- میدونین چیه؟ مگه من ملکه تون نیستم؟
ملت جنگلی یک صدا جواب میدن:
- هستید علیا حضرتا.
- مگه من همون کسی نیستم که شما رو از درخشش کور کننده روشنایی به ظلمات و تاریکی هدایت کردم؟
- چرا سرورم، شما هدایت کردید.
- خب پس دستور میدیم برامون مرکبی آماده کنین تا ما سوار بر اون بشیم و به سمت بالای درخت حرکت کنیم!
جانتوری که خواندن و نوشتن می دانست، مشتاقانه گفت:
- چه جور مرکبی می خواید سرورم؟ ما اینجا رنگ های قرمز، سبز، مشکی و آبی رو داریم.
- ترکیبی مشکی و آبی، متالیک هم باشه ترجیحا!
جانتور فورا مُرَکَّب هاشو برمیداره و میاره پیش لینی. لینی با دیدن مُرَکَّب ها، دستی به صورتش میکشه و از اینکه دفعه اولی که داشت اون کلمه رو می گفت، حرکه گذاری نکرده، به خودش بد و بیراه میگه.
- من منظورم مَرکَب بود نه مُرَکَّب!
- اون دیگه چیه ای ملکه قدرتمند؟
- ینی شما نمی دونین مَرکَب چیه؟
- نه!

ملت جک و جونور همینطوری زل زنان به ملکه شان نگاه می کردند و سعی داشتند تا با استفاده از دانش واژگان خود، معنی و تفاوت بین آن دو کلمه را بفهمند.
- بابا، مَرکَب! همونی که روش سوار میشن و میرن اینور و اونور.
- منظورت پا ـه؟
- بجز اون، مثلا سوار اسبی، قاطری، سنتوری چیزی!
- ینی میخواین سوار ما بشین سرورم؟ ینی این افتخار رو به ما میدین؟
- ام... خب چیزه... میتونین از درخت برین بالا؟
- میریم! شما به ما افتخار رو دادین، دیگه نمیشه و نمی خوام و نمی تونم و ته باغ نمیام اینا نداریم!

سنتور ها همگی در کنار یکدیگر جمع شدند و شورای اضطراری - فوری ای برای انتخاب فرد مورد نظر برای رساندن ملکه عزیزشان به بالای درخت تشکیل دادند.