جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  251 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 4 فروردین 1397 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

بلاتریکس سهوا توسط هکتور کشته شده اما کسی مایل نیست و جراتش رو نداره که این خبر رو به لرد سیاه برسونه. این وسط هکتور یه معجون زنده کننده درست کرده که لرد می خواد امتحانش کنه. برای امتحان کردنش باید یه مرگخوار رو بکشه و زنده کنه. مرگخوارا تمام تلاششون رو می کنن که بلاتریکس انتخاب بشه. همین طور هم می شه و لرد بلاتریکس رو می کشه و زنده می کنه! ولی بلاتریکس ادعا می کنه که مرگخوار نیست و آب پرتقاله و چند دقیقه بعد هم مدعی می شه که سماوره.

..............

-آب داره قل قل می جوشه...یکی بیاد این چایی رو دم کنه!

بلاتریکس خطاب به مرگخواران فریاد زد و مرگخواران متوجه نشدند که آب، کجا در حال جوشیدن است!

-وایسادین منو تماشا می کنین؟ یا چایی دم کردن بلد نیستین؟ یه قاشق چایی می ریزین تو قوری. بعد این شیر سماور رو...اِ...بچه ها اون یارو شیر نداره!

مرگخواران فورا متوجه شدند که شیر، کدام یک از اعضای صورت بلاتریکس است که "آن یارو" از آن ها ندارد.

رودولف که بعد از این همه سال، توانایی عجیبی در هماهنگ شدن با بلا پیدا کرده بود، فورا چای را در قوری ریخت و جلوی دهان بلاتریکس گرفت و با نهایت اشتیاق بینی اش را پیچاند!
-تف کن عزیزم...تف کن!

بلا اخم هایش را در هم کشید.
-مگه تربیت ندارم؟ مگه ادب ندارم؟ مگه توام؟ قوری خودش پر می شه. بذار رو سرم. آب که تبخیر بشه می ره اون بالا و ایجاد میعان می کنه و دوباره مایع می شه و چای منحصر به فردی دم می شه.

رودولف قوری را به آرامی روی موهای بلاتریکس جاسازی کرد...

طولی نکشید که بلاتریکس از روی گاز پایین آمد و قوری را برداشت. هکتور، فنجان به دست جلو رفت.
-چی شد؟ چایی حاضره؟

-من چه می دونم...مگه من سماورم؟

و این کراب بود که سوال اصلی را پرسید.
-پس...چی...هستی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1396 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخوارا دست از هل دادن برمی‌دارن و با بهت و حیرت به بلاتریکس که تغییر شخصیت ناگهانی‌ای داده بود زل می‌زنن. بلاتریکس-سماور که متوجه از بین رفتن خطر شده بود یخچالو رها می‌کنه و صاف سرجاش می‌شینه.
-منتظرم!

ملت مرگخوار این نگاه رو به خوبی می‌شناختن. پس چاره‌ای جز تن دادن به خواسته‌ی بلاتریکس نمی‌بینن. در حالی که رودولف می‌ره تا وظیفه‌ی خطیر حمل بلاتریکسو برعهده بگیره، سایر مرگخوارا به بحث می‌شینن.

- حالا چی کار کنیم؟ تصور عکس‌العمل لرد بعد از این عمل ما دور از تصور نیست!
- اگه بعدی در کار باشه البته.
- می‌ذاریمش رو گاز، ولی گاز خاموش.

این‌بار بهت و حیرت مرگخوارا گریبان کرابو می‌گیره. چطور چنین هیکل و چهره‌ای می‌تونست همچین قیافه‌ای به خودش بگیره و تازه یه حرف عاقلانه هم بچسبونه بهش!

- فک کنم یه چیزیو فراموش کردین.

سخن از بلاتریکس بود و مخاطبش کلیه‌ی مرگخوارایی بودن که به محض قرار گرفتنش رو گاز، پاورچین پاورچین هرکدام از سویی در حال ترک صحنه بودن.
رودولف اما برخلاف بقیه که همچنان به حرکتشون ادامه می‌دادن برمی‌گرده و با دیدن انگشت در حرکت بلاتریکس که در حال اشاره به شعله‌ی خاموش بود، جلو میاد.
- اوه حق با توئه فراموش کردم. همین الان روشنش می‌کنم.

- نشنیدیم رودولف. یه بار دیگه تکرار کن چی کار می‌خوای بکنی؟

رودولف با شنیدن صدای لرد ناگهان از جا می‌پره.
- گفتم سرم بره هم این شعله رو روشن نمی‌کنم.

- ارباب حالا نمی‌شه یکم بذاریم موهاش بسوزه؟ بلکه اینقد زیاد و وز نباشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1396 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1396 23:14
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران با درماندگی نگاهشان را از بلاتریکس نیز برداشته و به یخچال خانه ریدل دوختند. لعنتی به معجون هکتور فرستاده و از جا برخواستند.
-باشه جناب آب پرتقال. بیا بریم بذاریمت تو یخچال!

بلاتریکس نه پاسخی داد و نه تکان خورد.

-با شمام خانوم آب پرتقال!
-ایـــش! واقعا اینقدر خنگین یا دارین ادا در میارین؟ بابا من آب پرتقالم. آب پرتقــــال! آب پرتقال ها راه نمیرن!

-بلند کنید آب پرتقالمون رو و بذاریدش تو یخچال!

فرمان، فرمان لرد سیاه بود و اطاعت از آن واجب!
هکتور که منتظر فرصت برای به دست آوردن دل لرد سیاه بود، پیش قدم شد تا بلاتریکس را بلند کرده و درون یخچال بگذارد...

-هی... مگه خودت ناموس نداری؟! دستت رو بکش کنار!

رودولف چشم غره دیگری به هکتور رفت و بلاتریکس را برداشت و به سمت یخچال رفت.

-هل بــــــده!

نارسیسا با حرص دندان هایش را به هم فشار داد و بیشتر هل داد.
-دارم...هل...میدم...دیگه! نمیشه...جا نمیشه...هی... وایسا ببینم! تو چرا دستات رو گذاشتی رو یخچال؟ بردار!

حق با نارسیسا بود.
بلاتریکس لبه های یخچال را با دو دستش گرفته و از ورودش به یخچال ممانعت می کرد.
-معلومه که نمیرم تو!... چرا برم تو؟ مگه آدم سماور رو می ذاره تو یخچال؟... نمیرم! من سماورم! من رو بذارید رو گاز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1396/12/9 23:20:49
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1396 22:46
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه هنوز شماره سه را نگفته بود که ناگهان بلاتریکس سر جای خود خشک شد!

لرد با دیدن وضعیت بلاتریکس شمارشش را اما قطع نکرد...هکتور هم با تمام هکتور بودنش، میدانست اگر قبل شماره سه نزد لرد حاضر نشود، سرنوشت خوبی در انتظارش نبود!
به همین خاطر هکتور نیز قبل از شماره سه نزد لرد حاضر شد...لرد هم رو به هکتور ایستاد و به بلاتریکس اشاره کرد و گفت:
_خب...توضیح بده هکتور منتظریم!
_ارباب..خشک شده دیگه!

مرگخواران ریونکلاوی از اینهمه قوه ی استدلال و پاسخ علمی هکتور جامه های خود را دریدند!
اما با به سخن درآمدن بلاتریکس، استنتاج هکتور سوخت شد!
_نخیر...خشک نشدم...صرفا دارم منقضی میشم!
_
_چیه؟ فکر کردین من مواد افزودنی دارم که نگهم داره؟ نخیر..من نچرالم و یک ذره هم آرایش ندارم...من آب پرتقال طبیعی ام...تاریخ انقاضا دارم!

مرگخواران کماکان با تعجب به یکدیگر زل زده بودند..آنها نمیدانستند چه کار باید بکنند!
_خب...بل..چیز...آب پرتقال؟چیکار کنیم؟
_منو بذارین تو یخچال دیگه!

مرگخواران نگاهی از سر استیصال به لرد انداختند...
_ چه کنیم ارباب؟
_بذارینش تو یخچال دیگه!
_اما...اخه..ارباب...
_فعلا بذارینش تو یخچال منقضی نشه...من بلاتریکس خراب نمیخوام...بعدش ببینیم هکتور چه راه حلی داره...که بهتره داشته باشه!

مرگخواران نگاهشان را از لرد برداشته و به بلاتریکس که حالا به دلیل معجون هکتور ادعای آب پرتقال بودن میکرد، دوختند...آنها امیدوار بودند که یخچال خانه ریدل جا برای یک آب پرتقال با ابعاد انسانی داشته باشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 9 اسفند 1396 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- تو کی هستی؟ ...چرا دماغ نداری؟. هی برو بچز این دماغ نداره!

مرگخواران :
لرد:

جایی میان مرگخواران :

رودولف:
- آب پرتقال کی بودی تو ؟

ادامه ی رول :

بلاتریکس که قهقه می زد نگاهی به اطراف انداخت .
- هووی اون چرا می لرزه ؟ زلزله هفت ریشتری اومده ؟

- هـــــکـــتــــــــــــــور!

مرگخواران :
بلاتریکس :
هکتور:

لرد نگاهی به اطراف انداخت .
- تا سه می شماریم هکــــتور! اومدی بیرون اومدی نیومدی ما می یایم...یــک ...دو....شد شماره ی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1396 22:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-کسی نبود؟ همون هکتور بیاد! معجون خودشه. خودش بهتر قلقشو بلده.

هکتور خوشحال از این ماموریت مهم به لرزه افتاد! بعد، وحشت زده از بلاهایی که ممکن بود به سرش بیاید بیشتر به لرزه افتاد.
بعد دوباره خوشحال شد و دوباره وحشت کرد.

به این ترتیب لرزه هایش هی کم و زیاد شد!

ولی لرد اهمیتی به اتصالی های هکتور نداد.
-مگه نشنیدی؟ توباید بیای معجون بخورانی! بیا ببینیم. مواظب باش یک قطره هم هدر ندی. مایلیم مرگخوارمون خوب زنده بشه.

هکتور جلو رفت و جام معجون را گرفت. کمی برای رنگ و بوی معجونش به به و چه چه کرد و بعد معجون را همینطور بی هوا و ناگهانی به طرف بلاتریکس دراز کرد.

معجون هم که جامد نیست! قابل ریختن است!
که ریخت...
درست روی پای لرد سیاه!

-تو الان چیکار کردی؟
-هیچی ارباب!
-معجون ریختی...رو پای ما...
-نریختم ارباب!
-ما کوریم؟
-دور از جون ارباب!
-پس داریم دروغ می گیم؟
-نه ارباب!
-پس ریختی!
-هر چی شما بگین ارباب...

لرد داشت آماده می شد که جای چشم و دهان هکتور را عوض کند که ناگهان پایش شروع به تکان خوردن کرد.
-کی داره پای ما رو تکون می ده؟ تا نزدیم لهش کنیم دست از این کار بردا...

یک پای لرد به سرعت روی هوا بلند شد. جورابش تکان تکان خورد و از پایش درآمد و روی زمین افتاد.
از روی زمین بلند شد و کش و قوسی به خودش داد.با عصبانیت بالا را نگاه کرد.
-کدوم بی شعوری منو خیس کرد؟ آخییییییش...خسته شدما...الان سه روزه داری روم راه می ری نکبت!

لرد که از شدت تعجب هنوز پایش را پایین نیاورده بود، یقه هکتور را رها کرد.
-جوراب ما، ما رو نکبت خطاب کرد...

جوراب زنده شده، در حالی که زیر لب فحش های بدی به لرد و جد و آبادش می داد، با عصبانیت از اتاق خارج شد.

لرد سیاه رو به هکتور کرد.
-بی خرد! اونقدر لرزیدی که ریخت...حال چه کنیم؟ به نفعته که بازم از اون معجون داشته باشی.

هکتور با خوشحالی بطری دیگری از جیبش خارج کرد.
-دارم دارم...اصلا نگران نباشین.

لرد با تردید به معجون نگاه کرد.
-این که رنگش فرق می کنه.

-همونه...کمی جلوی آفتاب مونده همچین شده. نگران نباشین ارباب. اثرش بیشتر هم شده.

و بدون لحظه ای تردید معجون را داخل بینی بلاتریکس خالی کرد.
-راهشون یکیه ارباب...تازه این یکی رو لازم نیست باز کنیم. خودش بازه. الان زنده می شه.

نه برای لرد و نه برای مرگخواران دیگر، باور کردنی نبود...ولی شد!

بعد از چند ثانیه دست بلا کمی تکان خورد. درست در لحظه ای که مرگخواران فکر می کردند سیلی دیگری در راه است، چشمان بلا باز شد.
-من...کجام؟

لرد سیاه با خوشحالی فریاد زد:
-ما موفق شدیم! ما مرگخوارمونو کشتیم و زنده کردیم!

بلا با صدای ضعیفی ادامه داد:
-مرگخوار کیه...من آب پرتقالم...چرا درازم کردین؟ ممکنه بریزم!

و به سرعت از جا بلند شد و سر پا ایستاد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 6 اسفند 1396 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که چونه زدن رو بی نتیجه می دید جلو رفت و ویبره زنان دهن بلاتریکس رو گرفت و باز کرد.
_ ارباب بفرمایید , بریزید تو هلقش.
_ به تو ربطی نداره کجا بریزیم. اصلا ما دوست داریم بریزیمش تو غده لوزالمعدش تا از تو گوشاش ادرنالین ترشح بشه , برای رشد استخوناش مفیده.

ملت مرگخوار به ضور جلوی خندشون رو گرفته بودند ولی رودولف که از جمع دور بود و تو جریان نبود , برای اینکه خودش رو تو دل لرد جا بده به ارومی جلو اومد.
_ واو ارباب! نمیدونستم زیستتون اینقدر عالیه میشه با بنده حقیر هم زیست کار کنید.
_ اوه , بازم تو! معلومه که ما عالی هستیم. ما در همه چیز عالی هستیم , اصلا عالی , ما هستش. زیستم بخاطر اینکه به کلاس های خصوصی حاج سعید خاکستری رفتیم اینقدر پر برکت شدیم.. حالا که اینقدر همگی مشتاقین دلمان نمیخواهد مرگخوار هامون بیسواد باشند از فردا بیاید با حاجا خاکستری کلاس میزاریم براتون. فقط یادتون نره که برای فردا علوم بیارید توش ریاضی حل کنیم.

جمع مرگخوارا:

_ خیلی خوب دا هک , باز نگهش دار میخوایم بریزیم. ... ده هک درست نگهش دار... ویبره نزن هک... مگه با تو نیستم...

پق !

رودولف دستشو گذاشت روی صورتش که مثل لواشک تمشک ابدار سرخ شده بود و با بغض شروع به مالیدن کرد.
لرد بعد از فوت کردن , دستشو غلاف کرد و رو به مرگخوارا کرد گفت:
_ یکی تون که میتونه مثل بچه مرگخوار دهن بلامون رو بگیره بیاد جلو.

ملت مرگخوار بازم شروع کردند به جویدن ناخوناشون , البته دیگه اونقدر جویده بودند دیگه ناخوناشون تموم شده بود و معلوم نبود دارن چیو میجون.

_ هرکی زودتر جلو بیاد از طرف ما پاداش داره.

با تموم کردن حرف لرد , مرگخوارا چند ثانیه توی سکوت خفناک گذروندن و همدیگرو برنداز کردند ولی بعد از تموم شدن چند ثانیه همگی به طرف بلاتریکس حجوم بردند. لرد به ضور تونست خودشو بیرون بکشه ولی با دیدن لگد مال شدن بلاتریکس زیر پای مرگخوارا عصبی شد.

نیجینییی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/12/6 22:06:45
ویرایش شده توسط آستریکس در 1396/12/6 22:09:52
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 6 اسفند 1396 19:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-
-

هکتور نگاهی به مرگخواران و اربابش انداخت .
- سلام ارباب.
-
- خوبین ارباب ؟معجون خوب بودن بدم ؟
-
- بَدین ارباب ؟ معجون بد بودن بدم ؟
- ما همیشه بد بودیم هک ! در هر صورت معجون تو فقط بهترش می کنه .
-

هکتور از ویبره زدن باز ایستاد . جمله ی «معجون های تو فقط بدترش می کنه » بیشتر از پنج هجا بود . مخیله ی هکتور قدرت درک این همه کلمه را نداشت .
- اربـ..اب؟
-
-
- ارباب می گن دهن بلا رو باز کنی هک !
-
- نمی گن ؟
- اگر بخواهیم چیزی بگوییم ، خودمان می گوییم ! هکتور ؛ دهن بلایمان را باز کن .
- ولی من هم که همین رو گفتم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 5 اسفند 1396 02:56
نمایش جزئیات
آفلاین
-آبله اژدهایی که نگرفته است مرگخوار وفادارمون،یکی بیاد جلو تا اون روی ماری مان بالا نیامده.

لرد بعداز گفتن این جمله رو به بِلاشون کرد تا از صحت جمله اش مطمئن شود.

ویبره ی هکتور به همه مرگخواران سرایت کرده بود و همگی ناخن جواننده و ویب زننده یک قدم به عقب رفتند.

دراین بین آرسینوس که حواسش به کراوات طلایی جیگِری با گل های قرمزش بود و می اندیشید که چقدر خفن گریفن شده است،از قافله ی مرگخواری جلو ماند و وقتی با صدای خرسندناک لرد به خودش آمد که دیر شده بود.

-چه عجب بلاخره از زیر نقابت بخاری بلند شد جیگِر.بیا جلوتر.

در حقیقت هم که از زیر نقاب آرسینوس بخارِ چه کنم بدبخت شدم بلند میشد،اما او مرد روزهای سخت بود.پس نقابش رامرتب کرد و نجینی وار به جلو خزید.
-اربابا چقدر کشتن بهتون میاد.
-خودمان میدانیم.
-اربابا من تازه دارم خانواده تشکیل میدم مرگش بهم نگیره.
-حرف مفت نزن تا خانواده تشکیل نشده ات را شام نجینی نکرده ایم.

با این تهدید مستقیم دیگر جیگِر راهی جز محافظت از خانواده رو به تشکیل اش نداشت.پس تِلپی روی دست های بلا نشست و دست برد تا دهان وی را باز کند.

-جیگِر!این چه وضعشه.با مرگخوارمون بااحترام رفتار کن.

آرسینوس که موج احتمالی سیلی دیگری را پیش بینی میکرد،نگاه پر بغضی به باقی مرگخواران انداخت که همگی ویب زننده و پاپ کورن به حلق پاشنده تماشاچی هچل او بودند و تصمیم گرفت هچلش را سند تو اوشون کرده و به قرار پیتزای ساعت چهارش برسد.
-اربابا شما چرا باید زحمت بکشیداصن.بالای تالار رو صندلی خوفناکتون استراحت کنید،بذارید هرکی معجون رو درست کرده رو بلاتریکس امتحانش کنه.

برای لحظاتی چشمان مرگخواری زیادی به طرف فرد مذکور چرخید و ویب هکتور به موج هاگزمیدی تغییرحالت داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/5 3:01:31
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/5 3:14:00
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/5 3:18:47
ویرایش شده توسط هرميون گرنجر در 1396/12/5 5:17:31
lost between reality and dreams