جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (45 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
47 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] گـِـُلخانه‌ی تاریک

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 8 مرداد 1397 00:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-
- شما چه کرم دراز و بزرگ و باکمالاتی هستین.

مرگخواران یه نگاه به همدیگه و یه نگاه به کرم و نجینی انداختن. لینی آروم آروم بال زد و رفت روی شونه بلاتریکس نشست. بعد سعی کرد گوش بلاتریکس رو بین حجم خیلی زیاد موهاش پیدا کنه که بتونه در گوش باهاش صحبت کنه.
- پیس پیس بلا.
- چرا جلو چشمم پیس پیس میکنی لینی؟

لینی که متوجه شده بود به جای این که جلو گوش بلاتریکس باشه جلوی چشمش بال بال میزنه، رفت و این دفعه جدی گوش بلاتریکس رو پیدا کرد.
- میگما این رودولف نیست که کرم شده؟ خیلی شبی رودولف چش چرونی نجینی رو میکنه ها.

از نظر بلاتریکس خود رودولف به اندازه کافی غیرقابل تحمل بود، چه برسه به این که کرم میشد.لردسیاه گفته بود که رودولف نباید از صدمتری پرنسسش رد شه. اصلا مگه لرد نگفته بود که نجینی نباید با هیچ کرم غریبه‌ای حرف بزنه؟ حالا چه به این که اون کرم رودولف میبود!
بعد از تمام این افکار بلاتریکس با پریشونی اطرافشو نگاه کرد تا رودولف رو پیدا کنه، و این جست و جوهم زیاد طول نکشید، چون خیلی زود رودولف رو پیدا کرد که درحال حرف زدن با یه برگ درخت بود که احساس میکرد جنس مونثه.
و برای اولین بار بلاتریکس از دیدن رودولف خوشحال شد و این دفعه دمپایی یا طلسمی به سمت شوهرش پرت نکرد و ترجیح داد ببینه نجینی با کرم چیکار خواهد کرد.

نجینی:

- خب نگفتین شما نژادتون چیه؟ بوآ؟ پیتون؟ عه چرا حس میکنم دارم خفه میشم؟
- فس فسسس!

کرم زبون ماری بلد نبود اما میتونست بفهمه نجینی میخواست کرم رو له کنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 تیر 1397 07:18
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی همانطور که روی شانه‌های لردسیاه بود، درحالی که با انتهای دُم‌ش فشار خفیفی به شانه‌ها وارد میکرد تا خستگی ناشی از افتادن مرگخوارها روی پاپای‌ش، از شانه‌هایش بیرون رود، با دیدن کرم درون گلدان متوقف شد :

-

به آهستگی روی ردای لرد خزید و به سمت گلدان و مرگخوارانی که دورتادورش بودند رفت. لینی همچنان در حال مشاجره با قطره بود:

- گفتم تخ‌ش کن!
-
- شاید خود قطره تخ نمی‎شه؟
- تشه‌ی تخِ فوری دارم!
- تو لازم..

در همان موقع دُم نجینی از کنار هکتور عبور کرد. همگی ساکت شدند. دُم‌ش دور کِرم پیچیده شد و دوباره برگشت. کِرم را روبروی خودش گرفت و بهش خیره شد:

تصویر تغییر اندازه داده شده


نجینی:

کِرم: تصویر تغییر اندازه داده شده


کِرم از طرز نگاه نجینی هیچ چیزی متوجه نشد و با دیدنش بسیار ذوق‌زده شد، ولی خبر نداشت که پرنسسِ لردسیاه، دیدن هر موجود دراز دیگری (در هر ابعادی که می‌خواست باشد) به جز خودش را برنمی‌تابد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1397/4/19 14:13:37
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 12:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی! با توام. جذب شو دیگه! جذب شو، برو تو خاک!
- نکن! نمی‌خوام. نمی‌رم!

لینی با هر یک کلمه‌ای که می‌گفت، با انگشتش یکی بر فرق سر قطره‌ی لجباز می‌کوبید و به داخل فشارش می‌داد. قطره‌ی لجباز اما لجبازتر از اون بود که با هر ضربه، حتی یک میلی‌متر از وجودش رو به داخل خاک بسپره. برعکس، لینی حس می‌کرد هر لحظه قطره بالاتر و بالاتر میومد!
- این چرا داره قد می‌کشه؟

در واقع این قطره نبود که قد می‌کشید، بلکه خاک زیر پای قطره بود که بر اثر ضربات لینی که از قطره به خاک منتقل می‌شد، معترض گوشه‌ای از وجودش غر شده بود. لینی با تعجب خم می‌شه و نگاهی به خاک برآمده می‌ندازه.
- قاعدتا باید تو می‌رفتیا! نه اینکه بالا بیای.

از این همه عجایب خلقت که با منطق جادویی هم جور در نمیومد، مغز لینی در هم می‌گوره و کارایی خودشو از دست می‌ده. بنابراین لینی همچون وسایل از کار افتاده، کوکش به اتمام می‌رسه و گوشه‌ای از گلدون بی‌حرکت می‌شینه.

مرگخوارا که تمام مدت با چهره‌هایی متعجب و البته خموده شاهد ماجرا بودن، بالاخره پاپ‌کرن‌ها رو گوشه‌ای می‌ندازن و خودشون وارد عمل می‌شن.
- ببین قطره‌ی اشک ارباب! ما این همه تشویقت نکردیم از چشم ارباب بچکی که در نهایت به هیچ دردی نخوری. یا با زبون خوش جذب خاک شو یا خودم مجبورت می‌کـ... چرا خوردیش!

در حینی که بلاتریکس در حال تهدید کردن قطره بود و نوک چوبدستیشو به سمتش گرفته بود، کرمی درست از زیر پای قطره سر از خاک بیرون میاره و قطره رو یه لقمه‌ی چپ می‌کنه!
حالا که مشخص شده بود علت برآمدگی خاک، کرم بود و با هرمنطقی جور در میومد، لینی از نو کوک می‌شه و جلو میاد.
- هی تو! قطره رو تف کن ببینم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 12:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 تیر 1397 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
و.‌.. هیچ نتیجه‌ای حاصل نشد! معلوم نبود دروئلا چه بلایی سر قطره‌ی بیچاره آورده بود. مطمئن بود قطره رو چکونده تو گلدون. پس احتمالا مشکل از گل بود.

یه کتاب قطور با عنوان "گیاهان جادویی و پرورش آنها" رو از ته کیفش در آورد. یه نگاه به گل و یه نگاه به مرگخوارا انداخت. یه دفترچه از تو جیب رداش و یه مداد از تو موهاش بیرون کشید. عینکش رو یه چشمش زد و شروع کرد به ورق زدن کتاب. بعد از خوندن چند خط از هر صفحه، مدادش رو روی دفترچه حرکت میداد.

مرگخوارا امیدوارانه به دروئلای ریونی کنکور دهنده نگاه میکردن و منتظر بودن یه چیزی بگه. بعد از یه ربع، دروئلا پیروزمندانه سرش رو بالا گرفت و دفترچه رو به سمت مرگخوارا برگردوند.

- ما... مامان؟ این چیه؟؟
- گُله سیسی. خوشگله، نه؟

مرگخوارا که از دروئلا ناامید شده بودن، هرکدوم یه گوشه از گلخونه نشستن و زانوی غم بغل گرفتن. خوشبختانه گلخونه گوشه‌ی کافی برای همه‌ی مرگخوارا داشت.

لینی تصمیم گرفت بره گوشه‌ی گلدون بشینه. به هر حال اونجا امکان له شدن کمتر بود. همینطور دور گلدون پرواز میکرد تا یه گوشه پیدا کنه. تو پیکسی لَند دایره هام گوشه دارن ولی متاسفانه گلدون از پیکسی لند نیومده بود تا گوشه داشته باشه. در طی گشتن دنبال گوشه، لینی چشش به یه موجود آبی افتاد که لبه‌ی گلدون نشسته بود. ذوق زده از اینکه شاید یه پیکسی باشه فرود اومد و نزدیکش رفت.
-سلام. ببخشید شمام پیکسی هستید؟ ... صب کن ببینم! قطره اشک ارباب!

با جیغ لینی، مرگخوارا فورا به سمت گلدون هجوم بردن. مشکل نه از گل بود، نه از نقاشی دروئلا. مشکل قطره‌ی لجبازی بود که حاضر نشده بود جذب خاک گلدون بشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: پنجشنبه 7 تیر 1397 16:30
نمایش جزئیات
آفلاین
قطره اشک نبود!

مرگخواران وحشتزده دنبال قطره میگردن.

-قطره؟ قطر؟ قطار؟ قطور؟...کجا رفتی؟ بیا. پیش پیش پیش...

قطره نبود. مشخص بود که از اون هجوم ناگهانی ترسیده بود و رفته بود یه جایی قایم شده بود. شاید حتی برگشته بود توی چشم!

فنریر از فرصت استفاده میکنه و وسط اون جمعیتی که روی لرد سیاه افتادن دهنشو به طرف بازوی لرد میبره.

-اوهوی! چشمانت را در آورده و به ترتیب به خوردت خواهیم داد ها! این همه آدم. ما را گاز میگیری؟

فنریر افسرده عقب میکشه. لردسیاه از بقیه خوش طعم تر و ترد تر به نظر میرسید.

یهو دروئلا فریاد میکشه:
-یه قطره...قطره دیدم. همین الان چکید! توی مشتمه...گرفتمش...تا تبخیر نشده سریع بریم تحویل گلدون بدیمش. منم کنکور دارم وقت ندارم. سریع باید برم.

مرگخوارا با عجله بلند میشن و دوان دوان به طرف گلخونه میرن.
دروئلا مشتش رو باز میکنه...قطره رو داخل گلدون میچکونه و همه با اشتیاق منتظر نتیجه میشن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: جمعه 1 تیر 1397 03:09
نمایش جزئیات
آفلاین
آخرین توان قطره هم خرج شد.
اما قطره خارج نشد!
- اوه... گیر کردم!

قطره های دیگر، با تاسف ضرباتی به پیشانی خود زدند، سپس رفتند تا به قطره جوان کمک کنند.
آنها پس از مدتی نرمش قهرمانانه، موفق شدند قطره جوان را از جای خود تکان دهند و از چشم لرد خارج کنند. قطره، با حالتی موزون و حزن انگیز، روی گونه لرد سیاه فرود آمد.

مرگخواران در تمام این مدت، با چشمانی گشاد شده، تنها شاهد بودند و قدرت و جرئت انجام هیچ کاری را نداشتند.

تا اینکه لرد، بر اثر تلاش های عظیم قطرات، عطسه ای کرد.
عطسه، اگر چه که چندان مهیب نبود، اما برای مرگخواران به منزله یک صاعقه بود که مستقیم به فرق سرشان برخورد کرده باشد.
مرگخواران همگی با هم نعره زدند:
- نهههههعوووهااااااو!

و هجوم بردند به سمت لرد.
لرد با دیدن این هجوم ناگهانی، ابتدا ابروهایش را با تعجب بالا برد، سپس تلاش کرد تا بچرخد و از آنها دور شود، اما نتوانست. مرگخواران دقیقا روی لرد فرود آمدند، بدون آنکه لرد بتواند هیچ حرکت اضافه ای برای دور شدن انجام دهد. لرد، پیش از آنکه زیر کوهی از مرگخواران دفن شود، تنها توانسته بود ابروهایش را با تعجب بالا ببرد!

مرگخواران، بالاخره سر و کله شان را از شکم، چشمان، و حتی یقه ردای لرد خارج کردند و همگی به گونه لرد سیاه، که دقایقی قبل، قطره اشکی همچون مروارید بر آن خودنمایی میکرد، نگاه کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: چهارشنبه 23 خرداد 1397 16:13
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمای مرگخوارا به دو برابر سایز طبیعیش در میاد و با زومی که هیچ دوربینی تا به حال به خودش ندیده، مستقیم روی قطره اشکی که در حال خروج از چشمان لرد بود متمرکز می‌شه.

قطره‌ی اشک با دستاش محکم به پوست لرد چنگ زده بود و سعی داشت پاهاشو هم از داخل چشم بیرون بکشه تا رسما بچکه و رو صورت لرد جاری بشه.
- می‌دونستم یه چیزی این وسط درست نیست که هیچ‌کدوم داوطلب نشدین.

قطره‌ی اشک، اینو رو به سایر قطرات اشک می‌گه.
قطرات اشکی که طی سالیان دراز قصد چکیدن داشتن، ولی به خاطر مقاومت لرد نچکیده بودن، گوشه‌ای از چشم لرد قبرستانی ساخته بودن و همونجا سکنی گزیده بودن و زندگی بدون چکیدنشون رو سپری می‌کردن.

قطره‌ی جوان که گول قطره‌های سالخورده رو خورده بود و با شجاعت برای چکیدن داوطلب شده بود، حالا بین مردمک چشم لرد و پوست صورتش گیر کرده بود. ولی این قطره‌ی اشک جوان، قطره‌ی اشکی نبود که با این گیر کردن‌ها تسلیم بشه. اون باید تاریخ‌ساز می‌شد و بعنوان اولین قطره‌ی اشکی که از چشم لرد می‌چکه، در تاریخ قطرات اشک لرد ولدمورت ثبت می‌شد!

مرگخوارا با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، با نگاهشون قطره‌ی اشک جوانو تشویق می‌کنن. موفقیت اون، موفقیت خودشون بود. مرگخوارا هرگز فکر نمی‌کردن که روزی با یک قطره اشک سوار یک کشتی بشن.

قطره اشک در یک واقعه‌ی حماسی، ابتدا به هم‌رزمان نچکیده‌ش نگاهی می‌ندازه و بعد به مرگخوارانی که بی‌صبرانه منتظر خروجش بودن. نفس عمیقی می‌کشه و آخرین توانش رو برای خروج خرج می‌کنه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
ارسال شده در: دوشنبه 24 اردیبهشت 1397 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

گیاه مورد علاقه لرد سیاه داره خشک می شه و چاره اش، چند قطره از اشک قدرتمند ترین جادوگر حاضر در اون مکانه. مرگخوارا راه های مختلفی رو برای درآوردن اشک لرد سياه امتحان می کنن اما موفق نمی شن و در نهايت تصمیم می گیرن لرد رو از خونه دور كنن تا قوى ترين جادوگر جمع، شخص ديگرى بشه.
فرد جایگزین لرد،کرابه(که با دوئل انتخاب می شه).
مرگخوارا تصمیم می گیرن لینی رو سوخاری کنن و به خورد آراگوگ بدن که چند قطره اشک کراب رو تحویلشون بده.

.................

-خب...همگی آماده؟ سه...دو...

-دست نگه دارین!

لینی با صدای بلندی فریاد کشید و پاتریشیا دست نگه داشت.
لینی به سختی دو دست چسبنده اش را از بدنش جدا کرد و دماغش را گرفت و با صدای گرفته ای گفت:
-خب...حاضرم...ادامه بدین.

پاتریشیا بدون اخطار قبلی لینی را به داخل ماهیتابه پر از روغن جوشان پرتاب کرد.
صدای جلز و ولز به هوا بلند شد و بعد از چند دقیقه، مخلوط روی لینی کاملا طلایی رنگ شد.

-آخی...سرخ شد. حشره خوبی بود.

-واقعا؟ بودم؟

با شنیدن صدای لینی، پاتریشیا کفگیرش را داخل ماهیتابه کرد و لینی را هم زد.
-تو باید تا الان سوخاری می شدی. داری چیکار می کنی؟

-مقاومت!🤚

-ما بازگشتیم!

در حالت عادی این جمله کوتاه، اهمیت خاصی نداشت و صرفا به بازگشت فردی از اعضای خانه اشاره می کرد...
ولی در آن موقعیت، بازگشت لرد، تمام حساب و کتاب های مرگخواران را به هم می ریخت. ولی جمله بعدی بسیار امیدوار کننده تر بود.

-یکی برای ما دستمال بیاره. چشمامون داره می سوزه. هوای بیرون آلوده و پر از گرد و خاک بود.

با دیدن قطره اشکی که داشت از چشم لرد سرازیر می شد، مرگخواران، لینی و آراگوگ و کراب را به کلی فراموش کردند.

-اشک...اون اشکه...بدو بگیرش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!