جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  45 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 4 مهر 1397 21:09
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
-رودولف رو ولش کن حالا. معجون مرگخوار درست کن بدم؟
-نه هکتور، نه. به جای مرگخوار تبدیل به محفلی مون میکنی.
-بلا تو صدایی شنیدی؟ حیف که بانز حتی میوه هم نتونست بشه... .

دقیقه ای بعد پاتیلی شناور در هوا با ضربه های رگباری به هکتور کوبیده می شد و نشان از وجود بانز در آن اطراف می داد.

ملانی که ردای سیاهش را به اطراف تاب می داد و سعی می کرد دور از دید لرد بایستد تا میوه نشود، رو به بلاتریکس گفت:
-میگما بد هم نمیگه نیم وجبی. ارباب با غذا نامیزون شدن، با معجون هم باید میزون بشن. نظرت؟
-زود اومدی نخواه تند برو. هکتور رو ویبره هس ولی نیم وجبی نیس. ارباب هم خیلی میزونه! خودتی که نامیزونی همش موهات رنگاوارنگ میشه. به تو هم میگن مرگخوار؟ چشام درد... کجا میری؟ مرگخوار گذشت نمی کنه، مرگخوار... .
-سی لنسیو! مرگخوار طلسم میزنه، بعله. مث آزمون گیرنده های سمج می مونه. هکتور، بلا گفت معجون مرگخواربیننده میخوایم.
-میوه نبیننده ندم؟
-هرکدوم که زودتر آماده میشه... .
-هی بلوبری. نه توت فرنگی،گوجه فرنگی؟ چرا یه شکل نمی مونه این؟ ما حالمان بد شد. از میوه متنفریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: جمعه 9 شهریور 1397 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
_ارباب آلان من چیم؟ من کیم؟

این بار به طور عجیب و غریبی ذهن هکتور پیش فعالی کرد و متوجه تغییر عجیب در لردسیاه شد، اما بی تفاوت به موقیت، سوالش رو با ذوق بیان کرده بود.

لرد سرش رو به طرف صدا برگردوند.
_آخه، مگه پرتغالم حرف میزنه؟ یعنی میزنه؟!
_پرتغال شدم؟

بلاتریکس به خودش آمد.
_ارباب؟

لرد با صدای بلاتریکس به سمتش برگشت. امیدوار بود بلاتریکس مثل همیشه وفاداریش رو حفظ کرده باشه و در این موقیت حساس کنارش باشه.
_بادمجون؟!... بلا تو بادمجون شدی؟ تو کی بادمجون شدی؟ بدون اجازه ی ما بادمجون شدی؟ اصلا چرا بادمجون شدی؟ بادمجون لسترنج جواب منو بده.

بلاتریکس بدون جواب دادن به سوالات لردولدمورت به بقیه مرگخوارا نگاه کر و همگی در یک ثانیه تصمیم گرفتن بشینن و فکری کنن.

_معجون؟

این بار کسی حتی به خودش زحمت جواب دادن به هکتور رو هم نداد.

_معجون...
_هکتووووووور توی این موقعیت بشین و چاره ای بجو.
_آخه، چیزه، معجون...
_ هیچ معجونی نمیخوایم!

هکتور ساکت شد و دید همه به علاوه لرد نشستن و دارن چاره ای می جوین، بی خیال به سمت پاتیل های خودش رفت.
_آخه... میخواستم بدونم مواد معجون چی بود. معجون بخور آدم رو میوه ببین بسازم.که خب بعدا میسازم.

چراغی که روشن و خاموش میشد روی سر بلاتریکس پدیدار شد. چراغ نگاهی به بلاتریکس کرد. بلاتریکس هم نگاهی به چراغ کرد.
_مواد؟!...وایسین ببینم، رودولف چی توی این غذا ریخیتی؟... ردولف؟ ردولف؟... ردولف کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سلینا مور در 1397/6/9 16:47:52
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397 02:16
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف که میخواست از دست پاتیل سر به بیابون و دشت و کویر بذاره، این دفعه قسمت ریونکلاوی مغزشو به کار انداخت پس تصمیم گرفت مثل تو فیلما با چسب دهن پاتیل رو ببنده.
اما بعد متوجه شد که اصلا پاتیل دهن مشخص نداره.
پس نتیجتا چسب نواری رو برداشت و دور تا دور پاتیل رو چسب کاری کرد و عایق بندیش کرد.

- امممم...
- متاسفم پاتیل برای امروز دیگه جر و بحث دیگه کافیه.

رودولف از بالا یه عینک آفتابی رو چشمش ظاهر شد که خفنیتش رو نشون بده. بعد رودولف در حالی که سعی میکرد پیرزن رو توی پاتیل جا بده آشپزیش رو شروع کرد.

مدتی بعد، خونه ریدل

- پس شام ما چی شد؟ الان دخترمون اگه از دور دورش برگرده و شام ما رو بخوره چی؟

مرگخواران همه سریع از این ور به اونور میرفتن. یکی چندین شمع رو میاورد و برای خوشگلی روی میز شامی که جلوی لرد قرار داشت، میذاشت. یکی دیگه میرفت نقاشی مونالیزا رو برای فرهیخته کردن فضا روی دیوار قرار میداد.
اما همچنان خبری از غذا نبود.

- اگه تا یه ثانیه‌ی دیگه غذای ما رو نیارید همتون رو تبدیل به مرگخوار سوخاری با پنیر اضافه میکنیم!
- غذای مخصوص سر آشپز اینجاست.

رودولف که مثل آشپزا فیگور گرفته بود، سینی‌ای روی دستش بود را بالا گرفته و همزمان به تمام ساحره‎هایی که اونجا بودن، نگاه کرد که نشون بده چقدر میتونه کمک کار خوبی توی کارای خونه باشه.

- رودولف... غذا!

رودولف با صدای لرد به خودش اومد و بدو بدو رفت و سینی غذا رو جلوی لرد گذاشت. لرد هم بی معطلی بدون توجه به این رودولف این غذا رو درست کرده مقداری از اون رو توی دهنش گذاشت و قورت داد.
- بد نیست رودو... چرا جلوم یه آناناس وایستاده! چرا یه بلوبری داره تو هوا پرواز میکنه؟ اونجام یه هویجه. چرا انقدر میوه دور منه؟

مرگخواران بهم نگاه کردن، اونا هیچ میوه‌ای نمیدیدن اما لرد سیاه تک تک افرادی که دورش بود رو نشون میداد و اونا رو یه نوع میوه خطاب میکرد...
انگار که همه رو میوه میدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/5/27 2:20:12
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 13 تیر 1397 16:54
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف میره جلو که پاتیله رو بررسی کنه.

-دست نزن موریانه ی کثیف لجن بوگندو!

این فریادیه که به محض برخورد دست رودولف با دسته ی پاتیل ازش بلند میشه.
حق با هکتور بوده...پاتیل هم عصبانیه هم بی ادب. ولی رودولف هم کارش شدیدا گیره و مجبوره پیرزنه رو هر چه زودتر بپزه. چون کلمه ی "بوگندو" دقیقا به خاطر بوهای نامساعدی بود که جسد پیرزن کم کم داشت از خودش متساعد میکرد.

رودولف اهمیتی به جیغ و داد پاتیل نمیده. برش میداره و تهشو نگاه میکنه...

و هکتورو میبینه!
-هکتور...من دارم از ته این پاتیل تو رو میبینم.

هکتور خوشحال میشه و از اون طرف ته پاتیل برای رودولف لبخند ملیح میزنه.

-هکتور...من نباید از ته این پاتیل تو رو ببینم!

هکتور که میفهمه رودولف از دیدنش خوشحال نشده، لبخندشو جمع میکنه.

-هکتور...این پاتیل دقیقا چرا سوراخه؟

هکتور تازه میفهمه مشکل رودولف چیه. یه مشت گل برمیداره. میکوبه ته پاتیل.
-این که غصه نداره. بفرما. حل شد. تا رسیدن به آشپزخونه فوتش کن خشک شه.

-منو فوت نکن لعنتی. کسی منو فوت نکنه. از فوت متنفرم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: دوشنبه 11 تیر 1397 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
طولی نکشید که رودولف متوجه شد حمل کردن جنازه به آن شکل کار سختی است. برای همین سر جنازه را داخل جیب ردایش فرو کرد و بقیه اش را آزاد گذاشت تا روی زمین کشیده شود.
-هکتوووووور!

هکتور اصولا جواب نمی داد. حتی وقتی در کنارش ایستاده باشید، تضمینی وجود ندارد که با گفتن نامش پاسخی دریافت کنید... ولی رودولف خوش شانس بود.
.
.
.
رودولف خوش شانس بود...
.
.
.
ظاهرا زیاد هم نبود. برای همین به راهش ادامه داد تا به آزمایشگاه هکتور رسید. خوب می دانست چگونه باید توجه معجون ساز خبره را به خود جلب کند.
-یه معجون...

-لازم داری؟

هکتور با خوشحالی از پشت پاتیلی عصبانی بیرون پرید. رودولف لبخندی زد.
-نچ...می خواستم بپرسم یه معجون آماده شده داری که معجونشو خالی کنی تو یه بطری و پاتیلشو بدی به من؟

هکتور به جسد اشاره کرد.
-این کیه؟

-تو کاری به این کارا نداشته باش.مادربزرگمه...خسته بود. تو جیبم خوابیده. پاتیل خالی داری یا نه؟

هکتور به پاتیل وسط آزمایشگاه اشاره کرد.
-این هست. ولی خیلی عصبانیه. داشتم سعی می کردم آرومش کنم. ولی نشد. اگه مشکلی نداری همینو ببر.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 خرداد 1397 13:22
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف به آرامی سرش را از پنجره دکه بیرون آورد تا به اطراف نگاهی کند.
اصلا دلش نمیخواست دوباره با کسی رو در رو شود.

رودولف نگاه سریعی به پاتریشیا که داشت از دست ریتای سوسک شده فرار میکرد، انداخت. سپس سرش را با تاسف تکان داد و گفت:
- امان از دست تازه واردا که آدم پیر میشه تا توجیهشون کنه. البته مگر اینکه ساحره باشن... لعنتی... حیف که جنازه مونده بود رو دستم.

رودولف بر جنازه لعنتی فرستاد، سپس آن را به صورتی خیلی عادی زد زیر بغل و در حالی که میکوشید توجهی جلب نکند، به آرامی به سوی پشت خانه ریدل ها به راه افتاد. اگر از در پشتی وارد خانه میشد، آشپزخانه بسیار نزدیک تر بود.

رودولف که کم کم خیالش از بابت خالی بودن حیاط راحت شده بود، ناگهان با دیدن لینی و رز که وسط حیاط ایستاده بودند و داشتند صحبت میکردند، متوقف شد. سپس با تمام قدرت همراه با جنازه شیرجه زد داخل شمشادهای گوشه حیاط که البته موجب شد دست و پای خودش با سر و کله جنازه هم در هم گره بخورند.

رودولف یک ساعت در همان وضعیت باقی ماند تا لینی و رز از آنجا بروند. سپس بالاخره با تمام سرعت همراه با جنازه به حیاط پشتی خانه ریدل رسید، و در آنجا با لرد سیاهی مواجه شد که لباس شنا پوشیده بود، و در حالی که به خودش و نجینی کرم ضد آفتاب میزد، حمام آفتاب گرفته بود.
رودولف آب دهانش را به سختی قورت داد، سپس خیلی آرام، بدون آنکه حتی بچرخد، قدم به قدم از آن نقطه دور شد. اگر لرد میفهمید که توسط رودولف یا هرشخص دیگری در حین حمام آفتاب دیده شده است، قطعا آن شخص را به طرز دردناکی میکشت.
و رودولف دوست نداشت به طرز دردناکی بمیرد.

رودولف با همان وضع عقب عقب رفتن، دوباره به حیاط جلویی برگشت، و چون آنجا را خالی دید، گل از گلش شکفت و با تمام سرعت وارد خانه شد.
به آرامی و با احتیاط، همراه با جنازه که همچنان زیر بغلش بود، به سوی آشپزخانه به راه افتاد...

- رودولف... معجون میزنی توی این گرما؟
- اوه... نه هکتور... کار دارم... الانم باید برم که خیلی عجله دارم.
- عه اون چیه دستت؟

رودولف به سرعت جنازه را به حالت ایستاده در آورد و با دست خودش، به طرز نامحسوسی دست وی را تکان داد، سپس گفت:
- یه مشنگه... کر و لاله... از بیرون آوردمش بدم بلاتریکس بکشتش جهت تمدد اعصاب.

هکتور با شنیدن اسم بلاتریکس، اندکی از میزان ویبره اش کم کرد و گفت:
- اوه... باشه پس... منتظرت میمونم وقتی داشتی میرفتی بیرون بهت معجون میدم.

رودولف فقط با تاسف سری تکان داد، نفس عمیقی کشید و مستقیما وارد آشپزخانه شد، سپس درب را پشت سر خود بست و چند نفس عمیق کشید. تا اینجا روز سختی را گذرانده بود.
اکنون فقط باید جنازه را برای شام آماده میکرد تا به شکم لرد و مرگخواران وارد، و نابود شود.

رودولف نگاه دقیقی به اطراف آشپزخانه انداخت.
- چرا من انقدر بدبختم؟ چرا باید به هر بدبختی ای که شده برسم به اینجا ولی پاتیل پیدا نشه؟ وقتی همه اینا تموم شد باید برم یه غر درست و حسابی پیش ارباب بزنم.

رودولف که همچنان بغض گلویش را گرفته بود، جنازه را دوباره زیر بغل زد و رفت پیش هکتور تا به شکل مکارانه ای، پاتیلی از او بگیرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اسفند 1396 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :(به قلم لرد سیاه )
مرگخواران به دستور لرد نگهداری از سالمندان خانه‌ سالمندان را به عهده می گیرن، ولی در این کار زیاد موفق نیستن. رودولف به دنبال یه لحظه عصبانیت، پیرزن تحت مراقبت خودشو می کشه...و تصمیم می گیره برای ناپدید کردن جسد، اونو بپزه و به خورد مرگخوارا و لرد بده. برای همین همراه جسد به خانه ریدل ها بر می گرده.

===================

کمی اون ور تر از دکه :

- می خواین واستون قرش بدم ؟
- آ ره !
- پیچ و تاب خوشگلش بدم ؟؟
- آ ر ه .
- آخه این کمره ...یا فنره ؟؟

کمی اون ورتر :( ریتا در قالب سوسک حموم )

- پس نتیجه می گیریم فیزیک پلاسما...
- اهم ...می شه باهات مصاحبه کنم ؟
- این در واقع یه پدیده ی بین مولکولی ...
-اهم ...
- و باعث ایجاد یاخته های ...
- هـــوی!
- . کی بود ؟
- من ! این پایین . می شه باهات ...
- ســوســـکـــ!
- اوا چرا همچین کرد ؟

دکه ی دربانی رودولف :

- ســـوســـک!

رودولف لحظه ای به تبر خیره شد . حرف زده بود ؟
- کمک ! سوسک !

صدا نزدیک دکه اش بود .
- تو حرف می زنی ؟

- سوسک !

رودولف خواست به تبر بگوید که در دکه اش سوسک ندارد ، که در چهار تاق باز و ساحره ی جوانی ( که تا آن جا که به رودولف مربوط بود ، تازه وارد بود .) با فریاد «سوسک!» وارد شد .
رودولف سریع جلوی پیرزن مرده پرید .
- تو این جا چی کار می کنی؟!
- سوس..اون چیه دستت ؟
- امم چیزه ..درواقع ...
- چرا خونیه؟
- اممم ...رنگه ! دارم برای عید اینجارو رنگ می کنم .: relax:
- عید ؟ ما هم می خواستیم سالن ریونکلاو رو آبی ک...اون یه سر قطع شده اس؟!

رودولف نگاهی به اطراف انداخت و سر پیرزن را نزدیک در دید .
- اررر ...می خواستم آویزانش کنم . مثل این سر گوزن ها که هست ...
- پس بدنش کو ؟
- بدنش پاتریشیا ؟ بدن نداره که! کی گفته بدن داره ؟ اصلا هم من نکشتمش ! تقصیر من ..
- نمی شه که باید از یه جایی کنده شده باشه !

پاتریشیا (احتمالا تا الان فهمیدین که ساحره ی تازه وارد اونه !) سرش را خاراند . هر چیزی یه منبعی داره . نمی شه بدن نداشته باشه که !
- از کجا آوردیش؟
- امم ...چیز ....سر پسرخاله ام.
- پسر خاله ات ؟
- آره .: relax:
- این که زنه .
- خب چیز ...دختر خاله ام .
- ولی خیلی پیره !
- اره خب می دونی چیزه ..اصلا به تو چه ؟

رودولف تبر را در دستش جا به جا کرد . او مرگخوار قدیمی تری بود . دلیل نداشت به یه تازه وارد توضیح بده .
- به نظرم داری مشکوک می زنی ..می رم از ارباب بپرسم ..
- نـــه!
- چرا ؟
- چون .....چون...می خوام ..هی سوسک !
- کو؟
- زیر پات !

پاتریشیا بیرون دوید ؛ و رودولف باز با جسد روی دستش تنها ماند .

بیرون دکه :

- سوســـــک!
- می شه باهات مصاحبه کنم ، تازه وارد ؟

پاتریشیا :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: شنبه 13 آبان 1396 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
شاید در وهله اول به نظر میرسید تنها کسی که از این قضیه، یعنی مراقبت از سالمندان و به خصوص پیرزنان سود میبرد، رودولف بود!
اما در دکه دربانی خانه ریدل، پیرزنی که رودولف میبایست از او محافظت کند،با وراجی بی پایانش باعث سردرد رودولف شده بود!
_میگم...شما اگه کمتر حرف بزنید، کمالاتتون بیشتر میشه...نظرتون چیه یه پنج ثانیه، فقط پنج ثانیه سکوت کنید؟
_ننجون شوما هنوز جوونی...تجربه نداری...باید اینا رو بدونی...آخه زمان ما کی دختر پسرا اینقذه بی حیا بودن ننه؟ من خودم هزارون خواستگار داشتم...کی از این ادا اطفارا در اوردم؟! آنته خانوم خواهر شمسی جون هم آفتاب مهتاب ندیده بود اصلا، کسی اصلا ندیده بودش که بیاد خواستگاریش، ولی بجاش حیا داشت ننه...من نمیدونم چرا اینقد این جوونا این روزا اینطور شدن..بذار برات تعریف کنم حاج اقا چطو اومد خواستگاری من اصلا...
_هزار بار تعریف کردی...چه غلطی کردم، فکر کردم پیرزن بلند کردم خوشحال شدم، ولی بجاش مغز من رو خورد!
_چی چی میگویی من گوشام سنگینه نمیشنوم..آره جوون...حاج آقا با مادر شوور خیر ندیده من اومدن خونه آقام که منو بستونن...

رودولف در آن لحظه دیگر چیزی نشنید...فقط تبر گوشه کلبه اش را دید و گردن پیرزن را!

چند دقیقه بعد!

_خب...درسته که سکوت به دکه محقر من برگشت...ولی یه مشکل دیگه پیش اومد! ارباب دستور دادن که مواظب این سالمندا باشیم، مطمئنن زیاد خوشحال نمیشن که یکیشون با سر قطع شده تو کلبه من باشه!

رودولف با اظطراب به اطراف خود نگریست...کسی نباید از مرگ آن پیرزن خبردار میشد...او باید به یک طریقی، از شر جسد خلاص شود!

_هی رودولف...اینجا چه خبره..این رنگای قرمز چیه توی اتاقت و روی بدنت ریخته؟
_عه! لاتینا...کی اومدی تو کلبه...چیزه...بیشتر نیا تو اینجا چیزه...آها..همینطور که تو گفتی رنگیه...نزدیک عیده، گفتم دکه رو رنگ کنم!
_نزدیک عیده؟
_آره...عید کریسمس!
_
_عید هالوین؟
_ولش کن...خواستم بگم گیبن گفت که واسه ناهار میخواد آبگوشت درست کنه، گوشت نداریم...برو بخر!
_باشه...الان میرم...تو هم برو...خداحافظ!

رودولف در را به روی لاتینا بست...لاتینا هم با تعجب از اینکه رودولف نتنها او را به داخل کلبه نکشیده، بلکه درب کلبه را هم به روی او بسته بود چند ثانیه ای پشت در ایستاد و سپس به سمت عمارت ریدل برگشت...اصولا گیبن به این خاطر خودش به رودولف نگفته بود به خرید برود، که اگر خودش این کار را میکرد، رودولف او را قطع عضو میکرد!ولی اگر این کار را به ساحره ای محول میکرد، رودولف قبول میکرد!

ولی رودولف که حالا در درون دکه دربانیش ایستاده و مرلین را شکر میکرد که لاتینا چشمش به جنازه زیر مبل نخورده بود، با دلواپسی شروع به فکر کردن کرد!
_هوم...فکر کنم شانس بهم رو کرده...من که حال ندارم برم تا قصابی، و همچنین قراره از شر جنازه این پیرزنه خلاص بشم، تازه دکه رو هم قراره قرمز کنم و رنگ ندارم...فکر کنم بدونم باید چیکار کنم!

رودولف دوباره به سراغ تبر و جنازه پیرزن رفت...به نظر میرسد رودولف واقعا پیزن کش که هیچ، قصاب پیرزن ها بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 22:15
نمایش جزئیات
آفلاین
در طرفی دیگر از خانه سالمندان، پیرزن بد قلقی روی تختش مچاله شده بود و در مقابل خوردن غذا، مقاومت می کرد.
- تا صبح هم اینجا بشینی، من لب به این سوپ نمیزنم.

پیرزن بخت برگشته، شخص بسیار نا مناسبی را برای ناز کردن انتخاب کرده بود.

- ببین یا میخوری یا...
- یا چی؟!... نمیخــــــــورم!
- باشه.

لحظه ای بعد، پیرزن توسط بلاتریکسی که روی شکمش نشسته و محتویات ظرف سوپ را داخل حلقش سرازیر می کرد، به تخت میخ شده بود.
بلاتریکس هنگامی که از خالی شدن ظرف مطمئن شد، از روی پیرزن بلند شد.
- بیا! دیدی تموم شد؟... الکی لوس...چشمات رو واسه من گشاد نکنا...درشون میارم از کاسه ها!

بلاتریکس، به قصد درآوردن چشمان پیرزن، باز به او نزدیک شد که...
- هی...چرا بنفش شدی؟...چرا سوپ های تو دهنت رو قورت نمیدی؟... نکنه مردی؟!

بلاتریکس، قصد چک کردن ضربان نبض پیرزن، بدون دست زدن به او را داشت؛ و این تنها به یک روش ممکن بود.
او از اتاق خارج شد و دقایقی بعد، همراه با گویل بازگشت. گویل، ضربان نبض پیرزن را چک کرد.
- نمیزنه... فکر کنم که مرده!

بلاتریکس، سری به نشانه تاسف تکان داد.
- چجوری تونستی سالمندی که مسئولیتش به تو واگذار شده بود رو بکشی؟ چقدر بی مسئولیتی! خجالت بکش!
- ولی من...
- ولی تو چی؟ لابد میخوای بگی تو باعث مرگش نشدی! اگه تو نکشتیش پس من کشتم؟!...خجالت داره واقعا! من این اشتباهت رو حتما به لرد سیاه گزارش میکنم!

و از اتاق خارج شد و گویل سردرگم را تنها گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 23:53
نمایش جزئیات
آفلاین
پیرزن قاشق دیگه‌ای رو تو دهنش گذاشت و درعین حال به گیاهی جونش زل زد.

- چیه؟
- غنچه‌های گیاهی جونم خوشگلن.

رز تا خواست یکی از غنچه هاشو از پهنا تو حلق پیرزن فرو کنه صدایی از بیرون به گوشش خورد.

- سلام مامان بزرگ!

یه نفر درحال داد زدن بود.

اتاق کناریِ اتاق کناری فیگ

پیرزنی تو اتاق کناری روی صندلی نشسته بود. میل بافتنی تو دستش گرفته بود و با عینک ذره بینیش به دختری که با رو به روش ایستاده بود نگاه کرد.
- چیزی گفتی مادر؟
- گفتم سلام! بالاخره اومدم بهت سر بزنم!
- چرا انقدر آروم حرف میزنی؟

لایتینا رفت و دقیقا جلوی پیرزن نشست.
- سلام!
- هیچ خبری نیست مادر.

پیرزن به بافتن شالش ادامه داد. لایتینا که از این حجم از شنوایی پوکرفیس شده بود کیف شو خالی کرد تا وسایل جدیدشو به مادربزرگش نشون بده.
- اینو نگاه کن چقدر دکمه داره. مشنگا بش میگن بیوبرد؟ بلیبورد؟ حالا هرچی.
- مادرجان اینجا پشه هست؟ صدای ویز ویز میاد به نظرم.

پیرزن نگاه پرسش گرایانه ای به لایتینا کرد. دختر هم وسیله‌ای که تو دستش بود رو پایین آورد.
- نه مامان بزرگ اینجا پشه نیست.
- هنوزم صدای ویز ویزشو میشنوم.
- مامان بزرگ پشه‌ای اینجا نیست!

لایتینا جیغ زنان این رو گفت و با دستاش به اطراف اشاره کرد. پیرزن باز هم مشکوک به در و دیوار و حتی میل بافتنیش نگاه کرد.
- چی میگی ننه؟ میگی به نظر تو هم پشه هست؟
- بیخیال اینا مامان بزرگ؛ اینو نگاه کن.

بالاخره توجه پیرزن به جسم تو دست لایتینا جمع شد. یه صفحه سیاه رنگ و چندین دکمه مرتب روی اون بودن. پیرزن میل بافتنی هاشو کنار گذاشت و به وسیله زل زد.
- گفتی رنده‌س؟
- رنده چیه؟ ولی میبینی چقدر جای خوبی برای چوبدستی هاته؟

لایتینا یکی از میل بافتنی ها رو از پیرزن گرفت و میون دو ردیف از دکمه ها گذاشت. پیرزن صفحه مشکی رنگ و میل بافتنی شو از دختر گرفت.
- ننه چه رنده عجیب غریبیه.
- مشنگا همه چیشون عجیب غریب و باحاله.
- عمه کبری رو میگی؟
- نه مامان بزرگ!

اتاق کناری فیگ


- گیاهی جونم اون یکی اتاق دارن دعوا میکنن؟
- نمیدونم، لینی‌ت رو تموم کن.

رز بی تفاوت به صدای جیغ و فریاد اتاق کناری مشغول ناز کردن یکی از غنچه هایش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven