جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

117 کاربر(ها) آنلاین هستند (92 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
115 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

افسانه لرد ولدمورت

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1395 15:43
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به فکر فرو رفت...محفل برای شستشوی ریش او فقط به تنهایی سالانه لیتر ها آب مصرف میکردند...با این حال باز هم کافی نبود!و یا حتی قوت غالب محفل که سوپ پیاز بود،همیشه به آب نیاز داشت...در صورت نبود آب نتنها محفلی ها از تشنگی،بلکه از گشنگی هم تلف میشدند...به طور قطع ساعتی یک قطره کفاف آن ها را نمیداد!
_تام...ما محفلی ها بسیار قانعیم!
_پس یک قطره در روز...خوبه؟
_نه تام...منظورم این نبود...بیا قانعت کنم!

دامبلدور همانجا بر زمین نشت و با انگشت بر خاک شروع به محاسبات کرد...
_ببین ما برای اینکه سفید و پاک بمونیم نیاز به شستشو داریم...پس شونصد لیتر برای شستشو...پیاز رو هم خالی خالی میتونیم بخوریم،ولی خب اکثر مواقع پیاز نداریم،مجبور میشیم سوپ پیاز بدون پیاز درست کنیم که خب نیاز به اب داره،پس این شونصد لیتر دیگه...حالا یه شونصد لیتر دیگه هم برای روز مبادا و مایحتاجات دیگه مثل نیاز فروان ارتور و مالی به آب برای زیاد کردن جمعیت محفل...
_خب نیاز نیست ادامه بدی دامبلدور،گرفتم ...پس شما حداقل یه شونصد لیتر آب میخوایین در ماه!
_صحیح است!
_خب...مشکلی نیست...ما شونصد لیتر رو بهتون میدیم!
_میدونستم تام...میدونستم که تو همیشه قلب رئوفی داری...همه ما در وجود خود عشق داریم!
_میذاشتی جمله ام رو کامل میکردم دامبلدور...میگفتم...ما حاضریم به شما شونصد لیتر بدیم...ولی شما به جاش به ما چی میذین یا چیکار میکنید؟

دامبلدور دستی به ریشش کشید...و با دست دیگر عینک هلالی شکلش را روی چشمانش جابجا کرد...با دست دیگرش کلاه روی سرش را مرتب کرد...و با دستان دیگرش خودش را خاراند!به هر حال او دامبلدور بود...جادوگر بزرگی بود...میتوانست چندین دست همزمان داشت باشد!
_خب تام من نفهمیدم...منظورت چیه؟
_ببین...من گفتم حاضریم مذاکره کنیم....ما بهتون میخواستیم بهتون یه قطره در ساعت بدیم،به جاش از شما کلی چیز دیگه میخواستم...حالا که قطره به لیتر ها تبدیل شد...پس ما باید مذاکره کنیم ببینم در مقابل لیتر ها آب که بهتون میدیم،چی به ما میرسه!

دامبلدور به سختی آب گلویش را قورت داد...او ولدمورت را میشناخت،ولدمورت زیاد جادوگر منصفی نبود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1395 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آب توسط لرد سیاه قطع شده! آب خانه ریدل...محفل...و همه جا.

هری پاتر به دستور دامبلدور وارد لوله های آب می شه که منشاء قطعی رو پیدا کنه...و میاد می رسه به خانه ریدل.
لرد سیاه هری رو دستگیر می کنه. تازه شروع به شکنجه کرده که متوجه حضور دامبلدور و بقیه محفلی ها می شه.

.....................

-پروفسور دامبلدور...چه عجب از این طرفا؟
-قربونت تام. دلم برات یه ذره شده بود...باور کن همش به یادتم. کارای محفل نمی ذاره جغد بفرستم به مرلین.
-آره بابا درک می کنم. منم سرگرم همون کارا هستم خب. .ولی از نوع سیاهش. حالا چرا دم در وایسادین؟ بفرمایین تو...خسته می شین.بگم بچه ها یه فنجون چایی براتون بیارن...جیمزو نیاوردین؟
-نه اون خواب بود...بچه ها اینا هستن؟ به به به...چقدرم بزرگ شدن. این رودولف همین چند سال پیش بود که تو هاگوارتز شبا تختخوابشو خیس می کرد...برای خودش مردی شده.

لرد سیاه و دامبلدور درست رو بروی هم ایستاده بودند. لبخند شیرینی بر لب داشتند. دست های لرد سیاه روی بازو های دامبلدور قرار گرفته بود. طوری که هر لحظه ممکن بود او را دوستانه در آغوش بگیرد.

-بسه دامبل...حالمون داره به هم می خوره!
-خب خودت شروع کردی!
-اگه تو و دار و دستت یهو بپرین وسط سوژه ای که تو خانه ریدل جریان داره، منم این جوری قاطی می کنم. حالا سریع از همون راهی که اومدین برگردین و برین تا نکشتمتون.

دامبلدور با دست های پیر و چروکیده اش به دستشویی خانه ریدل اشاره کرد.
-به جان تام اگه دوباره برم اون تو ها! ما هری رو فرستادیم...وقتی برنگشت نگرانش شدیم و تصمیم گرفتیم از راه دیگه ای بیاییم دنبالش. و حالا که رسیدیم این جا متوجه موضوع مهمی شدیم!
-که ما خفن تر از توییم؟
-نه تام...که این وزیر بی کفایت جدید از منبع آب خانه ریدل برای لوله کشی محفل استفاده کرده. و الان ما به آب شما احتیاج داریم. مخصوصا الان خیلی احتیاج داریما...به دلیل راهی که برای اومدن به این جا ازش استفاده کردیم. به جان همین گیبن سه بار سیفون کشیدن رومون. این منبع آب ما رو باز کنین بریم.

-ارباب ارباب...بریم تو آبشون تف کنیم؟

لرد سیاه کمی از دامبلدور فاصله گرفت.
خیر! به دلایل ناموسی نبود.
لرد سیاه کلا خوش نداشت کسی در شعاع یک متری اش قرار بگیرد.
-هووووم...که این طور...خب...همین جوری که نمی شه. آب خیلی باارزشه...همین الان که ما داریم حرف می زنیم اون آب در حال تبخیر شدنه. باید در موردش مذاکره کنیم! در مورد شرایط استفاده شما از آب. مثلا...ساعتی یک قطره براتون کافیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1395 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
درست بود که لرد شکنجه گر شگفتی بود، اما چرا قبلش برای هری یک داستان طولانی تعریف نکند؟ تجربه نشان می داد که همیشه وقت برای یک داستان طولانی وجود دارد. لرد دستانش را به هم زد وصندلی ای زیر پایش ظاهر شد و با نشیمن گاه مبارکش روی آن نشست و در حالی که پیکسی اش را ناز می کرد، با صدای وحشت انگیزی داستانش را آغاز کرد.
- سال ها پیش، وقتی کودکی بیش نبودیم، رفتیم به یک غار و دوستامونو کشتیم. بعد برگشتیم به پرورشگاه. خانوم کولی هم اونجا بود ولی اونو نکشتیم. چند روز بعدش، داشتیم پوکیمان گو بازی می کردیم، گفتیم یک یوزر نیم خفن برای خودمون بگزینیم. گزینه ی اول تام مارمولک بود. ولی نه. بعد اندیشیدیم ولدمولَک. نه. آن هم خوب نبود. بعد از این همه پندار غمی گردیدیم که چوبدستیمان لوموس شد و ندا آمد: ولدمورت... ولدمورت... ما نام را پسندیدیم. دوباره ولی ندا آمد: بخوان! ما این ور رو نگاه کردیم. اون ور رو نگاه کردیم. هیچکی نبود. گفتیم: ما که سوات نداریم. دوباره ندا آمد: بخوان! ما هم دفترچه خاطرات خانوم کولی رو گرفتیم بخونیم و خوندیمش و بله بچه ها! این جوری شد که ما لرد شدیم-

- من به تو افتخار می کنم، تام!

لرد به چشم هری زل زد. آن پسرک، آن کله زخمی، بادر ممد پاتر، او را تام خوانده بود؟ چطور جرئت کرده بود؟

- آگوامنتنی... چیز، له لی جی منس... اوه، تام! این من بودم! من بودم.

لرد و جمیع مریدان به پشتشان نگاه کردند. بله! آلبوس دامبلدورِ روشنا آن جا بود. ردایی همچو پیراهن عروس و مرغی همچو شاهین بر دوشش بود ودر پشتش، هرگونه محفلی ای دیده می شد. از ویزلی باریک گرفته تا ویزلی فشن تا ویزلی جینی.

دامبلدور بانگ داد: محفلیون ِ من، به پیش! هری ِ من رو نجات بدین! اومدم، هری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 2 مرداد 1395 19:59
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف دوست نداشت دستش هری پاتری بشه. بنابراین قمه‌شو دراز می‌کنه و سر تیزشو به پشت یقه‌ی هری گیر می‌ده و اونو از زمین بلند می‌کنه.
- ارباب بفرمایین کجا بذارمش تا همونجا بذارمش!

هری همونطور که تو هوا معلق بود دست و پا می‌زنه و خواستار پایین گذاشتنش می‌شه. ولی کسی بهش کوچک‌ترین اهمیتی نمی‌ده.

- ارباب چطوره ببریمش اتاق شکنجه؟

لرد در یک حرکت سریع هری رو از چنگ قمه‌های رودولف در میاره و خودش اونو از گردن می‌گیره.
- نمی‌شه. پاتر مال خودمونه! خودمون گرفتیمش.
- ارباب خب من که نمی‌گم شما نگرفتینش، می‌گم ببریمش اونجا شما شکنجه‌ش کنین.

لرد نگاهی به دوش حموم می‌ندازه و بلافاصله تصمیمشو می‌گیره.
- فکر خوبی کردیم. یه صندلی بیارین همینجا شکنجه‌ش می‌کنیم!

وینکی دوان‌دوان ازونجا دور می‌شه و چند ثانیه بعد با یه صندلی برمی‌گرده. لرد هریو رو صندلی پرتاب می‌کنه و بلافاصله طنابیو از غیب ظاهر می‌کنه و اونو می‌بنده.
- مایلیم پاتر چهره زیبای مارو ببینه و از وحشت خوف کنه. این موش کورو بینا کنین!

بلاتریکس به سمت عینک هری که در اثر دست به دست شدن هری گوشه‌ای افتاده بود می‌ره. از قصد با پا محکم روش می‌کوبه. بعد از اینکه صدای قرچ شکستن عینک، تک‌تک ذرات وجودی بلارو به حال میارن، اونو با جادو سالم می‌کنه و رو چشم کله‌زخمی قرار می‌ده.

هری بلافاصله بعد از بینا شدنش و دیدن جماعت مرگخواری که دورش حلقه زده بودن و همچون ندیده‌ها بهش زل زده بودن، آب دهنشو قورت می‌ده.
- آخ زخمم. جای زخمم سوخت. کمک.
- کله‌زخمی! ما محفلی نیستیم که با درد زخم تو به هیجان بیایم.

لرد چوبدستیشو به سمت دوش آب می‌گیره و در حدی که فقط یه قطره آب سرد ازش خارج بشه اونو باز می‌کنه. بعدش با لگدی هریو زیردوش آب هل می‌ده. قطرات سرد آب هر چند ثانیه یک‌بار بر فرق سر نامبارک هری فرود میان و رو صورتش جاری می‌شن.

شکنجه‌ی روانی از دیگر شکنجه‌هایی بود که لرد به خوبی اونو بلد بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 1 مرداد 1395 02:10
نمایش جزئیات
آفلاین
-گرفتیمش...ما کله زخمی رو گرفتیم! خودمون شخصا گرفتیم. بدون کمک...بدون یاری! بدون کجاست یاری دهنده ای که...ما تو حمومیم؟ ...ما...؟ چشاتو ببند بی ناموس!

لرد سیاه شانس آورده بود که عینک هری در اثر برخورد با دیواره های لوله آب شکسته بود و الان موش کوری بیش نبود.

ولی در مرحله بعدی لرد سیاه اصلا شانس نیاورد!

چون مرگخواران در اثر فریاد هیجان زده و خبر دست اول لرد سیاه به صورت تسترال واری وارد حمام شدند!

-کو ارباب؟
-کجاست؟
-بکشین کنار منم ببینم.
-ارباب می شه بهش دست بزنیم.
-ارباب شما چقدر باهوشین. فرموده بودین لازم نیست برین دنبالش. خودش میاد سراغتون ها.
-حالا بکشینش خب ارباب!

لرد سیاه از هیاهوی ایجاد شده برای تماشای هری پاتر استفاده کرد و فورا ردایش را پوشید.
-شما هنوز نفهمیدین این روش ما نیست؟ ما باید با شکارمون تفریح کنیم. به این سادگیا نمی کشیمش. زجر کشش می کنیم.

هری پاتر که همچنان چیزی نمی دید، ناله کرد:
-پروفمون گفت بی زحمت آب ما رو وصل کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: شنبه 5 تیر 1395 08:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- ارباب چطور ممکنه درحالی که یه کاریه برای انجام دادن، هم زیبا باشه و هم جالب؟
- شیرازممد باز تو نظر دادی؟ من نمیدونم اصلا کی درخواست مرگخواری تورو قبول کرد. چی ما قبول کردیم یادمون نیست؟ یعنی میگی ارباب چیزی رو فراموش میکنه احمق؟ الان داری میگی من دیوونه‌م چون دارم با خودم حرف میزنم؟ آواکداورا !

اینگونه شد که شیرازممد درگذشت و یکی دیگر از ممد هایی که مرگخوار بودند، کم شد! مرگخواران به احترامش یک ثانیه سکوت کردند و ارباب سخنان گهربارش را ادامه داد:
- همانطور که میدونید الان ما خیلی خفنیم البته خفن ها نباید خودشان را اینگونه خطاب کنند اما ما چون دیگه زیادی خفنیم، این آپشن رو هم دا..

قبل از پایان سخنان گهربار، کبوتر بچه کرد و کاش بودیو میدیدی! دقیقا روی سر لرد هم اومد بچه کرد و رفت. خلاصه پیام اخلاقی که میشه گرفت اینکه در اوج خفن بودن یهو مواظب باشید که کبوتر میاد روی سرتون بچه میکنه..
- وا ارباب چقدر بهتون میاد! انگار موهای طلایی رنگ در اوردید. مای بلوند لرد!
- (شکلک دیفالت لرد!)

لرد به درون خانه پناه برد و برای تمیز کردن گندکاری روی سرش مجبور شد تا دوباره آب را وصل کند. هری پاتر که دقیقا در وسط لوله های سازمان مرکزی آب و فاصلاب ریدل و محفل گیر کرده بود به صورت خیلی شیری‌طور با فشار آب به سمت خانه ی ریدل هدایت شد و روی سر مبارک ارباب از طریق شیردوش آب فرود آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 دی 1394 13:09
نمایش جزئیات
آفلاین
هری ناگهان در حالی به خود آمد که سر و نیمی از بدنش داخل دوش فرو رفته بود.
- عههه... ملت... گیر کردم!
- هوووم... یعنی الان تو گیر کردی؟
- آره دیگه. گیر کردم... بیاید فشارم بدید تو... یا بکشیدم بیرون!
- آه... هری... فرزند روشنایی... باز دوباره همه کیک های هاگرید رو خوردی؟
- نه پروفسور... من نِی قلیون شدم از گرسنگی... من بودم که شب ها میرفتم غذامو بین پرنده ها پخش میکردم.
- هری؟ فرزندم؟ غذای مالی رو میبردی میدادی پرنده ها؟
- اممم... چیزه... نه... منظورم اینه که میخواستم کار خوب انجام بدم... میدیدم اونا هم گرسنه ان... واسه همین!

ملت محفلی که از این همه فداکاری پسر برگزیده اشک در چشمانشان جمع شده بود، حتی یک لحظه هم به یاد رشته های موجود در سوپ که در واقع از بند کفش و ریش های پروفسور دامبلدور تشکیل شده بود، نیفتادند.

- آقا، اگر گریه و اشک ریزیتون تموم شد بیاید یه کمکی بکنید... من هنوز گیر کردم!

ملت محفلی جلو رفتند و شروع کردند به فشار دادن هری به داخل دوش.

- من گوشنمه!
- عه عه... هاگرید، پاشو بیا کمک... هری رو بندازیم توی دوش!
- من کیک میخوام... بعدش میام کمک!
- بیا کمک، بعدش کیک میدیم!
- قبوله!

بدین ترتیب، هاگرید برای وارد کردن پسر برگزیده به داخل دوش جلو رفت.

کمی آنطرف تر، خانه ریدل ها:

- خب... اینم از این... بریم استراحت کنیم... به شدت خسته شدیم همگی... خسته نباشیم!
- همه کارهارو من کردم که!
- وقتی یک فعالیت گروهی انجام میدیم همه اعضای گروه در انجام کار شریک هستن ایلین!
-

مرگخواران همگی در تایید آرسینوس سر تکان دادند و گفتند:
- بله بله... فعالیت فروهی بسیار فعالیت جالب و زیباییست.
- گروهی البته!
- همون فروهی دیگه!

- یاران عزیزمان... کار بسیار جالب و زیبایی براتون سراغ داریم!

گردن همه مرگخواران به طور همزمان مستقیم به سمت پنجره طبقه بالای خانه ریدل چرخید تا به سخنان اربابشان گوش فرا دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: دوشنبه 30 آذر 1394 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

به کمک مرلین لرد سیاه همه عناصره کره زمین رو در اختیار گرفته و به زبون همه موجودات مسلط شده. به آب و هوا و آتش و خاک دستور می ده و هدایتشون می کنه.ولی به دلیل نامعلومی از دست مرگخوارا عصبانیه و می خواد مجازاتشون کنه.
آب رو قطع می کنه و به مرگخوارا دستور حفر چاه می ده. مرگخوارا از زیر کار در می رن...تا این که آیلین شروع به کندن زمین می کنه و کلنگش به جسم سختی برخورد می کنه.

________________

به محض برخورد کلنگ آیلین به جسم سخت، و به گوش رسیدن صدای "دنگ" آب از همان محل فوران کرد! آیلین پیشانیش را که چندان هم عرق نکرده بود پاک کرد.
-بفرمایین. اینم از چاه...اینم از آب!

لرد سیاه که اصلا مایل نبود مرگخواران به این سرعت به آب دست پیدا کنند سریعا خودش را به محل رساند.
-چی داری می گی؟ با سه کلنگ کی ممکنه به آب برسه آخه؟ اینجا مشکلی وجود داره!

آیلین: چه مشکلی ارباب؟ آب خنک و گوارا در خدمت ما!


مایل ها دورتر...محفل ققنوس!


-یه مشکلی وجود داره آلبوس!
-بجز تو که حوله ای دور خودت پیچیدی و وقیحانه اومدی وسط آشپزخانه محفل؟

آرتوربه سر کف مالی شده اش اشاره کرد.
-آب قطع شد! و من اگه هر چه سریع تر این کفا رو نشورم همین سه چهار تار مو هم روی سرم نمی مونه...اونوقت ممکنه مالی دیگه ازم خوشش نیاد و طلاق بگیره ...و نسل محفل منقرض بشه. طاقتشو داری؟

آلبوس احساس خطر کرد. او به عنوان رهبر و مسئول این گروه وظایفی داشت. او باید مشکلات فرزندان و پدران روشنایی را حل می کرد. پس دست به کار شد!
-هری؟!

هری پاتر در حالی که یک جینی از ردایش آویزان شده بود از اتاقش خارج شد.
-چیه باز؟ اسمشو نبر برگشته؟ جام آتش دارین؟ سگ سه سرتون هار شده؟ باز قراره تو چه دردسری بندازین منو؟

دامبلدور حالت پدرانه ای به چهره اش داد.
-این حرفا چیه فرزند. آرتور در وضعیت وخیمی به سر می بره. و تو...به عنوان پسر برگزیده باید این مشکل روحل کنی.

هری عادت داشت! تا آن لحظه کدام مشکل را خود دامبلدور حل کرده بود؟

هری جینی را از ردایش جدا کرد.
-من این کارو می کنم پروفسور. فقط بهم بگین باید چیکار کنم.

دامبلدور به دوش حمام اشاره کرد.
-آب قطع شده...الان تو باید از این دوش بری تو...از لوله ها رد بشی. بری و بری و بری و ببینی مشکل از کجاست و چرا آب محفل نورانی ققنوس باید قطع شده باشه.

هری مصمم و جدی آماده اجرای ماموریت بود. با چشمانی اشکبار به دوستانش نگاه کرد و به داخل دوش شیرجه زد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 13 آذر 1394 17:28
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حین سیلنسیو تو آلی از ناکجا اباد مستقیم امد به دهان کلیه ملت اعم از در حال اواز ها و پوکر فیس ها و ویبره ها و ریلکس ها برخورد کرد و به دنبال ان صدای لرد از بالاترین پنجره عمارت شنیده شد با این مضمون:
به نظر ناجینی خیلی گرسنه می اید یاران عزیزمان!
و کلیه ملت با شنیدن این سخن گوهربار کمر شکن سکوت اختیار کرده و با حالت پوکر فیسی چنین به یکدیگر خیره شدند.
اما لااقل از این جهت مورگانا و مرلین را شکر کردند که ریگلوس تامرز انفجار پیش نرفت وگرنه علاوه بر دیه و پرداخت خسارات وارده به حق المرگخواران میبایستی یک ضیافت مختصر شام را با پرنسس ناجینی میگذراندند و قطعا هیچکس خوش نداشت که چنین حالتی را تحمل کند.
در همین حین ایلین درحالی که موهای قهوه ای نه چندان صافش در پشت سرش و به همراه ردایش موج میزد،سوار برصاعقه سیاهش از ناکجا اباد ظاحر شده و محض انجام کار خیر و با فروتنی کلنگ را از ریگلوس گرفته و اولین ضربه را برزمین کوفت.
ـ تمومش کنید دیگه!واسه یه کار به این کوچیکی اینهمه ماجرا درست کردین! اخرش هم کراب رو فرستادین دیار مرلین.البته این باعث شد که به روح النگوی شکسته اش بپیونده.
ایلین اینرا گفت و سپس کلنگ را رها کرد.
ـ امممم...من باید برم به معجونم سر بزنم!بای بای!
ایلین اینرا گفت و با حالتی اینچنین سوار بر جارو شده و گاز را گرفت.
ـ قااااااااان!قااااااااااان!(افکت گاز دادن جارو)
اما در کمال تعجب جارو حرکتی نکرد.
ـ قااااااااااااااان قااااااااااااان!
ایلین از پوکر فیس به حالت در امده بود.جارو حرکتی نکرد.
ـ قااااااااااااااااااااااان!
و باز هم جارو حرکتی نکرد.
ـ دهه!این جارو چش شده باز؟!...
و چشم ایلین به پشت جارویش و ملت+ ارسینوس افتاد که جاروی اورا گرفته بودند و به کلنگ اشاره میکردند.
ـ این کلنگ دست خودتو میبوسه ایلین!
ـ جارومو ول کنین!وگرنه...
در همین لحظه ارسینوس با لبخند ملیحی از جیب کت و شلوارش منوی مدیریت را در اورده و باحالت تصنعی روی انرا فوت کرد.
و ایلین از انجایی که شخص بسیاااااار مسئولیت پذیری بود و دلش نمی امد ملتی را که اینهمه مدت چشم انتظار او بودند را برنجاند،با کمال وقار و متانت از جارو به پایین امده و کلنگ را از زمین برداشت.
ایلین کلنگ را بر زمین کوفت.
ایلین بار دیگر کلنگ را برزمین کوفت.
ایلین برای سومین بار کلنگ را برزمین کوفت.
که ناگهان کلنگ به جسم سفتی برخورد کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 آذر 1394 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران همگی روی زمین افتاده بودند. هیچ کس جرئت نزدیک شدن به این بی مغز کلنگ گردان را نداشت! ریگولوس همچنان کلنگ را دور سر خودش می چرخاند و ملت را از سخنرانی های گوهربار خود مستفیذ می کرد.
- و زمانی که پرمتوئوس با دلتا مزدوج شد فک های دریایی جنگ تروا رو راه انداختن تا مشتی باشد بر چشم چپ بی ناموسان. مرگ بر ممد یزید کافر!

بالاخره یکی از مرگخواران جرئت به خرج داد. نفس عمیق کشید. وصیت نامه اش را نوشت و امضا کرد. به یاد دوران جاهلیتش چند قطره اشک ریخت. پاترونوسی برای تمام عزیزان فرستاد. به خاطر طولانی شدن حرکاتش و تورم و حقوق نگرفتن از وزیر مملکت قرص های لاغری دکتر بروسلی را تبیلغ کرد و بالاخره سینه خیز و خیلی لاک پشت وار به ریگولس نزدیک شد.

مرگخوار مذکور با رعایت نکات ایمنی به ریگولس نزدیک شد و پاهای او را نگه داشت تا دیگر نچرخد. ریگولس چند بار پلک زد و به مرگخوار بی نوا نگاه کرد.
- ولی من خوب می دونم فردا تو پشتم می دویی چون نمی خندی، نمی فهمی، نمی رقصی!

ریگولس جفتک انداخت. ریگولس بالا پرید. ریگولس روی صورت مرگخوار فرود آمد. ریگولس نسبت نهفته اش با سرخپوستان آدمخوار آفریقای جنوبی را نشان داد. ریگولس شروع به رقص و پایکوبی کرد!
- امشو نمشه. کلنگ پر از خونه. امشو نمشه. :hungry1:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.