شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
اگر از کنت پاین در مورد آمی می پرسیدند، وانمود میکرد نمیداند در مورد کدام پسرش صحبت می کنند. اگر از کنتس در مورد آمی می پرسیدند، با نگرانی اشراف منشانه ای گوشه ی لبش را گاز می گرفت. در نظر هردوی آنها، آمی مثل هر بچه ی وسطی دیگری به هیچ دردی نمی خورد و اصلا وجود نداشت. پس این به سلاح آمی تبدیل شد. یاد گرفت وجود نداشته باشد. قایم شود.
حتی وسط یک مهمانی اشرافی!
بنابراین وقتی «لیدی کرو» از کمد به بیرون پرید، او دقیقاً همان گوشه کنار کمد قایم شده بود. - اینجا دیگه کجاس؟ چرا سیاهه؟ ما چرا اینجاییم؟
لیدی کرو به سمت کمد برگشت ولی در کمد همان لحظه بسته شد و استخوان های آلکتو کرو تا ابد متأسفانه در حفره ی اسرار نماند. در وسط مهمانی اشرافی پاین ها ماند:
در حالی که آمی کنج کمد قایم شده بود. - اوی. هی. پیس پیس. خوشگله. دختره!
آمی صفت «خوشگله» را بزرگ منشانه پذیرفت ولی با شنیدن «دختره» بیشتر در عمق کمد فرو رفت. او تصور میکرد حتی در یک کمد هم می تواند از کمد قایم شود. یک بار در شکم پرنسس نجینی از خود پرنسس قایم شده بود. یک بار هم یک ماه داخل ردای لرد از لرد قایم شد. البته بعدتر وقتی لرد به خیاطش، مرگخوار سفارش دهنده اش، مرگخوار ردا آورنده اش، صنف حمایت از خیاطان و دو سه مرگخوار دیگر آواکداورا زد و تصمیم گرفت ردای سنگینش را تکه تکه کند، از آنجا بیرون آمد. طبعا بعدش سر از شکم پرنسس در آورد.
- اوی دختر! با توام! که دستکش دستته! کمدی بود بسیار ول نکننده.
- من دختر نیستم. - حالا هرچی، کجا می خوای بری؟ یا کجا نمیخوای بری؟ من که بیکار نیستم کل روز منتظرت بمونم! هفت سر کائله (عائله ی کمدی) دارم! اتوبوس شوالیه ورشکست شده منو گذاشتن اینجا کاراشو بکنم! منم... - ولی توانایی های شما بسیار فراتر از اینه. - درسته. - جای تأثره که حتی به اندازه ی راننده ی اتوبوس شوالیه براتون ارزش قائل نشدن که همراه و مصاحبی درخور شأنتون براتون برگزینن. - درسته. - اگر اراده ی والای شما بر این باشه، من همین کنج می مونم و با افتخار این وظیفه رو می پذیرم. *در این لحظه شاهد تغییر شکل پیشرفته ی کمد به تسترال هستیم*
بدین ترتیب استخوان های آمی پاین هم تا ابد حالا نه، ولی برای مدتی طولانی در کمد ماند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
I will keep quiet You won't even know I'm here You won't suspect a thing You won't see me in the mirror But I crept into your heart You can't make me disappear Til I make you
آلکتو، در اتاق خواب چند رنگش غرق در خواب بود و اهمیتی به سر و صداهایی که، از بیرون اتاقش می آمد نمی داد. امروز روز تعطیل بود و او دوست داشت، در روز های تعطیل فقط بخوابد؛ اما انگار سر و صداهای بیرون اتاق مانع این کار بودند.
- آلکتو! عزیزم... می دونستی من چقد دوستت دارم؟!
آلکتو کوچک ترین اهمیتی به این صدا نداد. برای او محبوب بودن، عشق و دوست داشتن، کوچک ترین معنایی نداشت. اما صدا دست بردار نبود و مدام حرف های عاشقانه به او می زد.
- می خوای تمومش کنی یا نه؟ خیر سرمون خوابیدیما! - عزیزم؟! چطور دلت میاد با من اینجوری حرف بزنی؟! من واست هدیه دارم.
او که اصولا مرگخوار حریصی بود، تا حرف هدیه پیش آمد، روی تختش، شق و رق نشست.
- چجور هدیه ای؟ - خب معلومه عزیزم! انواع وسایل مورد نیاز واسه کتک زدن و دعوا.
چشمان آلکتو به صورت قلب درآمده بود. - کجا باس بیایم که هدیه مون رو بدی؟ - بیا من پشت درتم!
بدون اینکه لباس خواب گل منگولی اش را دربیاورد، به طرف در اتاق رفت، و بی مهابا آن را گشود. گشودن در با بلعیده شدن او توسط کمدی که نمی دانست از کجا آمده، مصادف شد. - اینجا دیگه کجاس؟ چرا سیاهه؟ ما چرا اینجاییم؟ چشمانش را باز کرد. با دیدن منظره رو به رویش نزدیک بود پس بیافتد؛ او در یک مهمانی لوس و بی مزه اشرافی قرار داشت.
خانه ریدل ساکت و آروم بود و هیچی آرامش اونجا رو به هم نمی زد. روز تعطیل بود و همه داشتن برای خودشون استراحت می کردن. اما خب لینی حشره ای نبود که بی کار بشینه و مثل همیشه در حال تلاش و کوشش بود و داشت آخرین متد نیش زنی رو روی یه عروسک تست می کرد. لینی دورخیز کرده بود. عقب و عقب رفت تا رسید به یه کمد. لینی خیلی متمرکز بود و گلدون لرزون کنار کمد رو ندید. اما کمد اون رو دید! - تو چرا می لرزی؟ سردته؟
گلدون لرزون که در واقع هکتوری بود که در کمین لینی نشسته بود و با حرف زدن کمد نقشه هاش نقش بر آب شده بود از پشت گلدون اومد بیرون و دنبال منبع صدا گشت. - کی بود؟ - من بودم! تو چرا انقدر شادی؟ - الان عصبانیم شاد نیستم!
کمد نیم نگاهی به هکتور میندازه و از بحث و جدال با اون منصرف میشه و به جای اون تصمیم میگیره وسوسه اش کنه که بره تو کمد. - خب ببین من نمیدونم داشتی چی کار میکردی ولی اگه میخوای کسی نبینتت بیا برو اینجا قایم شو!
کمد بعد این حرف با قیـــــژ ملایمی یه لنگه درشو باز می کنه و داخل کمد به شکل وسوه انگیزی به هکتور چشمک می زنه. طوری که هکتور مثل طلسم شده ها با کله شیرجه بلندی به درون کمد می زنه. شیرجه هکتور ادامه داره.... و باز هم ادامه داره.... و باز هم ادامه...
شلـــــــــــــپ!
هکتور با کله وسط مایعی چند رنگ و در حال قل قل فرود میاد و صدای خنده های کمد به قیافه هکتور آخرین چیزیه که میشنوه. هکتور که هیجان زده شده با هر ویبره باعث میشه قل قل مایع بیشتر بشه. همون موقع سه توپ چسبیده به هم در حالی که دست های هم دیگه رو گرفتن و با لبخند به پشت روی مایع دراز کشیدن از کنارش رد میشن. هنوز نیم مترم جلو نرفتن که یکی از توپ ها دست بقیه رو ول میکنه و میره دست یه گروه دیگه رو میگیره. در پی این ماجرا دو نفر دیگه ی این گروه هم دست های همو ول میکنن و هر کی میره دنبال یار یکی دیگه می گرده و ولوله ای به وجود میاد. هکتور از این فرصت استفاده میکنه و از گلوله سبزی که دست یه گلوله ی قرمز شیش برابر خودشو گرفته سوالی می پرسه. - میشه بگی ما الان کجاییم؟
گلوله سبز در حالی که دست گلوله ی قرمز رو هم ول کرده و داره میره سراغ یه زنجیره ی آبی رنگ جوابش رو میده. - خب معلومه اینجا یه معجونه و الان هم ما مشغول انجام واکنش های شیمیایی مورد نیازیم تا این معجون درست بشه.
هکتور با شنیده این جمله چنان ذوق زده میشه که سر تا پا به نیروی مثبت تبدیل میشه و بلافاصله بیست و شیش تا الکترون به سمتش جذب میشن و اون رو با خودشون به سمت گلوله سیاه و تنهایی میبرن تا عنصر جدید هکتوریم رو بسازن.
هکتور از جایی که اومده بود راضی و خوشحال بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در 1397/7/5 19:18:47
بلاتریکس در آشپزخانه مشغول آشپزی بود. نجینی درحالیکه پیشبندی بسته بود، کنارش ایستاده بود و کمکش میکرد. با دُمش ساطوری را گرفته بود و دست پنهلوپه کلیرواتر که زیر شکنجهی بلا جان داده بود، به قطعات یکسان تقسیم میکرد. شام پاستای پنه داشتند با سس آلفرد بلک!
- پرنسس، تا من حواسم به پاستاهاست، شما نمکدون رو از روی میزِ ناهارخوری میآرید؟ - ففس؟ - فلفل نه! ارباب قدغن کردن توی غذاها فلفل بریزیم. برای پوستتون خوب نیست. - فسس! - پرنسس گفتم فلفل نه!
نجینی که قانع نشده بود، از آشپزخانه بیرون خزید. میخواست وارد اتاق پذیرایی شود، که صدایی از زیر راهپله شنید:
- هی تو! بیا اینجا. -
نجینی به تاریکیِ انتهای نگاه کرد ولی چیزی ندید.
- با توئم! میگم بیا اینجا!
نجینی که تاریکی در خونش جریان داشت، خونسرد به سمت راهپله خزید، و در زیر راهپله، کمدی را دید که کمی شکستگی داشت:
- سلام! من کمدم! تو چقد درازی! - صسس! - پاستیل میخوای؟ - پاستیل فس! - این در منو باز کن اونجا پاستیل دارم.
نجینی با دُمش در کمد را باز کرد. ولی چیزی اونجا نبود:
- اینجوری که نمیبینیشون. باید بیای داخل.
نجینی سرش را برگرداند و به سمت آشپزخانه نگاه کرد. بوی دلنشین غذا مرددش کرده بود. ولی خب، پاستیل هم خیلی دوست داشت. پس به درون کمد خزید.
وارد کمد که شد، در کمد پشت سرش بسته شد و اطرافش تاریک شد. پاستیلی آنجا نبود. کمد هم دیگه با پرنسس حرف نزد:
- هیشکی فس؟!
ظاهرا هیچکسی هم آنجا نبود. نجینی با دُمش به در کمد ضربه زد. بار اول هیچ اتفاقی نیفتاد. ولی با ضربهی دوم لای در کمد باز شد. نجینی قبل از خارج شدن با خشم کمد را نیش زد. در را باز کرد و بیرون خزید. همینجور ستارههای زیبا بود که در چشمان نجینی تشکیل میشد. درست وسط یک پیتزافروشی بود!
خوردن ضربات پی در پی به در خانه ریدل ها، مخصوصا در ساعات اولیه روز، اتفاقی عادی نبود!
-یکی این درو باز کنه خب!
یکی آن در را باز کرد. -چته؟ سر آوردی؟ نمی دونی این جا محل زندگی بزرگترین جادوگر سیاه و یاران...
یکی ساکت شد...چون خیلی زود متوجه شد که در حال حرف زدن با یک تخته است.
-تخته نیستم و کمدم...و الان یه ساعته دارم دنبال آدرس می گردم. خسته شدم خب. سوار هر کامیونی که شدم گفتن اینجا نمیان. سر خیابون پیادم کردن.
کمد درش را باز کرد و لایتینا را کنار زد. -برو کنار ببینم...عجب هوای گرمیه...برم تو ببینم کجا برام مناسب تره...
و وارد خانه شد!
فلش بک
فروشنده که تقریبا پشت پیشخوان پناه گرفته بود، کمی از سرش را بالا آورد. -اون مهره هایی که دستتونه مهره مار هستن. اگه مایل باشین تخفیف خوبی...
-مایل نیستیم!
فروشنده به سرعت سرش را دزدید.
در این صبح زیبا، اصلا انتظار چنین مشتری خاص و نامطلوبی را نداشت. لرد سیاه با آرامش و حوصله در طول مغازه قدم می زد...تا این که بالاخره جلوی یک کمد متوقف شد. فروشنده اجبارا شروع به توضیح دادن کرد. -اون کمی ناجوره...یکی از کمد های دوقلوئه. ولی جفتشو شکستن. وقتی می ری توش معلوم نیست چطوری و سر از کجا در بیاری.
لرد سیاه دقیقا متوجه مفهوم "چطوری و سر از کجا در بیاری" نشده بود. ولی تمایلی به هم صحبت شدن با فروشنده نداشت. او فقط حوصله اش سر رفته بود. -اینو می خریم...جاروی حمل بار دارین؟
-لازم نیست...فردا صبح خودش میاد...
پایان فلش بک
کمد به سختی از پله ها بالا رفت و در دلباز ترین و زیباترین نقطه خانه، جایی برای خودش دست و پا کرد.
طولی نکشید که صدای لرد از طبقه پایین به گوش رسید. -حالا زیاد هم لازم نیست دست و پای خود را گم کنید! مطمئنیم نجینی داره گاوصندوق های ما رو در پی یافتن ماده ای قابل خوردن به هم می ریزه.
آرسینوس که کلا دهانش چفت و بست درست و حسابی نداشت تکه های نجینی قنداق پیچ شده را از هم باز کرد. -نه ارباب...نجینی دیگه نمی تونه جایی دنبال چیزی بگرده. دابی گره هاشو باز کرد.
در حالی که لرد سیاه مات و مبهوت به نجینی چند شقه شده نگاه می کرد، آرسینوس ادامه داد: -دابی که می گم، اشتباه نشه ها...همین وینکیه. اینا با هم قاطی شدن. ارباب چقدر گفتم به این جنا نباید اعتماد کرد؟
آرسینوس حتی در این موقعیت هم سعی داشت از آب گل آلود ماهی بگیرد. همین کارها را کرده بود که دیگر وجود خارجی نداشت...
فنریر طاقت این همه خودشیرینی را نداشت...با پرشی بلند و دهانی باز آرسینوس را از فرق سر تا نوک پا بلعید و جامعه ای را نجات داد...
لرد سیاه ماند و وینکی ای که در واقع دابی بود... -جن...خیاطی بلدی؟..و وای به حالت اگه در پایان خیاطیت فرزند ما نخزه و ازمون شام نخواد!
آرسینوس که خشتک می درید و سر به خاک جلوی در خونه ریدل ها مینهاد، نگاهی به ریگولوس و باروفیور کرد و گفت: -مَراتیکِ تسترال بوقی! چی فکر کردین؟ فکر کردین ارباب هم مثل شما تستراله؟ نخیر. ارباب خیلی هم لرده. شماها...
آرسینوس خواست ادامه بده اما صحنه رو به روش این اجازه رو نداد. لرد ولدمورت از خونه ریدل بیرون اومده بود و با دمپایی های خرگوشی و کلاه منگوله دارش به جمعیت نگاه میکرد: -چه اتفاقی افتاده؟ نجینی من کجاس؟ -ار... ار... ار... -چرا داری ار ار میکنی سینوس؟ -ا... ا... ارباب! -چیشده سینوس؟ توضیح بده. ما رو منتظر نذار. حوصله مان پوکید. خوابمان می آید.
آرسینوس در حالی که بغض کرده بود و چشماش پر از اشک بود و همچنین نجینی دو تیکه شده در دستش و زیر شنلش پنهان بود، نگاهی به وینکی-دابی انداخت و دوباره نگاهشو به سمت لرد برگردوند: -آآآآآآآآه خسته مان کردی. دِ زبون باز کن تا از حلقت نکشیدیمش بیرون. -ارباب... راستش خبری براتون دارم بس غم انگیز. -و اون خبر چیست؟ -سرورم... راستش... باید بگم که...
آرسینوس قبل از اینکه حرفی بزنه و قبل از اینکه نجینی رو از زیر شنل بیرون بکشه، حرفش با شنیده شدن صدای افتادن و شکستن چیزی قطع شد. لرد رو کرد به داخل خونه و نگاهی به محیط داخل انداخت: -مرگخواران من! برید ببینید چی بود. صدا از طبقه بالا اومد.
آرسینوس نجینی رو توی شنلش پیچید و اون رو از دید لرد پنهان کرد. سپس به همراه بقیه مرگخوارا، وینکی-دابی رو خِر کش کرد و به طبقه بالا رفت تا ببینه صدای چی بوده.
ریگولوس با تعجب به آرسینوس نگاه کرد و گفت: آخه من با یه نجینی از وسط نصف شده چیکار کنم؟ _کوکش بزن. _کوکش بزنم؟با چی با نخ بخیه؟نخ بخیه جاش می مونه ارباب می فهمه.
آرسینوس که دوباره فهمید بدبخت شده نجینی کوک زده نمیتونه تحویل ارباب بده دستی به کرواتش کشید و گفت: حالا من چه خاکی به سرم بریزم؟ باروفیو که دلش برای شرایط بغرنج ارسینوس سوخته بود گفت: میگویم چطوره یک نجینی جدید ره برای ارباب بیاریم؟این یکی دیگر به درد نمیخورد ره... ریگولوس چپ چپی نثار وزیر کرد و گفت: نجینی جدید از کجا بیاریم؟ارباب می فهمه. _وای نجینی ای مرلین نابودت کنه دابی...
این صدای بغض آلود آرسینوس بود که همزمان با گفتن این جمله دو تیکه ی نجینی رو در آغوش فشرد و صحنه ی رمانتیک مرگخوارانه ای رقم زد. باروفیو پس از نگاه گذرایی به آرسینوس غمبرک زده به ریگولوس نگاه کرد و گفت: من یک پرورشگاه مار ره می شناسم آنجا نجینی نو پیدا میکنیم.
ریگولوس متفکر به نجینی تیکه تیکه شده نگاه کرد و گفت: چاره ای نیست باید ارباب رو گول بزنیم.بسه آرسی پاشو باید بریم نجینی نو پیدا کنیم برای ارباب...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر! می جنگیم تا آخرین نفس!! می جنگیم برای پیروزی!!! برای عشق!!!! برای گریفیندور.
آرسينوس مي دانست كه اگر لردسياه نجيني را به آن حالت ببيند، طوفاني به پا خواهد كرد كه آن سرش ناپيداست. اندكي سر جايش ايستاد و براي اين اتفاق دنبال چاره اي بود. افكارش داشت به جاهاي خوب خوب مي رسيد كه با صداي دابي همه ي آن ها مانند پرنده اين از ذهنش پر زد و در آسمان محو شد.
- دابي جن خيلي خوبي است. او هميشه كار هاي خارق العاده ميكرد. هري پاتر هميشه به اين كار هاي او افتخار ميكرد و آفرين ميگفت.
آرسينوس در حالي كه از پشت نقابش دود و بخار بيرون ميزد، گفت: - تو غلط كردي كارهاي خارق العاده كردي!! هري پاتر بيشتر غلط كرد كه به تو افتخار ميكرد، آرسينوس هم بيشترِ بيشتر غلط كرد كه به تو اعتماد كرد و نجيني رو دست تو سپرد.
آرسينوس دابي-وينكي را به همراه هر دو تكه نجيني برداشت و به سمت خانه ريدل ها رفت تا با كمك آنها بتواند چاره اي براي اين اتفاق پيدا كند.
خانه ريدل ها:
مرگخواران در حال پيدا كردن راهي براي كشيدن حرف از زير زبان دابي-وينكي ميگشتند كه با وارد شدن آرسينوس از تعجب خشكشان زد.
- اين چيه ديگه؟؟! - اين نسخه دوم نجيني يه. كپي برابر با اصل. - يني چي نسخه دوم نجيني يه؟؟! - يعني اينكه رسما بدبخت شديم!!
مرگخواران همچنان با دهان هاي باز يه نگاه به تيكه اول نجيني مي انداختند، يه نگاه به تيكه دوم، يه نگاه به دابي-وينكي و در آخر هم يه نگاه سرسري به آرسينوس. پس از چندي كه اين عمل هي و هي تكرار شد، آرسينوس به ريگولوس نگاه كرد و گفت: - مثل اينكه دوباره بايد اتاق عمل رو راه بندازي!!!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/3/9 19:11:35
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر ! میجنگیم تا آخرین نفس !! میجنگیم برای پیروزی !!! برای عـشـــق !!!! برای گـریـفـیندور. هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه