شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
نارسیسا و لوسیوس وسط آشپزخونه روی زمین میشینن و خیلی زود نقشه ی جدیدشونو میکشن.
-تو از این ور برو و من از اون ور.
لوسیوس هیجان زده میشه و با خوشحالی همسرشو تشویق میکنه. -این نقشه بی نظیره. عالیه سیس...همین الان اجراش کنیم.
و در حالی که نقشه رو زیر لب تکرار میکنه، یکی دو قدم به طرف در آشپزخونه برمیداره و یهو متوقف میشه. کمی فکر میکنه و به طرف نارسیسا برمیگرده. -ولی...دقیقا برای چی؟ ببین، قسمت از اون ور میرمش رو فهمیدم. خیلی هم به نظرم جالب بود. ولی دلیل و نتیجه ی کار رو متوجه نشدم. وقتی نقشه ای میکشی باید کل جوانبش رو در نظر بگیری. فقط با تعیین مسیر نمیشه به جایی رسید. انسان باید هدف هم تعیین کنه.
نارسیسا سرش رو با افسوس تکون میده. شوهرش خنگه! -من از این ور میرم و با حرف زدن، سر لایتینا رو گرم میکنم و تو از اون ور میری و بدون این که کسی متوجه بشه، کیفشو بر میداری. بعد همدیگه رو همینجا تو آشپزخونه میبینیم و کیفشو میگردیم ببینیم چیز مناسبی برای خوردن توش پیدا میشه یا نه...که مطمئنم پیدا میشه. تو کیف لایتینا هر چیزی پیدا میشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
لوسیوس هول شده بود! زیادی هم هول شده بود. اما برای نجات جون خودش و نارسیسا هم که شده باید کمی از هولشدگی در میومد. - چیزه ارباب... چیزه... میخواستیم براتون غذای دریایی درست کنیم... تازه از آب گرفته...
لرد با نگاهش اشارهای به محیط پشت سرش میکنه که لحظاتی پیش قلاب به سمتش پرتاب شده بود. - و تو اونجا آبی میبینی لوسیوس؟
لوسیوس روی دو پاش وایمیسه تا از بالای شونههای لرد که قد رعنایی داشت محیط پشت سرو ببینه! - نیست ارباب؟ مرسی که گفتین و در وقت ما صرفهجویی کردین. الان میریم از یه ور دیگه ماهیگیری میکنیم.
و دوباره در میون بهت و حیرت نارسیسا و البته اینبار بعلاوهی لرد، قلاب رو جمع میکنه، میبره پشت سرش و با دورخیزی اونو به سویی دیگه پرتاب میکنه.
نارسیسا که وضعیت رو بغرنج میدید، سریع جلو میاد قلابو جمع میکنه و لوسیوسو به گوشهای هل میده. - ارباب شما به بزرگی خودتون ببخشینش. حواسم نبود یه قابلمه زدم تو سرش مغزش تاب خورده! یکم دیگه درست میشه.
لرد بدون توجه به اعتراض لوسیوس با تردید ابروشو بالا میده. - ما شک داریم که این از اول هم مغزش بیتاب بوده باشه!
لرد بعد از گفتن این حرف میره و به جمع سایر مرگخوارا ملحق میشه و لوسیوسو با نارسیسا که شدیدا در حال چشمغره رفتن بهش بود تنها میذاره.
لوسیوس اون یکی سر قلاب رو هم وصل کرد به چوب ماهیگیری و ساکت و بی حرکت گوشه ای وایساد.
- لوسیوس الان دقیقا چی کار... - هیسسسس... چرا حرف زدی؟ خب الان ماهی میترسه فرار میکنه. باید از اول بندازم الان.
و در میون بهت و حیرت نارسیسا قلاب رو جمع کرد، برد پشت سرش و با دور خیزی اونو دوباره پرت کرد.
لوسیوس با دقت منتظر موند. کاملا تمرکز کرده بود که ماهی خوبی صید کنه. اون توی ماهیگیری مهارت زیادی داشت و میخواست اینو ثابت کنه. و این کار رو باید با صید مناسب و درشتی که میکرد نشون میداد.
بعد از دقایقی انتظار بلاخره لوسیوس حس کرد چیزی داره قلابش رو میکشه. بنابراین به سرعت شروع کرد به جمع کردنش. ولی قلاب زیاد سنگین شده بود. بنابراین به نارسیسا هم اشاره کرد تا کمکش کنه. اونا هی نخ رو کشیدن و کشیده و کشیدن. تا اینکه بلاخره قلاب به آخرش رسید و لوسیوس با یک جفت چشم قرمز چشم تو چشم شد.
لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفویها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن. مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن. حالا لرد گشنهش شده و غذا میخواد...لوسیوس و نارسیسا تصمیم می گیرن کیف لایتینا رو بگردن...شاید غذایی مناسب لرد پیدا بشه.
................
لوسیوس به آرامی به لایتینا نزدیک شد. -لا؟
لایتینا که کیفش را با جدیت بغل کرده بود به طرف لوسیوس برگشت. -هوم؟
-هوم هم شد جواب؟ بگو بله؟ امری داشتین؟ فرمایشی بود؟
لایتینا یک دستش را دور کیفش نگه داشت و دست دیگرش را روی پیشانی لوسیوس گذاشت. -تب داری؟ مگه تو اربابی که اینجوری باهات حرف بزنم؟ خیلی پذیرایی جالبی ازمون کردن حالا انتظار احترام دارن!
لوسیوس شرایط را برای جرو بحث مناسب ندید. او فقط کیف لایتینا را می خواست. -نارسیسا گفت بیام کیفتو ازت بگیرم و بذارم توی کمد تا راحت بشینی. هر چی باشه ما صاحبخونه ها باید به رفاه و آسایش مهمانانمان بیاندیشیم.
لایتینا کیفش را محکم تر بغل کرد. -لازم نکرده! شما اگه خیلی می اندیشین یه لیوان آب به مهموناتون بدین. من از کیفم جدا نمی شم.
لوسیوس دست از پا درازتر به آشپزخانه برگشت. -نارسیسا...قلاب داری؟ فکر می کنم فقط به این روش بتونم کیف لایتینا رو از دستش در بیارم.
نارسیسا تایید کرد و قلاب ماهیگیری را به لوسیوس داد. لوسیوس قلاب را چرخاند و چرخاند و پرتاب کرد!
لوسیوس و نارسیسا معمولا مرگخواران خلاقی بودند...ولی درست در همین لحظات حساس و نفسگیر، خلاقیتشان کور شده بود.
-بلا رو بپزیم؟ -اون که گوشت نداره. پوسته و استخون و مو! -هوریسم بخورن که مسموم میشن بدون شک. من حتی با دیدن هوریس هم مسموم میشم. -برم بانک بزنم؟ برم شکار کنم؟ برم از باغچه همسایه علوفه بچینم بیارم آش درست کنیم؟
نارسیسا آهی کشید. -برای این کارا وقت نداریم...یه روش سریع لازمه! براشون بازم آب ببریم و از خواص آب درمانی بگیم؟ بگیم عمر رو طولانی میکنه. ارباب به عمر طولانی بسیار علاقمند هستن.
لوسیوس سرش را از لای در آشپزخانه بیرون برد. -الان ارباب با اخم های در هم کشیده نشستن و با حالتی عصبی انگشتاشونو روی میز میکوبن. براشون آب ببر و ببین که چطور تو همون آب غرقت میکنن.
نارسیسا وحشت زده دور و برش را نگاه کرد. که البته چیز خاصی هم ندید. خانه بسیار خالی بود. ولی یعنی در خانه به آن بزرگی چیزی که قابل خوردن باشد پیدا نمیشد؟ -هر چیزی رو هم که نمیخورن. باید چیز خوبی باشه! ارباب بسیار مشکل پسند میباشن. برو کیف لایتینا رو بیار توشو بگردیم. شاید چیز به درد بخوری پیدا شد.
لوسيوس همونطور که چشماشو بسته بود،لبخند بزرگى زد. -بلهههه
لوسيوس باز هم از دنيا بى خبر بود وچيزى نفهميد تا اينکه يه چنگال دقيقاً وسط تخم چشمش،فرو رفت. -آخخخخخخخ
لرد با اقتدار هميشگيش توى چشم سالم لوسيوس زل زد. -چه فکر،کردى باخود که خواستى به ما ماهى بخورانى؟؟
لوسيولس سعى کرد دردى که توى چشمش بود رو ناديده بگيره. -فکر کردم واستون خوبه آخه ماهى پرفسور داره!
لرد نگاه عاقل اندر سفیهى به لوسيوس انداخت. -آبروى مارا بردى......پرفسور نه احمق فسفر!
لوسيوس زير لب با خود حرف ميزد. -وايساا فوفور نه پروفسر ،پرفسو،نهه فيس فور فوسفار ،دامبلدور ،پرو...... -اههه بس است ديگر چقدر تو خنگى!! ماهى در شأن ما نيست،چيز ديگرى درست کن.
در اين لحظه نارسيسا به زمين و زمان ناسزا ميگفت. -ارباب تا ما بخوايم دوباره غذا درست کنيم خيلى طول ميکشه....شما ومرگخواران ديگه گشنه ميمونين.
لرد پافشارى کرد. -نهه ما نميدانيم تا نيم ساعت دیگر غذاى خوب وخوشمزه ميخواهيم نه ماهى بانز!
نارسيسا و لوسيوس با اين حرف ارباب ،از زندگى بى زار شدند.....حالا غذايى که در شأن لرد سياه باشد را بايد از کجا پيدا ميکردند؟؟
- نه ارباب. البته که نه! ما هرگز به شما پای بانز نمیدیم ارباب. - پس این غذای ما چی میفرماین؟ - الکی میگه ارباب. اصلا غذا که حرف نمیزنه. اصلا شما ببینید اینجا رو.
نارسیسا بعد از گفتن این جمله ملاقه رو محکم به جایی که حدس میزنه باید ملاج بانز باشه، میکوبه. ملاقه بعد از کوبش به شکل دماغ زشت و بد فرمی در میاد. و البته این صدای بانزه که به آسمون بلند میشه. - آخ! دماغمو داغون کردی! - دیدین ارباب گفتم که پای بانز نیست. ما هیچوقت به شما دروغ نمیگیم ارباب! - ارباب درسته که پای من نیست. ولی کله پاچه ام که هست. ارباب منو نجات بدین از دست این ظالم ها. تازه بهم نمک هم زیاد زدن گوشتم سفت شده. آشپزی بلد نیستن. - الان به ما کله پاچه ی بانز دادین؟
نارسیسا نگاهی به شوهرش میکنه و با زبون بی زبونی بهش میگه که حداقل دوزار مغزشو به کار بندازه و یه فکری بکنه. لوسیوس هم همه تلاشش رو میکنه سلول های خاکستری مغزش رو وادار به تحرک کنه. که البته با توجه به استراحت طولانی مدتشون کار سختی بود. بلاخره سلول های خسته خودشون رو دوان دوان به مغز میرسونن و کمک کوچیکی به لوسیوس میکنن.
- البته که نه ارباب. میدونین چیه این یه جور ماهی سخنگوئه. اسمش هم بانزه. خیلی کمیاب و گرونه ما اینو مخصوص شما سرو کردیم.
لوسیوس گویا خیلی از راه حلش خوشش اومده چون چشم هاش رو بسته بود و سرشو با رضایت تکون می داد. البته اگه چشم هاش باز بود مطمئنا اینقدر از خودش راضی نبود.
لرد ابتدا متعجب به غذای سخنگو که ادعا میکرد بانز است خیره شد و سپس یه لوسیوس و نارسیسا. - به ما بانز دادین بخوریم؟ - نه خیر ارباب!
- بله ارباب!
لرد بیشتر از قبل گیج شد. - ما گیج شدیم. اصلا از این حالت خوشمان نمیاد. - ارباب صبر کنید براتون تعریف کنم.
فلش بک
-ارباب بوى آتیش میاد! -چی ميگى بلا جديدا زياد توهم ميزنى بايد فکرى به حالت بکنیم. - ارباب منم بوى سوختن رو حس ميکنم!
در همین حینی که هر کسی در حال جیغ و داد برای سوختن خانه بود، کسی با سنگی بزرگ به سر بانز زد.
چند دقیقه بعد
- آخ! کجا میبرین منو؟ چرا از دستام بلندم کردی؟ دستم درد گرفت. آخ!
وقتی که لوسیوس دستش را روی جایی که حدس میزد دهان بانز باشد گذاشت، بانز دیگر جیغ و داد نزد. - ببین بانز. تو باید مارو درک کنی. ما هیچ غذای خوشمزه ای نداریم. تو هم خیلی خوشمزه به نظر میای.
سپس لبخندی شیطانی زد. - پس تصمیم گرفتیم پای تو رو بپزیم... خانم آشپزخونه رو خاموش کن که غذا رو آوردم. - دارم سعی میکنم ولی خاموش نمیشه!
لوسیوس ایستاد. تمام داراییشان آن خانه بود. نباید میسوخت. - اشکالی نداره. بیا فعلا این بانزو روی همین آتیش بپزیم بعدش یه فکری میکنیم.
پایان فلش بک
- بعدشم منو مغز پخت کردن، تزیین کردن و آوردن براش شما. این بود کل ماجرا! - به ما پای بانز دادین؟
لرد سیاه جلسه گپ و گفتگویی تو قصر مالفویها ترتیب داده که همه مرگخوارا دعوت شدن. مالفوی ها ورشکست شدن و اموالشون توقیف شده. هیچی تو خونه ندارن و حتی آبشون هم قطعه. ولی نمی خوان لرد و مرگخوارا اینو بفهمن. حالا لرد گشنهش شده و غذا میخواد...لوسیوس و نارسیسا بانز رو برای لرد می پزن. لرد به غذا شک کرده و در مورد خالکوبی روی پاش می پرسه.
...............
-نه پس روی پیشونیم خالکوبی می کردم؟
صدا از جایی میان سس و پیاز داغ روی غذا به گوش رسید. لرد سیاه گوشش را به ظرف نزدیک کرد. -چی فرمودین؟
لرد سیاه هنگام صحبت با غذا بسیار مودب می شد!
لوسیوس با دستپاچگی قاشقی برداشت و غذا را هم زد. -چیزی نیست ارباب. شما خودتونو ناراحت نکنین. این میز و صندلیا کمی کهنه شدن...البته کهنه که نه. عتیقه هستن. گاهی سرو صداشون در میاد.
لرد سیاه نگاهی به اتاق خالی انداخت. -کدوم میز و صندلیا لوسیوس؟ اینجا که وسیله ای نیست. ما رو هم روی یه چهار پایه داغون نشوندی. وسایل شما از جنس بانز هستن؟
قبل از این که لوسیوس موفق به یافتن و دادن پاسخی بشود، غذا فریاد کشید: -بله! خودشه...نکته همینجاست...بانز! من بانز هستم ارباب...و هم اکنون برای شما سرو شدم. اتفاقا مغز پخت هم شدم. ولی به هر حال خواستم شما رو در جریان قرار بدم.
_لوسیوس چه خاکی به سرمون بریزیم؟؟ نارسیسا این را گفت و به سمت آتش وردهای مختلفی سرازیر کرد. _من نمیدونم فقط میدونم که غذا..یعنی بانز آمادست! پای بانز را در دیس میگذارد و سعی میکند شکل انسانی اش را تا حد ممکن کم کند. نارسیسا میگوید: _اتیشو چیکار کنیمممم؟ لوسیوس که سرگرم زدن سر و ته پای بانز است میگوید: _میتونیم دراکو و بلاتریکس رو بندازیم روش خاموش... نارسیسا فریاد میزند: _سااااکتتت! ناگهان از بیرون صدای ارباب به گوش میرسد _لینی مقاومت بی فایدس.چه راهی بهتر از اینکه در راه سیر کردن فرزند ما خورده شوی؟ لوسیوس با حالتی پوکر فیس مانند میگوید: _فعلا تو اینجا باش تا من اینو ببرم برای ارباب و از پله ها پایین میرود _بفرمایید اینم غذا! لرد با نگاه خیره ای میگوید: _الان وقتشه؟بدیم نجینی بخورتت؟ لوسیوس با حالتی مظلوم میگوید: _ببخشید ارباب یک دیر پخته گوشتای قصابیه محلمون.. _خب بیاور که شروع کنیم! لوسیوس دیس را روی میز میگذارد. لرد اول به غذا سپس به لوسیوس مینگردو میگوید: _همه چیز خوب است فقط بگو این علامت:زنده باد ارباب روی این گوشت چیکار میکند؟ لوسیوس نگاهی هراسان به لرد میاندازد و زیر لب میگوید: _بانز خدا لعنتت کنه!آخه روی پا جای خالکوبیه؟؟