جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 بهمن 1396 22:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

آرنولد پفک پیگمی یواشکی وارد دهن لرد ولدمورت شده و داره از درون کنترلش می‌کنه و مرگخوارا هم از این قضیه اطلاع ندارن. لرد پفک پیگمی بعضاً حرفای عجیبی می‌زنه، دستورات عجیبی صادر می‌کنه و واکنش‌های عجیبی هم نشون میده(گاهی هم بر عکس حرف می زنه).
لرد دستور می ده براش گوشت خام بیارن. مرگخوارا هم باید از این گوشت بخورن.
مرگخوارا چراغا رو خاموش می کنن و وانمود می کنن که دارن می خورن. ولی لرد یهو اتاق رو روشن می کنه و متوجه ماجرا می شه.

................

-سرپیچی از دستور؟

مرگخواران لقمه های خیالی را بلعیدند...

-هرگز ارباب!
-حرفشو نزنین!
-فکرشو نکنین!
-حرفشو نزنین و فکرشم نکنین!
-شما گوشتی در این اطراف می بینین؟

لرد سیاه نمی دید. برای این که مرگخواران، درست قبل از این که ملچ و مولوچ خیالی را راه بیندازند، از شر همه گوشت ها خلاص شده بودند.

رز، در حالی که گلدانش به وضوح سنگین تر شده بود، با دو دست لبه گلدان را گرفت و کمی بالا کشید.
-خیلی خوشمزه و تازه بودن ارباب. اونقدر تازه که من وقتی داشتم قورت می دادم از تو گلوم صدای بع بع شنیدم!

-من که حس می کنم تو معدم داره تکون می خوره. فکر کنم داره سالادی رو که ظهر خوردم، می چره.

لرد قانع شده بود.
به مرگخواران خیره شد...به شکلی که مطمئن بودند، دستور جدیدی در راه است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 01:35
نمایش جزئیات
آفلاین
- بله ارباب.
- چشم.
- می‌خوریم ارباب.

اما هیچ خوردنی اتفاق نمیفته. مرگخوارا به لرد نگاه می‌کنن و لرد هم به مرگخوارا.
- خب؟ گفتیم بخورین! یعنی بخورین!

مرگخوارا آب دهنشونو قورت می‌دن و با انزجار ابتدا نگاهی به میز، بعد نگاهی به هم و در نهایت نگاهی به اطراف می‌ندازن. به امید رسیدن راه نجاتی از عالم غیب، که دست بر قضا می‌رسه. بادی شروع به وزیدن می‌کنه و شمع کنار پنجره رو فوت می‌کنه و خاموشی‌ای پنجره رو احاطه می‌کنه. جواب پیش روشون بود!
- پیست پیست... شمعا. نور. خاموشش کنین.

بلافاصله شمعا همگی خاموش شده و تاریکی بر اتاق حکم‌فرما می‌شه. مرگخوارا که فرصتو بهتر از این نمی‌دیدن، سریعا به جایی که حدس می‌زدن غذاها قرار داره حمله‌ور می‌شن تا هرکدوم یه تیکه رو بردارن و گوشه‌ای گم و گورش کنن و بعدها ادعای خوردنشو بکنن! صدای ملچ‌مولوچ‌های خیالی مرگخوارا اتاقو فرا می‌گیره.

- داریم می‌خوریم ارباب.
- عجب چیزیه ارباب.
- لذت بردیم اربـا...

حرف مرگخوار آخر نصفه می‌مونه. چون با یه حرکت چوبدستی لرد، روشنایی به اتاق برگشته بود و دست مرگخوارا بین زمین و هوا، و دهنشون در حالت ملچ‌مولوچِ الکی، خشک شده بود...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1396 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1396 14:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب...خ...خ...خام؟ خام واقعی؟ نپخته؟ خون آلود؟

لرد شروع به لیس زدن دستش کرد. ولی وقتی نگاه متعجب لینی را دید فورا متوقف شد.
-بله...این حرکتی مخصوص گربه هاست. خواستیم امتحانش کنیم. و بله. درست شنیدی. گوشت خام. شنیدیم برای سلامتی خوبه. ما دوست داریم! گوشت ها رو با دقت ورقه ورقه کنین و به صورت منظم تو بشقاب روی هم بچینین.

حال لینی از تصور چنین همچین منظره ای به هم خورد. انگار یادش رفته بود که خودش در دسته حال به هم زن ترین موجودات روی زمین قرار دارد.
-ارباب دیگه چرا خودمون و خودتون رو خسته کنیم؟ دیگه چرا ظرف کثیف کنیم؟ حیوونو بیاریم یه راست گازش بزنین؟



سر میز غذا:


مرگخواران دور میز نشسته بودند و بیشترشان دهان و بینی خود را با دست و دستمال پوشانده بودند.
روی میز چیزی بجز مرغ و گوشت و ماهی و شیر دیده نمیشد. همگی خام و بسیار بدبو! تنها کسی که اشتهایش کاملا باز به نظر میرسید لرد سیاه بود.
-یاران ما...نخورید!

مرگخواران خوشحال شدند. ولی لرد جمله را اصلاح کرد.
-نه نه...منظورمون این بود که ...بخورید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 دی 1396 02:45
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو...الان...ما رو...نیش...زدی؟

لینی وحشت زده شد. خودش هم باور نمی کرد چنین کاری انجام داده است. آنقدر باور نکرد که باور کرد که انجام نداده!
-نه ارباب...نیش نزدم!

نگاه های خصمانه لرد عوض نشدند.
-یعنی می گی ما دروغ می گیم؟

-نه ارباب! اشتباه می کنین. من همچین چیزی نمی گم.
-ما اشتباه می کنیم؟
-نه ارباب. شما هرگز اشتباه نمی کنین.
-یعنی درست می گیم و تو واقعا گفتی ما دروغ می گیم؟

لینی در مخمصه بدی گیر کرده بود! سرخ و سفید شد...تب کرد...لرز کرد...و در اثر این همه احساس و هیجان، ناخودآگاه با صدای "ویزززز" بلندی به طرف لرد سیاه حمله ور شد و نیش دوم را در پیشانی لرد فرو کرد.
لرد حیرت زده به لینی نگاه کرد.
-پیشونی؟ واقعا؟ الان ما کله زخمی شدیم؟

لرد کله زخمی شده بود...لینی هرگز خودش را نمی بخشید.
-ارباب...پیاز برای نیش من خوبه. پیاز بمالم به پیشونیتون؟

-ما بو بگیریم؟ اونم بویی که مخصوص محفله؟

آرنولد قصد داشت بیشتر تفریح کند...ولی قار و قوری که از شکمش به گوش می رسید علامت جدیدی را به او می داد.
-ما گرسنه هستیم حشره...برو برای ما غذا بیار. گوشت...ماهی...فقط دقت کن همشون خام باشن...

لینی مطمئن نبود که درست شنیده...لرد گوشت خام برای خوردن خواسته بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1396 20:24
نمایش جزئیات
آفلاین
سلول‌های مغزی لینی همواره در حال جنبش و تفکر بودن، اما این لحظه از اون لحظه‌هایی بود که نیاز به فعالیت بیشتر و حتی اضافه‌کاری داشت! نظریه‌های مختلفی پیش روی لینی گسترده می‌شه که هرکدوم توسط یک نورون صادر می‌شه.
"- یعنی ارباب متوجه خاصیتی خوب تو نیش من شدن؟
- نه نمی‌شه که، نیش وسیله‌ی دفاعی منه و همواره مضر!
- شاید ارباب می‌خوان بگن چقد مقاوم هستن و نیش من روشون اثر نداره!
- ولی اگه نتیجه عکس بده چی؟ مرگ از آن ماست! "


در همین حین که تعدادی از سلول‌های عصبی لینی قضیه رو تجزیه و تحلیل می‌کردن، تعداد دیگه‌ای از اونا گذر زمان رو تحت کنترل داشتن و به دنبال خریدن زمان بودن. اونا اولین راه حلی که برای فرار به ذهنشون می‌رسه رو به لینی انتقال می‌دن.
- مارو نیش بزنم؟ کدوم مار ارباب؟

آرنولد که اصلا خیال نداشت لردو از نیش خوردن نجات بده جواب می‌ده:
- بله! ما رو نه، مارو نیش بزن!

همون موقع به اذن روونایی صدای فش‌فشی بلند می‌شه و نجینی گوشه‌ای نمایان می‌شه.

- نجینی رو ارباب؟

لرد پفک‌پیگمی که متوجه شده بود به جهت برعکس صحبت کردنش، داره از هدف دور می‌شه، سریع حرفشو تصحیح می‌کنه.
- نــه! نجینی رو نه! ما رو! ما که اربابتیمو نیش بزن ... دیگه تکرار نمی‌کنیما!

لرد اینو در لحظه‌ی آخر و وقتی مجددا تردیدو تو چشمای لینی می‌بینه اضافه می‌کنه. تمام سلول‌های عصبی لینی به حالت fire در میان و در حالی که از وحشت در جای خود می‌لولیدن، دستور نهایی رو صادر می‌کنن...

جلو رفتن لینی همانا و فرو رفتن نیشش در دست لرد نیز همانا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 8 دی 1396 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: آرنولد پفک پیگمی یواشکی وارد دهن لرد ولدمورت شده و داره از درون کنترلش می‌کنه و مرگخوارا هم از این قضیه اطلاع ندارن. لرد پفک پیگمی () بعضاً حرفای عجیبی می‌زنه، دستورات عجیبی صادر می‌کنه و واکنش‌های عجیبی هم نشون میده...

***


آرنولد درون معده‌ی لرد، بصورت رفت و برگشت، پیاده‌روی می‌کرد و در افکارش سخت درگیر این بود که چطوری می‌تونست لرد رو کمی اذیت کنه.
از ستون فقرات لرد بالا رفت و از لای دهنش، یواشکی نگاهی به بیرون انداخت.

لینی ردای مرگخواریش رو در آورده و حالا مشغول پوشیدنِ نوارهای راه‌راهیِ زرد و مشکی بود.
آرنولد متوجه نوکِ تیز و برّاقِ نیشِ لینی شد...
-

فوراً به درون معده‌ی لرد برگشت تا جمله‌ی بعدیش رو بگه.
امّا منصرف شد.
اون برعکس حرف میزد. خودش این رو می‌دونست. در طول زندگیش، به لطفِ زبونِ برعکسش، خواسته‌هاش هیچوقت برآورده نمی‌شدن.
امّا اون یه ریونکلاوی بود و می‌دونست که چطوری این مشکل رو حل کنه!
پس گلوش رو صاف کرد و دستورش رو منفی کرد:
- لینی، ما رو محکم نیش بزن!

لینی:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1396 14:18
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب آزادی آخه؟ اونم از نوع مطلقش؟ آخه اینا ظرفیت آزادی دارن؟

لینی نتوانسته بود در مقابل این تصمیم خطرناک سکوت کند! حتی نگاه های خیره و تهدید آمیز لرد هم نتوانست ساکتش کند.
-آخه ارباب...به محض ابلاغ این تصمیم، همین بانز بی ظرفیت شروع میکنه به لخت گشتن! در نتیجه شما نمیبینینش. مثلا ممکنه وارد اتاقی بشین و ندونین که آیا در اون اتاق بانزی وجود داره یا نه. شما مایلین اینجوری زندگی کنین؟ زندگی خصوصیتون مورد تهدید واقع میشه. یا همین کراب...میتونین تصور کنین که اگه آزاد باشه چه جور لباسایی برای خودش انتخاب میکنه؟ آیا آبرویی برای ارتش سیاه میمونه؟ یا رودولف...نه، نه...اصلا درباره رودولف حرفی نمیزنم!

لرد متفکر به نظر میرسید. شاید داشت قانع میشد. لینی حشره قانع کننده ای بود. برای همین فرصت را غنیمت شمرد.
-ارباب این اصلا منطقی نیست...کمی فکر کنین.

ولی جوابی که گرفت چیزی نبود که انتظارش را داشت.
-ما فکر نمیکنیم! عمل میکنیم پیکس. از دستورات ما سرپیچی نکنین!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
ارسال شده در: جمعه 1 دی 1396 16:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد چوبدستیشو به طرف در میگیره و وردی رو با عصبانیت میخونه. در بشدت باز میشه. ولی کسی پشتش نیست.
لرد به در نزدیک میشه.
-کی تو رو زد؟

در خمیازه ای میکشه.
-به تو چه!

در بی ادبه...ولی لرد هم خوب بلده بی ادبا رو ادب کنه. لگدی به در میزنه و سوالشو تکرار میکنه.
-کی تو رو زد؟

در آخ بلندی میگه و اشک تو دستگیره ش جمع میشه.
-خودم زدم بابا. یه خصومت کوچیکی با خودم داشتم...زدم! چراقضیه رو پیچیده میکنی؟

لرد به طرف لینی برمیگرده.
-یادداشت کن ویزو!

لینی دفترچه ای به ابعاد میلیمتری از زیر بالش در میاره. لرد شروع به صحبت میکنه.
-ما دقت کردیم و دیدیم همه چی اینجا زیادی سفیده...چیز...یعنی سیاهه. ما از رداهای مرگخوارا خوشمون نمیاد. بهشون بگو دیگه لازم نیست ردای مرگخواری بپوشن. هر کی هر چی خواست بپوشه...آزادی مطلق!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!