هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ چهارشنبه ۵ دی ۱۳۹۷

هانا آبوت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۶ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۸
از دهکده نیلوفر آبی
گروه:
مـاگـل
پیام: 36
آفلاین
محفلی ها در حال ریختن نقشه بودند. ماتیلدا بطری شیشه ای در دستش را تکان تکان می داد. دامبلدور از دور نگاه متفکرانه ای به معجون کرد.
_هوممممم... فکر فکر فکر آهان ! نه نمیدونم چیه!
هری که واقعا نمی توانست باور کند چقدر دامبلدور در این موضوعات تخصص دارد.(!) تصمیم گرفت که صبر کند و ببیند چه اتفاقی خواهد افتاد.
محفلی ها به سمت ابرفورث رفتند .چشم هایشان برق می زد .آبرفورث خواب بود .آنها آرام آرام آمدند که بز را بر دارند : آبرفورث بیدارشد !
پنه داد زد :
_بگیریدش!
_اما اگه بگیریمش می فهمه !
_اینهمه نقشه رو توضیح دادم! هنوزم! هلیوسا رو داریم!
آبرفورث دادمیزند. محفلی ها می گیرندش. ماتیلدا در معجون را باز می کند و در حلقش می ریزد!
پنه داد می زند :
_چی کار می کنید؟! معجون رو باید بعد خوردن بز می دادید به خوردش!
_ااا اشکالی نداره! یک خورده اش رو نگه می دارم.
_اون فقط یک بار کار می کنه!



-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ دوشنبه ۳ دی ۱۳۹۷

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
مـاگـل
پیام: 458
آفلاین
-هاگرید؟هاگرید خوابیدی؟پاشو ببینم تو این موقعیت!

هاگرید بلند شد و به محفلیون خیره شد.
-ماهی رو خوردید؟

محفلی ها پوکرفیس به هاگرید خیره میشوند.
-ماهی؟
-اره دیگه!از همون دریا که وسط جنگل بود گیرفتمش!

پنه سعی کرد روی کله هاگرید بزند،اما نهایتا دستش به شکم او رسید.
-آخه وسط جنگل دریا کجا بود؟بیاین بریم بز آبرفورث رو بقاپیم!

ماتیلدا سرش را میخاراند.
-آره.ولی چطوری؟

...
...
...
-آها یافتم!بهش ورد بیهوشی میزنیم بعد میریم تو کار بزه.
-خب بیدار شه چی؟
-ورد فراموشی میزنیم که یکم از اتفاقات امروز رو یادش بره.بعد میگیم ما خوابیدیم سانتور اومد بزتو خورد

محفلی ها که از سخن قاطع پنی قانع شده بودند.به سمت آبرفورث رفتند.

پشت بوته ها

دامبلدور سعی میکرد هری را که جلوی او را برای رفتن به سمت محفلی ها میگرفت کنار بزند.
-فرزندم برو اونور!
-نه پروفسور...
-من رو بز برادرم حساسم!اینا میخوان بخورنش!
-میدونم پروفسور.شما صبر کنید،مگه تا الان دوبار نقششونو بهم نریختیم؟بازم بهم میزنیم!


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۰/۳ ۱۸:۴۵:۵۳

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ یکشنبه ۲ دی ۱۳۹۷

لاورن د مونتمورنسی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۲۳ آذر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۱۴ پنجشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۹
از دهکده بلک تورن
گروه:
مـاگـل
پیام: 52
آفلاین
در جنگل ممنوعه :

- رون ! ممکنه اون اپرای مسخرتو بس کنی ؟
رون با صدایی آهنگین گفت :
- ما میمیرییییییم !
پنه لوپه غرولند میکند و چشم هایش را رو به بالا میچرخاند و سعی میکند آنقدر داد بزند که صدایش به هاگرید برسد :
- چیزی پیدا کردی ؟
هاگرید که پاچه های شلوارش را تا زانو بالا زده و در رودخانه دنبال ماهی میگردد میگوید :
- نه ، خب ، اومممم ، صبر کن ...
دستش را تا آرنج توی آب فرومیبرد و چشمهایش گرد میشوند و برق میزنند ...
-فکر کنم یه چیزی پیدا کردم بچه ها !
گادفری‌ دست از کار کشید ...
ماتیلدا دست از کار کشید ...
پنه لوپه دست از کار کشید ...
سوجی دست از کار کشید ...
و رون صدایش را خفه کرد ...
چند لحظه بعد 5 جفت چشم به ماهی بزرگ توی دست هاگرید خیره شده بودند ...
پنه لوه زیر لب بدون اینکه چشم از ماهی بردارد گفت : حمله ...
و گروهی از محفلیون خیلی وحشیانهخیلی محترمانه و با آرامش به سمت هاگرید قدم برداشتند .
.
.
.
.
نیم ساعت بعد ، همگی دور آتش در حال خوردن سهم خود :
ماتیلدا جیغ جیغ کنان گفت :
- سهم من کم بود !
پنه لوپه چشم غره ای رفت و گفت :
- ماتیلدا سهم همه به یک اندازه بود و اگه نمیدونستی باید بگم که همینشم از خدات باشه ! وگرنه تا حالا از گرسنگی مرده بودی دختر !
رون در حالی که دهنش پر است داد میزد :
- بچه ها اونجا رو !
تمام سر ها به سمتی که رون اشاره میکند برمیگردد .
- گروهای دیگه دارن میان !



ادامش با دوست بعدی ...


We all have both light and dark inside us . What matters is the part we decide to act on . That is what we really are ... S.B

تصویر کوچک شده



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
مـاگـل
پیام: 458
آفلاین
خلاصه:دامبلدور برای اینکه مقاومت محفلی ها زیاد شه اونارو بدون آب و غذا به جنگل ممنوعه میفرسته و خودشم برای نظارت نامحسوس میره اونجا.محفلی ها هرکاری میکنن چیزی برای خوردن گیر نمیارن و آخرسر میفهمن که آبرفورث که تو سفره تفریحیه وضعش خوب شده و به اون جغد میفرستن که بیاد کمکشون کنه...

.......................................................................................
نیمه های شب بود و محفلی ها از گرسنگی رنج میکشیدند،صدای شکم هاگرید و رون سکوت جنگل را میشکست.

ناگهان سایه مردی روبروی محفلی ها افتاد.مردی که بالای سرش دو شاخ بزرگ داشت و ریشی انبوه.محفلی ها چوبدستی هایشان را بدست گرفتند و...
-پتروفیکوس توتالوس!
-وینگاردیوم له ویوسا!
-اکسپلیارموس!

مرد غول نما روی زمین افتاده بود،محفلیون رفتند تا چهره مرد را مشاهده کنند.
-آبرفورث؟نه!

آبرفورث نه تکان میخورد نه حرف میزد.حتی پلک نمیزد.لحظات سختی بود محفلی ها در غم فراق دوست بودند.

آن طرف بوته ها که دامبلدور بسیار از هوش سرشار محفلی ها قبطه میخورد،ورد پتروفیکوس توتالوس را خنثی کرد.

آبرفورث از جایش پرید.

-آبرفورث تو زنده...
-زهر نجینیو زنده شدی!زهر تسترالو زنده شدی!واقعا این بز زبون بسته رو نمیبینید رو کول من؟
-ام خب...ما فکر کردیم اون شاخاته.اخه سایه افتاده بود...

آّبرفورث پوکر فیس به افق خیره شد.
-خب حالا برای چی منو کشوندید اینجا؟
-برای اینکه گالیون بیاری بریم سه دسته پارو صفا مفا!

آبرفورث کمی قرمز رنگ میشود.
-خب،باید بهم میگفتید دقیق تر...من...پولام توی جزیره مونده!

محفلی ها پوکرفیس به آبرفورث و بزش خیره میشوند.ناگهان از آن میان ماتیلدا فریاد میزند:
-بزش!
-چی؟

ماتیلدا محفلی ها بغیر از آبرفورث رو یه گوشه جمع میکنه.
-بیاید بزه آبرفورث رو بخوریم.

همه محفلی ها با خوشحالی به هم نگاه میکنند.دیگر دوره خوردن پروانه،برگ،خاک و دیگر محفلی ها به سر رسیده است.

رون از آن میان میگوید:
-مگه من مسعول دادن ایده های خوردن موجودات نبودم؟


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ پنجشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۷

آبرفورث دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۱:۲۴ سه شنبه ۱۳ دی ۱۴۰۱
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
در میان بوته ها

پروفسور دامبلدور از پیراهنش یک پیراهن و یک معجون مرکب پیچیده در میاورد.

_پروف اینارو از کجا آوردی یهو؟
_من همیشه برای روز مبادا معجون مرکب پیچیده همرامه و لباسم برا محکم کاری آوردم فرزندم.
_چه آینده نگر پروف.

هری معجون مرکب پیچیده را میخورد و لباس را میپوشد و از بوته ها بیرون میخزد؛ملت محفلی رو به هری کرده و مات و مبهوت میمانند.
_تو کیستی ای غریبه؟
_من...من چیزم دیگه...چیز...آها،راهنمای کسانی که به جنگل میامم و توریستا.
_من تا حالا همچین چیزی نشنیده بودم.
_حالا دیگه هست دیگه
_چی می خوای حالا؟
_اومدم بگم که اون موجود اصلا خوردنی نیست،کرم داره،سمیه،بدمزس،مریضتون میکنه.
_خب الان ...

هری میان حرفش میپرد.
_میدونم روده بزرگه داره روده کوچیکه رو میخوره.
_نه،از اون خیلی وقته گذشته،همین که الان زنده ایم و توسط همدیگه خورده نشدیم خیلیه،وگرنه الان هاگرید فقط زنده مونده بود.
_خب مردن با آرامش بهتره از خوردن این موجوده که زهرش میسوزونه معدتونو و بعد مانند اسید از بدتون به بیرون میریزه و با زجر میمیرید بهتره اینکارو انجام ندین.

و موجود را به آنطرف جنکل پرت میکند.
محفلی ها با صورتی ناراحت و سر افکنده و شکست خورده میشوند و نا امید میشوند،و هری نیز به میان بوته ها میرود.

در میان بوته ها

_آفرینم فرزندم کارت عالی بود.
_ممنون پرف.
_نباید بزاریم نقشهدیگه ای بکشن.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه با چهره ای ناراحت رو به گادفری کرد و با چهره ای غمگین و ملتمسانه به او نگاهی انداخت.
_یه فکری دارم؛میشه از کلات یه کاغد و جوهر و یه جغد دراری؟
_همونطور که گفتم کلاه من کیف دستی هرمیون نیست دیگه.

وقتی گادفری این حرف را گفت و بعد حرفش را تمام کرد،او احساس کرد چیزی تیز و خیس که مانند چوبی بود زیر گلویش بود،رنگ از چهره اش پریده بود،بله!پنه یک تکه چوب کوچک که خیس بود را تیز کرده بود،چهره ای ترسناک پیدا کرده بود و لبخند شیطانی میزد.
_اگه اون چیزایی که من خواستمو از تو کلات در نیاری الان میمیری و کبابت میکنم و میخورمت،تو وقتی میتونی از کلات پیانو دراری میتونی این چیزا هم دراری از کلات.

گادفری آب دهان خود را قورت میدهد و با ترس و لرز چیز هایی که پنه می خواست را دراورد.
پنه قلم را در جوهر زدو شروع به نوشتن بروی نامه شد.
_بنظرتون به کی بفرستم؟محفلیی نمیشناسم پولدار باشه همشون شپش تو جیبشونه.
_بهترین آدم آبرفورثه تازگیا خوب پولی از هاگزهد درآورده و چندتا کله گنده هم میان هاگزهد هر ماه و تازه گفتن وزیر سحر جادو هم اومده تازگیا اونجا؛پولش از پارو بالا میره جارو تکه سان۹۰ هم خریده،الانم با بزش تو جزایر قنارین،بنظرم به اون نامه بفرستیم خیلی خوبه .(البته تعریف از خود نباشه یه پست برای جذابیت )
_ریئس سحر و جادو!جارو تکه سان۹۰!جزایر قناری!شوخی میکنی؟
_باور کن من میدونم دیگه.

پنه بی درنگ شروع به نوشتن میکند:
آبرفورث عزیز،ما گالیونی در بسات نداریم،غدا های ما نیز تمام شده و در جنگل سرگردانیم .اگه میشه با مقداری پول به غرب جنگل بیا ما داریم هلاک میشیم.

در میان بوته ها

_نباید بزاریم اون نامه رو بفرستن،من الان آتیشش میزنم با ورد.
_از لای بوته ها چجوری می خوای ورد بزنی پرو،میفهمن که.

غرب جنگل،لشکر شکست خورده محفلیون

پنه نامه را به جغد میدهد و جغد پراوز کننان میرود ؛پروفسور دامبلدور با ورد ها سعی به نابودی جغد داشت اما نتوانست.

چند ساعت بعد جزایر قناری

آبرفورث بر روی تخت در کنار دریا لم داده بود و داشت آخر نوشیدنی آب پرتقال خود را میخورد و عینک آفتابی بر چشم داشت و در کنارش بزش همین وضعیت را داشت و در حال آفتاب گرفتن بود،آبرفورث در حال تماشا آفتاب از پشت عینکش بود ناگهان جغد آمد و مهکم به صورت آن خورد،نوشیدنی را بر روی زمین انداخت و نامه را بازکرد و خواند.
_همیشه میدونستم نوشیدنی کره ای که من تو هاگزهد درست میکردم بهتر از این آبمیوه هاس.

از روی تخت خود بلند شد و به راه افتاد و بزش به همراه او رفت.

خیلی آنطرف تر در میان بوته ها

_میدونستم اینجوری میشه؛نکنه اونا به مرگخوارا درخواست غدا و پول کردن!نکنه خواهش و التماسم کرده باشن!یا شایدم بدتر!

قطره اشکی از چشم آلبوس دامبلدور به بیرون سرازیر میشود و آن را با پیراهنش پاک میکند.
_چقدر براشون زحمت کشیدم تا بفهمن نباید کاراشونو به کسی دیگه بدن ولی این کارو کردن و حالی همچی خراب شده،نکنه به مرگخوارا نامه داده باشن!واقعا کار بی عشقی انجام دادن.
_به دلت بد راه نده پروف امیدوارم اینجوری نباشه.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۷/۹/۲۳ ۱۱:۴۱:۵۹


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ چهارشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
مـاگـل
پیام: 458
آفلاین
حالا هی محفلی بدو،پروانه غول پیکر بدو(یا شایدم پرواز کن)

پنه لوپه که در صدر دوندگان محفلی بود و با جیغ های پیاپی سکوت جنگل را مزین میکرد،به خودش ناسزا میگفت که چرا به عنوان سرگروه این چندنفر،انقدر بدبختی درست کرده است.

-اینجوری نمیشه،باید ی کاری بکنیم!
-میشه نصف سوسک نصف آدما نظر ندن؟
-میشه شعبده بازا...
-بسه دیگه!

ولی محفلی ها اینقدر غرق در بحث بودند که حتی حواسشان نبود ایستاده اند و پروانه نزدیک و نزدیک تر میشود.

-برییید عقبببببب!

پنه دیر هشدار داده بود،پروانه دقیقا فیس تو فیس محفلی ها بود.و همه محفلی ها درحال خواندن اشهد خود بودند که...

تقققققققققققققققققققققق!

پروانه کمی تلو تلو خورد و سپس پخش زمین شد.و همه هاگرید را پشت سر او مشاهده کردند.
هاگرید با یک درخت پروانه را زده بود.

-ماشالله هاگرید!
-هاگرید با تعصب،هاگرید با تعصب!
-صبر کن بببینم تو انرژی برای کندن درختو از کجا اوردی؟مگه غذا خوردی؟

هاگرید سرش را خاراند.
-خاک خوردم.

در این لحظه همه محفلی ها پوکر فیس به افق خیره شدند.

ناگهان رون که استاد فکر های استراتژی خوردن مردم بود،فکری به سرش زد.
-بیاید این پروانه رو بخوریم!

همه با حالت بدی به رون خیره شدند.

-چیه؟طعمش از گادفری که بهتره!
...
...
...
بعد از نیم ساعت رون دل محفلی هارا راضی کرد که پروانه را سرخ کرده و بخورند.(البته خود رون نیز محفلی و دل رحم بود اما گشنگی کشیده و عاشقی یادش رفته بود)

پشت بوته ها

دامبلدور زیر لبی به هری گفت:
-نباید بزاریم همچین حرکت بی عشقی انجام بدن و اونو بخورن!
-نترسید.نقششون رو خراب میکنیم پروف!



Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰ سه شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۷

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
طرف غرب جنگل!

نمی خواستند به هم دیگر خیره شوند! هر سه خسته، تشنه و گرسنه، بدون نیرو و کل ناراحتی های بدنی تا روحی را در آغوش خود گرفته بودند و متاسفانه وقتی میخواستند کمی به خودشان بیایند‌، دست هایشان با ناراحتی ها و... پیوند خورده بود. از چشم ماتیلدا با ضربه ی فنی_ حرفه ای آملیا خون می آمد و کبود شده بود. صورتش پر از زخم بود که ادوارد آن را به وجود آورده بود.

ادوارد هم کوهی بلند، حاصل زدن تلسکوپ آملیا در سر او به وجود آمده بود. و کمرش هم بخاطر جاخالی دادن از طلسم های ماتیلدا، درد گرفته بود! و زخم های کوچکی هم برداشته بود. اما خیلی وخیم نبود!

و آخرین نفر... او وضعش بدتر از آن دو بود.دست هایش از شدت کاراته بازی تاول زده بود. وقتی هم که میخواست با پا به ادوارد بکوبد، در اثر رفتن چوبدستی در پاهایش _ حتی با وجود کفش_ پاهایش خونریزی میکرد و موضوع بدتری وجود داشت. ماتیلدا در مدت جنگ، مدام طلسم تبدیل شدن به سوسک را فریاد میزد. ولی بخاطر گفتن طلسم پشت سر هم‌، یک بار طلسمش را اشتباه گفت و بدبختانه همان به آملیا برخورد کرده بود که حاصلش، آملیا_ سوسکی شده بود!

زیر پاهایش پاهای سوسک هم اضافه شده بود. بالای سرش دو شاخک پانزده سانتی متری رشد کرده بود. و البته نصف بدنش، به جای سفید برفی بودنش، به سیاه سوخته ترین فرد... سوسکی تبدیل شده بود. و البته هیچکس از این موضوع _ حتی خودش_ خبر نداشت! چون شاید اگر دقت کرده باشید‌، اولین جمله ی رول، عدم نگاه کردن بود!

بالاخره از نشستن روی زمین و نگاه کردن به آن، خسته شدند. آملیا اولین نفری بود که نگاه خود را از زمین بر گرفت. و به دو نفر چشم دوخت!
- من و ستاره هام میگیم... دقیقا برای چی اینکارو کردیم؟ یا به قول پروفسور... این چکار بی عشقی بود؟! بابا ما محفلی هستیم. اینکارا برا مرگخواراست! پاشین بریم پیش پنه که تنهاش گذاشتیم!

ادوارد هم سرش را بالا آورد و وقتی به آملیا چشم دوخت...
- جیغغغغغغغ!

آملیا در متعجب شد:
- چی شده چرا جیغ میزنی؟! آخه مگه پسرا هم جیغ میزنن؟!
- آملیا... تت...و نصفت سوسو...ک شد...ه!
- چی؟! تلسکوپ کجایی؟!

او تلسکوپش را زیر درختی پیدا کرد. مثل اینکه در تلسکوپش انواع آینه ها را داشت. وقتی به خود خیره شد‌، جیغ بنفش تیره... تیره تر... تیره تر تر...
- ماتیلدااااااا!

ماتیلدا تازه به خود آمده بود و سریع به آملیا خیره شد. و... مات و مبهوت ماند. و بعد زیر لبی گفت:
- خرابکاری کردم به شدت!
- ماتیلدا!!
- هان؟!
- درستم کن. منو به آملیای پروف تبدییییل کنننن!
- داد نزنننن!

ماتیلدا هنوز نمیتوانست باور کند واقعا اینکار را کرده بود. معمولا به شکل تهدید بود... اما تا حالا واقعی نشده بود! او سریع خود را جمع و جور کرد و چوبدستیش را در آورد و گفت:
- چند لحظه به من مهلت بده یادم بیاد!
- واییییی!!

ماتیلدا برای چند لحظه چشمانش را بست. اما بعد لحظه ای، صدای جیغی شنیده شد. او با چشم های بسته گفت:
- دِ جیغ نزن آمی!
- ستاره ها میگن که من جیغ نمیزنم!

اما صدای جیغ بلندتر شد. ادوارد گفت:
- حس میکنم این از اون جیغای پنه با...
- فرار کنید!!

جمله ی دوم برای شخصی به نام پنه لوپه بود. و بله... ماجرای خفاش ها هم به اینجا رسید. و آملیا شانس نداشت. چون وقتی نزدیک بود ماتیلدا به یاد بیاورد، پنه آمده بود. اما پنه را تنها ندیدند. بلکه با گادفری، رون و هاگرید دیدند! پس یعنی به دردسر افتاده بودند. پس سه نفر غرب هم دوپای دیگر از مرلین آباد قرض گرفتند و بعد... مثل بقیه فرار کردند!




Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ دوشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۴:۱۴ سه شنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۲
از گریمولد!
گروه:
مـاگـل
پیام: 198
آفلاین
طرف جنوب غربی جنگل!

پنه لوپه نگاهی به اطراف انداخت و با ترس به خود لعنت فرستاد که چرا قبول کرده تنها در این اطراف دنبال غذا باشد. تصمیم گرفت دیگر دلیر بازی در نیاورد و به دنبال این سری جرئت ها نباشد.
- وای چقدر قشنگ!

چشمش به طرح قشنگی روی درخت افتاد و به سمتش دوید.
- پروانه س! وای چه بزرگ و نازه!

و با نگاه دیگری که عشق و لطافت از آن چک چک می کرد دستش را روی بال پروانه گذاشت.
- پر دل و جرئتی آ! فرار کن دیگه!

اما پروانه غول پیکر حتی تکانی به بال هایش هم نداد.

- چه لوس! خب تکون بخور دیگه!

پروانه در حال عصبی کردنش بود. حس فضولیش هم در این میان در حال خودنمایی بود.فکری درون ذهنش جرقه زد و در پی آن دستش را به طرف شاخک پروانه برد و آن را آرام کشید.
اما پروانه این بار هم بی حرکت ماند.
لج پنی در آمد... خیلی هم در آمد. دستش را با چشم غره به طرف شاخک برد واین بار با تمام توانش کشید...

و بلافاصله پشیمان شد!
اما دیر شده بود. پروانه که بیشتر شبیه خفاش بود برگشت و در چشم های پنه لوپه خیره شد...
کمی بیشتر، و دندان های تیزش بیرون زد.
پنه لوپه جیغ زد و این بار حتی سریعتر از قبل پشیمان شد. گروه بزرگی از خفاش های پروانه نما همزمان برگشتند و دندان هایشان را در معرض دید گذاشتند!

طرف شرق جنگل

رون در حال تفکر درباره نحوه کباب کردن گادفری بود که شخصی جیغ زنان و با سرعت نور از کنارشان رد شد.
نگاهشان به پشت سرِ او کشیده شد و این بار هر سه عربده زنان به دنبال او دویدند.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴ جمعه ۱۶ آذر ۱۳۹۷

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
مـاگـل
پیام: 458
آفلاین
طرف شرق جنگل!

گادفری،هاگرید و رون در شرق جنگل دنبال یه لقمه نون حلال یا حتی حرام بودن،اما دریغ از یک برگ خیس که در غرب جنگل نیز پیدا میشد،اما در شرق نه...

قرار کرفتن گادفری در کنار دو شکموی اعظم محفلی ها،بسیار خطرناک بود و گادفری سعی میکرد فاصله لازم را از هاگرید و رون بگیرد تا مبادا آنها هوس خوردنش را بکنند.درضمن آماده بود تا در صورت حمله هریک از آنها از فنون جادویی خودش و کلاهش نیز استفاده کند.

صدای شکم هاگرید و رون نیز برای یک سمفونی کامل در جنگل کافی بود.

رون در این لحظات حتی حاضر بود کله مالفوی را با آن موهای ژل زده نیز بخورد،گادفری نیز برای خوردن گزینه خوبی بود،اما با وجود موجود عظیمی به نام هاگرید،محال بود بتواند گادفری را خورده و هاگرید او و گادفری را باهم نخورد.

هرچه میگذشت صورت هاگرید به رنگ قرمز نزدیکتر میشد و با اسمش روبیوس(که در یونانی به معنی قرمز است)شباهت بیشتری پیدا میکرد.
-واااااااااییی!دیگه نیمیتونم تحمل کنم!

سپس دستش را درون خاک فرو برد و یک مشت خاک را در دهانش چپاند.

رون و گادفری پوکر فیس به هاگرید خیره شده بودند که گویا از بی غذایی داشت همان یک ذره عقلش را نیز از دست میداد.

ناگهان چراغی در بالای کله ی رون جرقه زد.هاگرید خاک خور را ول کرد و دست گادفری را گرفت و به سمت دیگری برد.
-گادفری من یه نقشه دارم!
-چی؟
-اینکه بدون غذا برگردیم پیش پنه،بعد به پنه پیشنهاد میدیم هاگرید رو که از همه گنده تره بپزیم که بدیم همه بخورن!نظرت؟

گادفری عرق روی پیشانی اش را پاک کرد.
-خوبه فکر کردم میخوای منو بخوری.

رون پیش خودش فکر کرد این هم فکر بسیار خوبی است حالا که هاگرید خل شده،میتواند گادفری را بخورد.بنابراین خوردن گادفری را پلنBنام گذاری کرد.

گادفری ناگهان به خود آمد و داد زد:
-چی؟منظورت چیه رون؟چرا انقدر بی عشق شدی؟!

در همین لحظه بود که رون به این فکر افتاد که جای پلنAو پلنBرا با هم عوض کند.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۱۹:۴۲ پنجشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۷

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
طرف غرب جنگل!

- این خوبه؟
- ماتیلدا! اینکه همون برگه!
- خب این خیسه. اون خشک بود. بعدشم، مگه برگ خوردنی نیست؟ خیسشم که چه بهتر!
- ارادت خاصی به برگ و یا خیسی داری؟!
- نه!
- پس دیگه ساکت شو!

ادوارد بونز، ماتیلدا استیونز و آملیا فیتلوورت در غرب جنگل به دنبال غذا میگشتند. آملیا طرف غرب را طرف والا تر میدانست. زیرا ستاره هایش چنین میگفتند. او در ردیابی و مسیر یابی به کمک ستاره هایش نظیر نداشت اما بدون ستاره هایش... وضع چندان خوب پیش نمیرفت! او با موهای قهوه ای با رگه های سفید- خاکستریش ( که به قول خودش ارثیه!) ور میرفت و دپرس بود.


زیرا ستاره های زیبایش در دامن آسمان نبودند و اینکه دور از خانه ی دوازده گریمولد بود، حالش را بد کرده بود! اما موضوعی که او را شاداب میکرد‌، این بود که تلسکوپش هنوز کنارش بود. و الان که وضع خوبی نداشت، میتواند به پاها و دست هایش که مدت ها بود که دعوا نکرده بودند و کنگفو و تکواندو نرفته بودند را گرم کند! پس اگر غذا پیدا نکردند، اوضاع خوب پیش نمیرفت. دو نفر دیگر باید مواظب خود میبودند!

نفر بعدی، ادوارد بود. او هم ناراحت بود. چرا که کار او لانه ساختن برای پرنده هاست. اما آنها فقط هفت بارِ نیم ساعته متوقف شده بودند که او دلش برای پرنده هایی که بهترین خانه را در جنگل داشتند، بسوزد و برای آنها بدترین مدل خانه را درست کند که پرنده ها در آنجا با بدبختی اقامت کنند. اما او از راضی بودن و مجلل بودن خانه ی پرنده ها خبر نداشت و این کار را بدتر میکرد!

در عین حال، حوصله نداشت! هر کس حرف میزد را میخواست بکشد. اما از طرفی دیگر، دوست داشت که به دوستانش در پیدا کردن غذا کمک کند! اما خب بین دو دختر بودن، کمی... نه! خیلی او را معذب میکرد!

نفر آخری، ماتیلدا بود که وضع او بهتر از بقیه نبود. او شکمو بود. و اگر آنها و دو گروه دیگر غذا پیدا نمیکردند، مجبور میشد که بقیه را برای سیر شدن شکمش به خورد خود بدهد! او تحمل هیچ چیز را نداشت. به طوری که میخواست همه را به سوسک تبدیل کند! خسته شده بود. خیلی خسته! او اعتقاد داشت که برگ "خیس" را میتوان خورد. زیرا موقع گم شدنش در جنگل، آنها را خورده بود. ترش و تر بودند و ترکیب خوب و خوشمزه ای شده بود. اما بعد از آن... به مدت سه روز مشکل گوارشی پیدا کرده بود!

اما دلیل عصبانیت او، گِلی شدن شنلش و چکمه هایش بود! او نمیخواست که چکمه هایی که هزاران بار واکس زده بود و شنلی که یک میلیون بار با وایتکس شسته بود ( یا بودند!) کثیف بشود! اما باید عصبانیتش را کنار میگذاشت اما خب... نمیشد!

آملیا با خوشحالی گفت:
- داره شب میشه! دارم برق و زمزمه های ستاره ها رو میشنوم! یسسس.

ماتیلدا اما با عصبانیت گفت:
- و ما هنوز غذا پیدا نکردیم! اگه کمی ها! کمی سرعت عمل داشتیم، میتونستیم غذاهایی که تو راه پیدا میکنیم رو پیدا میکردیم و قبل از شب پیش پنه برمیگشتیم! که مبادا گرگا مارو نخورن.

ادوارد هم ناراحت بود.
- همش بخاطر ماتیلدا بود! چون هر دو دقیقه یه بار میگفت " این برگه رو بیاین ببریم!" و البته که هر نیم ثانیه یه بار بخاطر گلی شدن چکمه ها و شنلش غرغر میکرد!
- من؟! تو باید سرزنش بشی. چون تو میخواستی برای پرنده ها خونه بسازی!

ناگهان تلسکوپ آملیا بر سر هر دو فرود آمد.
- دِ بس کنید! ستاره ها میگن که...
- مهم نیست چی میگن!

و دعوا شروع شد! ماتیلدا با چوبدستیش ورد سوسک شدن را میخواند. آملیا با تلسکوپش و تکواندو میزد و ادوارد معذب بودنش را کنار گذشته بود و با دستانش حمله میکرد! آیا دو گروه دیگر در شرق و شمال جنگل، وضعشان بهتر از این سه بود؟!

............................

سلام! خب... من میدونم که تو تاپیک و سوژه طنز‌، جدی نویسی و توصیف های زیاد درست نیست. ولی دوست داشتم برای کسایی که این رولو میخونن، با ماتیلدا، ادوارد و آملیا بیشتر آشنا بشن. دشمنا با دشمنا و دوستا با دوستا ( از نظر جبهه)!
جالبه که با اعضای سایت تو رولا بیشتر آشنا بشیم!‌ اگه بقیه ی گروه ها هم بنویسم، میشه گفت که قطعا این شکلی مینویسم! اینطوری مثلا اگه هر نفر ( چه مرگخوار و چه محفلی) بخواد رول بنویسه، شخصیتا رو بیشتر میشناسه و درک میکنه!



Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.