جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

24 کاربر(ها) آنلاین هستند (19 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
24 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] ماجراهای خانواده پاتر

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1395 23:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اندرون خانه شماره 12 گریمولد:

- پیست پیست. اینو نگاه کن.

مو قرمزی که با اشتیاق به سخنان بزرگ‌ترها گوش می‌داد با سیخونک برادرش برمی‌گرده. کاغذ پوستی‌ای که جلوی چشماش شناور بود اونو ناخودآگاه از جاش بلند می‌کنه. چند ویزلی دیگه هم به همین روش از زمین کنده شده و به سویی کشیده می‌شن.

با زیردریایی و کشتی تایتانیک نمی‌شد پرواز کرد، اما چند ویزلی مو قرمز کوچیک افکار دیگه‌ای در سر می‌پروروندن. اونا دوان دوان از جمع بزرگ‌ترها که همچنان تو کف مونده بودن که حالا این ساخته‌های دست محفلیون به چه دردی می‌خوره، خارج می‌شن و خودشونو به دستشویی که مدتی قبل آزادسازی شده بود و از چنگ ماندانگاس خارج شده بود می‌رسونن.

- منو از این تو بیارین بیرون.

مو قرمزهای کوچک داستان ما، بی‌توجه به ماندانگاسی که همچنان تو دودکش گیر کرده بود به اجرای نقشه‌ی از نظر خودشون هوشمندانه‌شون می‌پردازن. یکیشون به سمت شلنگ دستشویی هجوم می‌بره، دیگری دوش حمام رو برمی‌داره و نفر سوم تشتی رو از آب پر می‌کنه. دو ویزلی آخر هم وظیفه‌ی خطیر بر آب انداختن کشتی رو برعهده می‌گیرن.

- به نظرتون این اندازه آب برای شکستن در و فرار از خونه کافیه؟

یکی از ویزلی‌های جوگیر به سرعت چوبدستیشو بیرون میاره.
- منم با چوبدستیم به حجم آبا اضافه می‌کنم.

چهار ویزلی کوچک که انگار نقشه‌شون فقط آب چوبدستی رو کم داشت، با این حرف قانع می‌شن که نقشه‌شون ردخور نداره. بنابراین با خوشنودی می‌زنن قدش و نگاهی به در می‌ندازن. تمام درهای مسیرشون رو بازگذاشته بودن و راهروی رو به روشون اونارو مستقیم به سمت پنجره خروجی خونه هدایت می‌کرد. همه چیز برای فرار با شکوه اونا آماده بود.

- آماده باشین، با شماره سه شروع می‌کنیم. یک... دو... سه...

شلنگ، دوش، تشت و چوبدستی، همزمان آب وجودشون رو به بیرون هدایت می‌کنن. ویزلی آخر هم قایق رو هل داده و هر چهار نفر همزمان به درونش شیرجه می‌زنن.

و بعدش؟

مهم نیست که مالی از شدت سرما غرغرکنان راهی اونجا شد و پنجره‌ی آزادی ویزلی‌هارو بست، مهم اینه که هنوز چند متر بیشتر جلو نرفته بودن که آب ته کشیده و کشتی به گل می‌شینه!

بعد از اون جیغ‌های مداوم چهار ویزلی شکست خورده شنیده می‌شد که به هوا برمی‌خاست. البته نه به خاطر شکست نقشه‌شون، بلکه به خاطر مالی که به دلیل به گند کشیدن خونه با جارو دنبالشون افتاده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1395 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: یکشنبه 5 دی 1395 17:22
نمایش جزئیات
آفلاین
آرتور نگاهی به دخترانِ در حال گیس و گیس کشی،پسرانِ کف کرده،دامبلدورِ مشغول پیدا کردن سر و ته کاغذ و هری پاترِ افسرده انداخت!
او تازه دوهزاریش افتاد که همه محفلی ها مانند او عشق مشنگ نبودند...برای همین آنها اصلا هواپیما ندیده بودند،و اصلا ماهیت چیزی که او از آنها خواسته بود بسازند،هرچند کاغذیش را نداشتند.
_خب..پرفسور این کاغذ رو بذارین کنار...با شما هم هستم بچه ها...شما هواپیما ندیدن...ولی قایق که دیدین؟قایق کاغذی درست میکنیم...حالا خوب گوش کنید که چه جوری ساخته میشه!

محفلی های گشنه با دهان باز و کاغذ به دست روبروی آرتور ویزلی ایستادند!
آرتور کاغذش را برداشت و شروع به تا کردن کاغذش کرد:
_خوب توجه داشته باشین..ابتدا این رو اینجوری میکنیم...سپس به این حالت در میاریم...بعد موقَشه که از اینا از اینا از اینا،یک دو سه چار،حالا راست یک دو سه چهار و حالا عقب،یک دو سه چهار و ...
_من تموم کردم آرتور...ایناهاش!:angel:
_منم تمومش کردم!
_من قایق رو ساختم!
_منم تحفه ای خلق کردم!
_اینم واسه من!

آرتور شانس آورد که شنا بلد بود...زیرا اگر شنا بلد نبود،هم اکنون در کفی که از دهانش خارج شده بود،غرق شده بود!
_چجوری درست کردین اینا رو؟
_با نیروی عشق آرتور..با نیروی عشق همه چی ساخته میشه!
_ببخشید پروفسور میپرم وسط افاضاتتون..ولی الان این قایقا را چیکار کنیم؟چجوری باهاش از خونه خارج بشیم!

دامبلدور غیر از "نیروی عشق" جوابی نداشت...برای همین به ارتور ویزلی نگاه کرد تا او جواب بدهد...ارتور ویزلی هم اما انگار جوابی نداشت...
_خب چیزه...ام قرار بود موشک درست کنیم،پرواز کنان اینجا رو ترک کنیم...و بعدش موشک درست کردن به قایق درست کردن تبدیل شد که خب...فک نکنم بشه با زیر دریایی و کشتی تایتانیک پرواز کرد...میشه؟


خارج از خانه گریمولد

مرگخوار ضدعفونی شده هنوز منتظر راهی برای ورود به خانه ریدل بودند...دستور لرد مبنی بر اینکه بلک های مرگخوار بگردند و نسخه ای از کلید خانه را پیدا کنند نیز بی نتیجه تاکنون بی نتیجه بود..برای همین رودولف پیش قدم شد...
_ارباب!
_رودولف؟
_ارباب...بلونیا و نارسیسا خوب نگشتن جیباشون رو...شاید زیر لباساشون،جیب پشتشون و یا جاهایی که دستش نمیرسه گذاشته باشن کلید رو...میخوایین من بگردمشون؟
_جیبهای همسرت و ریگولوس رو هم باید بگردی رودولف!
_خب نیاز نیست پس...خوب گشتن حتما این چهار نفر جیباشون رو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
_ هر کی یه کاغذ پوستی برداره و بیاد بشینه کنار من!

_ اوه آرتور باهوشمون! نقشه ای داری فرزند؟

آرتور ویزلی بسته ی 300 تایی کاغذ پوستی رو بین چوب کبریتاش تقسیم کرد و روی زمین نشست.

_ موشک پروفسور! میتونیم با این وسیله ی مشنگی که به سادگی با کاغذ درست میشه، پرواز کنان اینجا رو ترک کنیم!

دامبلدور به نشانه ی شادی ریشش رو بالای سرش چرخاند و با بقیه اعضای محفل به پایکوبی مشغول شد.

_ همیشه به هوشت ایمان داشتم آرتور!

رون و هرمیون هری رو گرفتند و بعد از این که همگی دور آرتور نشستند، دامبلدور گفت:

_ شروع کن فرزند!

_ کاغذ رو از وسط تا کنید.

چوب کبریتای محفلی یک صدا، مانند گروه سرود گفتند:

_ تا کردیم بابایی!

_ حالا کاغذو باز کنین.

_ پس برای چی تا کردیم؟

_ مال من دیگه باز نمیشه!

_ کاغذم پاره شد!

آرتور توجهی به درگیری فرزندانش نکرد و ادامه داد:

_ دو تا گوشه ی کاغذو بگیرین و به سمت وسط بیارین.

_ بابایی چقد سخت شد!

_ آرتور پسرم مراعات من پیرمردو بکن! یکم یواش تر بگو...

در آن میان دو تن از ویزلی های مونث از سر و گردن و هم آویزان شدند و مشغول گیس و گیس کشی شدند:

_ کاغذ صورتیه مال منه!
_ نـــــه! صورتیه مال منـــه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 21:00
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان لحظه، که چندان هم مهم نیست "کدام لحظه"، شرور ترین و جذاب ترین مرگخواران که همه محفلی ها در پیچ و تاب زلف شهلایش گره خوده بودند و قد رعنایش روی ساختمان شماره دوازده گریمولد سایه انداخته بود، تصمیم گرفت این بازی کثیف را پایان بدهد و درحالیکه سعی میکرد چشم در چشم مرلین کبیر نشود یک دستش را بلند کرد و کلا خانه ی گریمولد پکید؛ سپس درحالیکه قهوه اش را هورت میکشید با یک نگاه تمامی مرگخواران را خاکستر کرد و سپس با هجوم حجم سرد و خیسی از عطسه ی یک مرگخوار درون گوشش از خواب پرید.
عنتونین باز هم غذای سنگین خورده بود.

آن سوی دیوار های خانه گریمولد، ارتشی از ویزلی های تازه ساز تلاش می کردند با قاشق چایخوری از زیر زمین داخل شده از آن سرش در بیایند که ناگهان هری پاتر دوباره در صدر قرار گرفت.

او انگار که پاس گل داده باشد بلوزش را بالا کشید و پشتش را به جمعیت کرد.
_این نقشه ی خونه ی گریمولده.

دامبلدور سرش را از بستر مرگ بلند کرد و ویزلی هایی را که در تلاش بودند دسته چوب های متحد را نصف کنند، کنار زد.
_پسرم فکر میکنم ما بیشتر از نقشه ی خونه ی گریمولد به کلید خونه ی گریمولد احتیاج داشته باشیم، ولی همین که تلاش کردی انگار که ما نجات یافتیم.

ویزلی ای که انگار نجات یافته بود، با سر حرفش را تایید کرد. سپس از گرسنگی افتاد و مرد.

_نه! منظورم اینه که، ما میتونیم به سادگی و جذابیت تمام از در بریم بیرون!
_هری، فرزند عزیزم، نمیدونم چه ربطی داشت ولی همین که ما فردی هنرمند با چنین توانایی بالایی در انواع تتو و ابرو هاشور در محفل پرورش دادیم خودش انگار که نجات یافتیم. و تازه، تو قبلا هم یه ایده شبیه این دادی و چندان-

هری قصد نداشت گوش کند.
هری تا دامبلدور بیاید و جمله اش را تمام کند پانصد ششصد تا در اینور آنور کرده بود.
هری از شدت برگزیدگی و راه حل نداشتگی و احساس وظیفه کردگی و مورد توجه قرار نگرفتگی به دوره زوال عقل وارد شده بود.

محفلیان احساس میکردند اگر هرچه زودتر موفق به بیرون بردن هری نشوند، موجودی که قهقهه میزد و خودش را به در و دیوار می کوبید همه شان را خواهد خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 19:28
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟ کی؟ من؟ من انجامش بدم؟ پسر برگزیده؟ میخواید منو بفرستید تو دهن شیر... نه چیزه مار! :worry:

دامبلدور با ناخن های بلند یکی از ویزلی های زیر پنج سال، مشغول شانه زدن ریش هایش شد.
- این ایده خودت بود فرزندم!
- ولی اگه منو ببینن... من پسر برگزیده ام!
- خودت گفتی حواسشون پرته! فرزندم اگه تو بتونی فرار کنی قهرمان می شی!

هری پاتر میخواست فریاد بکشد "من همین الانشم قهرمانم!" ولی قهرمان یا غیر قهرمان، در حال حاضر باید سعی می کرد از خانه پدرخوانده اش بیرون برود. چیزی که هری پاتر را در آن لحظه متعجب کرده بود این بود که چرا هیچکس تلاش نمی کند مثل یک جادوگر عاقل و متمدن از در بیرون برود!

هری پاتر یادش رفته بود در آن لحظه، دقیقا در کجا قرار گرفته است. محفل ققنوس هیچ کاری را به روش های عادی انجام نمی داد. ولی خب... امتحان کردن که ضرری نداشت. هری پاتر چوبش را آماده نگه داشت و پاورچین پاورچین به سمت در ورودی رفت. احتیاط می کرد چون تصور می کرد مرگخوارها پشت دیوارهایی که نمی توانند ببینند کمین کرده اند! چطور؟ فقط مرلین می داند!
نفس عمیقی کشید و دستگیره در را گرفت!

تــــــق!

هری توقع داشت در با مقاومت بیشتری باز شود. حتی به این هم فکر کرده بود که شاید نتواند در را بدون کلنجار باز کند. ولی حالا... دستش را به پیشانی اش کوبید.

- این در لعنتی حتی قفل هم نیس! واقعا دوست دارم بدونم مرگخوارا چطور تا حالا ما رو قورت ندادن؟ همراه آب کدو حلوایی اضافه!

و یک قدم جلو رفت. انتظار داشت آفتاب روی شیشه های کثیف عینکش بتابد. ولی در عوض پیشانی اش به در خروجی کوبیده شد!
- آخ! من اینو همین الان باز کرده بودم!

دست دراز کرد و در را باز کرد.
ولی...
هری پاتر باز هم در را باز کرد.
و در بعدی را
و در بعدی
و باز هم در بعدی


- آهاااای. اینجا چه خبره؟ :vay:

هری بعد از بازکردن تقریبا بیست در رنگ و وارنگ، هنوز همانجایی که یک ساعت پیش ایستاده بود، ایستاده بود! پس تصمیم دیگری گرفت.
.
.
.
- میگم پروفسور؟
- فرزندم؟ هنوز نرفتی؟ الان حواسشون جمع می شه می بیننت. بعد فکر بکرت می ترکه!
- راستش میخواستم برم! ولی در باز نمیشه. هر دفعه بازش می کنم ولی انگار هی یه در جلوش سبز میشه.
- عه اون! اره. این کار منه. یه اقدام احتیاطی که طرفدارای تام نتونن بیان تو.

هری موهایش را با فوت از جلوی صورتش کنار زد.
- اوه! چه خوب. میشه چند لحظه باطلش کنیم که من برم بیرون؟
- نمی تونم پسرم؟

هری سرش را کج کرد و لبهایش را هم به هم فشرد و با چشم های سبزش به دامبلدور زل زد!

- حتی بخاطر من؟
- اون شکلی نشو هری! آدم دلش میخواد بغلت کنه! نمی تونم!

هری یک قدم عقب رفت تا ناگهان بغل نشود!
- چرا نمی تونید؟
- هری! شاید من بخاطر محفل و کمک به محفل سرحال و شاد باشم. ولی بازم من یه پیرمردم!
- خوب که چی؟
- یادم نمیاد فرزندم! راه از بین بردن اون طلسمو یادم نمیاد!
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: جمعه 3 دی 1395 17:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه...من الان می خوام از این دودکش بیام بیرون!

اشک های جمع شده در چشمان پیر و خسته دامبلدور فوران کرد!
-تو نمی خوای بار این فداکاری رو به دوش بکشی؟ تو نمی خوای مورد تحسین واقع بشی؟ در این حد متواضع و فروتنی فرزند؟ من الان بیشتر بهت افتخار می کنم.

ماندانگاس که دست هایش هم جزو قسمت گیر کرده در دودکش بود، سرش را به دو طرف تکان داد.
-نه نه...افتخار نکن. یکی بیاد منو از این تو بکشه بیرون. این موی من داره می ره تو دماغم...حداقل این از رو صورتم بزنین کنار.

-من فکر بکری دارم!

توجه همه به سمتی که مدت کوتاهی بود از آن سمت سلب شده بود، جلب شد!

هری پاتر!

محفلی ها مشتاقانه به امید آینده محفل خیره شدند. هری پاتر فکر بکری داشت. هر چند اگر نداشت هم نمی توانست آن بی توجهی چند دقیقه ای را تحمل کند.
-الان همه به من نگاه کنید...ماندانگاسو فراموش کنین. چهارده سال پیش وقتی ولدمورت(لرزش سرتاسری محفلیا به خود) پدر و مادرم رو کشت ...و مادرم خودشو سپر من قرار داد ...من فقط یک سالم بود ...من کودک شیرخواره ای بیش نبودم ...صورتمم که زد خراب کرد!
-خب؟
-خب چرا گریه نمی کنین؟
-منتظر فکر بکرتیم!

هری پاتر دریافت که داستان جذاب زندگی اش در آن لحظه خریدار ندارد. پس افسرده شد!
ولی قبل از افسردگی فکر بکرش را بیان کرد.
-من الان از پنجره سیاها رو تحت نظر گرفته بودم...حواسشون پرته!

-خب؟
-خب...حواسشون خیلی پرته. زیادی پرته! به نظر من یکی از ما خیلی راحت می تونه درو باز کنه و از این جا خارج بشه.
-و بعد؟
-درباره بعدش، بعد فکر می کنیم! الان روی فکر بکر تمرکز کنین!

دامبلدور اشک هایی را که چند دقیقه پیش صرف فداکاری ماندانگاس کرده بود از روی زمین جمع و مجددا روی صورتش نصب کرد. در آن سن و سال اشک اضافه ای نداشت که هی پشت سر هم بریزد.
-اوه..فرزند...از اول می دونستم. تو برای همین کار متولد شدی. این کار رو برای محفل انجام بده. تام رو در هم بشکن! برو...ما پشتتیم! فقط بعد از رفتن درو ببند نتونن بیان تو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1395 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با لبخندی پدرانه سپس با یک ملاقه ذره ای از سوپ کوین را چشید.
- اوه... فداکاری فرزند روشنایی بی نتیجه نموند. این سوپ واقعا مزه خودشو میده.

محفلی های گرسنه، پوکرفیس وارانه به اشک های دامبلدور نگاه کردند. دامبلدور زمانی که دید اشک هایش روی حس گرسنگی فرزندان روشنایی تاثیری ندارد، چشمانش را به وسیله ریش خود تمیز کرد.
- اصلا میخواید بریم بازم به مرلینگاه عشق بورزیم که هم چاهش باز بشه و هم دانگ ازش خارج بشه؟

محفلیان غریبانه، رفتند به سوی مرلینگاه خانه. البته به غیر از اسنیپ که همچنان در حال پچ پچ کردن با جغد کنار پنجره بود. البته او نیز به کمک ریش دامبلدور که ناگهان دور کمرش پیچیده شد، به ناچار با آنها همراه شد.
ثانیه ای بعد، محفلی ها به مرلینگاه خانه رسیدند. آنها به دلیل اینکه بسیار با سلیقه بودند، تابلوی مادر سیریوس را پشت در مرلینگاه گذاشته بودند تا از پر و خالی بودن آن اطلاع پیدا کنند.

- بوقیای عمه بوقیِ کله بوقی! مرلینگاه پره. ویزلیای خون لجنی. برید پی کارتون. مرلینگاه خرابه.

دامبلدور با خوشرویی تمام و لبخند پدرانه معروفش، تابلو را چرخاند تا صورت مادر سیریوس به سمت در مرلینگاه باشد و نتواند صحبت کند.
- چقدر خانم زحمت کشیه... هممون باید این زحمت کشی و وظیفه شناسی رو الگوی کارمون قرار بدیم.

محفلی ها:

دامبلدور سپس با دست خود چند ضربه ملایم به در نواخت.
- دانگ... فرزند روشنایی... اینجا همه دلتنگت هستن... ای کاش هرچه زودتر بیرون بیای تا با روشنایی سرت هممون رو خوشحال کنی.

اما در درون مرلینگاه، ماندانگاس در حالی که شیر های طلاکوب مرلینگاه را داخل جیب خود خالی میکرد، لبخندی زد. ماندانگاس همواره علاقه به جان سالم به در بردن داشت. ماندانگاس بسیار باهوش بود. در نتیجه همین باهوشی، او با همان لبخند هوشمندانه و تا حدی پلید، خود را وارد بخاری دیواری کرد. سپس پودر سبزی را از جیب خود خارج کرد، به زمین ریخت و در میان شعله های سبز، با صدای بلندی فریاد زد:
- کوچه دیاگون!

در همان لحظه، دامبلدور با شنیدن صدای او، ریشش را مالشی داد، سپس رو به محفلی هایی که با بدگمانی به در مرلینگاه نگاه میکردند، گفت:
- حتما دانگ داره کتابی میخونه... به هر حال کتاب خوندن با توجه به سرانه پایین مطالعه بسیار...
- آی ایهاالمحفل... بیاید کمک من اینجا گیر افتادم!

محفلی ها با شنیدن صدای ماندانگاس از اتاق پذیرایی، بدون شنیدن ادامه سخن دامبلدور، به سرعت به آن سو رفتند و با دیدن ماندانگاسی که نیم تنه پایینی اش در دودکش گیر کرده بود و چهره اش به خاطر دوده، خاکستری شده بود، بسی خندیدند و شاد شدند و حتی عده ای از شادی، ردا دریدند و به مادر سیریوس ملحق شدند تا شعر "یه توپ دارم قلقلیه" را بخوانند.
دامبلدور نیز با لبخندی پدرانه خود را به آنجا رساند و با دیدن ماندانگاس گیر افتاده و سر و ته شده، گفت:
- اوه... دانگ... فرزند روشنایی... تو داری از طریق دودکش سعی میکنی نذاری اگر خونه ظاهر شد، مرگخوارا وارد بشن؟ من بهت افتخار میکنم.

محفلی ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1395/10/3 9:27:04
دلیل: غلط املایی
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1395 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون مقر محفل:

وزیر سحر و جادو با قیافه‌ای خموده جایی که می‌باید خانه شماره 12 قرار می‌داشت، ولی نداشت، دست به سینه ایستاده بود و سعی داشت با برق چشماش خونه‌ی 11 و 13 رو از وسط به دو نصف کنه تا بلکه خونه شماره 12 ظاهر بشه. اما صدای وز وز حشره‌ای که مدام بالای سرش رژه می‌رفت، تمرکز رو ازش ربوده بود!
- یکی این مگسه‌ره از من دور کنه. هرچی کیشش ره می‌کنم جواب نمی‌ده. روستایی به صدا عادت داشت. ولی صدای طبیعت ره. صدای گاومیش‌هاره. نه صدای مگس ره.

پیش از اینکه لینی بخواد از حرکت بایسته و به نشونه‌ی اعتراض دستاشو بالا ببره و فریاد بزنه "پیکسی هستم، پیکسی. نه مگس! " فریاد مرگخوار دیگری گوی سبقت رو در جلب توجه دیگران می‌ربایه.

- به لطف شالاژار باران باریدن گرفت!

مورفین که گوشه‌ای بساطش رو پهن کرده بود و کاملا مشخص بود در حال خودش نیست، فریاد زنان اینو می‌گه و در حالی که دستاشو رو به آسمون گرفته بود و سرش رو به بالا بود، از لطف سالازار که در واقع با کار بد یک ویزلی مو قرمز اشتباه گرفته شده بود، بهره می‌برد!

باروفیو که در پی تلاش برای دور شدن از لینی متوجه مورفین نشده بود، وقتی توسط آبشار زرد رنگی مورد مرحمت قرار می‌گیره با وحشت برمی‌گرده.
- لینی؟ پس دلیل این بال اون بال کردنت همینه ره بود؟ (برگفته از این پا و اون پا کردن!)

لینی اشاره‌ای به منبع ناکجای مایع سرازیر شده بر وجود مرگخواران می‌کنه و خودش رو از اتهام وارده مبرا می‌کنه. بعدش روونارو شکر گویان که این لطف شامل حالش نشده، بالای سر مرگخوارای قربانی حرکت می‌کنه و به اونا روحیه می‌ده.
- نگران نباشین. زمان جنگ برای ضد عفونی کردن زخما از همین ماده استفاده می‌کردن. شما در حقیقت ضدعفونی شدین!

رودولف اما وضعیتش متفاوت از دیگرانی بود که با کار بد ویزلی ضدعفونی شده بودن. قمه‌هاش رو به حالت ماهرانه‌ای بالای سرش گرفته بود و ماده‌ی شفابخش زمان جنگ رو همچون سرسره‌ی آبی از روی قمه‌هاش قل می‌داد و به مقصد زمین هدایتش می‌کرد...

نزد محفلیون:

- تموم شد.

دامبلدور دست نوازشی بر سر ویزلی مذکور می‌کشه و نگاهش رو از مرگخوارانِ در آشوب افتاده برمی‌داره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای خانواده پاتر
ارسال شده در: پنجشنبه 2 دی 1395 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!