خلاصه:
لرد سیاه قصد داره مالکیت خانه گانت ها رو به یکی از مرگخوارها واگذار کنه. تنها شرطش هم اینه که مرگخوار مورد نظر، مارزبان باشه.
مرگخوار ها تلاش می کنن مارزبان بشن. لینی از نجینی درس می گیره(که بی فایده اس)...هکتور معجون مارزبانی درست می کنه(که بی فایده اس)...بلاتریکس می خواد زبون مار بخوره که به جاش زبون مارمولک می خوره. اثر منفی می ذاره و حالا فقط مثل گاو مااا مااا می کنه. آریانا طی یه تلاش نافرجام به میز تبدیل شده و تلاش رودولف برای یاد گرفتن زبون مار ها از هری پاتر هم بی نتیجه میمونه.از طرفی ریتا هم موفق نمیشه با مصاحبه کردن زیرزبون مار رو بکشه و ازش حرف زدن مار ها رو یاد بگیره.
_______________________
ریتا موقتا بیخیال یادگیری زبان مار ها شده بود و به سراغ تنبیه قلم پرش رفته بود.
در سویی دیگر، دلفی که بعد از چندروزی دوری از هردوجهان، از خلوت تنهاییش بیرون آمده بود چشمش به آگهی روی دیوار خورد. با خودش فکر کرد:
-مار زبان بودن؟... مارزبان بودن! آره خودشه من مارزبانم! لعنتی پاک یادم رفته بود!
دلفی به اتاقش برگشت و ردای پلوخوری اش را تن کرد و برای خفن تر جلوه کردن عینک آفتابی بزرگی به چشمانش زد.
-اَه نه! واسه عینک دودی خیلی تاریکه ولش کن اینو به عنوان صاحب آینده خونه آبا و اجدادی ارباب به خودی خود خفن محسوب میشم.
سپس به سمت اتاق لرد سیاه حرکت کرد تا بعد از اثبات مارزبانی اش سند خانه را تحویل بگیرد، توی راه اتاق بود که مشغول رویا پردازی شد؛ خانه را بغل کرد، خانه را نوازش کرد، خانه را خواباند، خلوت تنهایی اش بزرگ شد، خلوت تنهایی اش با خانه ازدواج کرد، ماه عسل رفت، خانه گانت ها با خلوت تنهایی اش صاحب فرزندان دورگه نیمه خانه نیمه خلوت شدند، بچه ها بزرگ شدند، با دو ویلای خوشتیپ ازدواج کردند. خلوت تنهایی اش و خانه گانت ها در حالی که با عشق به نوه هایشان خیره شده بودند همدیگر را بوسیــــــــــ...
-دلفی دلفی کجا میری؟
-زهرنجینی و کجا میری! فضله تسترال و کجا میری؟ چرا وسط صحنه حساس ماجرا مزاحم میشی ها؟ هــــــا؟ هـــــــــــــــــــــا؟
لینی حشره ای نبود که به این سادگی ها دست از هدفش بردارد پس بدون این که خم به شاخکش بیاورد گفت:
-نمیگی کجا میری؟
-دارم میرم بمیرم؟ مگه نمیبینی لباس رسمی پوشیدم؟ دارم میرم قرارداد خونه رو با ارباب امضا کُــــ...
هنوز جمله منعقد نشده بود که تمام مرگخواران دور تا دور را محاصره کردند!
-چرا رو نمیکنی شیطون؟
-یه دو کلوم حرف بزن ببینیم مرلینی!
-تو مث یه روز قشنگ آفتابی، اومدی به آسمون قلبم بتابی.
-همیشه معلوم بود با استعدادی... از چشمات میخوندم اصلا.
-کی بهتر از تو که بهترینی؟ تو ماه زیبای روی زمینی!
-تو دوست داری با دوست من که دوست داره با دوست تو دوست بشه دوست بشی؟
به دلفی فشار آمد! دلفی خلوت تحمل این همه شلوغی را نداشت.
-بــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــه!
سکوت ناگهانی ای همه جارا فراگرفت.
-خب خب، میدونین که دل نداشتم نمیاد که ناامیدتون کنم یه چندتا جمله به زبون مارا میگم بعدا برید واسه بقیه تعریف کنید دهن به دهن بچرخه...
-بگو بگو!
ملت مرگخوار رکوردر های جادوییشان را استارت کردند تا هیچ کلمه ای را از دست ندهند.
-خب شروع میکنیم! فس فس...آم چیزه یه لحظه هول شدم وایسین!...
فیس... نه نه اینم نبود، خیلی وقته تمرین نداشتم... الان درست میشه، فوس فوس فیس... اشتباه شد اشتباه شد. هولم نکنین دیگه! الان دارم هول میشم! استرس گرفتم، وگرنه بلدم...
کم کم صدای اعتراض ها بلند شد:
-ما رو تسترال فرض کردی؟
-این چه وضشه!