‌نقش بودی، نیازی به تایید تو کارگاه نمایشنامه‌نویسی و حتی گروهبندی نداری. می‌تونی یکراست برای معرفی شخصیت بری.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/15 22:40:05
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 11:10
نمایش جزئیات
آفلاین
هری چرا این جوری به مردم زل زدی فکر نمی کنی شاید اونا از این کارت بدشون بیاد؟ یا ناراحت بشن؟هری محو تماشای زن ها و مرد های جادوگری بود که باعجله از این مغازه به آن مغازه می رفتند و خیلی عجله داشتند و مدام به هم بر خورد می کردند. هگریت دوباره تکرار کرد هری چرا به مردم این جوری نگاه می کنی شاید یکی از آن ها از روی عصبانیت یک طلسم دماغ دراز کن طرفت بفرسته!!!هری که انگار تازه از دنیای خیالات خود بیرون آمده بود با دست پاچگی جواب داد من متاسفم ولی هگریت توی 11 سال گذشته من یک بچه ی معمولی بودم و این اتفاق ها یعنی خریدن چوب جادو یا ورود به دنیایی که تا حالا در موردشون توی کتاب های افسانه ای می خواندم کمی سخت است راستش را بخواهی من فکر می کنم که این اتفاق ها یک خواب شیرین است و هر لحظه ممکن است با صدای خشن عمو ورنون از خواب بپرم!!! هگریت می دانست که هری در این 11 سال گذشته زندگی خوبی نداشته ورنون ها با او رفتاری مثل یک خدمتکار داشته اند. هگریت گفت هری من می خواهم به علاوه ی هدیه ی تولدت یعنی هدویک یک چیز دیگر هم به تو بدهم تا مطمعا" شوی که خواب نیستی هاگریت از کوچه پس کوچه های زیادی عبور می کرد و هری را هم دنبال خود می کشید برای هگریت کار آسانی بود چون همه با دیدن هیکل او از سر راهش کنار می رفتند ولی کار برای هری آسان نبود محکم به آدم های سر راهش بر خورد می کردو مجبور بود مدام عذز خواهی کند بعد از مدتی هگریت جلوی یک فروشکاه کوچک با شیشه های خاک گرفته ایستادو گفت:هری رسیدیم هگریت سرش را خم کرد تا داخل مغازه شود. پیر مردی با پشت خمیده جلوی آن ها ایستاده بود او گفت: چی کار می تونم براتون بکنم؟؟ هگریت جواب داد ما برای خرید <شکوفه های رویا نشان> به این جا آمده ایم. پیرمرد برگشت و بی هیچ حرفی قفسه های خکی مغازه را زیر رو می کرد.پیرمرد با گل رزی برگشت که به رنگ طلا بود و برق می زد او گفت بلدی چه جوری با هاش کار کنی؟؟ بعد از این که یک رویا دیدی و یادت رفت که رویا چی بوده یا دلت خواست دو باره رویاتو تکرار کنی یکی از این پر گل رز هارو می کنی و می خوری تا دوباره همه چیزو به یاد بیاری. از مغازه بیرون آمدند هگریت به هری گفت:باید تو را به خانه ی ورنون ها ببرم فقط یک روز دیگرصبر کن تا این کابوس در خانه ی ورنون ها تمام شود. هری از یک روز پرماجرا در کنار هگریت حتی اگر یک رویای بی نهایت شیرین باشد با تمام وجود لذت برد این بهترین جشن تولد تمام 11 سال عمرش بود. نمایشنامه خوبی بود. توصیفات خوبی هم داشتی. یکم با اینتر بیشتر رفیق باش و دیالوگات رو از سایر قسمتای متن جدا کن. تایید شد. گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/12 11:59:35
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 مرداد 1395 02:36
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر شماره‌ 5


همگی به صورت مرتب و تروتمیز سر میز سرسرای عمومی نشسته بودند و برای گروهبندی انتظار می کشیدند. ناگهان در سرسرا باز شد و موجودی سیبیل دار و بی ریخت با عجله و دوان دوان وارد سرسرا شد.بعد از اینکه به مدت کوتاهی توجه همگی را به ظاهر صدکیلویی و رفتار عجیب خودش جلب کرد، به صورت رندوم برسر یکی از میزها نشست تا نوبت ایشان بشود. مدتی گذشت تا اینکه همگی گروهبندی شدند و او آخرین نفر بود که کلاه را برسر می گذاشت.

- خب بزار ببینم پسرک...
- من دخترم ای کلاه بی ادب! حتما به بابا ناصرالدین میگم به حسابتو برسه!
- پس چرا اینقدر سیبیل داری؟ در عمر خویشتن هرگز چنین چیزی رو ندیده بودم.
- خب ما دخترا توی ایران تا سن هیجده سالگی این شکلی هستیم. بعدش که وارد دانشگاه میشیم، دماغ عمل میکنیم، گونه میذاریم، اعضای مهم بدنمونو پروتز میکنیم مثل لب و ...
- بسه بسه! نمیخواد ادامه بدی. تا به حال هرگز توی هاگواترز یک ایرانی نداشتیم. توی وجودت هیچ سخت کوشی احساس نمیکنم.
- یه وقت فکر نکنی همه ایرانیا اینطورینا ! ما کلا سعی می کنیم خیلی بهینه حرکت و تلاش کنیم تا یه وقت توی مصرف انرژی زیاده روی نکرده باشیم.
- پدر و مادرت هردو ماگل زاده اند. گویی هزاران نژاد و قوم با یکدیگر وصلت کرده باشند و تو پدیدآمده باشی. هیچ اصالتی نیز در تو نمی بینم.
- عه عه عه ! ما ایرانیا تو دنیا حرف اولو تو اصالت میزنیم. دیگه نزنی این حرفو ها. البته تازگیا یکمی ترکیبی کار میکنیم وگرنه ما اولین تمدن بشریت هستیم.
- شجاعت و هوش هم که کلا مشاهده نمیشه. عجب موجودی هستی تو! به راستی گیج شده ام!
- من میگم بزار یه گوشه ای تو هاگواترز، زیر بوته ای جایی بخوابم، همینجوری بالاخره سیستم کار دستم میاد. ممنان!:kiss:
- باعشه!

و بدین ترتیب ایرانیان وارد هاگواترز شدند و قلمروی خودشان را توسعه دادند. هنر نزد ایرانیان است و بس!



با اینکه تقریبا کل پستت دیالوگ بود و توصیف خاصی نداشتی و در نهایتم کلاه از گروهبندیت عاجز موند، ولی فکر می‌کنم آمادگی لازم برای ورود به ایفای‌نقش رو داری.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/11 11:59:45
فری دمبه ، گرد و قلمبه!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1395 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین

صدای کاترین نگاه من را از شیشه ی قطار و افکارم دور کرد
_کاترین:اممم...بلوینا
_چیه
_ نمیخوای لباس عوض کنی ؟
_چرا چرا الان...
و از کوپه خارج شد
_کاترین، بیا تو..
_نمیدونم اون بیرون چی داره که انقدر نگاه میکنی
_چی میخوای داشته باشهه...منظره اش جذبم کرد...تو خیاللات بودم
_هممم خب خانمه خیالپرداز پاشو بریم وگرنه راهمون نمیدن ها
_ای وای..
وسایلمان را برداشتیم و از کوپه و قطار بیرون امدیم بعد از ان همه مدت که توی قطار بودیم هوای خنک و تازه ی بیرون سرحالم کرد نسیم خنکی به ارامی به لای موهای بلند و مشکی ام میرفت و موهایم را نوازش میداد
عصر بود و اسمان کم کم بروی تاریک شدن میرفت به سمت قایق ها حرکت کردیم و از دریاچه گذشتیم ورودیه هاگوارتز با دو مشعل در حال سوختن دقیقا مثل تصوری که من داشتم دانش اموز های بزرگتر با لبخندی بر لب از کنار ما میگذشتند خانم میان سالی به سمت ما امد
_با سلام من پروفسور مک گونگال هستم لطفا شلوغ نکنید و همراه من بیاید برای گروهبندی و صرف شام
بعضی چشمهایشان با شنیدن کلمه ی شام درخشید و بعضی با شنیدن کلمه ی گروهبندی شروع به جویدنه لبهایشان کردند
از حیاطی با ستون هایی که دورش را احاطه کرده بودند گذشتیم و از دری بسیار بزرگ عبور کردیم درست روبه روی دره بزرگ دره دیگری بود به سالن غذا خوری...
_کاترین:هی..بلوینا...
از افکارم پریدم نگاهی به کاترین کردم
_چیشده کاترین
_چشمات
_چشونه
_هیچی...برق میزنن...مثه چشمای یه گرگ..توسی و زردن
_او...جدی..
کاترین اخمی کررد و گفت
جدی میگم.
ابرویی بالا انداختم...باششه ایی گفتم و هر دو به راه افتادیم
پروفسور مک گونگال:وققتی اسمتونو صدا زدم بیاین رو صندلی بشینید ..خب...والتر جکسون..
والتر جکسون پسری بود تنبل باا چشمای ابی و موهای ژولیده وحشتناک مشکی رنگی ..همچنین باید بگم اون ردایش هم برعکس پوشیده بود و این باعث شده بوود احمق تر از هر لحظه ایی بنظر بیاد
والتر روی صندلی نششست پروفسور مک گونگاالل کلاه را روی سرش گذاشت بعد از چند دقیقه صدای کلاه در سرسرا پیچید که گفت
کلاه; هافلپاف
دانش اموزان هافلپافی از جایشان بلند شدن و از عضو جدید استقبال کردن
بعد از اینکه چند دانش اموز دیگه گروهبندی شد نوبت کاترین رسید
کاترین وقتی اسم خودش را شنید با نگرانی بهم نگاه کرد
لبخند تحویلش دادم و گفتم
موفق باشی...
کاترین اب دهانش را قورت داد و سری تکان داد رفت و بروی صندلی نشست کلاه بعد از گذشت چند دقیققه فریاد زد
اسلایترین
کاترین خوشحال ب سمت میز گروهشش رفت
پروفسور مک گونگال:بلوینا بلک...
وای نه چه افتضاحی...گندش بزنن ...عیب نداره...هر چه بادا باد من که انقدر ترسو و بی بخاار نبودم...همین افکار باعث شد به خودم بیام و وقار همیشگیمو حفظ کنم سرم رو بالا گرفتم و با غرور برووی صندلی نشستم کلاه به سرعت فریاد کشید
اسلایترین !!!
ایولل ...دقیقاا همونجور ک همیشه میخواستم


توصیفات خوبی داشتی. فقط چرا با علائم نگارشی قهری؟ وقتی جمله‌ت تموم می‌شه لازمه با علائم نگارشی (! . ، ؛ ؟) پایان پیدا کنه.
اتفاقات قبل از لحظه گروهبندی خوب توصیف شده بودن، ولی تیکه گروهبندی که اصل عکس بودو کمتر بهش پرداخته بودی.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلوینا..بلک در 1395/5/3 18:45:02
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/5/3 19:17:11
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 تیر 1395 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی چشمش را چرخاند و با هر دو چشمش به هری خیره شد.هری دم شاخی را برداشته بود.همان اژدهایی که آن شب هگرید می گفت خطرناک ترین اژدها است. در دلش آشوبی بر پا شد و شکمش درد گرفت.با خودش گفت : چرا؟ چرا من؟ چرا من بايد با این اژدهای وحشتناک مبارزه کنم؟ اگر ببازم چی؟ وای خدا.

سدریک و کروم رفته بودند و حالا نوبت فلور بود. وقتی بلندگو اسم فلور را فریاد زد هری توانست مدیر فلور مادام ماکسیم را از جایگاه اساتید ببیند که چگونه برای فلور دست تکان می دهد و او را تشویق میکند که به جلو برود.

کمی بعد مودی به سراغ هری آمد و گفت : هری نگران نباش و کاری رو که بهت گفتم بکن تا.....اوه فکر کنم که رون باهات کار داره.
و به در چادر اشاره کرد.هری چرخید و رون را دم در چادر دید.
رون گفت:آمممم....میخوام یه چیزی بهت بگم هری.
مودی گفت : خب دیگه من هم میرم.موفق بشی پاتر.
-ممنون پروفسور........رون چی کارم داشتی؟

مودی(یا همون کروچ )داشت از چادر خارج میشد که یکدفعه صدای ولدمورت در سرش پیچید :
- کروچ چی کار کردی؟
- قربان بهش گفتم چی کار کنه تا.....
-خیله خوب. فهمیدی مرحله ی بعدی چیه؟
- بله قربان فهمیدم.باید یک ساعت زیر آب باشه.فکر کنم چیزی رو که میخوایم بتونم از دفتر اسنیپ پیدا کنم.
- خوبه.تو این چند روز نشون دادی که واقعا به من وفاداری.

-بله این بازیکن( فلور )هم برد.تبریک میگم. و حالا.......هری پاتر.
هری وقتی اسم خودش را که از بلند گو اعلام کردند شنید از جا پرید.رون در حالی که از چادر بیرون را نگاه می کرد به هری گفت :هری فکر کنم حالا دیگه نوبت توئه.
بعد رو به هری کرد و گفت:منم دیگه میرم پیش هرمیون و هگرید. موفق بشی.
-آمم باشه.ممنون.

وقتی هری از چادر خارج شد صدای جمعیت را که تشویقش میکردند شنید : هری، هری، هری، هری...
هری نمی دانست که آیا جمعیت برای سدریک، کروم و فلور هم همین طور فریاد می زدند و آن ها را تشویق می کردند یا نه. او به راحتی توانست دوستانش از بین جمعیت پیدا کند.هرمیون، رون و هگرید برای او دست تکان میداند و او را تشویق میکردند.

چوب دستی اش را در آورد و شروع کرد به گفتن ورد:اکسپکتو، فرونسو....
و اژدها هم همزمان به طرف او گلوله های آتشین بزرگی پرتاب می کرد.هری چوب دستی اش را به طرف قلعه گرفت و جاروی پرنده اش را احضار کرد.در همین هین اژدها دم خار خاری اش را به طرف او پرتاب کرد و دست هری زخم عمیقی برداشت.چوب دستی اش را به طرف اژدها گرفت و وردی خواند و نوری قرمز رنگ به طرف او پرتاب کرد.اژدها روی زمین افتاد و هری از فرصت استفاده کرد.سوار جاروی خود شد و پرواز کرد.اژدها هم بلند شد و به دنبال هری پرواز کرد. هری که می خواست اژدها را گیج کند پرواز کرد و دور سر اژدها چرخید. وردی خواند و نوری ارغوانی از چوب دستش بیرون آمد و به بال اژدها خورد و یکی از بال های او خراش کوچکی براشت.

هری پرواز کرد. در آسمان اوج گرفت و از زمین فاصله گرفت.کمی که بالا رفت صورت ولدمورت را در آسمان دید. صورت او در آسمان ارغوانی رنگ واقعا وحشتناک بود.خراشش درد گرفت.آن دستش را که سالم بود روی خراشش گذاشت و نتوانست با دست مجروحش جارویش را کنترل کند و تعادلش را از دست داد.دستش را از روی خراشش برداشت و جارویش را گرفت.خودش را بالا کشاند و روی جارو نشست.

حالا وقتش بود که تخم را بگیرد.پس با سرعت به طرف تخم پرواز کرد.اما اژدها با دمش ضربه ای به او زد و هری از روی جارویش افتاد.بلند شد و با سرعت به طرف تخم دوید.تخم را برداشت که یکدفعه اژدها دمش را به طرف او پرتاب کرد.هری پشت تخته سنگی پرید تا اژدها به او آسیب نرساند.

داور مسابقه وردی خواند و از چوب دستی اش نوری طلایی رنگ بیرون آمد و اژدها را با زنجیر بست. رون و هرمیون به طرف هری دویدند. هرمیون گفت : کارت عالی بود پسر.
رون:آفرین خیلی خوب بود.
مجری:آفرین تبریک میگم خیلی خوب بود.هر چهار نفر موفق شدند تخم رو به دست بیاورند. عالی بود.
هرمیون:بیا باید ببریمت درمانگاه.
هرمیون و رون به هری کمک کردند تا به درمانگاه برود.
رون:هری فکر میکنی الان بچه ها تو سالن چی برات آماده کردن؟
هری:نمی دونم.شاید یه بچه اژدها!!!
و هر سه خندیدند.(:

اشکال هایی داشت که با ورود به ایفا و فعالیت و درخواست های نقد درست میشن.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پارواتی در 1395/4/28 15:01:37
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/4/28 20:59:56
ویرایش شده توسط پارواتی در 1395/4/29 0:07:53
ما فرزندان هلگا
در کنار هم و باهم
پیشرفت میکنیم
کمک میکنیم
متحد میشویم
و
هافلپاف را میسازیم.

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 26 تیر 1395 00:45
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی چشم قلنبه ی چرخانش را با چرخشی چرخاند و یخه ی هری نحیف الوزن را کشید و دادی کشید که هرچه تسترال و دابی و جک و جانور آن دور و اطراف بودند، پر کشیدند.
- هشیار باش، پسر جون! برو بکشش!
هری جیغ "وای! مامانم اینا" ـیی کشید: نه. اژدها... آتیش... ترس... من نمی تونم. من فقط یه پسر یتیم معلول کور کله زخمی ام. نمی خوام. اوهو اوهو!

هرمیون از پشت صحنه گفت: هری! تو که اینقد ترسو نبودی. خجالت بکش من دیگه با تو ازدواج نمی کنم. بیا رون!
هری کرکر خندید: هه. تا جینی رو دارم غم نئارم.

مودیِ غران چوب دستی اش را چرخاند و هری را به راسوی شگفت انگیز تبدیل کرد و دراکو مالفوی که داشت از آن حوالی رد می شد تا نامه ای برای پدرش بفرستد، هری را دید و آنقدر خندید که مرد. بعد آقای مالفوی آمد و با "پسرم ناکام موند و می خواست کلی نوه برای من بیاره" و ... و غرغر رفت که آقای ویزلی را از کار بیکار کند. مودی دوباره چوبدستی اش را تکان داد و هری را آدم کرد و هری هم جیکش در نیامد و به مسابقه ی شاخدم رفت.

هری با یک حرکت خفن نینجا-کوییدیچی روی جارویش پرید و زد رو گاز و ویراژ داد و از لای پاهای اژدها شبیه یک تکل سوباسایی رد شد و داد زد: کور خوندی، شاخی! هار هار هار! برو پی کارت
شاخدم داد زد: منی که برات تخم می ذارم، بذارم برم؟
هری داد زد: آره بیشــــعور. برو. تو مســــلمون نیستی، شاخدم.

شاخدم خیلی بهش برخورد و قبل از این که هری اکسپلیارموسی به زبان راند، گذاشت، رفت و هری بعد از رقص پیروزی هوایی و از چشم خون فشاننده ی چشم حسود کور کنش با کرشمه تخم طلا را برداشت و داد زد: آی دختره!

جینی داد زد: بله؟
- اینجایی، جون؟
- نه.
- پس کجایی؟
- تو حفره ی اسرار.

هری در هم شکست. زانو زد و گفت: تو همه چی رو ازم گرفتی ولدمورت. پس بدون که تا وقتی یه نفر اینجا باشه که به من نیاز داشته باشه، من اینجا می مونم. آره...

مودی که سلفی خودش و ولدمورت را با پروژکتور نا-مشنگی در آسمان پخش کرده بود و داشت از دسترنجش لذت می برد، صدای هری را شنید و خیلی ناراحت شد و هری را دوباره به راسو تبدیل کرد و هری مرد و به سزای اعمالش رسید و فوقع ماوقع


درسته که خلاقیت تو نمایشنامه‌ت موج می‌زنه، ولی حس می‌کنم زیادی مسائلو ساده گرفتی و با طنز و شوخی و خنده جلو بردی! بخصوص بعضی دیالوگات.
با این حال...

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/26 12:18:26
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 24 تیر 1395 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
ویکتور کرام.....فلور دلاکور.....سدریک دیگوری.....و هری پاتر سرسخت ترین اژدها شا....
هری:شاخدم مجارستانی!!!
-چی گفتی؟؟؟
-اممم.... هیچی.
خوب بترتیب شماره ها بمیدان نبرد برید.
زمان سپری شد تا نوبت به هری رسید.
-و حالا هری پاتر !
فریادهورای جمعیت به هوا رفت.واقعا نمی دانست چکار کند.از چادر خارج شد و به میدان نبرد داخل!دستپاچه شده بود اژدها مقابل او خفته بود.دوباره زخمش سوخت...

-چرا پاتر تکون نمی خوره کراوچ؟؟!؟!!نکنه یادت رفته بهش....
- چرا قربان تو راهرو....
-چند بار بگم وسط حرف اربابت نپر؟.!!می خوای دچار سرنوشت دیگران شی؟
-خیر قربان من...
-خفه!!!زود دست بکار شو وگرنه‌ اینده شومی در انتظارته!


با صدایی از کابوس بیرون امد.می خواست صاحب صدا رو خفه کنه ولی تا فهمید دابی بوده منصرف شد.
-دابی؟
-بله ارباب؟ -من اربابت نیستم!
-جناب هری پاتر چی کار داشتید؟
-تو اینجا چکار می کنی ؟
-چوبدستیتون ار..هری پاتر
-واقعا فراموش کرده بودم . ممنون.
ودابی ناپدید شد


پس هری این دفعه با اعتماد به نفس بیشتر رفت تا با اژدها بجنگد.
به سپی اژدها برگشت و چند طلسم فرستاد:کروشیو.اکسپلیارموس.ایمپ...
صدای فریادی بگوشش رسید .سربرگرداند و دراکو مالفوی را در حال رنج دیدن تماشا کرد .داشت لذت می برد ولی اتش اژدها به دست راستش برخورد. شکست و مرگ را روبروی خود می دید که برخورد موحودی را با خود احساس کرد.

بله یک تسترال باورش نمی شد .سوار ان شد و بالای سر اژدها بپرواز در امد.بیشتر افراد حاظر قادر بدیدن تسترال نبودند و فکر کردن هری خود بخود بپرواز در امده پس دوباره هورا کشیدند.اژدها پشت سر هم گلوله های اتشین پرتاب می کرد و هری با چوبدستی انها را دفع می کرد.این وضع انقدر ادامه یافت که خطر مرگ را دوباره احساس کرد بنابر این برای خاتمه نبرد دست بکار شد.
فکر خوبی بذهنش رسید می توانست تخم را بخودش نزدیک کند نه خود را به تخم .بیاد ورد های کلاس افتاد ...
«وینگاردیوم لویوسا »خودشه .هری از کنار اژدها فاصله گرفت و خود را به تخم رساند فریاد کشید وینگاردیوم لویوسا. ولی کار ساز نبود چون هری ان را درست تلفظ نکرد و ورد دیگری بذهنش رسید اکسیو(از هرمیون یاد گرفته بود)«اکسیو»تخم طلایی و ان را مانند اسنیچ طلایی به چنگ گرفت .

ولوله شادی جمعیت در فضای محوطه طنین انداخت ،هری بسیار خوشحال بود فقط تنها موضوعی که با ان درگیر بود
پدید امدن تسترال بود. کار چه کسی می تونسته باشه؟؟؟


ایراداتی داشت. مثل ایرادات نگارشی... یا اینکه سوژه رو سریع پیش بردی و خوب به بخش های مختلف نپرداختی. ولی این موارد با وارد شدن به ایفا و درخواست نقد حل میشه. بنابراین...

تایید شد!


گروه بندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/4/24 17:33:05
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1395 18:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-
-چته پاتر؟
-میترسم؟
-از اژدها؟ خیلی آسونه که.فقط یه خواهشی ازت میکنم پاتر ، لطفا برنده شو.
-نمی بازم پروفسور

هری به جایگاه مسابقه رفت.
روی تختش دراز کشید.
باید برای یه تخم ، که حتی نمیدونست چیه ،می جنگید.
کم کم چشماش سنگین شد و وارد دنیای خواب شد.

-اینجا کجاست ؟ من چرا رو هوا م؟اون کیه اون پایین؟

هری تو خواب، زمین مسابقه رو میدید که یه پسر هم سن خودش داشت از دست یه جونِوَر
فرار میکرد . انگار چیزی رو میخواست بدزده.

بعد از چن دقیقه تقلا کردن پسر، موفق شد چیزی که میخواست رو برداره ولی تا برگشت اون هیولا،
پسر رو کشت.

-پاتر،پاتر!
-ها؟چی شده؟من زندم؟اووففف، خدایا چه خوابی بود!
-مشکلی داری؟
-نه ، نه، من آمادم.

هری همراه با بارتی کراچ(پسر) به محل مسابقه رفتند

-خیلی خوب هری ، اون رو میبینی؟ اون تخم طلایی هس،اونم شاخدمه.
نباید بگیرتت خوب؟
-چشم پروفسور

هری وارد محل مسابقه شد ، با ورود اون اونجا، با تشویق هواداران ،منفجر شد.
ولی با شروع مسابقه، زمین ،مثل قبرستانی متروکه در سکوت، فرو رفت.

هری به سمت تخم رفت ولی شاخدم جلوش ظاهر شد و راه اونو بست.
هری از دست او فرار میکرد ، شاخدم باهوش تر از اونی بود که هری فکر میکرد.
بعد از چند دقیقه ،هری فرصت رو پیدا کرد و خودشو به پشت اژدها رسوند.
تخم، درست جلوی چشای هری بود ، بهش حمله ور شد، و به اون رسید.
تماشاچیان فریاد شادی زدند.
ولی طولی نکشید که این فریاد ، قطع شد.
تخم، مثل بمبی منفجر شد و هری جدا از جاروش ،جلوی شاخدم افتاد، راه فراری وجود نداشت،دیگر همه چیز تمام شده بود.
هری چشمانش رو بست ، پدر و مادرش را میدید ، قطره، اشک کوچکی روی گونه اش لغزید . ولی خیلی زود قطره اشکش خشک شد.
ولی در این میان کسی لبخند مضحک پروفسور مودی یا بارتی کراچ پسر رو ندید.


***************************

پایان


سوژه رو خیلی خیلی خیلی سریع جلو بردی! بخصوص بخش مسابقه‌رو!
ولی خواب دیدن هری و تکرار شدن عینی خوابش جالب بود. اگه بیشتر در موردش توضیح می‌دادی، مطمئنا خیلی نمایشنامه‌ت بهتر می‌شد.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/21 19:18:03
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1395 19:04
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از ساعت ها انتظار بالاخره نوبت به هری رسید که با شاخ دم مجارستانی مبارزه کند.
او به شدت مضطرب بود.
وقت بیرون امدن از چادر صدای هم گروهی هایش بلند شد که او را صدا می کردند.
هری به دنبال تخم طلا میگشت تخم طلا در چند متری او و بر روی سنگ بزرگی قرار داشت.
چند قدم جلو آمد که شاخ دم مجارستانی به او حمله ور شد.
در پشت سنگی مخفی شد.
چوب دستی خود را بیرون کشید و چند جادو نصار اژدها کرد.
سوار به آذرخش خود شد و به آسمان رفت
اژدها بال های خود را گشود و به دنبال او رفت.
اژدها به شدت درتعقيب او بود.
پس از چند لحظه...
هری در اسمان چهره ی ولدمورت و مودی را ديد.
که در ذهن هری ولدمورت اسم اورا صدا میزد
چشمان خود را بست و جای زخم خودرا فشرد.
هری به خود امد و دید اژدها در حال نزیک شدن به اوست.
اژها به هری گلوله های اتشین پرت میکرد
هری از گلوله های اتشین اژدها جا خالی داد
و او با چوب دستی خود به اژدها جادو پرت میکرد.
نبرد سخی بین اژها و هری رخ داد
هری حواسش نبود که به پل ورودی
مدرسه نزدیک میشود.
او با جادو ای که به اژها پرتاب کرد باعث شد اژها کیج شود که در همین حین هری و اژها به پل برخورد کردند و هردو در حال سقوط به دره بودند.
هری نمیتوانست جاروی خودرا بالا بیاورد
در لحضات اخر بود که هری در حال دعا کردن برای خود بود که در کمال ناباوری در لحضه ی اخر جاروی هری بالا امد و به اسمان رفت.
اژدها به پایین پرتگاه سقوط کرد و در زیر سنگ های بزرگ دفن شد.
هری به جایگاه برگشت و تخم را با کمال افتخار از روی سنگ برداشت.


خوب بود. فقط قبل از ارسال پستت حتما یه دور از روش بخون تا متوجه اشکالات تایپی و نگارشی بشی و بتونی رفعشون کنی. همینطور لازم نیست هر جمله که به پایان رسید به خط بعد بری! جملات مرتبط با هم باید توی یه پاراگراف قرار بگیرن.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1395/4/20 21:37:42
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1395 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
هری کمی هول شده بود. صدای پرفسور تریلانی همچنان در گوشش بود که مثل همیشه مرگ زودرسش را پیشگویی کرده بود. هری هرگز اجازه نمیداد این پیشگویی ها او را ناراحت کنند اما این بار کمی نگران بود. ناگهان نام خودش را شنید که از بلندگو اعلام میشد. باید به میدان میرفت.

رون برای آخرین بار برای او آرزوی موفقیت کرد و جارویش را به او داد. هری وارد یک محوطه دایره ای شکل که با جمعیت عظیمی از تماشاگران شده بود. کف زمین خاکی بود و در آن طرف زمین اژدهایی غول پیکر مشاهده میشد که نگهبانان قوی هیکلی او را با زنجیر گرفته بودند در وسط زمین هم یک دایره قرمز که درون یک دایره بزرگ تر زرد فرار داشت دیده میشد.

وقتی هری وارد میدان شد نگهبانان 3 ثانیه همراه با شمارش گزارشگر صبر کرده و بعد اژدها را رها کرده بودند. اژدها به آسمان پرواز کرد. هری روی جارویش نشست و پایش را به زمین کوبید و از زمین بلند شد.

اژدها متوجه او شد و با تغییر مسیری ناگهانی به سمتش آمد .هری با بالاترین سرعت ممکن نیمی از زمین را به شکل نیم دایره دور زد و در پشت ازدها قرار گرفته بود. اژدها در حال چرخیدن بود و هری سعی میکرد خود را دقیقا پشت اژدها قرار دهد و با او هماهنگ شود.

هری که اکنون بعد از چند دقیقه تلاش کاملا پشت اژدها قرار داشت با سرعت زیاد به سمت او ورفت و تا حایی که توانست به او نزدیک شد. اژدها تکان تکان میخورد و این کار هری را برای فرود آمدن روی پشت اژدها سخت تر میکرد. هری از روی جارویش به پشت اژدها پرید. اژدها همان لحظه رو به بالا رفت و قلب هری در سینه فرو ریخت.
او به زحمت خود را به زنجیر اژدها رساند و سعی کرد او را کنترل کند.

هری چوب دستی خود را بیرون آورد و زیر لب گفت : ((لانگوریس*)) ناگهان طول چوب دستی او به 2 متر افزایش یافت و نور قرمز گرمی از نوک آن ساطع میشد. هری به سرعت چوب دستی اش را کنترل کرد و در حالی که با دست چپش زنجیر اژها را محکم گرفته بود،چوب دستیش را از بالا جلوی چشمان اژدها قرار داد. اژدها کاملا جذب آن نور سرخ شده بود و هری میتوانست با استفاده از حرکت دادن چوبدستیش در جهات مختلف،اژدها را هم در همان جهت کنترل کند.

حال باید به مرکز زمین میرفت و سعی میکرد که اژدها را روی دایره قرمز فرود بیاورد. ناگهان چهره لرد ولدمورت را در آسمان آبی دید در حالی مدآی هم در کنار او بود. ناگهان در جای زخمش به شدت احساس سوزش کرد. او احساس میکرد که خیلی شاد است و این شادی اصلا ربطی به مسابقه یا هرچیز دیگری نداشت. ناگهان احساس عجیبی وجودش را فرا گرفت، احساس میکرد که با تمام وجود میخواهد به آن اژدها به سمت جایگاه ویژه تماشاگران که اساتید و همچنین پروفسور دامبلدور در آنجا بودند برود و تمام آن افراد را نابود کند. او چوب دستی بلندش را به سمت جایگاه نشانه رفت و اژدها اوج گرفت و به آن سمت رفت.

ناگهان آن احساس وحشتناک سوزش دوباره در زخم صاعقه شکلش شروع شد. احساس عصبانیت وحشتناکی میکرد. گویی تمام نقشه هایش نقش بر آب شده اند. اما هری که اصلا نقشه ای نداشت!؟ ناگهان نور بنفش ماتی که از سمت جایگاه میآمد همه جا را پر کرد. هری گویی سطل آب یخی را روی سرش ریخته باشند یا مورد شوک الکتریکی قرار گرفته باشد از جا پرید و ناگهان به خود آمد. چهره لرد ولدمورد دیگر محو شده بود. او به سرعت چوب دستیش را به سمت پایین آورد و اژدها را به سمت مرکز زمین هدایت کرد. او درست وسط دایره قرمز با اژدها فرود آمد. بلافاضله جارویش پایین آمد و هری سوار آن شد. چهار نور به رنگ آبی لاجوردی به سمت اژدها آمدند و او را با خود به سمت نگهبانان بردند. هری موفق شده بود. ناگهان احساس ضعف عجیبی کرد و به پشت روی زمین افتاد.

***


چشمانش را باز کرد. روی تخت درمانگاه دراز کشیده بود و رون و هرمیون را رابالای سر خود میدید. بلافاصله اتفاقاتب که افتاده بود یادش آمد. تنها چیزی که نیاز داشت توضیح آن اتفاق بود. اما حالا فعلا ترجیح میداد که یکی از دانه های همه مزه ای که رون برایش آورده بود را بخورد.
مزه ناخن اژدها میداد :)


به چشم های من بنگر! تازه واردی واقعا؟
به هر حال خیلی خوب بود، تایید شد!
گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1395/4/20 13:19:42