جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
13
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  111 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  121 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  247 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 20:33
نمایش جزئیات
آفلاین
_ نه فرزندم. فرزندان روشنایی صبر می کنن.میخوام کمی تفکر کنم تا برای آینده ی محفل برنامه هایی برزیم.
_ما را از اینجا ببر بیرون, کمکت می کنیم تا بیرون هم بتوانی تفکر کنی.

ولی حرف های لرد فایده ای نداشت , چون دامبلدور خیلی عمیق به فکر فرو رفته بود و هر از گاهی صداهایی هم ایجاد می کرد.

چند ساعت بعد همراه با صدا هایی گوش خراش.

بوم...

_ چی شده؟
_چیزی نیست فرزندم, ملت دارن به در می کوبن.
_ بیا ما را ببر بیرون پیری این دفعه سومه که از خواب می پریم.
_ صبر داشته باش فرزند.

پوووق...

_ میشه تمومش کنی؟ گوشمان کر شد.
_ این یک کار حیاتیه تام. برای تفکر کردنم لازمه.

اگه لرد گذشته میتونست کاری بکنه اون کار حتما این کار بود

_ پروفسور کلاستون با من دیر شدا.
_ هری فرزندم ، چرا زود تر نگفتی؟ اومدم فرزند روشنایی. بیا تام بیا بریم بهت نحوه انجام کلاس خصوصی رو نشون بدم.
_هر کاری میخوای بکن فقط ما را از اینجا بیرون ببر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ادوارد در 1396/7/26 20:46:38
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 26 مهر 1396 16:07
نمایش جزئیات
آفلاین
- البته که مرلینگاه. نکنه انتظار دیگه‌ای داشتی؟

اگر دفترچه صورتی برای نمایش احساساتش داشت، قطعا در این لحظه در هم می‌رفت و پوکرفیسانه دامبلدورِ خسته رو دنبال می‌کرد. به هر حال سنی از دامبلدور گذشته بود و طی کردن مسافتی به این طولانی برای رسیدن به بالاترین نقطه‌ی خانه‌ی گریمولد، انرژی زیادی از این پیرمرد روشنایی می‌برد.

- بذار برات از مزایای مرلینگاه بگم.

دامبلدور حین گفتن این جمله دفترچه رو گوشه‌ای قرار می‌ده. میانه‌ی راهِ بازگشت، با تردید برمی‌گرده و دفترچه رو می‌چرخونه. بعد از اطمینان از اینکه دفترچه روش به دیواره، می‌ره و بر روی توالت فرنگی جلوس می‌کنه.

- تو قصد داری بر ما نیرنگ بزنی. اینجا مرلینگاه نیست، تو به بهانه‌ی مرلینگاه مارو رو به دیوار قرار دادی و خودت داری آخرین تجهیزات نظامی محفلو بررسی می‌کنی. ما می‌دونیم.

ناگهان صداهای نه‌چندان خوشایندی سکوتی که به تازگی در مرلینگاه ایجاد شده بود رو در هم می‌شکنه. دامبلدور در حال تخلیه‌ی ناهار نخورده‌ی اون روز بود.

- ما... ما اشتباه کردیم. بالاترین نقطه جای مناسبی نبود.

دامبلدور که به نظر میومد رنگ به رخش برگشته باشه، با آرامشی وصف‌ناپذیر بر پشتی مرلینگاه تکیه می‌زنه.
- تام؟ می‌دونی چرا اینجا حیاتی‌ترین جاست؟ چون می‌تونیم آرامش رو به وجود خودمون برگردونیم و علاوه بر استراحت کردن، تفکر کنیم. برای آینده‌ی درخشان محفل و فرزندان روشناییش نقشه بکشیم. محفل امروز، حاصل تفکرات دیروز من در مرلینگاهه!

در حالی که دفترچه پیش خود فکر می‌کرد که تفکرات دامبلدور محفلو به کجا رسونده، صدای مداوم برخورد مشت‌های کوچک چندین بچه ویزلی بر در شنیده می‌شه.
- عمو عمو سند بذاریم درت بیاریم؟

- هی پیری! فکر کنیم زیادی طولش دادی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 16 مهر 1396 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور، با چشم هايى كه به شكل دو قلب درآمده بودند، دفترچه را زير بغل زد و راهى طبقات بالاى خانه گريمولد شد.

تق، تق، تق!

صدا از درون دفترچه مى آمد. دامبلدور با لطافت دفترچه را باز كرد.

-الان قراره تو برى و محفل رو تنهايى بگردى، يا قراره بريم و به من نشونش بدى؟
-به تو فرزندم!

دفترچه با كلافگى پاسخ داد:
-پس نبند من رو! باز بذار تا بتونم ببينم اطراف رو!

دامبلدور سرى تكان داد و در حالى كه دفترچه را باز نگه داشته بود، پله ها را بالا رفت.

ساعتى بعد

-نرسيديم؟
-چيزى نمونده فرزند عجولم. كم كم داريم ميرسيم.

دقايقى بعد، بالاخره دامبلدور و دفترچه به بالاترين طبقه خانه رسيدند.

-رسيديم!

در آن طبقه تنها يك در وجود داشت. دامبلدور با شوق دستش را روى دستگيره گذاشت.
-اين شما و اين هم حياتى ترين بخش خانه گريمولد!

و در را باز كرد.

-مرلينگاه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 15 مهر 1396 00:56
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

دفترچه لرد(همونی که هری رفت توش) افتاده دست محفلیا. دامبلدور شدیدا با دفترچه صمیمی شده!

.............

-که اینطور...که تو ولدمورت آینده هستی...

دفترچه جواب داد:
-البته...یه نگاه به هیبت و ابهت ما بنداز. ولدمورت گذشته و حال و آینده ماست. جینی بهتون نگفته؟ بهمون نمیاد ارباب بشیم؟

دامبلدور امیدوارانه دستی به ورق های دفترچه کشید.
-حالا نمی شه نشی؟ نمی شه تام خوبی باشی؟

دفترچه عصبانی شد!
-وقتی اومدیم ازت خواستیم ما رو تو هاگوارتز استخدام کنی باید فکر اینجاشو می کردی. الان دیگه خیر! نمی شه!

-منم روت خاطراتمو می نویسم!

همین تهدید کوتاه برای وحشت زده کردن دفترچه کافی بود...خاطرات دامبلدور...لحظه به لحظه و سطر به سطر...روی صفحات سفیدش که قصد داشت سیاه ترین جنایاتش را در آنها ثبت کند...
-صبر کن. حالا شایدبشه یه کاریش کرد.

دامبلدور رو به فرزندان روشنایی:

-خب...ببین. یه مدت منو تو همین محفل بچرخون...تجهیزاتتونو ببینم. با روش هاتون آشنا بشم. شاید خواستم ارباب روشنایی بشم!

داملبلدوربا خوشحالی پذیرفت و فرزندان روشنایی در خود فرو رفتند! تجهیزات؟

-الان ما رو بردار و ببر طبقه بالا...از بالاترین نقطه شروع کنیم. محفل رو به ما معرفی کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- آهـْــا. بازكن...بازكن هري با آذرخشش فرود بياد! ويـژ!

دامبلدور قاشق پر از سوپ را مانند نيمبوس هري در مسابقه ي سال دوم به سمت دفترچه پرواز مي داد.
اما متاسفانه نه دفترچه زمين كوييديچ شدن را بلد و نه سوپي در قاشق مانده بود.

محفلي ها با بغض و چشم هاي اشكي به دامبلدوري نگاه مي كردند، حتي يكبار هم به آنها اين حد از عشق و علاقه را نورزيده بود.

- جاي ما رو گرفته. ديگه تو قلب پروفسور براي ما جايي نيس.
- اگه دامبل حتي براي يه بار اين طوري به زاغي عشق ورزيده بود خيلي زودتر محفلي مي شدم!

درحالي كه شعله هاي حسادت در دل ساكنين گريمولد بيشتر و بيشتر مي شدند، دفترچه و دامبلدور اوقات عاشقانه و پر از علاقه اي را مي گذراندند.

- ويكي پيدياي كي بودي تو؟
-
- سوپ بشم پياز شدن بلدي؟

دفترچه خودش را در هيبت پياز تصور كرد، بعد دامبلدور سوپي جلوي چشم نداشته اش آمد و مطمئن شد كه ديگر به آش رشته لب نخواهد زد.

- بيا اين سوپ پياز رو بخور كه پياز شدن بلد شي!

جلوي چشم لب ورچيدگان راه ققنوس، آلبوس قاشقي پر از سوپ پياز بي پياز را روي دفتر ريخت.

- اَه اَه! اين چيه كه شما مي خورين؟ حالم بد شد آه. ما تام هستيم! پيرمرد چه جور جرئت مي كني به تام...يعني لرد ولدمورت آينده اين غذاي مفتضح رو بدي؟

دامبلدور نگاه " گفته بودم كه! " به اعضاي محفل انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/7/5 15:53:10
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/7/5 15:55:01
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 5 مهر 1396 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور به جینی که دستش را زیر چانه زده بود، نگاه کرد. سپس به دفترچه که همچنان ارور 404 نات فاند بر صفحه اش خود نمایی میکرد.
دامبلدور آبرو و ابهت خود را به عنوان رئیس و رهبر محفل، در خطر دید؛ پس نفس عمیقی کشید، رو به محفلی ها کرد و گفت:
- من مطمئنم که با ذره ای محبت میشه دوباره این دفترچه رو درست کرد تا تمام اسرارش رو بهمون بگه.

محفلی ها با خستگی به یکدیگر نگاه کردند. همه آنها مدرک دکترای ابراز عشق را از خود دامبلدور دریافت کرده بودند، اما نمیدانستند چگونه میشود به یک دفترچه عشق ورزید؛ پس همگی با چشمانی پر از سوال، به دامبلدور خیره شدند.

دامبلدور که پیر شده بود و استخوان هایش دیگر تاب تحمل نگاه های سنگین محفلی ها را نداشت، به سرعت گفت:
- سوپ پیاز فرزندانم... سوپ پیاز. مدرک دکترای عشق ورزی همتون رو باطل میکنم، دوباره بیاید کلاس خصوصی مدرک بگیرید.

سپس دامبلدور، پیش از آنکه محفلی ها شروع کنند به بغض کردن و اشک ریختن، از جای خود بلند شد و به سوی اتاق غذا خوری رفت، محفلی ها نیز به دنبالش. همگی بسیار کنجکار بودند که دامبلدور چگونه میخواهد به کمک سوپ پیاز به دفترچه خاطرات تام ریدل عشق بورزد.

دقایقی بعد:

ملت محفلی دور میز بلند نشسته بودند و به کاسه های پر از سوپ پیاز داغ که رو به رویشان قرار داشت، نگاه میکردند. البته زیر چشمی به دامبلدور که دفترچه را در صندلی کنار دستش گذاشته بود و قربان صدقه اش میرفت، نگاه میکردند و تلاش میکردند زیر خنده نزنند.

دامبلدور با لبخند و صدایی که عشق و محبت از آن فواره میکرد، گفت:
- خب فرزندان روشنایی... سوپ پیاز گوارا و بدون پیازمون رو به سلامتی این دفترچه ویکیپدیای عزیز نوش جان میکنیم.

محفلی ها به یکدیگر نگاه کردند. سپس به سوپ هایشان. آنها معمولا آنقدر زرنگ بودند که اصلا سوپ نمیخوردند و دور از چشم دامبلدور و مالی، سوپ را در گلدان ها و سایر سوراخ سمبه های خانه گریمولد خالی میکردند. اما اینبار دامبلدور بسیار با احتیاط و محبت نگاهشان میکرد تا دست از پا خطا نکنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 18:07
نمایش جزئیات
آفلاین
کلمات کم کم پررنگ می‌شدن.
سلام پیرمرد. ما تام ریدل هستیم. :ریلکس:


یکی از محفلی‌ها که خودش رو به زور واردِ حلقه کرد و با ویبره‌هاش بقیه رو هم می‌لرزوند رو به دامبلدور گفت:
- پروفسور! چقدر پیشرفته‌تره این کتابه از نسخه‌ی تو کتابِ هری پاتر و تالارِ اسرار! بلده کدِ شکلک‌ها رو!

سری که دامبلدور به نشانه‌ی تایید تکان داد در میانِ ویبره‌ها و لرزشِ ناشی از کهنسالی گم شد.
دامبلدور همانطور که می‌لرزید، با خطِ خرچنگ قورباغه‌ای شروع به نوشتنِ پاسخی که در واقع سوال بود، کرد.

- پسرم تام. تا چه حد ویکی‌پدیایی؟


کلمات کم کم محو شدن و جاشون رو به کلماتِ جدیدی دادن.

اینی که گفتی نمی‌دانیم چیست. سوالِ بعدی لطفا.


- پروفسور فکر کنم باید سوالتونو واضح‌تر بپرسین.

دامبلدور شروع به نوشتن کرد:
- پسرم تام. سوالِ بعدی باشم، ویکی‌پدیا شدن بلدی؟


کلمات باز هم پدیدار شدن.
Error 404 Not Found



- عه پروفسور فکر کنم خرابش کردین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: پنجشنبه 28 بهمن 1395 19:29
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور مرد صادقی بود که به همه اعتماد داشت و عشق ورزیدن مهم‌ترین سلاحش به شمار می‌رفت. بنابراین عجیب نیست اگه به همین شیوه بخواد با دفترچه برخورد کنه. محفلیون هم به خوبی از این موضوع باخبر بودن.
- پروفسور فک می‌کنم بهتره کس دیگه‌ای با دفترچه سخن بگه! شاید مثلا یکی که قبلا باهاش کار کرده... من!

ناگهان رگ غیرت هری بالا می‌زنه.
- نخیر جینی. تو نه. شاید بهتر باشه خودم این کارو انجام بدم. من حتی تونستم به داخل دفترچه نفوذ کنم!
- نفوذ که نه البته. خودش می‌خواست ببینیش و به هاگرید شک کنـ...
- آی زخمم. وای زخمم. می‌سوزه.

هری که آبروش رو در خطر می‌دید، باز هم به زخمش متوصل می‌شه. اون هرگز دوست نداشت افتخاراتش زیر سوال بره و به شیوه‌ی اشتباهی به آیندگان منتقل شه!

در همین حین که جینی بدو بدو می‌ره آب‌قند بیاره و سایر محفلیون با نگرانی به پسری که زنده ماند خیره شده بودن، دامبلدور که از مدت‌ها پیش به سمت قلم‌پری خیز برداشته بود، بالاخره بهش می‌رسه و شروع به نوشتن درون دفترچه می‌کنه.
- سلام. من آلبوس دامبلدور هستم.

ناگهان توجهات از هری پاتر و زخمش گرفته شده و در حالی که کله‌ی کل جماعت محفلی بالای سر دامبلدور جمع شده بود و همگی به دفترچه زل زده بودن، نوشته‌های دامبلدور ناپدید شده و جملات جدیدی ظاهر می‌شن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 18 بهمن 1395 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه به دنبال کتابیه! ماندانگاس کتاب رو قبل از لرد پیدا می کنه و به شخص ناشناسی می فروشه!
....................

-کتاب نیست...دفترچه اس!

لرد سیاه این جمله را با عصبانیت خطاب به مرگخوارانی گفت که موفق به یافتن دزد نشده بودند.

-ارباب شما هم چقدر دفترچه دارینا...با یکیش در قلب ویزلی کوچیکه نفوذ کرده بودین که بعد کله زخمی با نیش باسیلیسک...
-این همونه!

نگاه های متحیر مرگخواران به سمت لرد سیاه برگشت. سوالی که در چشمانشان موج می زد واضح بود. لرد سیاه به سوال نپرسیده جواب داد!
-خیر...نابود نشد...فقط سوراخ شده بود. ما دوباره بدستش آوردیم و پنهانش کردیم که الان دزدیده شده. اون دفترچه...جواب می ده! به هر سوالی!...باید پیداش کنیم!


محفل ققنوس!


-پروفسور...می دونین که...وضع خانواده ما زیاد خوب نیست. اینو بدین من از اولش درس تاریخ جادوگری بنویسم...از تهشم موجودات جادویی...وسط برسن به هم. یه موجود تاریخی تشکیل بدن که برای محفل هم مفید باشه و ما رو به دوران اوج برگردونه!

جینی ویزلی با اشتیاق جلو رفت.
-چقدر...شبیه...اونه...

با دیدن چشمان پر از اشک جینی، دامبلدور متوجه معنی "اون" شد.
به دفترچه خیره شد...حق با جینی بود. این همان دفترچه گمشده تام ریدل بود.
-فرزندان روشنایی! زیر سایه ماندانگاس، گنجینه بزرگی به دست آوردیم. این دفترچه پر از اسرار تامه! می تونیم ازش بپرسیم...جواب بگیریم...و شاید حتی در آینده این اسرار رو منتشر کنیم! یکی یک قلم برای من بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: جمعه 10 اردیبهشت 1395 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک؛ عمارت اربابی

اسنیپ با سرعت در راهرو پیش می رفت. نیم ساعتی میشد که نشان سیاهش شروع به سوختن کرده بود. تا آنجا که توانسته بود بدون جلب توجه خود را به نقطه ای مناسب رسانده و آپارات کرده بود.

سرانجام به در سالن اصلی رسید. لحظه ای مکث کرد تا نفسی تازه کند. نیاز بود ذهنش را برای هر آنچه که در پیش داشت آماده کند. دستش را بالا برد تا برای کسب اجازه ورود ضربه ای به در بزند که صدای ناله دردآلود و سپس فریادی دهشتناک او را در جایش خشکاند.

سوزش نشان سیاه بار دیگر او را به خود آورد. چاره ای نبود باید وارد میشد. پس به سرعت چند ضربه ای به در زد و منتظر ماند.

- بیا تو اسنیپ... زیاد معطل کردی.

جادوگر به سرعت به داخل خزید و بدون کوچکترین نگاهی به اطراف، مستقیم به سمت لرد سیاه رفت و پس از تعظیمی بلند بالا در مقابل او ایستاد و در چشمان خون آلود لرد سیاه نگریست و پاسخ داد
- سرورم، منو عفو کنید، یابد به نحوی خودم رو از دست محفلی های مشکوک خلاص می کردم. میدونید که هنوز تمام اعضای محفل به من اعتماد ندارند.... سرورم.
- پس بهتره بیشتر تلاش کنی سیوروس.

صدای ملایم و بی نهایت سردش موهای جادوگر را سیخ می کرد. با این حال اسنیپ با آرام و مطمئن ترین لحنی که می توانست در جواب سرورش جواب داد:
- اطلاعت میشه سرورم.
- از این مسئله که بگذریم میرسیم به علت احضارت به اینجا...
- گوش به فرمانم سرورم.
- من به دنبال شی هستم که به نظر می رسه قبل از اینکه بدستش بیارم توسط فرد یا افراد دیگری به سرقت رفته. بی لیاقتی دو عضو گروه باعث شد من زمان با ارزشی رو از دست بدم... و حالا... تو، اسنیپ، من از تو می خوام دنبال این دزد(ان) بگردی. با توجه به سابقه خوبت در تعقیب و رد یابی آدم هایی مثل دامبلدور و وزیر سابق، می خوام این ماموریت رو به سرعت برام انجام بدی... هدفت پیدا کردن یک کتابچه قدیمی و باستانیه.

لرد سیاه چوبدستی خود را بلند کرد و با چرخشی در هوا پاپیروسی قدیمی را ظاهر کرد و ادامه داد:
- اطلاعات بیشتر داخل این پاپیروس است. در ضمن این ماموریت محرمانه هست و نبایستی محفلی ها و بخصوص دامبلدور ازش خبر دار شن! روشن شد.
- بله سرورم.

صدای ناله ای از پشت سرش به گوش رسید. با این حال اسنیپ به سمت صدا برنگشت. شکافی که زمانی لب های لرد سیاه در آنجا قرار داشتند به حالتی شیطان وار از هم گشوده شد و با سردترین صدای ممکن گفت:
- نه ردولف، همونجا که هستی بمون کار من هنوز با تو تمام نشده و تو دالاهوف... تو هم همینطور.

برای اولین بار از زمانی که سیوروس اسنیپ وارد اتاق شده بود به خود این اجازه را داد تا به سوی منابع صدا برگردد. دو پیکر ماچاله شده را دید که روی زمین افتاده بودند و به سختی قادر به تکان خوردن بودند.

صدای لرد سیاه که دهانش اکنون دقیقا کنار گوش اسنیپ قرار گرفته بود او را از جا جهاند.
- برای ماموریتت می تونی از این دو نفر استفاده کنی. به نفع خودته که عملکردت از این دو تا بهتر باشه.
- بله سرورم.
- می تونی بری.

هنوز اسنیپ به در خروجی سالن نرسیده بود که فریاد دردآلود دالاهوف و لسترینج فضا را دوباره پر کرد.
***

اکنون بعد از دو روز اسنیپ در تعقیب شواهد، دزد را یافته بودند. "ارول پیر" کسی بود که قبل از دو مرگخوار به این گنجینه دست یافته بود. اما پس از ذهن جویی دریافت مدتی پیش دزد پیر کتابچه را از دست داده بود.
- با چی تاختش زدی!!
- رحم کنید. من به پول نیاز داشتم...
- به کی فروختیش.
- گولم زد.. مست بودم و نفهمیدم...اون دزد کثیف اونو با چند تا پاتیل دزدی تاخت زد.
- اسمش!؟
- ماندانگاس فلچر قربان.
- ماندانگاس!
دو مرگخوار به جادوگر نقاب دار نگاه کردند و منتظر دستور شدند. اسنیپ با مشکل جدیدی روبه رو شده بود. ماندانگاس فلچر دزد بی سرو پایی بود که متاسفانه مورد اعتماد دامبلدور بود و یک محفلی. باید بی سرو صدا کاری می کرد.
صدای دالاهوف او را به خودش آورد:
- دستور چیه. بکشیمش؟
- نه، ممکنه بعدا به کار بیاد، خودم ذهنش رو پاک می کنم.
****

زمان حال

اسنیپ بایستی از طمع فلچر سوء استفاده می کرد. ترتیب دادن یک معامله پر سود. شاید لوسیوس هم در این میان نقشی می گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1395/2/10 23:04:00
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power.