کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
158
نفر همین الان آنلایناند
78 نفر در «انجمن»
0 عضو
158 مهمان
کجای سایت هستند؟
-
انجمن 78
-
آرشیو گالری 60
-
پروفایلها و حساب کاربری 8
-
بخشهای دیگر 12
اعضای آنلاین
فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمانها.
50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
دژ مرگ
نوع تاپیک: رولنویسی گروهی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 08:17
از: خونت مینوشم!
پستها:
654

دامبلدور فکر کرد و فکر کرد تا اینکه افکارش از مغزش سرریز شدند و از آن جایی که خیلی دامبلدور دموکراسی طوری بود، رو به محفلی ها کرد و پرسید:
- نظر شما چیه فرزندانم؟
گادفری همان طور که اره جَرقی اش را روشن و آماده در دستش نگه داشته بود، با شور و ذوق به مرگخوارها خیره شد.
- مهمون حبیب مرلینه ... به نظرم بذاریم بیان تو.
یوآن هم بی توجه به اینکه مدتیست از عضویت در محفل استعفا داده، خودش را وسط صحنه پرتاب نمود و دمش را آماده ی رایحه پراکنی کرد.
- درسته! ... ما باید ازشون پذیرایی کنیم.
دامبلدور شکلک های شیطانی را در انتهای صحبت های محفلیون دید و با خودش فکر کرد احتمالا شیشه ی عینکش کثیف شده و شکلک قلب را مثل خنده ی شیطانی می بیند. با توجه به اینکه محفلی ها علاقه ی زیادی به پذیرایی از مرگخوارها داشتند، دامبلدور با خوشرویی به لرد گفت:
- بفرمایین تو! منزلِ ...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را به اتمام برساند، محفلی ها و مرگخوارها هم زمان فریاد زدند:
- چااااااارج!
یک آهنگ حماسی جومونگ طور در فضا پخش شد و دو جبهه به سمت هم یورش بردند. بلاتریکس با یک دستش کروشیو می زد و با دست دیگرش شپش از داخل موهایش بر می داشت و داخل لباس های محفلی ها می ریخت. ماتیلدا کیسه ی فضولاتی را که به تازگی از داخل مرلین گاه جمع آوری کرده بود، روی سر و صورت مرگخوارها خالی می نمود. سو کلاهش را که لبه ی آن به تیغه هایی فلزی مجهز شده بود، مثل فریزبی به سمت محفلی ها پرتاب می کرد. گریک چوبدستی هایش را در چشم و دماغ ملت مرگخوار فرو می نمود ...
دقایقی بعد مرگخوارها یک گوشه از صحنه و محفلی ها نیز گوشه ای دیگر نشسته بودند. لرد با چهره ای خشمگین و در هم رفته به افرادش کروشیو تو آل می زد و دامبلدور هم با چهره ای که عشق و محبت از آن می بارید، ریش هایش را هم چون شلاقی بر فرزندان سفیدش فرود می آورد. محفلی ها و مرگخوارها خیلی بچه های بی ادب و بی تمدنی بودند که بدون اجازه ی رهبرانشان با هم درگیر شده بودند.
بالاخره بعد از اینکه اعضای دو جبهه به اندازه ی کافی تربیت شدند، قرار شد که مرگخوارها به دنبال روح گم شده شان بگردند و محفلی ها هم مثل میزبان هایی آداب دان به آن ها کمک کنند. ولی همان قدر که جلوگیری از جذب دو قطعه ی نا هم نام آهن ربا سخت است، جلوگیری از جنگ و دعوا بین محفلی ها و مرگخوارها هم دشوار می باشد.
- نظر شما چیه فرزندانم؟
گادفری همان طور که اره جَرقی اش را روشن و آماده در دستش نگه داشته بود، با شور و ذوق به مرگخوارها خیره شد.
- مهمون حبیب مرلینه ... به نظرم بذاریم بیان تو.
یوآن هم بی توجه به اینکه مدتیست از عضویت در محفل استعفا داده، خودش را وسط صحنه پرتاب نمود و دمش را آماده ی رایحه پراکنی کرد.
- درسته! ... ما باید ازشون پذیرایی کنیم.
دامبلدور شکلک های شیطانی را در انتهای صحبت های محفلیون دید و با خودش فکر کرد احتمالا شیشه ی عینکش کثیف شده و شکلک قلب را مثل خنده ی شیطانی می بیند. با توجه به اینکه محفلی ها علاقه ی زیادی به پذیرایی از مرگخوارها داشتند، دامبلدور با خوشرویی به لرد گفت:
- بفرمایین تو! منزلِ ...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را به اتمام برساند، محفلی ها و مرگخوارها هم زمان فریاد زدند:
- چااااااارج!
یک آهنگ حماسی جومونگ طور در فضا پخش شد و دو جبهه به سمت هم یورش بردند. بلاتریکس با یک دستش کروشیو می زد و با دست دیگرش شپش از داخل موهایش بر می داشت و داخل لباس های محفلی ها می ریخت. ماتیلدا کیسه ی فضولاتی را که به تازگی از داخل مرلین گاه جمع آوری کرده بود، روی سر و صورت مرگخوارها خالی می نمود. سو کلاهش را که لبه ی آن به تیغه هایی فلزی مجهز شده بود، مثل فریزبی به سمت محفلی ها پرتاب می کرد. گریک چوبدستی هایش را در چشم و دماغ ملت مرگخوار فرو می نمود ...
***
دقایقی بعد مرگخوارها یک گوشه از صحنه و محفلی ها نیز گوشه ای دیگر نشسته بودند. لرد با چهره ای خشمگین و در هم رفته به افرادش کروشیو تو آل می زد و دامبلدور هم با چهره ای که عشق و محبت از آن می بارید، ریش هایش را هم چون شلاقی بر فرزندان سفیدش فرود می آورد. محفلی ها و مرگخوارها خیلی بچه های بی ادب و بی تمدنی بودند که بدون اجازه ی رهبرانشان با هم درگیر شده بودند.
بالاخره بعد از اینکه اعضای دو جبهه به اندازه ی کافی تربیت شدند، قرار شد که مرگخوارها به دنبال روح گم شده شان بگردند و محفلی ها هم مثل میزبان هایی آداب دان به آن ها کمک کنند. ولی همان قدر که جلوگیری از جذب دو قطعه ی نا هم نام آهن ربا سخت است، جلوگیری از جنگ و دعوا بین محفلی ها و مرگخوارها هم دشوار می باشد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/12/24 13:28:33
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/12/24 13:33:53
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/12/24 13:36:22
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/12/24 13:33:53
ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در 1397/12/24 13:36:22
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

-ما الان وارد این خانه می شویم! کسی هم جلودار ما نیست. تماشا کنید!
لرد اراده کرده بود وارد محفل بشود و می شد.
قدمی جلوتر گذاشت و از چارچوب در رد شد. ولی درست در لحظه ای که خود را وارد شده به خانه تصور می کرد، متوجه شد که هنوز جلوی در است!
-دامبلدور روشنایی؟ ما هم اکنون وارد خانه شده بودیم. الان چرا باز جلوی دریم؟ چه کردید؟ بدون این که متوجه شویم، ما را به بیرون هل دادید؟
دامبلدور از این که مهمان را از درخانه به بیرون رانده بود احساس عذاب وجدان شدیدی می کرد.
-نه خب...طلسم ناپدید شوندگی این خونه فقط به درد غیب شدن که نمی خوره. از خونه در برابر امثال تو محافظت هم به عمل میاره. جلوی حضور متجاوزین رو می گیره. هر چقدر بیای تو، باز نمی تونی بیای تو. مگه این که ما دعوتت کنیم!
لرد اصلا از این قضیه خوشش نیامد.
-متجاوزین خودتان می باشید. ما به دنبال روحمان هستیم. آن روح حق ما و مال ماست. از ما دعوت به عمل بیاورید. ما می پذیریم!
دامبلدور در حال فکر کردن بود!
لرد اراده کرده بود وارد محفل بشود و می شد.
قدمی جلوتر گذاشت و از چارچوب در رد شد. ولی درست در لحظه ای که خود را وارد شده به خانه تصور می کرد، متوجه شد که هنوز جلوی در است!
-دامبلدور روشنایی؟ ما هم اکنون وارد خانه شده بودیم. الان چرا باز جلوی دریم؟ چه کردید؟ بدون این که متوجه شویم، ما را به بیرون هل دادید؟
دامبلدور از این که مهمان را از درخانه به بیرون رانده بود احساس عذاب وجدان شدیدی می کرد.
-نه خب...طلسم ناپدید شوندگی این خونه فقط به درد غیب شدن که نمی خوره. از خونه در برابر امثال تو محافظت هم به عمل میاره. جلوی حضور متجاوزین رو می گیره. هر چقدر بیای تو، باز نمی تونی بیای تو. مگه این که ما دعوتت کنیم!
لرد اصلا از این قضیه خوشش نیامد.
-متجاوزین خودتان می باشید. ما به دنبال روحمان هستیم. آن روح حق ما و مال ماست. از ما دعوت به عمل بیاورید. ما می پذیریم!
دامبلدور در حال فکر کردن بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/04
تولد نقش: 1397/02/06
آخرین ورود: پنجشنبه 29 آذر 1403 00:22
از: گریمولد!
پستها:
198

- دیگه چی؟ پروف به فرزند سابقتون بگین عمرا اینکارو نمی کنیم! مقر فرماندهیمونو بدیم بگردین؟
- بالاغیرتا راست می گه تام. این بار دیگه باهاتون کنار نمیام!
لردسیاه کم کم داشت صبرشو از دست می داد.
- ما روحمونو همین الان می خوایم! این اداها چیه؟
- اصلا اگه اینجا هم باشه، دیگه مال ماست!
لرد صبرشو از دست داد.
- چی گفتی؟ چی گفتی؟ مال شماست؟ روحی که مال ما بوده، حالا مال شماست؟ آوادا...
- فرزندم، تام! اینکه طلسم مرگ به فرزندان روشنایی بزنی مال وقتیه که من اینجا نباشم!
- اوه... راست می گی... پس ما اینجا فقط می تونیم بگیم زر نزن! روح ما رو بده بریم!
ماتیلدا دستاشو شسته نشسته از مرلینگاه پرید بیرون.
- من یه راه حل دارم!
دامبلدور با ذوق دستهاشو از هم باز کرد.
- بازم فرزندان روشنایی! بگو ماتیلدا!
- هردو گروه وایمیسیم صداش می کنیم، اونم هر جایی رو که دلش بخواد انتخاب می کنه! می خواین من شروع کنم؟ روح؟ هی رو...
دامبلدور سرفه ای بلندبالا کرد تا ماتیلدا بیشتر ادامه نده و ولدمورت با تمسخر حریف رو از نظر گذروند.
- ابتکارتون مارو تحت تاثیر قرار داد!
- ارباب منم یه راه حل دارم... بگم؟
- اوه... بگو دیانا! تو همیشه راه حل های خوبی داری!
دیانا لبخند حجیمی زد.
- مرسیو ارباب! من می گم که... مقابله به مثل انجام شه! یعنی چون ما می ریم خونه گریمولد دنبال روحه، محفلیاعم برن خونه ریدل دنبال روحه!
- دیانا روح اگه تو خونه ریدل بود، ما اینجا چیکار می کردیم؟
دیانا آب دهنشو قورت داد؛ به اینجا فکر نکرده بود.
- خب... خب...
و سرانجام میویی کرد و رفت تا از نظرها پنهان بشه!
- بالاغیرتا راست می گه تام. این بار دیگه باهاتون کنار نمیام!
لردسیاه کم کم داشت صبرشو از دست می داد.
- ما روحمونو همین الان می خوایم! این اداها چیه؟

- اصلا اگه اینجا هم باشه، دیگه مال ماست!

لرد صبرشو از دست داد.
- چی گفتی؟ چی گفتی؟ مال شماست؟ روحی که مال ما بوده، حالا مال شماست؟ آوادا...
- فرزندم، تام! اینکه طلسم مرگ به فرزندان روشنایی بزنی مال وقتیه که من اینجا نباشم!
- اوه... راست می گی... پس ما اینجا فقط می تونیم بگیم زر نزن! روح ما رو بده بریم!
ماتیلدا دستاشو شسته نشسته از مرلینگاه پرید بیرون.
- من یه راه حل دارم!

دامبلدور با ذوق دستهاشو از هم باز کرد.
- بازم فرزندان روشنایی! بگو ماتیلدا!

- هردو گروه وایمیسیم صداش می کنیم، اونم هر جایی رو که دلش بخواد انتخاب می کنه! می خواین من شروع کنم؟ روح؟ هی رو...

دامبلدور سرفه ای بلندبالا کرد تا ماتیلدا بیشتر ادامه نده و ولدمورت با تمسخر حریف رو از نظر گذروند.
- ابتکارتون مارو تحت تاثیر قرار داد!
- ارباب منم یه راه حل دارم... بگم؟
- اوه... بگو دیانا! تو همیشه راه حل های خوبی داری!
دیانا لبخند حجیمی زد.
- مرسیو ارباب! من می گم که... مقابله به مثل انجام شه! یعنی چون ما می ریم خونه گریمولد دنبال روحه، محفلیاعم برن خونه ریدل دنبال روحه!
- دیانا روح اگه تو خونه ریدل بود، ما اینجا چیکار می کردیم؟

دیانا آب دهنشو قورت داد؛ به اینجا فکر نکرده بود.
- خب... خب...
و سرانجام میویی کرد و رفت تا از نظرها پنهان بشه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
💙خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/02/05
تولد نقش: 1396/01/13
آخرین ورود: دوشنبه 15 مهر 1398 17:38
از: زیر سایه ارباب
پستها:
539

خیلی زود دامبلدور میفهمه که لرد دست بردار نیست و روحشو میخواد.
-فرزند سابقم...ظاهرا خیلی به این روح احتیاج داری. روحی یکی از اینا(اشاره به محفلیا) کارتو راه میندازه؟
محفل: پروفسور؟
دامبلدور رو به محفلیا میکنه:
-فرزندانم...چرا آموزه های محفل رو آویزه ی گوش خود نمیکنید؟ پس چی شد آرمان های ما؟ گذشت...فداکاری...از خودگذشتگی...ایثار!
دامبلدور کل مفاهیم رو با هم قاطی کرده بود و داشت روح محفلیا رو تقدیم دشمن میکرد. ولی اونقدر پیر و نورانی بود که محفلیا هم قانع شدن.
-بله پروفسور. شما هر تصمیمی بگیرین حتما دلیلی داره و ما اجرا میکنیم.
دامبلدور به آرتور اشاره کرد.
-فرزند...برو روحتو بده به این تاریکی.
لرد سیاه آرتور رو به عقب هل میده.
-این مشنگ پرست رو از ما دور کنین! اگه روحشو با هفت هورکراکس آماده تقدیم ما کنین باز هم نخواهیم پذیرفت. ما روح اسیر خود را میخواهیم و جز این چیزی نمیخواهیم! روحمونو بدین. یا بذارین خودمون بیاییم تو و دنبال روحمون بگردیم.
-فرزند سابقم...ظاهرا خیلی به این روح احتیاج داری. روحی یکی از اینا(اشاره به محفلیا) کارتو راه میندازه؟
محفل: پروفسور؟
دامبلدور رو به محفلیا میکنه:
-فرزندانم...چرا آموزه های محفل رو آویزه ی گوش خود نمیکنید؟ پس چی شد آرمان های ما؟ گذشت...فداکاری...از خودگذشتگی...ایثار!
دامبلدور کل مفاهیم رو با هم قاطی کرده بود و داشت روح محفلیا رو تقدیم دشمن میکرد. ولی اونقدر پیر و نورانی بود که محفلیا هم قانع شدن.
-بله پروفسور. شما هر تصمیمی بگیرین حتما دلیلی داره و ما اجرا میکنیم.
دامبلدور به آرتور اشاره کرد.
-فرزند...برو روحتو بده به این تاریکی.
لرد سیاه آرتور رو به عقب هل میده.
-این مشنگ پرست رو از ما دور کنین! اگه روحشو با هفت هورکراکس آماده تقدیم ما کنین باز هم نخواهیم پذیرفت. ما روح اسیر خود را میخواهیم و جز این چیزی نمیخواهیم! روحمونو بدین. یا بذارین خودمون بیاییم تو و دنبال روحمون بگردیم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/10/16
تولد نقش: 1396/04/15
آخرین ورود: جمعه 17 مهر 1405 13:45
از: دین و ایمون خبری نیست
پستها:
755

دامبلدور لبخندی به پهنای صورت می زنه و میگه:
- اوه... تام! بالاخره تصمیم گرفتی که به آغوش روشنایی برگردی؟ بیا اینجا فرزندم... بیا اینجا. طلسمی که بتونه اون همه هورکراکس رو جمع کنه خیلی دردناکه، ولی من مطمئنم با نیروی عشق و دو...
- پیرمرد! ما نیومدیم اینجا که به آغوش کسی برگردیم. حتی شاید یه روزی به آغوش یکی برگردیم، ولی مطمئن اون شخص تو نیستی! ما روحمون رو می خوایم!
- خب فرزندم... بیا تو خونه تا روحت رو پیوند بدم بهت!
- نمیفهمه! این دیگه نمیفهمه! :اسمایلی اردلان پشندی تو سریال نقطه چین:
لرد همچنان که این حرف را میزد، دستش را به نشانه استیصال تکان داد و رویش را از دامبلدور برگرداند.
- ازم رو برنگردون... پشیمونم... پشیمون!
لرد از این فرصت استفاده کرد و سریع گفت:
- خیلی خب پس! زود باشین روحمون رو پس بدین!
- چه روحی خب؟
- روحِ ما رو! همونی که اومده تو خونه شما قایم شده.
لرد سیاه البته میخواست موهایش را از دست این میزان از خنگی دامبلدور، بکند. حتی دستش هم به سمت سرش رفت، ولی لحظه ای بعد با به یاد آوردن واقعیت، پشیمان شد. به همین دلیل سرش را خواراند و ادامه داد:
- همون روحی که...
- آی کلک... نگفته بودی تو خونه گریمولد هم هورکراکس قایم کردی. سوروس، کار توئه؟
- آلویز...
- بابا، مو چرب! اون واسه یه وقت دیگه ست.
- من همیشه منتظر لیلی ام. حتی وقتایی که به نظر میرسه منتظرش نیستم و سوژه یه چیز دیگه ست...
اسنیپ این حرف را گفت و به سمت افق خیره شد. پاترونوسش را اجرا کرد و چند لحظه ای به آن خیره شد و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر گشت. محفلی ها با دیدن این صحنه، همگی آهی از ته دل کشیدند و به حال وی غبطه خوردند.
- کاش منم مثل اون بودم.
- رون... اگه من بمیرم، تو هم مثل اون به یادمی؟
- آره لاو لاو... چیزه... هرمیون جونم!
لرد که کاسه صبرش لبریز شده بود، با صدای بلندی گفت:
- روح ما کجاست؟
یکی از ویزلی ها با لبخندی بر لب گفت:
- تو بدنته خب عمویی.
- آخه چطور این حجم از خنگی ممکنه؟
- اوه... تام! بالاخره تصمیم گرفتی که به آغوش روشنایی برگردی؟ بیا اینجا فرزندم... بیا اینجا. طلسمی که بتونه اون همه هورکراکس رو جمع کنه خیلی دردناکه، ولی من مطمئنم با نیروی عشق و دو...
- پیرمرد! ما نیومدیم اینجا که به آغوش کسی برگردیم. حتی شاید یه روزی به آغوش یکی برگردیم، ولی مطمئن اون شخص تو نیستی! ما روحمون رو می خوایم!
- خب فرزندم... بیا تو خونه تا روحت رو پیوند بدم بهت!
- نمیفهمه! این دیگه نمیفهمه! :اسمایلی اردلان پشندی تو سریال نقطه چین:
لرد همچنان که این حرف را میزد، دستش را به نشانه استیصال تکان داد و رویش را از دامبلدور برگرداند.
- ازم رو برنگردون... پشیمونم... پشیمون!
لرد از این فرصت استفاده کرد و سریع گفت:
- خیلی خب پس! زود باشین روحمون رو پس بدین!
- چه روحی خب؟
- روحِ ما رو! همونی که اومده تو خونه شما قایم شده.
لرد سیاه البته میخواست موهایش را از دست این میزان از خنگی دامبلدور، بکند. حتی دستش هم به سمت سرش رفت، ولی لحظه ای بعد با به یاد آوردن واقعیت، پشیمان شد. به همین دلیل سرش را خواراند و ادامه داد:
- همون روحی که...
- آی کلک... نگفته بودی تو خونه گریمولد هم هورکراکس قایم کردی. سوروس، کار توئه؟
- آلویز...
- بابا، مو چرب! اون واسه یه وقت دیگه ست.
- من همیشه منتظر لیلی ام. حتی وقتایی که به نظر میرسه منتظرش نیستم و سوژه یه چیز دیگه ست...
اسنیپ این حرف را گفت و به سمت افق خیره شد. پاترونوسش را اجرا کرد و چند لحظه ای به آن خیره شد و قطره اشکی از گوشه چشمش سرازیر گشت. محفلی ها با دیدن این صحنه، همگی آهی از ته دل کشیدند و به حال وی غبطه خوردند.
- کاش منم مثل اون بودم.
- رون... اگه من بمیرم، تو هم مثل اون به یادمی؟
- آره لاو لاو... چیزه... هرمیون جونم!

لرد که کاسه صبرش لبریز شده بود، با صدای بلندی گفت:
- روح ما کجاست؟
یکی از ویزلی ها با لبخندی بر لب گفت:
- تو بدنته خب عمویی.
- آخه چطور این حجم از خنگی ممکنه؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/08/08
تولد نقش: 1387/08/11
آخرین ورود: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1405 17:15
از: ما گفتن...
پستها:
6961

با خاموش شدن ناگهانی تلویزیون، محفلی ها فریاد معترضانه ای کشیدند.
دامبلدور که چهره اش کوچکترین تغییری نکرده بود از جا بلند شد.
-آروم باشین فرزندان من و روشنایی...زغالش تموم شد.
ملت محفلی اصلا به این موضوع فکر نکردند که چرا در این حد غیر تکنولوژیک هستند و تلویزیونشان با زغال کار می کند...آن ها فقط نگران پایان فیلم هندی بودند!
-پروفسور...پول بدین بریم زغال بخریم!
دامبلدور دست هایی که جلویش دراز شده بود را پس زد.
-روشنایی های ریز و درشتم! زغال سیاهه و ما تو محفل هرگز زغال رو تحمل نمی کنیم.
روشنایی ها قانع شدند! اصلا هم فکر نکردند که چرا تا آن لحظه تحمل می کردند و آیا این تحمل نکردن، ربطی به کمبود بودجه دارد یا نه!
دامبلدور به طرف تلویزیون رفت که شاید با صحبت کردن بتواند آن را قانع به پخش ادامه فیلم کند...گادفری هم به کمک دامبلدور شتافت.
درست در همین لحظه فریاد وحشت زده مالی ویزلی به گوش رسید.
-مرگخواااااااااراااااا! جلوی در پر مرگخواره...محاصره شدیم! بچه هام...به بچه هام آسیبی نزنن. رو پیشونیشون صاعقه نکارن...بچه هامو برگزیده نکنن...
مالی فریاد زنان از این طرف خانه به آن طرف می دوید...
دامبلدور با مهر و محبت در خانه را باز کرد.
-تاریکی ها...برای چی اینجا تجمع کردین؟ دور بشین تا تک تکتونو بغل نکردم.
مرگخواران با انزجار یک قدم عقب رفتند.
-اممم...واقعا احتیاجی به این حرکات نیست...ما یه روح گم کردیم که فکر می کنیم تو خونه شما باشه. روحمونو بدین تا بریم!
دامبلدور که چهره اش کوچکترین تغییری نکرده بود از جا بلند شد.
-آروم باشین فرزندان من و روشنایی...زغالش تموم شد.
ملت محفلی اصلا به این موضوع فکر نکردند که چرا در این حد غیر تکنولوژیک هستند و تلویزیونشان با زغال کار می کند...آن ها فقط نگران پایان فیلم هندی بودند!
-پروفسور...پول بدین بریم زغال بخریم!
دامبلدور دست هایی که جلویش دراز شده بود را پس زد.
-روشنایی های ریز و درشتم! زغال سیاهه و ما تو محفل هرگز زغال رو تحمل نمی کنیم.
روشنایی ها قانع شدند! اصلا هم فکر نکردند که چرا تا آن لحظه تحمل می کردند و آیا این تحمل نکردن، ربطی به کمبود بودجه دارد یا نه!
دامبلدور به طرف تلویزیون رفت که شاید با صحبت کردن بتواند آن را قانع به پخش ادامه فیلم کند...گادفری هم به کمک دامبلدور شتافت.
درست در همین لحظه فریاد وحشت زده مالی ویزلی به گوش رسید.
-مرگخواااااااااراااااا! جلوی در پر مرگخواره...محاصره شدیم! بچه هام...به بچه هام آسیبی نزنن. رو پیشونیشون صاعقه نکارن...بچه هامو برگزیده نکنن...
مالی فریاد زنان از این طرف خانه به آن طرف می دوید...
دامبلدور با مهر و محبت در خانه را باز کرد.
-تاریکی ها...برای چی اینجا تجمع کردین؟ دور بشین تا تک تکتونو بغل نکردم.
مرگخواران با انزجار یک قدم عقب رفتند.
-اممم...واقعا احتیاجی به این حرکات نیست...ما یه روح گم کردیم که فکر می کنیم تو خونه شما باشه. روحمونو بدین تا بریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

خلاصه:
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار سادهای نیست! تصمیم میگیرن روح رو به نوبت وارد بدن مرگخوارا بکنن و به تناسب شخصیتی که روح توشه شکنجهش بدن.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق میشه از دستشون فرار کنه و راهشو به سمت خونه گریمولد کج میکنه. حالا روح وارد بدن یکی از محفلیا (گادفری) شده و مرگخوارا که تا میدون گریمولد روحو تعقیب کردن، دارن دنبالش میگردن.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دامبلدور با چشمانی که به شکل قلب در اومده بود، در حال تماشای فیلم عشقآلودش بود که متوجه رخ دادن حرکاتی عجیب در گادفری میشه.
- فرزند روشنایی! چرا اینقد وول میخوری؟ تمرکزمون رو به هم میزنی خب!
- نمیدونم پروفسور. ببخشید.
- عمو عمو. همه وقتی مث شما پیر شن دستگاه تمرکزشون خراب میشه؟
مالی که معلوم نیست چرا همیشه وسیلهی آشپزخونهای برای تنبیه فرزندان بیشمارش داره، ملاقهای از تو جیبش در میاره و میکوبه فرق سر بچهش.
ویزلیِ مو قرمز اما دستبردار نیست.
- چیه خب، پیر شده دیگه. نشده؟
ضربهی دیگهای از ناحیهی سر به ویزلیِ سرکش داستان وارد میشه، اما با این تفاوت که اینبار گادفری هم از ضربه خوردن بیبهره نمیمونه.
- منو چرا زدی؟
مالی اشارهای به دامبلدور و فیلم میکنه و همگان را با ملاقهای که تهدیدکنان تکون میداد، به سکوت دعوت میکنه... در واقع مجبور میکنه!
در حالی که محفلیون به تماشای فیلم لبریز از عشقشون ادامه میدن و گادفری که روح تو بدنش رفته بود هر از گاهی احساسات عجیبی بهش دست میداد، مرگخوارا وسط میدون جلسه به راه انداخته بودن و دنبال روح میگشتن.
- گفتین محفلی که ممکنه روح توش رفته باشه کجا بود؟
- خونه شماره 12 گریمولد!
مرگخوارا یه نگاه به آدرس و یه نگاه به محوطهی بین خونهی شمارهی یازده و سیزده که عاری از هرگونه خونهی شمارهی دوازدهی هست میکنن و به شکل علامت سوال در میان!
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار سادهای نیست! تصمیم میگیرن روح رو به نوبت وارد بدن مرگخوارا بکنن و به تناسب شخصیتی که روح توشه شکنجهش بدن.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق میشه از دستشون فرار کنه و راهشو به سمت خونه گریمولد کج میکنه. حالا روح وارد بدن یکی از محفلیا (گادفری) شده و مرگخوارا که تا میدون گریمولد روحو تعقیب کردن، دارن دنبالش میگردن.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دامبلدور با چشمانی که به شکل قلب در اومده بود، در حال تماشای فیلم عشقآلودش بود که متوجه رخ دادن حرکاتی عجیب در گادفری میشه.
- فرزند روشنایی! چرا اینقد وول میخوری؟ تمرکزمون رو به هم میزنی خب!

- نمیدونم پروفسور. ببخشید.

- عمو عمو. همه وقتی مث شما پیر شن دستگاه تمرکزشون خراب میشه؟

مالی که معلوم نیست چرا همیشه وسیلهی آشپزخونهای برای تنبیه فرزندان بیشمارش داره، ملاقهای از تو جیبش در میاره و میکوبه فرق سر بچهش.
ویزلیِ مو قرمز اما دستبردار نیست.
- چیه خب، پیر شده دیگه. نشده؟

ضربهی دیگهای از ناحیهی سر به ویزلیِ سرکش داستان وارد میشه، اما با این تفاوت که اینبار گادفری هم از ضربه خوردن بیبهره نمیمونه.
- منو چرا زدی؟

مالی اشارهای به دامبلدور و فیلم میکنه و همگان را با ملاقهای که تهدیدکنان تکون میداد، به سکوت دعوت میکنه... در واقع مجبور میکنه!
در حالی که محفلیون به تماشای فیلم لبریز از عشقشون ادامه میدن و گادفری که روح تو بدنش رفته بود هر از گاهی احساسات عجیبی بهش دست میداد، مرگخوارا وسط میدون جلسه به راه انداخته بودن و دنبال روح میگشتن.
- گفتین محفلی که ممکنه روح توش رفته باشه کجا بود؟

- خونه شماره 12 گریمولد!

مرگخوارا یه نگاه به آدرس و یه نگاه به محوطهی بین خونهی شمارهی یازده و سیزده که عاری از هرگونه خونهی شمارهی دوازدهی هست میکنن و به شکل علامت سوال در میان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/6/31 21:36:14
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

خلاصه:
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار سادهای نیست! تصمیم میگیرن روح رو به نوبت وارد بدن مرگخوارا بکنن و به تناسب شخصیتی که روح توشه شکنجهش بدن.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق میشه از دستشون فرار کنه و راهشو به سمت خونه گریمولد کج میکنه. حالا روح وارد بدن یکی از محفلیا (گادفری) شده و مرگخوارا که تا میدون گریمولد روحو تعقیب کردن، دارن دنبالش میگردن.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دامبلدور با چشمانی که به شکل قلب در اومده بود، در حال تماشای فیلم عشقآلودش بود که متوجه رخ دادن حرکاتی عجیب در گادفری میشه.
- فرزند روشنایی! چرا اینقد وول میخوری؟ تمرکزمون رو به هم میزنی خب!
- نمیدونم پروفسور. ببخشید.
- عمو عمو. همه وقتی مث شما پیر شن دستگاه تمرکزشون خراب میشه؟
مالی که معلوم نیست چرا همیشه وسیلهی آشپزخونهای برای تنبیه فرزندان بیشمارش داشت، ملاقهای از تو جیبش در میاره و میکوبه فرق سر بچهش.
ویزلیِ مو قرمز اما دستبردار نبود.
- چیه خب، پیر شده دیگه. نشده؟
ضربهی دیگهای از ناحیهی سر به ویزلیِ سرکش داستان وارد میشه، اما با این تفاوت که اینبار گادفری هم از ضربه خوردن بیبهره نمیمونه.
- منو چرا زدی؟
مالی اشارهای به دامبلدور و فیلم میکنه و همگان را با ملاقهای که تهدیدکنان تکون میداد، به سکوت دعوت میکنه... در واقع مجبور میکنه!
در حالی که محفلیون به تماشای فیلم لبریز از عشقشون ادامه میدن و گادفری که روح تو بدنش رفته بود هر از گاهی احساسات عجیبی بهش دست میداد، مرگخوارا وسط میدون جلسه به راه انداخته بودن و دنبال روح میگشتن.
- گفتین محفلی که ممکنه روح توش رفته باشه کجا بود؟
- خونه شماره 12 گریمولد!
مرگخوارا یه نگاه به آدرس و یه نگاه به محوطهی بین خونهی شمارهی یازده و سیزده که عاری از هرگونه خونهی شمارهی دوازدهی هست میکنن و به شکل علامت سوال در میان.
مرگخوارا روحی رو دستگیر کردن و باید اونو شکنجه کنن. ولی شکنجه کردن روح کار سادهای نیست! تصمیم میگیرن روح رو به نوبت وارد بدن مرگخوارا بکنن و به تناسب شخصیتی که روح توشه شکنجهش بدن.
روح یکی یکی وارد بدن مرگخوارا می شه، تا اینکه موفق میشه از دستشون فرار کنه و راهشو به سمت خونه گریمولد کج میکنه. حالا روح وارد بدن یکی از محفلیا (گادفری) شده و مرگخوارا که تا میدون گریمولد روحو تعقیب کردن، دارن دنبالش میگردن.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
دامبلدور با چشمانی که به شکل قلب در اومده بود، در حال تماشای فیلم عشقآلودش بود که متوجه رخ دادن حرکاتی عجیب در گادفری میشه.
- فرزند روشنایی! چرا اینقد وول میخوری؟ تمرکزمون رو به هم میزنی خب!

- نمیدونم پروفسور. ببخشید.

- عمو عمو. همه وقتی مث شما پیر شن دستگاه تمرکزشون خراب میشه؟

مالی که معلوم نیست چرا همیشه وسیلهی آشپزخونهای برای تنبیه فرزندان بیشمارش داشت، ملاقهای از تو جیبش در میاره و میکوبه فرق سر بچهش.
ویزلیِ مو قرمز اما دستبردار نبود.
- چیه خب، پیر شده دیگه. نشده؟

ضربهی دیگهای از ناحیهی سر به ویزلیِ سرکش داستان وارد میشه، اما با این تفاوت که اینبار گادفری هم از ضربه خوردن بیبهره نمیمونه.
- منو چرا زدی؟

مالی اشارهای به دامبلدور و فیلم میکنه و همگان را با ملاقهای که تهدیدکنان تکون میداد، به سکوت دعوت میکنه... در واقع مجبور میکنه!
در حالی که محفلیون به تماشای فیلم لبریز از عشقشون ادامه میدن و گادفری که روح تو بدنش رفته بود هر از گاهی احساسات عجیبی بهش دست میداد، مرگخوارا وسط میدون جلسه به راه انداخته بودن و دنبال روح میگشتن.
- گفتین محفلی که ممکنه روح توش رفته باشه کجا بود؟

- خونه شماره 12 گریمولد!

مرگخوارا یه نگاه به آدرس و یه نگاه به محوطهی بین خونهی شمارهی یازده و سیزده که عاری از هرگونه خونهی شمارهی دوازدهی هست میکنن و به شکل علامت سوال در میان.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1397/6/31 21:05:52
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457


افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/03/22
تولد نقش: 1397/03/26
آخرین ورود: امروز ساعت 08:17
از: خونت مینوشم!
پستها:
654

محفلی ها در پذیرایی خانه ی گریمولد به ردیف دراز کشیده و داشتند یک فیلم عشق آلود می دیدند. ریش های دامبلدور را هم چون پتویی دور خود پیچانده و با چشمانی از حدقه بیرون زده به صفحه ی تلویزیون سیاه و سفید زُل زده بودند.
ناگهان پنجره ها شروع کرد به تلق تلق نمودن و صدایی در فضا پیچید.
- هو هووو هو هووو!
محفلی ها از جای پریدند و با نگرانی به هم نگاه کردند. دامبلدور گفت:
- نگران نباشین فرزندانم!
این صدای وزش باد تو شکمتونه. همش به خاطر آبگوشت ظهره.
با این حرف سرپرست محفل، خیال همگی آسوده شد و همان طور که پاپ کورن با طعم پیاز می خوردند، دوباره توجهشان را به فیلم معطوف کردند. در همین لحظه، گادفری فریادی زد و به حالت خم شده از جایش بالا پرید.
- اوخ اوخخ اوخخ!
یکی از بچه ویزلی ها پرسید:
- چی شده عمو؟
گادفری همان طور که سعی داشت از حالت نود درجه به حالت سیصد و شصت درجه برگردد، پاسخ داد:
- تَهِ ستون فقیر فقرام درد می کنه.
ادوارد دستش را پشت گردن شعبده باز گذاشت و پرسید:
- اینجاش؟
گادفری در حالی که از خجالت سرخ شده بود، گفت:
- نه، اون یکی تَهِش.
در همین هنگام، روح چاق و چله پس از تقلای فراوان بالاخره توانست از روزنه ی گادفری خودش را به داخل بدن او برساند. نفس راحتی کشید و کش و قوس آمد.
- آخیش!
چه قد این درهای ورودی محفلی ها رو تنگ و کور ساختن. باید یه جغد به "سازمان حفاظت از حقوق ارواح" بفرستم و شکایت کنم.
ناگهان پنجره ها شروع کرد به تلق تلق نمودن و صدایی در فضا پیچید.
- هو هووو هو هووو!
محفلی ها از جای پریدند و با نگرانی به هم نگاه کردند. دامبلدور گفت:
- نگران نباشین فرزندانم!
این صدای وزش باد تو شکمتونه. همش به خاطر آبگوشت ظهره.با این حرف سرپرست محفل، خیال همگی آسوده شد و همان طور که پاپ کورن با طعم پیاز می خوردند، دوباره توجهشان را به فیلم معطوف کردند. در همین لحظه، گادفری فریادی زد و به حالت خم شده از جایش بالا پرید.
- اوخ اوخخ اوخخ!
یکی از بچه ویزلی ها پرسید:
- چی شده عمو؟
گادفری همان طور که سعی داشت از حالت نود درجه به حالت سیصد و شصت درجه برگردد، پاسخ داد:
- تَهِ ستون فقیر فقرام درد می کنه.
ادوارد دستش را پشت گردن شعبده باز گذاشت و پرسید:
- اینجاش؟
گادفری در حالی که از خجالت سرخ شده بود، گفت:
- نه، اون یکی تَهِش.
در همین هنگام، روح چاق و چله پس از تقلای فراوان بالاخره توانست از روزنه ی گادفری خودش را به داخل بدن او برساند. نفس راحتی کشید و کش و قوس آمد.
- آخیش!
چه قد این درهای ورودی محفلی ها رو تنگ و کور ساختن. باید یه جغد به "سازمان حفاظت از حقوق ارواح" بفرستم و شکایت کنم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
برای آشنایی بیشتر با دنیای داستانی ام، 'نوکترنال کتدرال' به پروفایل لینکدینم مراجعه کنید.

