جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 شهریور 1398 03:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
دامبلدور مریض شده و محفلی ها از این میترسن که به زودی به مرلین بپیونده. برای جلوگیری از دست دادن دامبلدور به این نتیجه میرسن که جان پیچ درست کنن. برای این کار فعلا در مرحله اول از دامبلدور خون گرفتن.بعد برای اینکه بفهمن که چجوری میشه جان‌پیج درست کرد، هاگرید رو سراغ اسلاگهورن میفرستن و اسلاگهورن هم به اونا میگه که دامبلدور باید یکی رو به قتل برسونه...حالا اونها کریچر رو به عنوان قربانی در نظر گرفتن و هاگرید و ماتیلدا مامورشدن کریچر رو راضی کنن تا یکجوری بذارن دامبلدور اون رو بکُشه...

--------------------------


ماتیلدا سعی داشت که طوری این قضیه را به کریچر بگوید که کریچر شوک نشود!

_کریچر باید بُکشمیت!

ماتیلدا با تعجب نگاهی به هاگرید کرد که بسیار بی مقدمه کریچر را مورد خطاب قرار داده بود...سپس نگاهش را به سوی کریچر چرخاند و اشک ها درشتی در چشم او دید...
_هی کریچر....چیزه...ببخشید...گریه نکن حالا...بیخیال اصلا...پشیمون شدیم!
_کریچر اشک شوق توی چشماش حلقه زده...برای اولین بار بود که کریچر چنین جمله‌ای رو از گندزاده‌ها و خائنین به اصل و نسبی که این خونه رو تصاحب کردن شنید!

ماتیلدا اینبار با تعجب داشت به کریچر نگاه میکرد...
_یعنی مشکی نداری با اینکه پروفسور دامبلدور بکُشتت؟
_معلوم هست که کریچر مشکلی نداره...باعث افتخار کریچر هست!
_واقعا شما جن های خونگی مازوخیسم دارین...مخصوصا تو کریچر!

ماتیلدا نگاهش را از کریچر برداشت و نرو به هاگرید گفت:
_خب...کریچر که حل شد...حالا مشکل بزرگتر!
_چی؟
_چیکار باید بکنیم تا پروفسور دامبلدور که حالا مریض و ضعیفم هست، کریچر رو بکُشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: پنجشنبه 20 تیر 1398 06:40
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب، ببین کریچر...
-
- ما میخوایم...
- غودا!
- لرد...
- آخ!
- بگیر که اومد...
- پنه!

میتونستن اون همه سر و صدا رو يه طوری تحمل کنن، ولی وقتی يه نفر با قصد کشتن یکی دیگه از روبرتون پرواز میکنه، شما چجوری میخواهد متمرکز شین؟ پنه لوپه با فریاد ماتیلدا سر جاش نشست.
-
- پنه، لطفا برو بیرون دعوا کن، خب؟

با بیرون رفتن پنه لوپه، ماتیلدا که خیلی سعی میکرد اعصابشو آروم نگه داره، ادامه داد.
- ببین کریچر...
- زود باش ديگه. کریچر کلی کار داره.

و وایتکسش رو توی بغلش گرفت و نوازش کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: پنجشنبه 9 اسفند 1397 09:31
نمایش جزئیات
آفلاین
پنه لوپه با صدای بلند و رسا فریاد زد:
- کریچر؟ کجایی؟

جوابی نشنیدند. پنه لوپه دوباره او را صدا زد. ایندفعه کریچر از بالای پله های خانه ی شماره ی دوازده گریمولد نمایان شد. او به سه نفر خیره شد و گفت:
- کریچر شنید که صداش کردین!

هاگرید گفت:
- آره کریچر عزیز! بیا یه لحظه اون وایتکسو بذار کنار. می خوایم باهات حرف بزنیم.
- کریچر برای چی وایتکسو بذاره کنار؟!

لحنش به وضوح عصبانی بود. هاگرید قامتی بلند داشت. اما او هم در مقابل عصبانیت کریچر ترسید. ظاهرا کریچر زیادی به وایتکسش وابسته بود! هاگرید آب دهنش را قورت داد و گفت:
- خب... بیارش! فقط یه لحظه بیا!

کریچر دوباره آن سه را نگاه کرد. باید مرلینگاه ها را تمیز می کرد و اتاق محفلی ها را برق می انداخت. اما وقتی دید آن سه جدی بودند، چاره ای جز همراهی کردن آنها ندید. زیر لب غرغر کرد و پله ها را یکی به دو پایین آمد. هر سه او را به آشپزخانه هدایت کردند. وسط آشپزخانه میز نسبتا بزرگی وجود داشت و صندلی های انبوه اطرافش بودند. آنها هم جایی پیدا کردند و نشستند.

پنه لوپه گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب کریچر! مقدمه چینی نمی کنم و سریع حرفمو می زنم. پروفسور دامبلدور رو که دیدی؟ دیدی...

ناگهان صدای ملچ ملوچی آمد. پنه لوپه توجهی نکرد. چون به احتمال نود و نه درصد بچه های ویزلی داشتند وسایل خانه را می شکستند. حرفش را ادامه داد:
- همین هفته ی پیش بود که تولد هزارو نهصد و نود و نه سالگیشو جشن گرفتیم. پروفو میگم! به هر حال... یه کم ضعیف شده. نمی دونم دقت کردی یا نه. ولدمورت...

دوباره صدای ملچ ملوچ آمد!

پنه لوپه کمی اعصابش خورد شده بود اما به حرفش ادامه داد.
- هورکراکس های زیادی داشتو...

ملچ ملوچ!

- اَه! این صدای چه کوفتیه؟!

ماتیلدا سرزنشوار گفت:
- پنه لوپه! اینجا محفل ققنوسه. باید به هم عشق بورزیم! این چه کلمه ای بود به کار بردی...
- تو یکی حرف نزن!
- با من این شکلی حرف نزنا! ناظر...

پنه لوپه دمپایی ای از ناکجا آباد ظاهر کرد و محکم بر سر او کوبید. گفت:
- ناظر بودنت بخوره تو سرت!

عصب های پنه لوپه بیشتر از هر موقعی فعال شده بودند! پنه لوپه به گوشه ای از آشپزخانه نگاه کرد و منشا صدا را پیدا کرد. آن صدا، صدای رون بود که داشت تمام پیاز های توی یخچال را می بلعید! پنه لوپه به سرعت به طرفش روانه شد و محکم بر سرش کوبید. گفت:
- همه ی پیازای خونه رو خوردی! الان برای شام چی درست کنم آخه؟ پلو تموم شده. آردم برای پای تموم شده. می خواستم پیاز خالی بدم بهتون. چیکار کردی؟! من همه ی پس اندازامو داده بودم که پیاز بخرم...

رون گفت:
- به من چه؟! اصلا چرا پیازارو گذاشتی تو یخچال؟ سه ساعت دنبالشون می گشتم!
- کاری می کنم دیگه نخوای دنبالشون بگردی!

رون از لحن او فهمید که وضعیت بسیار خطرناک بود. پس با سرعتی باور نکردنی فرار کرد اما پنه لوپه با سرعت باور نکردنی تری به دنبالش رفت! ماتیلدا شانه هایش را بالا انداخت و خودش موضوع را برای کریچر توضیح داد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: یکشنبه 25 آذر 1397 20:10
نمایش جزئیات
آفلاین
_جونم برات بگه اول باید یه شئ مهم انتخاب کنیم یه شئ که تو زندگیه صاحب هورکراس نقش داشته باشه.
-مثلا ابر چوبدستی...
_چیییی؟؟!!

هوریس که مطما نبود چی شنیده به هاگرید چهار چشمی نگاه میکرد ، پنه و ماتیلدا خیس عرق شده بودن و جدا ترسیده بودن.
هاگرید که روی صندلی داغونی نشسته بود با تکان شدید پاش صدای ترق و توروق صندلی رو دراورده بود.

_ابر چوبدستیه چیه اسلاگ؟؟؟
_نمیدونم فکردم تو گفتی برا هورکراس میخوایش!!!
_آهاااان... نه داداچ منورم اینه که برا ساختنش به ابر چودستی نیاز داریم؟؟
_اوووه نه گنده بک ، اون لعنتیا با ورد خاصی ساخته میشه ، فقط یه مشکل داریم!!
_چ مشکلی اسلاگ؟؟
_اسلاگ با خنده ای موزیانه به غول ناهوشیار نگاه کرد و گفت باید یکیو بکشه ، وقتی یک نفرو میکشه روحش راحت جر میخوره، و به دو قسمت تبدیل میشه !
_یعنی کیو بکشه؟؟
_اگه خیلی نگرانه میتونه چندتا جن خونگی پیدا کنه و اونارو طعمه کنه!!

ده دقیقه بعد هاگرید و پنه و ماتیلدا تو جنگل کنار هم داشتن راه میرفتن و به موضوع جن خونگی فکر میکردن !!

_جن خونگی؟
_لعنتی، یعنی باس با چودستی خودش بکشتش؟؟
_اینو ول کن اصا جن خونگی کجا بود؟؟؟

سه نفر به هم دیگه زل زدن و یهو هاگرید گفت

_کریچر!!!
#وایتکس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: شنبه 24 آذر 1397 23:29
نمایش جزئیات
آفلاین
همونطور که حدس زده بودن نوشیدنی های کره ای هوشیاری شو کم کردن ولی یکم نه! خیلی!

هاگرید که هنگ میکنه که چی بگه با پا میزنه به پنه که زیر شنل کنارش بود.

- بهش بگو رون داده بهت دیگه....

هاگرید سرشو تکون میده و میگه:
- چی؟ کتاب؟ نه بابا ... رون اینارو از هرمیون گرنجر پرسید ولی اون بهش توجه نکرد برای همین اومد پیش من تا و ازم خواست که اینارو از تو بپرسم که تو جوابشو به من بگی که من برم بهش بگم که اونم بتونه زنده بمونه.

پنه و ماتیلدا چشماشون داشت از حدقه میزد بیرون و نگران این بودن که اسلاگهورن شک کنه ولی خب هوشیاری خیلی چیزه مهمیه.

- ها؟
- رون اینارو از هرمیون گرنجر پرسید ولی اون بهش توجه نکرد برای همین اومد پیش من تا و ازم خواست که اینارو از تو بپرسم که تو جوابشو به من بگی که من برم بهش بگم که اونم بتونه زنده بمونه.
- ها؟
- رون ای...
- الان چی از من میخوای اینو بگو؟
- هورکراکس چطوری درست میشه؟

پنه و ماتیدا چشماشونو قبل از 5 ثانیه از روی زمین بر میدارن و میزارن سر جاشون و با ناراحتی به هم نگاه میکنن و پنه میگه:
- کی گفت به هاگرید بگیم این کارو کنه؟
- خودت
- کی به من گفت نظر بدم؟

اسلاگهورن که داشت خیلی مرموزانه به هاگرید نگاه میکرد یهو چشماش گرد میشه و لبخند میزنه و میگه:
- خب اینو بگو دیگه چقد میپیچونیش.
- خب چجوری میشه درست کردش؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: چهارشنبه 21 آذر 1397 11:30
نمایش جزئیات
آفلاین
بلافاصله بعد از بسته شدن در کلبه، پنه که در آن مدت کوتاه حسابی از کارهای هاگرید حرص خورده بود، فرصت را غنیمت شمرد و با تمام توان مشتی به هاگرید زد. ولی هاگرید هیچ چیزی احساس نکرد و به راهش ادامه داد.

-آهای! معلوم هست کجا میری؟
-چی بود؟ صدا واسه کی بود؟

پنه و ماتیلدا در این فکر بودند که چرا داشتند به حافظه‌ی هاگرید اعتماد میکردند. ماتیلدا شنل را کنار زد و به هاگرید گفت:
-هاگرید، مگه قرار نشد بری و برای هوریس نوشیدنی بیاری؟مگه یادت نیست برای چی اومدیم اینجا؟!
-نوشیدنی؟ نوشیدنی که همیشه توی جیبم هست!

پنه آهی سرشار از خشم کشید و گفت:
-پس راه بیفتید دیگه!


چند دقیقه بعد، درون کلبه

اسلاگهورن سکسکه ای کرد و با لبخند به هاگرید نگاه کرد.
-راستی هاگرید، چی شد که اومدی این طرفا؟
-نمیدونم... فک کنم واسه این بود.

هاگرید کاغذ مچاله شده ای را از یکی از جیب های پالتویش در آورد و روی میز گذاشت.

-این چیه هاگرید؟

اسلاگهورن کاغذ را برداشت و نگاهی سرسری به آن انداخت؛اما یک مرتبه حالتش عوض شد و گفت:
-این رو از کجا آوردی؟

پنه و ماتیلدا، زیر شنل، از ترس نفسشان بند آمده بود و رنگشان مثل گچ سفید شده بود. نمیدانستند اگر نقشه شان لو رفته باشد، باید چه بکنند. اسلاگهورن کاغذ را روی میز انداخت.
-هاگرید، نگو که به کتاب خوندن علاقه‌مند شدی!

و خنده ای سرخوشانه سر داد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سو لى در 1397/9/21 11:38:14
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: پنجشنبه 15 آذر 1397 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

محفلی ها به نظرشون میرسه که دامبلدور مریض و ضعیف شده و از این میترسن که به زودی به مرلین بپیونده. برای جلوگیری از دست دادن دامبلدور به این نتیجه میرسن که جان پیچ درست کنن تا اگر اتفاقی افتاد بتونن دامبلدور رو دوباره برگردونن. برای این کار فعلا در مرحله اول از دامبلدور خون گرفتن ولی این باعث شده که دامبلدور ضعیف تر از همیشه بشه. حالا که میخوان جان پیچ بسازن متوجه میشن که نمیدونن چجوری میشه جان پیچ ساخت و هاگرید رو میفرستن که از از اسلاگهورن نحوه ساخت جان پیچ رو یاد بگیره.

-----
هاگرید کاغذی که ماتیلدا و پنه بهش داده بودن رو با دقت بیشتری دستش گرفت و شروع به خوندن کرد.
-با سلام و درود بر تو ای اسلاگهورن عزیزم.

اسلاگهورن به هاگرید مشکوک شد، اون هیچوقت اینجوری حرف نمیزد که چجوری شده الان خیلی کتابی و رسمی حرف میزنه؟ هاگریدی که هاگوارتز رو نتونست تموم کنه و تمام زندگیش رو با عنکبوت های جنگل ممنوعه گذرونده مطمئنا نمیتونه اینقدر تغییر کرده باشه. لیوان نوشیدنی که جلوش بود رو با سرعت بالا رفت و از سر جاش بلند شد. به طرف در کلبه رفت و در رو باز کرد.

-به راستی که ما سال های درازی دوستان خیلی خوبی برای هم بودیم.

اسلاگهورن به صورت دراماتیکی به طرف هاگرید برگشت. بادی که بیرون کلبه میومد باعث شد که مو هاش تکونی بخوره و خودشم دستی به موهاش کشید و گفت:
-تو یه چیزی زدی هاگرید، یه چیزی که نمیخوای به من بدیش. تا وقتی که با من به اشتراک نذاری این بساطت رو دلیلی نمیبینم اینجا بمونم.
-در این سال های طولانی هیچوقت نشده است که من از تو درخواستی داشته باشم.

اسلاگهورن تصمیمش رو عوض کرد. چیزی که هاگرید مصرف کرده و اینطوری شده خیلی جالب و خفن به نظر میرسید و نمیخواست که این موقعیت رو از دست بده. دوباره دستی به موهاش کشید، این بار ولی تعداد زیادی از موها از سرش کنده شده و تو دستاش باقی موندن. حالا یادش اومد که چرا این همه سال دستی به موهاش نمیکشید. موها رو به بیرون کلبه انداخت و دوباره رو به روی هاگرید نشست.
-هاگرید، داداشم، جیگرم، برو عزیزم برو اون چیزی که زدی رو بیار منم بزنم با هم لذت ببریم.

پنه و ماتیلدا که هنوز زیر شنل بودن موقعیت رو غنیمت شمردن و به آرومی به هاگرید چیزی گفتن که تکرار کنه.

-حق با توئه دوست من، من الان میرم از بیرون کلبه میارم واست این چیز میزا رو. نگران نباش.

هاگرید از سر جاش بلند شد و به همراه پنه لوپه و ماتیلدا که زیر شنل نامرئی کننده قایم شده بودن از کلبه خارج شدن تا نقشه ای جدید بریزن. اسلاگهورن هم هیجان زده بود که امشب از اون شباییه که با میتونه با ستاره ها همیار باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: یکشنبه 11 آذر 1397 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
فلش بک

- ببین هاگرید... تو قراره به هوریس بگی که رون یه مطلبیو یعنی یه مطلب درباره ی هورکراکس ها رو تو کتابش خونده که معناش رو درک نمیکنه. اونم که اصن اهل این حرفا نیست و هرمیون مجبورش میکنه که بیاد به هاگرید یعنی به تو بگه که برو به پروفسور اسلاگهورن بگو چون خودش روش نمیشه و این جور چیزا. و پیاز داغ اضافه لطفا. اینا رو یادت میمونه؟
- اوهوم!

پنه نگاهی متعجب به او میاندازد. چطوری هاگرید یادش میماند؟ او از یک طرف نگران و از طرفی دیگر خوشحال بود. چون او یک علامه بود. او یک دانشمند و باهوش بود. آدم عادی ضریب هوشیش صد و بیست است. ولی او فکر میکند که از صد و هشتاد بالا تر است. یعنی از انیشتین و مسی و رونالدو بیشتر!

ماتیلدا هم مثل پنه نگران هاگرید بود. او بر خلاف همیشه اش که فکر نمیکند، فکری به ذهنش رسید. و این مورد باعث شد که پنه لوپه به خودش کمی ناامید بشود. یعنی فکر میکرد که ضریب هوشیش از صد و هشتاد به صد و هفتاد و نه تغییر کرده است!

- من مطمئن نیستم که هاگرید یادش بمونه پنی! رو یه کاغذ براش دیالوگاش رو بنویس. و آهان... یه ورقه ی دیگه هم یه چیز... نمیدونم... فلسفی ملسفی بنویس که شبیه کتاب باشه. بعد هاگرید اینو بده به هوریس و بگه که اینو از دفتر رون کَنده!
- اوهوم! و تو فکر میکنی هوریس نفهمه؟
- مجبوره باشه. نه البته هم که نیست... اما با نوشیدنی کره ای هاش، ممکنه هوشیاریش یه کم، فقط یه کم پایین بیاد!
- و ما باید به اون " یه کم" اعتماد کنیم؟!
- مجبوریم!

پنه با چوبدستیش دو کاغذ به وجود می آورد و در اولی دیالوگ های هاگرید و در ورقه ی دیگر، با توجه به علامه دهر بودنش، حرف های فلسفی را مینویسد. یک دور از روی هر دو میخواند که از درست بودنش مطمئن بشود و بعد آن را به هاگرید داد. ماتیلدا چشمکی به هاگرید زد و گفت:
- همه امیدمون به توعه. تو امید تیم مایی!

پایان فلش بک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: جمعه 9 آذر 1397 19:22
نمایش جزئیات
آفلاین
در کلبه باز شد.
-سلام پروفسوووووور اسلاگهووووووووورنن!
پروفسور اسلاگهورن از همه جا بی خبر از صدای وحشتناک بلند هاگرید از جا پرید و انواع و اقسام طلسم های نابخشودنی رو به سمت هاگرید روانه کرد.
هاگرید چند تا جاخالی داد و همه وردا به در و دیوار خوردن.
-هو!چته مردک؟
اسلاگهورن به سختی دهن باز کرد.
-هاگرید؟
-از کی تا حالا منو با وردای نابخشودنی میزنی مرگخوار؟
-از کی تا حالا عین دانش آموزا منو پروفسور صدا میزنی محفلی؟
هاگرید سرخ میشود.
-ببین مردک...
لگدی از جایی نامعلوم توسط پنه یا ماتیلدا به کمر هاگرید وارد میشود.
-ولش کن دوست قدیمی!بیا این اختلافارو کینار بیزاریم و عین قدیما آب شنگولی...ینی آب کدو حلوایی بیزنیم تو رگ!
اسلاگهورن کمی آرام تر میشود.
-بیا بشین رو میز.
تقققققققققققققققققققققققق.

_منظورم این بود که جلوی میز بشین نه رو میز!اه!

زیر شنل پنه و ماتیلدا به مرز گریه کردن نزدیک میشدن.هاگرید داشت کار رو خراب میکرد.
-هاگرید از رو کاغذ که متنتو نوشتی بخون.
اسلاگهورن با تعجب به پشت سر هاگرید نگاه میکند.
-صدایی اومد؟
-نه اصلا هم صدا نیومد!
لگد دیگری به سمت هاگرید روانه شد.

هاگرید یواشکی از رو کاغذی که تو دست پهنش گم شده بود سخنرانی رو شروع کرد.
-سلام من روبیوسم...
پنه در گوشی به هاگرید میگه:
-اینو باید اول میگفتی!از خط سه بخون!
-چیزه اینو باید اول میگوفتی از خط سه بخو...
-نه چی میگی خط سه کاغذ رو بخون!
-نه چی میگی خط سه...
اسلاگهورن با ترس به هاگرید نگاه میکند.
-تو حالت خوبه؟
هاگرید کاغذ تو دستش رو له میکنه.
-اره خوبم.بیا یه لیوان بخوریم دوست قدیمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كريس چمبرز در 1397/9/9 19:32:03
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: اتاق خون!
ارسال شده در: پنجشنبه 8 آذر 1397 21:48
نمایش جزئیات
آفلاین
ماتیلدا به آرامی به هاگرید گفت:
- پیسسس! پیسسس! ای بابا، هاگرید!

هاگرید با آن حجم از مو و ریش و سبیل، هیچ چیز را غیر از صدای جیغ پنه، صدای غار و قور شکمش که تا فرسنگ ها میرفت و پیس پیس ماتیلدا را نمیشنید. و این دفعه هم استثناء نبود! او فکر میکرد که آرام حرف میزند اما وقتی شروع به حرف زدن کرد، صدایش به خانه ی ریدل هم رسید!
- چی میگی؟

خانه ی ریدل

بلاتریکس چشمانش را باز کرد و به دور و بر خیره شد و فکر کرد:
- صدای کی انقدر بلنده که منو از خواب بلند کرده؟ مرلین بگه از دست این مرگخوارا چیکار کنم! البته شایدم صدای شپشام بوده باشه!

او شانه بالا انداخت و بعد دوباره به خواب نازنینش فرو رفت!

خانه ی شماره ی دوازده گریمولد

- وقتی میگم پیس یعنی آروم حرف بزن!

او ایندفعه به حرف ماتیلدا گوش کرد و آرام گفت:
- مونتظراما!
- میگما... تو که خیلی خوبی! با من خیلی مهربون بودی. جون مرلین برو با هوریس حرف بزن.
- خوب چی بگوم؟
- شرایطو براش بگو. البته پیاز داغشم زیاد کن!
- خوب اگه اینکارو کنوم، پروف دیگه نمیمیره؟ آخه ولدمورت مرد!
- اون هورکراکس هاش وسایل خاص بود. ولی اگه مرگخوارا یه روزی فهمیدن که ما هورکراکس برا پروف درست کردیم، هیچوقت نمیفهمن که هورکراکسا چیه! ببین اصن یه شرط. اگه برات سلامتی پروف کافی نیست، میتونم بهت بگم که میتونی یک ماه سهم غذاهای منو برداری!
- اوهوم! یعنی اینکارو میکونی؟
- آره. برای گراوپ که کردم!

هاگرید مدتی فکر کرد و بالاخره قبول کرد. اما ناگهان پنه گفت:
- تنها که نمیتونه بره! ممکنه اتفاقی پیش بیاد. بعدشم، باید یه بهونه گیر بیاریم که برای چی میخوایم درباره ی درست کردن هورکراکس بدونیم. در ضمن، پروفسور اسلاگهورن یه مرگخواره!

ماتیلدا ابرویی برای او بالا برد.
- تو به حرفای ما گوش میدادی؟
- صدای هاگرید که آروم شد که هیچ! اصن بخاطر هاگرید نیست! تو خیلی محسوس حرف میزنی!
- چه جالب! پس یعنی همه ی پروفسورا فهمیدن که من با بغل دستیم تقلب میکردم و به رو نمی آوردن؟ جالبه!... . حالا ولش کن. به نظرم پنه، چطوره که من و تو بریم زیر شنل هری و با هاگرید بریم کلبش؟
- آفرین. و این راهو هم پیاده میریم. چون میخوام تو راه برای بهونه فکر کنم. مغزم نیاز به هوای خوب داره!

آنها به هری موضوع را گفتند و هری هم با کمال میل شنل نامرئیش را داد. آنها هم با شنل به سمت کلبه به راه افتادن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me