_تام...ما محفلی ها بسیار قانعیم!

_پس یک قطره در روز...خوبه؟
_نه تام...منظورم این نبود...بیا قانعت کنم!

دامبلدور همانجا بر زمین نشت و با انگشت بر خاک شروع به محاسبات کرد...
_ببین ما برای اینکه سفید و پاک بمونیم نیاز به شستشو داریم...پس شونصد لیتر برای شستشو...پیاز رو هم خالی خالی میتونیم بخوریم،ولی خب اکثر مواقع پیاز نداریم،مجبور میشیم سوپ پیاز بدون پیاز درست کنیم که خب نیاز به اب داره،پس این شونصد لیتر دیگه...حالا یه شونصد لیتر دیگه هم برای روز مبادا و مایحتاجات دیگه مثل نیاز فروان ارتور و مالی به آب برای زیاد کردن جمعیت محفل...
_خب نیاز نیست ادامه بدی دامبلدور،گرفتم
...پس شما حداقل یه شونصد لیتر آب میخوایین در ماه!
_صحیح است!

_خب...مشکلی نیست...ما شونصد لیتر رو بهتون میدیم!
_میدونستم تام...میدونستم که تو همیشه قلب رئوفی داری...همه ما در وجود خود عشق داریم!

_میذاشتی جمله ام رو کامل میکردم دامبلدور...میگفتم...ما حاضریم به شما شونصد لیتر بدیم...ولی شما به جاش به ما چی میذین یا چیکار میکنید؟
دامبلدور دستی به ریشش کشید...و با دست دیگر عینک هلالی شکلش را روی چشمانش جابجا کرد...با دست دیگرش کلاه روی سرش را مرتب کرد...و با دستان دیگرش خودش را خاراند!به هر حال او دامبلدور بود...جادوگر بزرگی بود...میتوانست چندین دست همزمان داشت باشد!
_خب تام من نفهمیدم...منظورت چیه؟

_ببین...من گفتم حاضریم مذاکره کنیم....ما بهتون میخواستیم بهتون یه قطره در ساعت بدیم،به جاش از شما کلی چیز دیگه میخواستم...حالا که قطره به لیتر ها تبدیل شد...پس ما باید مذاکره کنیم ببینم در مقابل لیتر ها آب که بهتون میدیم،چی به ما میرسه!
دامبلدور به سختی آب گلویش را قورت داد...او ولدمورت را میشناخت،ولدمورت زیاد جادوگر منصفی نبود!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



دوباره ولی ندا آمد: بخوان! ما این ور رو نگاه کردیم. اون ور رو نگاه کردیم. هیچکی نبود. گفتیم: ما که سوات نداریم.
دوباره ندا آمد: بخوان! ما هم دفترچه خاطرات خانوم کولی رو گرفتیم بخونیم و خوندیمش و بله بچه ها! این جوری شد که ما لرد شدیم-
هری ِ من رو نجات بدین! اومدم، هری!





...ما...؟ چشاتو ببند بی ناموس!







اخرش هم کراب رو فرستادین دیار مرلین.البته این باعث شد که به روح النگوی شکسته اش بپیونده.

