شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
- خوردی! - نه خیرم نخوردم. - چرا دیگه. دست کنده شدهی توپ بهت خورد. -
لایتینا که کنار وایستاده بود، سعی میکرد لیسا رو قانع کنه که خورده و الان بازنده محسوب میشه.
- ببین از قوهی تصور ریونیـ... - ریون قوه تصور نداره. - اصلا استفاده نکن. ولی دقت کن. الان توپ ما دوتا پا داره و یه دست...
لایتینا دست لردی رو که توپ خطاب میکرد تکون داد. - و جای یه دست هم خالیه. پس قطعا توپ یه دست دیگه هم داشته. و اگه اون دست هم وجود داشت قطعا به تو میخورد. پس تو الان باختی. - ولی حالا که به لطف رودولف دست نداره.
- لطف چه جنابی ساحرهی با کمالات؟ - یه تسترالی. -
لیسا بعد از جواب قمه شکنی که به رودولف داده بود، دوباره به سمت لایتینا برگشت. - اصلا توپش کجه. - خودت کجی و قهردونت.
لرد که تازه بعد از کلی از این سمت به اون سمت پرتاب شدن، چند ثانیهای ثابت شده بود، دلش میخواست نصف محتویات معده و حتی هورکراسهاشو بالا بیاره. اما فرصت این کارو هم پیدا نکرد. چون با قهر کردن لیسا، دوباره بازی شروع شده بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
قبل از اینکه لرد جایی سقوط کند، هوریس اسلاگهورن با یک پرش بلند، لرد را در هوا قاپید و گرفت! بلاتریکس با دیدن این صحنه، همزمان خوشحال و متعجب شد...او نمیدانست که اسلاگهورن هم اینقدر به اربابش علاقه دارد! اما اسلاگهورن با به زبان آوردن قصد و نیت اش ، تمام تحسین بلاتریکس به او را دود هوا کرد... _دست رشتههههههههه!
اسلاگهورن لرد را دوباره از بالای سر بلاتریکس پرت کرد و تلاش بلاتریکس برای گرفتن اربابش بی نتیجه ماند...لرد را آن طرف پاتریشیا گرفت و قبل از اینکه بلاتریکس به او برسد، باز لرد را آن طرف پرت کرد تا مرگخوار دیگری او را بقاپد!
سالها بود این میزان از تحرک و نشاط و شادی، در خانه ریدل دیده نشده بود!
بلاخره بعد از چند دقیقه که هم بلاتریکس و هم دیگر مرگخوران به نفس نفس افتادند، لایتینا که لرد را زیر بغلش گرفت بود، گفت: _استپ! آقا...بسه دیگه...خسته شدیم! _آره..واقعا دیگه کافیه! _به نظرم یه بازی دیگه بکنیم! _گرگم به هوا! _اتل متل! _خاله بازی یا دکتر بازی! _خروس جنگی! _نه...توپ که داریم، یه بازی توپی!
لرد که به دلیل پرت شدن های متوالی از اینور به آن ور حالت تهوع داشت، دعا میکرد که منظور مرگخواران از توپ، خودش نباشد! _وسطی!
لایتینا سریع لرد را به سمت بلاتریکس که وسط ایستاده بود پرتاب کرد... اما چون لرد ابتدا به زمین خورد، بلاتریکس جا خالی داد تا لرد به او نخورد و او نسوزد! به نظر میرسید حتی بلاتریکس هم در حال گذراندن اوقات مفرحی بود!
همینطور که شرایط به صورت بلا بدو، مرگخوارا بدو، بلا طلسم بزن، مرگخوارا جا خالی بده بود، و هر از گاهی طلسم درست میرفت و بلا خوشنود میشد، یا خطا میرفت و مرگخوارا خوشنود میشدن، یا باز هم خطا میرفت اما اینبار بلا خوشحال میشد چون موجب سقوط چیزی بر سر مرگخوارا میشد، مسئلهای توجه بلاتریکسو به خودش جلب میکنه که در جا متوقفش میکنه. - اون چیه تو دستت رودولف؟
رودولف با احتیاط طوری که همچنان سپر انسانی بودن لرد حفظ بشه، بالاتر میاردش تا بلا دید بهتری بهش داشته باشه. - یک عدد اربابه. به این زودی فراموشش کردی بلا؟ - یک عدد ارباب؟ از کی تا حالا ارباب قابل شمارش شدن؟ - از وقتی که تعدادش دو تا شده؟ - دومیشون کی باشه اونوخ؟ - من دیگه! همسر عزیزتر از جانت!
قبل از اینکه بلا بخواد جوابی بده، رودولف سریع اضافه میکنه: - صبر کن ببینم، تو پرسیدی اون "چیه" تو دستم؟ خب خوشحالم که پذیرفتی ارباب به تاریخ پیوستن و از لفظ "کی" استفاده نکردی. - اون یه طرزی از بیان بود رودولف!
بلاتریکس یک قدم به جلو میذاره و به طبع رودولف هم یک قدم به عقب.
- اربابو پس بده ببینم! - نمیدم! مال خودمه. سپرمه!
با هجوم ناگهانی بلاتریکس به سمت رودولف، رودولف که حاضر بود هرکاری بکنه تا لرد دست بلا نیفته، با پرتابی که ازش بعید بود، لردو به هوا میندازه. همه با هیجان به چرخیدن لرد در هوا و پروازش بر فراز سرشون نگاه میکنن. همه مشتاق بودن تا بدونن محل سقوط کجا خواهد بود!
اما دست لرد که سفت و سخت جاش نبود و قطع شده بود. در نتیجه همین که شال افتاد روش از جاش جدا شد و قل خورد و رفت وسط سالن.
- دست ما! اون دست ما بود!
بلا و مرگخوارا، هنوز داشتن دور تا دور سالن می دویدن و بلا هنوز داشت انواع طلسم ها رو ارسال میکرد و مرگخوارا جا خالی میدادن. در یه لحظه، مرغ عشق هایی که روی موهای بلا لونه کرده بودن شروع به پرواز کردن و اومدن جلوی چشم بلا. بلا دو سه تا طلسم رو کورکورانه سند کرد، ولی قبل از اینکه بتونه بازم جلوی چشمشو ببینه، پاش رفت روی دست لرد که شال روشو پوشونده بود و به شکل یه استوانه در اومده بود. دست لرد که بسیار ورزیده بود زیر پای بلا قل خورد و حالا مرگخوارا میدویدن و بلا با قل دادن دست لرد زیر پاش دنبالشون حرکت میکرد و طلسم های نامتعادل ارسال میکرد. همون طور که جمعیت مرگخوارا داشت از کنار لرد عبور میکرد، جریان هوای ناشی از عبور طلسم ها و دویدنِ کپه ی مرگخوار، پارچه ی روی سر لرد رو کنار زد و مرگخوارا متوجه حضورش شدن و به شکل همزمان ترمز گرفتن. اما از اونجایی که دست لرد ترمز نداشت، بلا همون طور روی دست لرد قل خورد و یه راست رفت توی دیوار. مرگخوارا آروم اومدن جلوی صورت لرد ایستادن.
- ارباب؟ شما هنوز نمیبینین دیگه؟ - حرکتم نمیتونین بکنین؟ - خشمگین هم نمیتونین بشین و آوادا بزنین؟ - لینی بیا دقت کن تو صورتشون ببین تغییری کرده؟ - - نه تغییری نکرده. ادامه بدین.
بلا که تازه از جاش بلند شده بود، دوباره شروع به دویدن به سمت مرگخوارا کرد.
- که ارباب فلج شده و شما با خونسردی ادامه میدین؟
رودولف یه بار دیگه لرد رو زد زیر بغلش تا به عنوان سپر انسانی در مقابل طلسم های بلا ازش استفاده کنه. و مرگخوارا دوباره در رفتن و پراکنده شدن رو از سر گرفتن.
حتی به دقیقه هم نکشید که خونه ریدل تبدیل به میدون جنگ بشه. بلاتریکس با کرشیوهای متعدد دنبال مرگخوارایی بود که جیغ زنان در میرفتن.
- وایسین! شما بودین گفتین من شبی لونه درختم؟!
مرگخوارا از یکی دیگه از طلسمای بلا جا خالی دادن. هیچ کدومشون حتی جرات برگشتن و نگاه کردن به بلا نداشتن، چون هم زمان طلایی فراشون از دستشون میرفت، هم بلا از عصبانیت مثل آفتاب پرست درحال تعویض رنگ بود و مرگخوارا نمیخواستن وقتی بلا صورتی شده باهاش مواجه شن. چون قطعا خندیدنشون در اون لحظه دست خودشون نبود.
- نه! من فقط گفتم که چقد بهش میاد. - یعنی میگی من در حد همسری یه درختم؟ - نه من دارمــ...
اما مرگخوار مذکور موفق به ادامهی حرفش نشد چون با سلاح جدید بلا مواجه شد. بلا تیکهای از موهاشو مثل کلاف به هم پیچید و مستقیم تو دهن مرگخوار شوت کرد.
- جای این تام و جری بازیا بیاین به ما توجـ...
اما لرد هم موفق به غر زدن نشد. با این لرد تو ذهنش حرف میزد و لبش تکون نمیخورد، اما به هرحال لرد هنوز احساس داشت. پس وقتی یکهو یه چیز پشمی روی سرش افتاد و دنیا رو تاریک کرد، شوکه شد و حرفشو ادامه نداد.
- چه خوب شد که برا خونه ریدل چوب رختی خریدن. همیشه با این مشکل داشتم که لباسامو کجا بذارم.
مرگخوار از شدت عجله و استرس برای فرار از بلا متوجه نشد که لباسش رو روی کلهی لرد انداخته و بعد از دست بلا متواری شد. لرد هم مرگخوار رو ندید. درواقع اون دیگه چیزی رو نمیدید. چون لباسی که روی سرش افتاده بود جلوی دیدشو میگرفت. - به ما گفت چوب رختی؟ ما چوب رختیایم؟ یه چوب رختیای نشونت بدم که صد سال لباس آویزون کردن یادت بره.
اما در همون لحظه، مرگخوار دیگهای، شالشو روی دست لرد انداخت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing The only thing that keeps me awake is me knowing There's no one here to break me or bring me down
لیسا در حالی که ماهیتابه ای را که با آن در سر رودولف زده بود در دستش می چرخاند چشم غره ای به سایرین رفت. - خجالت نمی کشی؟ ارباب الان بیمار هستند اون وقت تو با هاشون سلفی می گیری؟ قهر کنم باهات؟ این بود آرمان های مرگخواری ؟ این بود فرم عضویتی که امضا کردی؟حالا هم که داری خیانت می کنی ! ارباب فروشی؟ واقعا که ...اصلا...اصلا...حالا که این جوری شد با همتون قهرم! -
چند دقیقه بعد/مرلینگاه/جلسه ی مرگخواران: - من می گم ما به یه طبیب حرفه ای نیاز داریم تا دست ارباب رو وصل کنیم. - نه من می گم باید شفاگر بیاریم بیماری شون رو درمان کنیم. - نه من مخالفم! - من قهرم !
- خفقان!
مرگخواران سر هایشان را به طرف رودولف برگرداندند. - از کی تا حالا تو دستور خفقان می دی؟ -از وقتی بلاتریکس رفته تو درخت! - چه ربطی داره؟ - چون همسرشم! همیشه بلاتریکس و ارباب تو جلسات خفقان می دن دیگه ! ارباب که هم که الان نیست ... بلا هم که تو درخته و در غیاب این دو من هم می شم لرد جدی... آخ!
- که تو می شی لرد جدید...عزیزم کروشیو ی خونت اومده پایین؟...اصلا ...نظرت چیه این دفعه آوادا بزنم؟
سر ها مجددا چرخید . ولی نه به طرف رودولف بله به طرف بلاتریکسی که همراه با دو مرغ عشق که روی سرش لونه ساخته بودند در درگاه مرلینگاه ایستاده بود. - تو کی اومدی بیرون؟ - حالا که اومدم ...تو چی کار داری چجوری ...بعدا...صبر کن ببینم تو همونی نیستی که وقتی اون درخت مرلین نیامرز به من گفت لونه کلاغ داشتی می خندیدی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پاتریشیا وینتربورن در 1397/1/23 16:26:41
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me
-چیلیک و درد...چلیک و زهر فرزندمون...چیلیک و امراض مختلف غیر قابل بهبودی! تو صبر کن بیدار بشیم. یه چیلیکی نشونت بدیم که اون نیشت دیگه باز نشه.
رودولف بعد از این که عکس به تعداد کافی تهیه میکنه لردو میزنه زیر بغلش! در حالی که فریادهای اعتراض آمیز لرد به گوش کسی نمیرسه میبرنش تو خونه و میذارنش یه گوشه.
-ما رو از گوشه بردارین. بذارین وسط. در مرکز توجه. ای نابخردان نگون بخت!
رودولف که دست بردار نیست میره چند تا عکس دیگه با لرد بگیره و در همون حالت کنار گوشش زمزمه میکنه: -هی...انگار این دفعه واقعا خبری از برگشت نیست. چرا قبلا به ذهنم نرسید؟ وقتی بمیری هر طور شده برمیگردی. ولی وقتی زنده ای توی این بدن حبس شدی. نظرت چیه به عنوان ماکت تمرین اکسپلیارموس به محفل بفروشیمت؟ یا مثلا مانکن ویترین ردا فروشی. ولی همچین هیکل جالبی هم نداری...و حتما لازم نیست بگم هیکل کی این جا جالب تره؟
لرد حرص میخوره و رودولف ازش دور میشه.
صدای بلاتریکس از بالای سر لرد به گوشش میرسه. -ارباب تحمل کنین. بیدارتون میکنم. صبر کنین اول خودمو از اینجا نجات بدم.
درخت داد میزنه: -اینقدر وول نخور..هرست میکنما...برگمو کندی. به طبیعت احترام بذاریم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بانز در 1397/1/23 15:48:52
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
مرگخوارا بدون توجه به درخت و بلای درونش، در حال حرکت به سوی حیاط برای برداشتن اربابشون بودن.
- داریم میریم دنبال ارباب بلا! - تو که نمیخوای بگی اول باید تو رو نجات بدیم بعد اربابو؟ - پس حالا تو همونجا باش تا بیایم.
اما بلا کوتاه بیا نبود. - رودولف؟ برگرد اینجا ببینم! - بلا؟
بلا با خشمی آمیخته به تعجب، به دری که پشت سر مرگخوارا و رودولف بسته میشه نگاه میکنه. اگه مرگخوارا به کمکش نمیومدن، پس خودش باید راهی برای نجاتش پیدا میکرد. پس بدون معطلی تکاپویی رو برای نجات از دست درخت آغاز میکنه...
رودولف به سرعت به سمت لرد میره و چیزی رو از تو جیبش در میاره. - یکی بیاد از من و لرد در این حالت عکس بندازه!... ارباب شما که نمیبینین من چی کار میکنم نه؟
رودولف چندین بار دستشو جلوی چشمای لرد حرکت میده و وقتی تکونی مشاهده نمیکنه با خیال راحت ژست میگیره تا عکسهای این لحظهی نادر ثبت شه.