جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  43 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  159 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 2 اردیبهشت 1396 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف درمانده شده، آنقدر درمانده شد که رفت یک دل سیر در آغوش پر شکنجه و فحش ننه لسترنج گریه کرد. سپس وقتی که ننه لسترنج با مگس کش مورد محبت قرارش داد، و رودولف حسابی مرد شد و مورد تبعیض قرار گرفت و شد داماد سرخانه مادر زنش.
رودولف که غمی بسیار زیاد داشت. برگشت به خانه ریدل، مرگخواران را از پشت کامپیوتر متفرق کرد، سپس خودش نشست پشت کامپیوتر. چشمانش را بست و در حالی که ده بیست سی چهل میکرد، با نوک قمه‌اش شروع کرد به اشاره کردن به تاپیک‌های مختلف...

پس از چند ثانیه که تا صد شمرد، چشمانش را باز کرد. نفس عمیقی کشید. قمه برایش شیون آوارگان را انتخاب کرده بود... شیون آوارگانی پر از خاطرات تلخ و شیرین.
و رودولف همه آنها را به یاد می‌آورد...

فلش بک

رودولف حتی در دوران طفولیت نیز کودک شروری بود. و حتی در هاگوارتز نیز اصلاً رعایت قوانین را نمیکرد. او در یک روز گرم، در حالی که با سایر دانش آموزان برای گردش هاگزمید رفته بود، تصمیم مهمی گرفت. تصمیمی که نقطه عطفی در مسیر چشم چرانی‌اش بود. و شاید اگر این تصمیم نبود، او هرگز رودولفی چشم چران نمیشد.
درست بود... تصمیم رودولف این بود که در شیون آوارگان یک استخر پارتی مختلط برگزار کند. یک استخر پارتی عظیم با حضور خودش و تمام ساحرگان سال ششم و هفتم هاگوارتز.

رودولف حتی ساحرگان را به شیون آوارگان آورده بود. و آنجا بود که اولین شکست احساسی‌اش را خورده بود و در یک نامه حسابی برای ننه لسترنج غر زده بود. او متوجه شده بود که شیون آوارگان اصلاً استخر ندارد! حتی در آنجا لوپین هم افتاده بود دنبالش و بعد هم توسط فیلچ توقیف شده بود و یک هفته از مچ پایش آویزان شده بود.

پایان فلش بک

رودولف که در فلش بک خود غرق شده بود و به دلیل این غرق شدن، حسابی آب لب و لوچه‌اش راه افتاده بود، اصلاً متوجه نشد که بلاتریکس بالای سرش است، تا اینکه...

- بوقی! بقیه هم تو نوبتن میخوان بنویسن! زود بنویس تا نبردم خونه کل ظرفارو تو سرت نشکستم!

رودولف خوف کرد و در همان حال که خوف کرده بود، به سرعت رولی نوشت و آنجا بود که با پدیده‌ای بسیار جالب و غم‌انگیز، البته به جز غر زدن آشنا شد. او تاپیکی را یافت که به سرعت به آن معتاد شد و آن تاپیک، تاپیک درخواست نقد بود.

در اتاق لرد سیاه، در حالی که لرد با کامپیوتر شخصی خود اوضاع مرگخوارانش را در سایت زیر نظر گرفته بود، ناگهان صدای دینگی شنید. صدای دینگ از تاپیک نقد بود و توسط رودولف به صدا در آمده بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 1 اردیبهشت 1396 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
و بدین ترتیب، مرگخواران کیلو کیلو وارد سایت شدند و هر کدام به تاپیکی رفته و رولی زدند.

یکی از مرگخواران که رودولف بود قطعا، سرش را انداخت پایین و وارد تاپیک حمام عمومی سایت شد. هی این ور را نگاه کرد و هی آن ور را نگاه کرد. درنهایت چون هیچ باکمالاتی را درون حمام ندید، ناسزاگویان به پایین صفحه اسکرول کرد و مشغول نوشتن رول خودش شد. بلکه سوژه ای بسازد که در آن تعدادی باکمالات درون حمام باشند.
همینطور که رودولف خیالات بیناموسانه اش را جهت مند و برای سوژه اش مسیری تعیین میکرد و خط و نشان میکشید، ناگهان متوجه مشکلی شد: "رودولف نمی دانست چگونه بنویسد."
-ارباب، چرا من بلد نیستم بنویسم؟ غر بزنم؟
-چی میخواین بنویسین؟ کجا میخواین بنویسین؟

رودولف که متوجه شد در چند قدمی لو رفتن ماجرا است و اگر لرد بفهمد، رودولف را به عزای ننه لسترنجش می نشاند، سوت زنان سر کارش برگشت و وارد تاپیک دیگری شد به نام "کافه تفریحات سیاه".

هرچه رودولف نشست و سوژه ها را خواند و خواند، بیشتر به این نتیجه رسید که موضوع آن، همان زندگی خودشان است. حتی در آخرین سوژه آن، دقیقا وضعیت کنونی مرگخواران مو به مو و لحظه به لحظه درحال نقل شدن بود. انگار کسی دوربین برداشته و از تمام لحظه های زندگی آنان فیلم بر میدارد.

اینجا بود که موهای رودولف ریخت توی قمه هایش. آیا خود رودولف، رودولف اصلی بود یا آن یکی رودولف، رودولف اصلی بود؟ آیا آنها داشتند زندگی خود را رقم می زدند یا آن دیگرانی که رول ها را نوشته بودند؟ آیا رودولف به قدرتی فراطبیعی پی برده و میتوانست با چند دکمه کیبورد، سرنوشت همه را عوض کند؟ آیا آنها در ماتریکس بودند؟ آیا ترمیناتور از آینده آمده بود؟ آیا میشد مرز بین واقعیت و جادوگران را شکست؟ آیا همه میتوانستند از دنیای بلورین جادوگران به واقعیت بروند؟ آیا عموی سوباسا درحقیقت برادر گمشده اش بود؟ آیا ننه سوباسا با فرزند گمشده خود ازدواج میکرد؟ آیا سوباسا کاکرو را می زد؟

رودولف درماند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1396/2/1 21:05:42

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1396 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوار ها که همگی شوق ساختن شناسه داشتند، لپ تاپ ها، تبلت ها، گشی ها و... خود را در آوردند و مشغول ثبت نام در سایت جادوگران شدند.

- من الان ثبت نام کردم چطوری برم ایفای نقش؟ اصلا ایفای نقش چیه؟

لینی که در همین چند دقیقه کل فوت و فن سایت و ایفای نقش دستش آمده بود در جواب گفت:
- تو فعلا برو به تصاویر کارگاه نمایشنامه نویسی بعد یه عکس انتخاب کن و درموردش یه نمایشنامه بنویس.
- نمایشنامه چیه؟
- اصلا بیخیال یه داستان کوتاه بنویس.

مرگخوار شروع به نوشتن نمایشنامه شد.
- خب حالا چیکار کنم؟
- صبر کن ببینم، این چه نمایشنامه ایه؟ خیلی داغونه تایید نشد.

اما لینی متوجه نشده بود که مرگخواری که تمام مدت داشت وارد ایفای نقش میشد، لیسا است.

- اصلا من با همتون قهرم!
- نه صبر کن خیلی نمایشنامه ی قشنگیه تایید شد؛ حالا برو پیش کلاه گروهبندی.
- چی؟ منکه قبلا گروهبندی شدم و توی ریون افتادم.
- خب دوباره گروهبندی شو.

لیسا فقط یک جمله نوشت: باهات قهرم! ولی درست چند دقیقه بعد گروهبندی شد. کلاه گروهبندی نوشته بود:
درود فرزندم، چقدر تو دانا و باهوشی پس برو به... ریونکلاو.
به این ترتیب لینی پوکر فیس شد. الیزابت هم که تا آن مرحله پیش رفته بود و به گروه ریونکلاو رفته بود پرسید:
- لینی، حالا چیکار کنیم؟
- برید از لیست شخصیت ها یه شخصیت انتخاب کنید و معرفیش کنید.
- وای لینی اسم من اینجاس!

کم کم همه ی مرگخوار ها شروع کردند به گفتن جمله ی "اسم منم اینجاس" تا اینکه لینی کلافه شد.
- بسه دیگه؛ خب اگه اسمتون اونجاس برید خودتون معرفی کنید.

مرگخوار ها شروع کردند به معرفی خود ولی لینی مجبور بود همه را تایید کند چون همه بیوگرافی و خانواده ی خود را، از یازده نسل پیش معرفی میکردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1396 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-پیام شخصی دارم!

رودولف که در این فاصله شناسه خودش را ساخته بود با ذوق و شوق جواب داد:
-خوش آمد گوییه. از طرف کمالاتی به نام مافلدا!

-کمالات؟
-آره دیگه...این با کمالات و اینا نیست. این دیگه خود کمالاته. از ورود من خیلی خوشحال شده. الان دارم جوابشو می نویسم. قرار با کدوم ق بود؟

مرگخواران سری با تاسف برای رودولف که از شدت تایپ سریع، رو به پرواز بود تکان دادند. صدای نازک لینی که رودولف را به سختی از جلوی کیبود به کناری هل می داد به گوش رسید.
-نه بابا...اونو که خوندم...این جدیده. پیشنهاد مدیریته. نوشته من ده هزارمین عضوشونم. به همین مناسبت باید مدیر ایفای نقش بشم. به همراه یه نفر از دوستانم که انتخابش رو به عهده خودم گذاشتن.

مرگخواران زیر چشمی به لرد سیاه که در فاصله دورتری غرق در مطالعه پیام امروز بود نگاه کردند. اگر لرد از جریان مدیریت مطلع می شد، آن ها هیچ شانسی نداشتند.

آرسینوس جلو رفت.
- و برای مدیریت چه کسی شایسته تر از من که سابقه درخشان وزارت مقتدرانه و ...

آرسینوس موفق به کامل کردن جمله اش نشد. چون توسط بقیه مرگخواران به عقب هل داده شد.

لینی بال بال زنان روی یکی از برگ های وسیع رز نشست.
-بیخودی دعوا نکنین. من انتخابمو کردم. برین شناسه هاتونو بسازین و مراحل رو طی کنین. شاید تاییدتون کردم...شایدم نکردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1396 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
- به نظرم اول یکیمون ثبت نام کنه بعد که یاد گرفتیم بقیه هم ثبت نام کنیم.

به نظر فکر خوبی می آمد ولی کمی بعد دعوا ها شروع شد.

-باید با اسم من ثبت نام بشه.
-اگر ننویسین لیسا تورپین قهر میکنم!
-نخیرم من تنها رز جادویی اینجام پس من باید ثبت نام بشم.
-بسه دیگه!

با فریاد الیزابت صدا ها خاموش شد.

-اصلا با اسم لینی ثبت نام میکنیم!

دوباره صدای اعتراض بلند شد.

-اخه میخوای حشره رو ثبت نام کنید؟
-اصلا این میتونه چیزی بنویسه؟

با چشم غره ی الیزابت دوباره همه ساکت شدند.

-خب نوشته نام کاربری.
-بزن لینی.وارنر
-نوشته ایمیل!
- بنویس Linney.Warner@lord.com
- میگه رمز عبور.
-بیا این طرف خودم وارد میکنم.

آماندا که درحال تایپ کردن بود از کامپیوتر خانه ریدل فاصله گرفت و لینی با چند بار پرش بر روی صفحه کیبورد رمز را وارد کرد.

-اینم از ثبت نام!

و به این ترتیب شناسه ی لینی وارنر ایجاد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: پنجشنبه 31 فروردین 1396 15:59
نمایش جزئیات
آفلاین
-آبیه!

با شنیدن کلمه ی آبی، لینی میپره جلو: ببینم...ببینم...منم ببینم.

سایت واقعا سر تا پا آبی پوشه.
-خوشگله...فقط نمیدونم چرا عکس کله زخمی رو زدن بالاش. به نظر من عکس ارباب برازنده تر بود. البته هر کسی هم که نمیتونه ابهت ارباب رو تحمل کنه. ممکن بود ملت بترسن و فرار کنن.

-الان نوشته جادوگران...یعنی ما نریم؟

لیسا در آستانه ی قهر بود. سایت، ساحره ها رو فرانخونده بود و این برای لیسا توهینی بزرگ محسوب میشد.
دلفی ساکت و آروم یه گوشه نشسته بود و داشت با شخصی که وجود نداشت حرف میزد.
رودولف با قیافه ای تو ذوق خورده میگه:
-اگه ساحره ماحره نداره بگین من وقتمو تلف نکنما...

لینی که هنوز محو رنگ سایته، سعی میکنه تنش ها رو برطرف کنه:
-نه دیگه. منظورشون کلیه. جامعه بدون ساحره که جامعه نمیشه. بیایین کشفش کنیم.

-نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر...بابا اینا خیلی اشتباه دارنا. کله زخمی کجاش شگفت انگیزه؟ اینا شگفت انگیز واقعی رو ندیدن. چقدر وسیعه! نوشته مهمان عزیز خوش آمدید. در صورت تمایل ثبت نام کنید.

-کنیم خب! من تمایل دارم. هممون هم که آدرس ایمیل مشنگی داریم. رودولف برامون درست کرده بود و باهاش با مشنگا ارتباط برقرار میکرد. ثبت نام کنیم. ایفای نقش چیه؟ منو اونجا هم ثبت نام کنین.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: چهارشنبه 30 فروردین 1396 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:

- ارباب من حوصلم سر رفته.
- منم همینطور!
- معجون سر نرفتن حوصله بدم؟
- سکوت کنید! دارید مزاحم مگس پرانی ما می‌شید!

لرد پس از گفتن این حرف، با افسونی یک مگس دیگر را هم روی هوا جزغاله کرد و سپس نوک چوبدستی‌اش را فوت کرد.
- برید مگس بیشتر بیارید برامون... مهارت‌های نشونه گیریمون رو بکنیم تو چشم و چالتون.

مرگخواران بهم نگاه کردند. سپس رودولف را جلو انداختند. رودولف با عجز و ناتوانی یک نگاه به مرگخواران کرد، سپس مقابل لرد زانو زد.
- ارباب؟ ببخشید ارباب... ولی طبق گزارشات رسیده از سازمان حفاظت از محیط زیست، شما زدید نسل مگس‌ها و پشه‌های لیتل هنگلتون رو کلاً منقرض کردید. می‌بخشید حالا ارباب؟
- ارباب میشه منم لینی رو منقرض کنم؟

لرد به هکتور که داشت یک حشره کش را روی هوا تکان میداد توجهی نکرد، به جایش رو به رودولف گفت:
- نمیبخشیم رودولف. مرگخوارانمون، ما مثل همیشه فکر بکری برای سرگرم کردن خودمون داریم. ولی گفتن و حدس زدنش رو میذاریم به عهده شما... پس بیاید اینجا و حدس بزنید.

مرگخواران با ترس و لرز دور لرد جمع شدند. برای دقایقی هیچکس جرئت صحبت کردن نداشت. تا اینکه لینی با چهره‌ای که می‌کوشید متفکرانه هم باشد، گفت:
- ارباب! ارباب! من پیشنهادم اینه که اینترنت بگیریم برای خونه ریدل! هم شما سرگرم میشید، هم مرگخوارا!
- لینی؟ اینترنت چیه؟ البته ما میدونیم... ولی میخوایم که برای مرگخوارانمون هم توضیح بدی که بدونن.
- امم... ارباب یه چیزیه که مشنگ‌ها ازش خیلی زیاد استفاده میکنن و چیز خوبیه در کل.
- و یادمون باشه که بعداً راجع به علاقت به وسایل مشنگ‌ها باهات صحبت کنیم لینی. الان هم همینطور زل نزنید به ما... بلند شید برید اینترنت بگیرید بیارید واسمون!

مرگخواران به سرعت طلسمی که از چوبدستی رها شده باشد متفرق شدند و رفتند که در حیاط خانه ریدل جلسه‌ای تشکیل دهند برای گرفتن اینترنت.

دقایقی بعد، مرگخواران زیر سایه درخت آلبالویی که دستمال کثیف رودولف هم کنارش افتاده بود، جمع شدند و شروع کردند به مشورت. البته لینی که دید با این وضع، تا صدها سال آینده هم به اینترنت نمی‌رسند، همه را به سکوت فراخواند و خودش شروع کرد به صحبت کردن:
- ببینید، اونطور که من مطالعه کردم... دقت کنید، سر کلاس علوم مشنگی من بالاترین نمره رو داشتم به هرحال. پیشنهادم اینه که بریم مخابرات مشنگی و خودمون رو ثبت نام کنیم برای گرفتن اینترنت برای خانه ریدل.
- مخابرات مشنگی چیه؟
- بیاید بریم تا بگم چیه بهتون.

بدین ترتیب لینی و مرگخواران به مخابرات مشنگی لیتل هنگلتون رفتند و پس از اینکه مقادیری طلسم فرمان به مسئولین مخابرات زدند و نوبت سه هفته‌ای اتصال اینترنت را به یک ساعت کاهش دادند، بازگشتند به خانه ریدل و کامپیوترهای مشنگی را وصل کردند، گوشی‌های مشنگی را هم از جیب خارج کردند و درودی بر روح ریگولوس که در حین رفت و برگشت همه چیز را کش رفته بود فرستادند. اصلاً هم به روی همدیگر نیاوردند که چگونه کار با این دستگاه‌ها را بلد هستند.

روزها از پی هم میگذشتند و به نظر می‌رسید که علاقه مرگخواران هر روز در حال کمتر شدن به اینترنت است...
تا اینکه ناگهان یک روز، لرد سیاه در حالی که داشت با یک لپ تاپ بسیار خفن و سیاه کار میکرد، با صدای بلندی که مرگخواران بشنوند، گفت:
- مرگخوارانمون... امروز چیزی عجیب و جدید یافتیم و با بزرگواری تصمیم گرفتیم به شما هم بگیم چیه... بنابراین بلند شید بیاید به سایت www.jadoogaran.org ببینید چیه و برای ما هم تعریف کنیدش. ما اون بالاش عکس کله زخمی رو دیدیم، نرفتیم پایین ترشو ببینیم!

ثانیه‌ای بعد همه مرگخواران وبسایت مذکور را باز کردند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 14 اسفند 1395 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست پایانی)


-چقدر ما پلید شدیم مالی!
-بله پومانا..انگار نه انگار اعضای محفل ققنوسیم!
-خب من که نیستم.
-پس دو ساعته تو محفل چیکار می کنی؟...حالا مهم نیست. با آلبوس چیکار کنیم؟

اسپراوت نمی دانست...او ومالی بی خود و بی جهت آلبوس در حال ترک را دزدیده و به این مکان آورده بودند و حالا آلبوسشان روی دستشان مانده بود.

-بکشیمش؟

با شنیدن کلمه کشتن مال به سرعت خودش را به کاناپه نرمی رساند و روی آن غش کرد.
اعضای محفل هرگز نمی مردند و هرگز نمی کشتند. مرگ در میان آن ها جایی نداشت. در واقع آن ها بودند که مرگ را می خوردند!


چهار ساعت بعد!


-شما مطمئنین؟ مشکلی پیش نیاد بعدا...این بدجوری لبخند می زنه.

اسپراوت و مالی تکه کاغذی را از مشنگ گرفتند.
-خیالت راحت باشه. سالم و سرحاله. دندوناشم که شمردی. ببر خیرشو ببینی دیگه. براتون پدری می کنه. حتی پدربزرگی هم می کنه. تو چی؟ مطمئنی با این تیکه کاغذ می تونیم از بانک مشنگی پول بگیریم؟
-آره بابا...چکه خب. ولی من بانک مشنگی نمی شناسم. برین همین بانک روبرویی. بیا پدر جان...دستتو بده به من ببرمت خونه. پسرم منتظره.

مالی و اسپراوت در سکوت شاهد دور شدن مشنگ و دامبلدور شدند. معامله خوبی بود. دامبلدور آخر عمری به کمی آرامش احتیاج داشت و مشنگ مذکور به یک پدربزرگ.

-خب...سهم منو بده برم.

مالی نگاهی به تکه کاغذ کرد...هوش وافرش را به کار انداخت و چک را از وسط به دو نیم کرد.
-خب...بیا...نصفش مال تو. هر چی باشه موقع فروش کلی تبلیغ کردی و از مزایای ریش بلند برای خریدار گفتی.

اسپراوت نیمه چک خود را گرفت و محل را ترک کرد.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: شنبه 14 اسفند 1395 22:24
نمایش جزئیات
آفلاین
اسپراوت: مالی میدونی چیه؟ من از اولش چشمم دنبال ققنوس آلبوس بوده. تک تک سلول های گیاهی بدنم اون ققنوس رو میخوان.
مالی: منم از روز اول چشمم دنبال کلاه گروه بندی بوده. اون کلاه چیزهایی داره که تاحالا هیچکس کشفش نکرده حتی خود دامبلدور. میدونی من از کجا فهمیدم؟ اولین روزی که کلاه رو روی سرم گذاشتم، کلاه به من گفت میتونم پیش بینی کنم. پومانا من اون کلاه رو میخوام.
- اما مالی این به نظرت خیانت نیست؟
- نه به هیچ وجه. ما فقط اینا رو به مدت محدود بر میداریم.
بعد از پایان این گفت و گو مالی و اسپراوت ققنوس و کلاه رو برداشتن و سریعا اتاق رو ترک کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
ارسال شده در: جمعه 13 اسفند 1395 19:30
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با دیدن گیاهان پروفسور اسپراوت آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد و گفت:
-اینا رو باید بخورم ژدی؟
-اوه! البته که نه پروفسور! اینا رو روی پوستتون میذارم. باعث میشه "چیز" از بدنتون خارج بشه.

دامبلدور نفس عمیقی کشید، درواقع او ترجیح میداد به خاطر اُوردوز در اثر مصرف "چیز" بمیرد تا به خاطر گیر کردن مگس در گلویش!
پروفسور اسپراوت مشغول کوفتن گیاهان در یک هاون شد، بعد هاون را جلوی دامبلدور گذاشت. دامبلدور از دیدن محتویات درون آن وحشت کرد، مایع سبز لزجی که چند مگس له شده در آن گرفتار بودند و یکی دو تا عنکبوت مرده درونش دیده میشد و به علاوه تعداد زیاد یا بهتر بگوییم تعداد خیــــــــــــــلی خیلی خیلی خیلی زیادی مگس دور و بر هاون پر میزد که منظره ای به شدت منزجر کننده درست کرده بود! این صحنه تن هر جادوگر یا ساحره سالمی را میلرزاند چه رسد به یک جادوگر که "چیز" مصرف میکند!
تنها چیزی که هنوز آلبوس دامبلدور پیر و فرتوت که حالا "چیزخور" هم شده بود را امیدوار میکرد این بود که قرار نیست محتویات آن هاون را بخورد، پس نفس عمیقی کشید و خود را به دست بیرحم سرنوشت سپرد!
پروفسور اسپراوت با لحن قانع کننده ای گفت:
-خب پروفسور چشماتونو ببندید که وقتی میزنم رو صورتتون چشماتون نسوزه.

دامبلدور که به خاطر خماری لحنش کشدار شده بود جواب داد:
-باشـــه فقط خــــدا کنه این معــــــــژونا که هـــــــی درشت میـــــکنین به خورد مــــــا میـــدین کـــــار کنــــــــــــــــــه...

اسپراوت با یک لبخند ساختگی گفت:
-البته که میکنه! البته که میکنه!

دامبلدور با کورسوی امیدی که در دلش روشن بود چشمانش را بست تا مگر این لجن های پروفسور اسپراوت تاثیر "چیز" را از بدنش خارج کند!
اما همین که چشم هایش را بست قاشقی در دهانش فرو رفت که مزه ای بین لیمو و محتویات بینی و نمک و خیار داشت و ته مزه اش متمایل به چیزی بود که بیانش در اینجا نه لازم است و نه مناسب!
دامبلدور احساس سرگیجه میکرد، اول سعی کرد که آن را از دهانش بیرون بریزد ولی مایع مثل چسب در دهانش چسبیده بود و هر قدر بیشتر تلاش میکرد عمیق تر قرچ قروچ بال مگس ها و پای عنکبوت ها را زیر دندان هایش حس میکرد!
در این میان یکباره احساس سرگیجه و خواب آلودگی کرد و در حالی که دنیا دور سرش هلیکوپتری میزد، هوش و حواس نداشته اش را پشت سر جا گذاشت و از خود بی خود شد!


20 دقیقه بعد...

مالی ویزلی و پروفسور اسپروات در حالی که روی سرشان از این جوراب مشکی ها روی کلشان کشیده بودند کشان کشان دامبلدور را روی زمین گذاشتند و او را در اون یک پتو مثل پروانه ای که دور خود پیله میپیچد (صد البته نه به ظرافت پروانهًً!) پیچیدند!
مالی هن و هن کنان و با زمزمه گفت:
-"چیز"بهش ساخته ها! چه سنگین شده
-اینا رو ولش کن! اون ده تا گالیونی که قرارمون بود سر جاشه دیگه؟
-آره فقط به شرطی که بین خودمون باشه اون 376 تا از شوهر قبیلم نیستن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده