هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۰:۴۱ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#14

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
مـاگـل
پیام: 458
آفلاین
منvsلودو بگمن
...................................

در زندان پشت سر دو محفلی بسته شد،کریس و گریک.
زندانیان که اغلب مرگخوار بودند با تعجب به آن دو خیره شدند و بعد فقط خندیدند.
-اینجا چیکار میکنین جوجوها؟
-نکنه پاستیل دزدیدید گوگولیا؟

گریک ایستاد و گلویش را صاف کرد.
-اهم...سلامتی زندونیای بی ملاقاتی،سلامتی اون باغبونی که زمستونو بیشتر از بهار دوس...

تلاش گریک برای شاخ نشان دادن خودشان ناموفق بود،از کدو حلوایی هایی که به سمت آنها پرتاب میشد این را فهمیدند.
خوشبختانه قبل از آنکه گریک و کریس بدست زندانیان کشته شوند،به سلول خودشان انداخته شدند.
-هی دل غافل!کی فکر میکرد یه روز ما بیفتیم زندون؟
-اونم به خاطر یه سوئ تفاهم مسخره!چرا اون کارآگاه فکر کرد ما دزدیم؟

گریک کیفش را زیر تخت انداخت.
-خب شاید دزد واقعی خوب نقششو بازی کرد.
-شما نمیخواین خفه شین؟

صدایی مانند صدای کرگدن از تخت بالا آمد و سپس موجودی هاگرید مانند روی تخت نشست.
کریس زیر تخت پناه گرفت،مرد غول مانند به گریک نزدیک شد،طوری که نفسش موهای گریک را تکان میداد.
-معلومه که خفه میشیم،شما جون بخواه!

سپس دستش را به سمت مرد دراز کرد.
-گریک الیواندر،همسلولی جدید!

مرد غول مانند بدون اینکه به گریک توجه کند به تختش برگشت.
......
......
کریس و گریک همان موقع فهمیده بودند باید از زندان فرار کنند،اما وقتی اعلامیه کوییدیچ درون زندانی را دیدند راه فرار را پیدا کردند.

برقراری دوباره مسابقات کوییدیچ:
1)مسابقات چهار جانبه مجددا از فردا برگزار خواهد شد.
2)تیم ها تا امروز فرصت دارند درخواست بدهند،تعداد بازیکنان باید سه نفر باشد.
3)اعضای تیم قهرمان از زندان آزاد میشوند باید زمان حبسشان را در تیم کوییدیچ ارتش بازی کنند.
رییس زندان،جک بولف.

حالا کریس و گریک یک تیم برای مسابقات آماده کرده بودند و روز اولین مسابقه بود.
کریس جارویش را برداشت.
-گریک یار سوممون کیه؟میشه به منم بگی؟
-سوپرایزه!

صدای در رختکن آمد.
-سلام!

مرد غول مانند یار سوم آنها بود،کریس فکر نمیکرد گریک همچین کاری بکند.
...

لودو بگمن گزارشگر افتخاری مسابقات بود.
-خب خب خب!امروز شاهد مسابقه جذاب بین تیم گل های خندان و تیم خونخوران هستیم!

از اسم تیم ها معلوم بود وضعیت خوب نیست.کریس که مهاجم بود توپ را برداشت و به سمت حلقه برد.

-برو کریس!

اما کریس نتوانست برود.زیرا مدافع تیم خونخواران با چوبش محکم به صورت کریس زد.

-هی این خطاس!

گریک به سمت داور رفت...اما متوجه شد که داوری وجود ندارد که بخواهد به سمت او برود.

خون زمین را پر کرده بود،و همینطور گوشت و موی کنده شده کریس و گریک.
تنها نکته مثبت تیم گل های خندان مرد غول مانند بود که بدون حرکت جلوی حلقه ها ایستاده بود و هیچکس نمیتوانست توپ را وارد دروازه کند.

-خب حالا گریک الیواندر پای مهاجم حریف رو از دهنش در میاره.همچنان گل های خندان صفر خونخواران صفر!
بالاخره سر و کله ی اسنیچ پیدا شد!

کریس و گریک سعی کردند به سمت اسنیچ بروند که دوباره با پنجه بوکس دروازه بان مواجه شدند و البته متوجه شدند تیم ها جستجوگر ندارند و هریک از اعضا میتوانند اسنیچ را بگیرند.کریس قرمز شده بود،مهاجم و مدافع تیم خونخواران داشتند به اسنیچ میرسیدند.

-هی!این مسابقه پاک نیست!

و این برگ برنده تیم گل های خندان بود.بازیکنان خونخوارن با این حرف کریس از شدت خنده جارویشان را گاز میگرفتند و در همین حین بود که در عین ناباوری گریک اسنیچ را گرفت...

بعد از مسابقه ماموران تیم گل های خندان را تا سلول اسکورت کردند که برای مسابقه فینال زنده بمانند.
آن شب با وجود همه آسیب ها در سلول شادی برپا بود.
...

فردا اعضای تیم گلهای خندان به سمت رختکن رفتند.
-با تیم استخوان شکنان بازی داریم؟
-هه!ما خونخوارانو بردیم!

کریس در اتاق جارو را باز کرد.
-تازه دروازه بانمونم گل نمیخو...

کریس به اتاق جارو ها خیره شد،که خالی از هر جارویی بود.
تیم مقابل جاروهای آنها را دزدیده بود.

-یعنی چی؟هیچ جارویی دیگه ای تو این زندان کوفتی نیست؟

گریک قطره های اشک را از گونه اش پاک کرد.
-اون دوتا هم از خونمون اورده بودن!تو این زندان هیچی نیست!

-تیم گلهای خندان به دلیل شرکت نکردن در مسابقه سیصد به هیچ نتیجه را به تیم استخوان شکنان واگذار کرد!

کریس و گریک به همراه مرد غول مانند در جایگاه تماشاچیان نشسته بودند و به لودو بگمن نگاه میکردند.
-خب کاپ علاوه بر کاغذ آزادی از زندان به اعضای این تیم تعلق میگیره!

کاپیتان تیم استخوان شکنان میکروفون را گرفت.
-ما با شایستگی بردیم،نابودشون کردیم،ولی چیزی که هست اینه،ما نمیخوایم از اینجا بریم!

صدای کف و سوت زندانیان آمد.

-آره!ما عاشق اینجاییم!

لودو بگمن میکروفون را گرفت.
-خب پس طبق قانون جایزه تقدیم میشه به تیم دوم!یه کف مرتب!

البته که هیچکس برای تیم گلهای خندان کف نزد.اما این چیزها برای کریس و گریک مهم نبود،آنها آزاد شده بودند.


ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۱ ۰:۵۳:۴۰

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۱ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#13

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
از Wizardry pardic
گروه:
مـاگـل
پیام: 158
آفلاین
کوییدیچ لودو و کریس

موضوع : دزدی



خب آقای ماندانگاس همه اینجاییم تا به اعترافات شما گوش کنیم.

وزیر سحر و جادو با اعضای دادرسی دور تا دور سالن مستطیل شکلی بروی سکوها نشته بودند و در مرکز سالن ماندانگاس روی یک صندلی چوبی سفت و سخت نشسته بود .


فلش بک


شب بارانی سختی بود ، استیو پیشنهاد خوبی به ماندانگاس داده بود اما اصلی ترین مشکل ماندانگاس این بود که آیا واقعا در حد انجام دادن این کار هست یا نه؟
ماندانگاس در خیابان دیاگون زیر بارش پیوسته باران قدم میزد و به سوال هایی که مدام به ذهنش خطور میکرد جواب میداد.

ـلعنتی فکر و خیال بسته من میرم به پناهگاه و به یه دلیلی رونو میکشم بیرون و به یه آبجوش دعوتش میکنم ، آره این بهترین فکره...

پناهگاه

ـسلام ماندانگاس ،‌ چه اتفاقی افتاده که تو به پناهگاه سر زدی؟
ـ خب رون منم دل دارم ، منم از طرفدارای تیم منتخب کوییدیچ هاگوارتزم مخصوصا دروازبانشون...

رون که هندوانه های زیربغلش رو حسابی چسبیده بود سینه سپر کرد و با لبخندی غرور آمیز شروع به صحبت کرد:

ـبیا داخل شام تا یک ساعت دیگه آمادس و میتونیم درمورد بازی فردا صحبت کنیم!
ـااام ،‌من جایگاه خوبی تو محفل ندارم رون ولی برا اینکه حرفتو زمین نزنم بجاش بهت پیشنهاد میدم باهم بریم به کافه سه دسته جارو و یه آبجوش بخوریم مهمون من.
البته میدونم تو ورزشکار سالمی هستی ولی اینم میدونم مرد قوی هم هستی و با فقط یه لیوان آبجوش اتفاق خاصی برات نمیوفته!

رون که شیفته تعریف های متداول مرد مندرس پوش شده بود به کل از یاد برده بود که ماندانگاه هیچوقت کسی رو به چیزی دعوت نمیکنه .

ـ خب منم موافقم ماندانگاس ،‌میتونیم تا قبل از آماده شدن شام برگردیم؟
ـالبته!


سه دسته جارو

رون ،‌ماندانگاس و دو تا از دوستانش دور میزی مشغول نوشیدن و گفت و گو بودن. روی میز یه زیر سیگاری پر از های خاموش بود و به همراه دها لیوان خالی آبجوش.
رون لیوان سومشو نصفه سر میکشه و دور لبشو با آستینش پاک میکنه...

ـوای که چقدر آبجوشای اینجا تگری و خوبه...
ـ هی رون بنظرت بازی فردا رو جلو ایرلندیا چیکار میکنید؟
ـ تیم خیلی رو بازی فردا حساب کرده ، قطعا بیشترین فشارم رو منه اونا محاجم های قویی دارن و قطعا بازیو حجومی پیش میبرن.

مانداسگاس با خودش فکر میکرد که رون لیوان سومش رو هم تموم کنه دیگه سختی کار تموم میشه...

ـ رون فکنم شام پناهگاه آماده باشه ،‌بهتره لیوانتو سربکشی و آماده رفتن بشی فردا بازی مهمی داری.
ـ حق با توعه ماندانگاس.

رون با منگی این رو گفت و لیوانش رو بالا برد.
ماندانگاس به دوستانش چشمکی زد و در حالی که رون تلاش میکرد زمین نخوره ماندانگاس زیر بغلش رو گرفت...

ـ رون میخوای برسونمت تا پناهگاه؟
ـ فکر کنم یکم زیاده روی کردم...
ـ مهم نیست مرد ، خودم میرسونمت.

ماندانگاس و دوستانش رون رو کشان کشان از کافه بیرون بردند . چهار مرد دو ترک سوار جارو هایشان شدند و به آسمان رفتند.

زمین کوییدیچ

متوجه نمیشم ، بازی با یکربع تاخیر در غیاب رون ویزلی دروازه بان تیم منتخب هاگوارتز شروع میشه !
تیم ایرلند از ابتدا بازیو حجومی شروع میکنه و از نبود ویزلی در دروازه استفاده میکنه ، نتیجه بازی به نفع ایرلندیا پیش میره ...
باید بگم تیم هاگوارتز شوکه شده و داره احساسی بازی میکنه اونا بیشتر نگران رون هستن تا نتیجه بازی !
محاجمین ایرلند هفده گل زدندن و با این وجود تیم هاگوارتز نمیخواد عقب بمونه ...
گل بعدی توسط دین توماس برای هاگوارتز زده میشه !
وایسا ببینم این گل قبل سوت داور بود یا بعدش؟
آخه جستوجوگر ایرلند اسنیچو گرفت و داور سوت بازیو زد ، فرق خاصیم به حال بچه های هاگوارتز نداره اونا بازیو واگزار کردند.
امیدوارم شرایط تیم بدون رون دچار افت شدیدی نشه و اونا زودتر دوستشون رو پیدا کنند.
تا بازی دیگر مرلین به همراهتان .


صبح روز بعد ، صفحه اول پیام امروز

تیم منتخب هاگوارتز به دلیل غیبت رون ویزلی از نویل لانگ باتم دروازه بان دوم خود استفاده کرد و بازی رو با نتیجه سیصد و ده به دویصد و هفتاد واگزار کرد.
رون ویزلی گمشده است ،‌بنا به شواهد او آخرین بار با ماندانگاس فلاچر در کافه سه دسته جارو دیده شده.
ماندانگاس فلاچر تحت تعقیب.

پایان فلش بک

ـ پس اینجوری شد که شما دست به بزرگترین خلافتون یعنی آدم ربایی زدید ، درسته؟
ـ مجور بودم بدزدمش آقای وزیر،‌ اون مدال افتخاری که از وزیر ورزش آقای بگمن گرفته بود خیلی با ارزش بود و رون یکماه تموم اون مدالو دور گردنش نگه داشته بود ، در حقیقت من فقط مدالو ورداشتم و رونو تو چمنزار پشت پناهگاه رها کردم.
ولی فکنم رون زیادی آبجوش خورده بودو این دو شبو همونجا خواب مونده !

مدال رون مال دزدی ثبت شد ، بعد از چند ماه یک فرد ایرلندی به نام استیو بانز که سعی به فروش مدال در اسکالند شمالی داشت دستگیر شد و به وزارت سحر و جادوی ایرلند منتقل شد‌.


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۱ ۷:۰۶:۳۲
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۱ ۷:۵۰:۳۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۴ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#12

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
کوییدیچ من vs گریک.
موضوع:عشق


فلش بک. شب قبل از بازی

- ما حتما به دستش میاریم!

بقیه ی سانتور ها سرشان را تکان دادند. هر چند که لوک فقط چشم های همنوعانش را در آن تاریکیِ شب می دید. اما از حرکت چشم هایشان فهمید که آنها با او موافق بودند. پس ادامه داد:
- من خیلی برای این نقشه زحمت کشیدم از اون شبی که دیدمش، این فکر تو ذهنم اومد... وای که چقدر شیرین بود اون لحظه. ولی قراره که از این شیرین تر هم بشه!

همه متعجبانه به او نگاه کردند. او متوجه نگاه ها شد و سریع خود را جمع و جور کرد!
- خب... شما که مشکلی ندارین؟

نیکو به نمایندگی همه گفت:
- نقشت حرف نداره داداش. الحق که سانتور باهوشی هستی.

پایان فلش بک

روز مسابقه، زمین کوییدیچ

- بنده ادوارد بونز هستم و امروز، گزارشگر این بازی حساس هاگوارتز، بین دو تیم اسلایترین و هافلپاف هستم. امیدوارم که لذت ببرین. خب... همونطور که می بینین‌، هافلپاف با لباس زرد در سمت چپ و اسلایترین با لباس سبز در سمت راست هست. بازیکنان...

او تمام بازیکن ها را معرفی کرد و در آخر، جمله ای مهم به حرفهایش اضافه کرد.
- امروز، کسانی... یعنی در واقع حیواناتی در کنار ما هستند که بی نهایت خوشحالیم که اونا هم به جمع تماشاگر ها اضافه شدن. سانتور ها، بهتون خوش آمد می گیم!

سانتور ها که تعدادشان بیشتر از پنجاه تا نبود، تعظیم کوتاهی کردند و به تماشای بازی در بین تماشاچی ها پرداختند.

- خب... مادام هوچ سوت زد و حالا بازی شروع شد. رز از هافلپاف جلو میره، توپو پاس میده به دورا... میره جلو... خیلی نزدیکه که ... خدای من! نیکلاس از اسلایترین دورا ویلیامزو ناک اوت کرد!

طرفداران هافلپاف شروع کردند به اعتراض. اما طرفداران اسلایترین برای حرکت نیکلاس دست جانانه ای زدند.

- مادام سوت زد و اعلام پنالتی. مثل اینکه دورا خیلی مشکل خاصی نداره. حالا رز سرخگونو می گیره. تمرکز می کنه و ... گل! گل برای هافلپاف.

تابلوی اعلانات نتیجه ی بازی، عدد ده را به نفع هافلپاف، به رخ اسلایترینی ها کشید. بیشتر از نیم ساعت بازی سپری شد و اسلایترین ها صدو بیست به هفتاد جلو افتاده بودند. در جایگاه تماشاگران، لوک زیر لبی به نیکو گفت:
- آخه نگاه کن ابهتشو! ببین آخه چقدر صادقه و خطاهای همه رو می گیره. زن خونست!

نیکو چپ چپ نگاهش کرد اما گفت:
- فکر کنم موقع اجرای نقشست. من برم بقیه رو خبر کنم.
- برو. هر چی سریعتر، بهتر!

مادام هوچ دوباره سوت زد و پنالتی ای برای هافلپاف گرفت. ده دقیقه از بازی گذشت و بازی به حساس ترین نقطه کشیده شد. هر دو تیم با امتیاز صدو چهل بازی را پیش می بردند. در مهم ترین موقع بازی، ناگهان زمین به شدت لرزید. اما هیچکس توجه نکرد چون بازی خیلی مهم بود. زمین بیشتر لرزید. تمام برتی بات های تماشاگران از توی جیب و دست هایشان به بیرون خزید و بر روی زمین افتاد.

بالاخره تماشاگران نگاهی به اطراف انداختند که منشا را پیدا کنند که ناگهان شخصی داد زد:
- بدویید! سانتور ها رم کردن!

همه به طرف بیرون شتافتند اما دیر شده بود. ناگهان گله ای دویست نفری سانتور ها داخل آمدند. با سم ها و بدنشان هر چی که جلویشان بود را له می کردند و به هیچ چیز و هیچ کس به غیر از هدفشان فکر نمی کردند. سانتور ها ناگهان با همان سرعتی که آمده بودند، غیب شدند. پروفسور دامبلدور به زمین آمد و گفت:
- حال همه خوبه؟ خوبین؟

اما ادوارد بونز گفت:
- پروفسور! بازیکن ها باید تو این وضعیت هم مسابقه بدن!
- اما نمیشه که. بعضی ها مصدوم شدن. اما به نظرم باید نظر مادام هوچ رو هم بپرسیم.
- درسته.

پروفسور فریاد کشید:
- مادام هوچ! شما کجایید؟ مادام هوچچچچچ!

اما تلاش او بیهوده بود.

جنگل ممنوعه!

- چطوری تو، هوچم؟ صدمه که ندیدی جیگر؟
- ای خدا مرگم بده! یه خورده شرم و حیا داشته باش!

گله ی سانتور ها بازیکنان کوییدیچ، تماشاگران و ... را مصدوم کرده بودند و بعضی هایشان نقص عضو شده بودند. اما هیچ کدام رنج بدبختیِ مادام هوچ را نمی کشیدند!


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ پنجشنبه ۹ اسفند ۱۳۹۷
#11

گریک الیواندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 156
آفلاین
من vs ماتیلدا (دشمنانه)
-----
گریک در خیابان به دنبال الیزایی بود که یک آگهی روی دیوار توجهش رو جلب کرد!
- الیزا می شه یه لحظه صبر کنی من این آگهی رو بخونم!
- عمت برات صبر کنه!
- اتفاقا الان عمه ام داره صبر می کنه... ناهار خونه ی اونا دعوتم، صبر کردن تا من برسم... میای با هم بریم؟

خانومه هم با گفتن "پیری" جواب گریک رو میده و میره!

-الیزا جدیدا عجیب شده! ... قبلا سنمو به رخم نمی کشید... ولی جدیدا هر موقع می بینمش بهم میگه، پیری!... ولی خب اشکال نداره... زنه دیگه، داره خودشو برام ناز می کنه... این آگهی رو بخونم میرم و نازشو می کشم!

گریک آگهی رو خوند و فهمید که یه سری مسابقه کوییدیچ برای پیشکسوتان قرار که برگزار بشه. فقط مکانش براش خیلی عجیب بود!
- ایران؟... ایران دیگه کجاست؟! ... بذار یه ویز مپ بزنم، ببینم اینجا کجاست!

گریک چوب دستیشو در میاره و یه ورد می خونه!
- ویز مپ، ور ایز مپ؟

بعد از خوندن این ورد یه نقشه ی جلو گریک ظاهر شد!
- خب ویز مپ، ایران چیه؟
- تحریمه!
- تحریم یه جور منطقس؟
- نه... تحریم چیزه!
- تحریم پنیره؟!
- نه! ... تحریم یه چیزیه مثل حباب!
- آها! خب خوبه، پس می ترکه... نگفتی ایران کجاست؟
- مگه تو پرسیدی؟!... ایران اینجاست!

نقشه چرخید و ایران رو به گریک نشون داد!

- آها پس اینجاست... ممنون نقشه!

نقشه رفت توی چوب دستی و گریک رفت خونه ی عمه اش!
بعد از خوردن ناهار گریک از عمه اش خداحافظی کرد و رفت سمت مغازش.

مغازه ی الیواندر

گریک دوستاشو جمع کرده بود تا در مورد مسابقه بهشون بگه!
- بچه ها دوباره می تونیم کوییدیچ بازی کنیم!
- گریک دو نفر نداریما! الیزا و ادوارد!
- خودم می دونم... الیزا که زیاده... جای اون یکی هم یکی رو پیدا می کنیم دیگه!
- مگه من چیکار کردم که اسم منو نمیاری رفیق؟!

همه برگشتن تا کسی که این حرفو زد ببینن.
فردی قد بلند، مو مشکی، پوستش بزنزه، می لنگه دم به دم کارش درسته!
ادوارد بعد از سی سال دوباره اومده بود و همه با دهانی تا کف باز شده داشتن اونو می دیدن!

- ادوارد خودتی؟!
- آره رفیق!
- به من نگو رفیق... بعد از اون کاری که کردی من دیگه رفیق تو نیستم!
- مگه چیکار کردم؟!
- چیکار کردی؟... تو باعث شدی که اون آمریکایی ها برنده بشن... تو بهمون خیانت کردی!
- تا وقتی نمی دونی داستان از چه قراره این حرفو نزن گریک!
- خب می تونی بگی داستان چیه؟... گوش میدم!
- روز بازی من داشتم میومدم سمت رختکن که صدایی از توی رختکن آمریکایی ها شنیدم. جستجو گرشون، لوگان، داشت می گفت که یه گانگستری مامانشو گرفته و بهش گفته اگه ببازین مامانشو می کشه... تو بودی چیکار می کردی؟!... من تنها کاری که به ذهنم رسید این بود که کاری کنم اون بتونه گوی زرین رو بگیره!

گریک فکرش رو نمی کرد که قضیه از این قرار باشه. ولی هنوز مشکل داشت با قضیه!
- خب چرا بعدش رفتی؟
- اونم داستان خودشو داره... بابا من رفتم برای اینکه دوم شدی، نوشیدنی کره ای بگیرم یکم حال کنیم ولی خب تماشاچیایی که مثل تو فکر می کردن، منو کردن تو گونی و با خودشون بردن!... کلی منو شکنجه کردن و بعد از شکنجه ازم پرسیدن "حالا بگو چرا خیانت کردی؟"... منم قضیه رو توضیح دادم ولی خب اونا تماشاچی نما بودن و تا می خورد دوباره منو زدن... با هزار زحمت از اونجا در رفتم... خواستم برگردم که دیدم، عه پول ندارم... شروع کردم به گدایی کردن... دیدم خیلی پول توشه گفتم، یکم بیشتر گدایی کنم، یه سرمایه ای جور کنم برای ادامه ی زندگی... توی گدایی خیلی حرفه ای شدم و کلی پول زدم به جیب... شنیدم پول ایران خی...
- ایران؟... تو می دونی ایران کجاست؟
- معلومه که می دونم حالا بذار توضیح بدم... داشتم می گفتم، شنیدم پول ایران خیلی کم ارزشه برای همین تمام گالیونایی که در آوردم رو برداشتم رفتم ایران... اونجا با یه چندتا ژن خوب آشنا شدم... باهاشون زدم تو کار واردات و صادرات... خلاصه کلی پول در آوردم... الانم اومدم تورو از اینجا ببرم!
- اتفاقا ما هم می خوایم بریم ایران... یه مسابقه ی کوییدیچ برای پیشکسوتا راه انداختن ما هم می خوایم تیم بدیم!
- جا برای یه جستوجو گر هست؟!
- همیشه برای تو جا هست رفیق!

جک که این اواخر پیچ و مهره هاش خیلی شل شده بود از دستشویی بیرون اومد!
- دوتا رفیق خوب خلوت کردین آ!
- هنوزم بی مزه ای جک!
- و تو هنوزم عشقی ادوارد... خوش اومدی!... راستی جای الیزا رو کی پر می کنه؟!

گریک کاملا مغرورانه گفت:
- اینو بسپرین به من!

بعد از چند دقیقه گریک با یه پلنگ وارد مغازش شد!
- بفرمایید... اینم از این!
- گریک این خطرناک نیس؟!
- مجبوریم بچه ها!... یکم مطالعه کردم در مورد ایران... فهمیدم توش پره پلنگه، گفتم ما هم با خودمون ببریم!
- اگه اینجوریه پس پیش به سوی ایران!

زمین گریمولد شعبه ی تهران-ایران

- خب بچه ها... دیگه وقتشه اون باخت جلوی آمریکا رو از ذهن مردم پاک کنیم!... ادوارد ایندفعه که مشکلی نیست؟
- نه!... ایندفعه شنیدم که گفتن از وسط نصفشون می کنیم!
- بهشون نشون می دیم که کی از وسط نصف می شه!... خب بچه ها ما با همون ترکیب 2-4-4 بازی می کنیم!

جک با تعجب گفت:
- اینی که گفتی شد ده تا!
- سخت نگیر دیگه! خب حالا همه دستاتونو بیارین جلو!... چقد ناخن هاتون بلنده! واه واه واه!

همه با عصبانیت گفتن :
- گریک!
- باشه، باشه... حالا من میگم شما جواب بدین!... کی می بره؟!
- ما!
- کی زمین رو به آتیش می کشه؟!
- ما!
- کی نصف می شه؟!
- ما!
- ما؟!
- اونا!
- حالا با شماره ی سه میگین "بخاطر عشق"!
- چرا بخاطر عشق؟!
- این رو کسی که باید بفهمه، می فهمه، شما فقط بگین!... 3،2،1!

بعد از گفتن جمله ی مذکور وارد بازی شدن.
بعد از گذشت چند دقیقه از بازی، گریک دیسکش زد بیرون، جک، پیچ و مهرش شل شد، پلنگ، به دلیل کندن کله ی یه نفر از زمین اخراج شد، تو یه صحنه هم پیچ پیچید ولی ادوارد نپیچید و رفت قاطی تماشاچیا و خلاصه همشون بخاطر عشق به فنا رفتن!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷
#10

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
مـاگـل
پیام: 359
آفلاین
من vs کریس چمبرز ( کوییدیچ دوستانه)

- ... در آخر...نباشید نگران! مهمه بازی. بکنین اما آرامش خودتونو حفظ.

رز این را گفت و ورقه ی سخنرانی را با زحمت تمام جمع کرد و برای اینکار، از اعضای کوییدیچ کمک گرفت! عرقش را با پشت دستش پاک کرد و آب کدو حلوایی ای که روی زمین بود را برداشت و یک نفس آن را هورت کشید! بازیکنان هافلپاف نگاهی به او و رز هم نگاهی به آنها انداخت. رز به وضوح نگرانی را در چشمان یارانش مشاهده کرد. پس معلوم بود که مقاله و سخنرانی بلند بالایش تاثیری نداشته. پس خود را لعنت فرستاد! اما همین موقع، اعلام کردند که باید وارد زمین شوند.

بازیکنان هافلپاف به حرف های گزارشگر گوش سپردند تا هر وقت نام خود را شنیدند، به زمین روند.

-... خب، اسم من لودو بگمنه و قراره گزارشگر این بازی حساس و مهم کوییدیچ هاگوارتز، بین تیم های هافلپاف و گریفیندور باشم . مدافعان تیم هافلپاف نیمفادورا تانکس و آملیا فیتلوورت هستن. مهاجم های زرد پوش دورا ویلیامز، رز زلر و سدریک دیگوری جذاب هست. دروازه بان لیندا چادسلی و در آخر... جستجوگر تیم هافلپاف، کسی جز ماتیلدا استیونز جوان نیست!

طرفدار های هافلپاف در سمت چپ برای تیم خودشان دست زدند. به همین ترتیب، اعضای گریفیندور هم معرفی شدند. مهاجم های آنها لیزا چارکس و تاتسویا بودند. مدافعان هرمیون و سوجی، دروازه بان رون و جستجوگر تیم آنها ادوارد دست قیچی بود! بازیکنان سوار جاروهایشان شدند. دو کاپیتان، یعنی رز و تاتسویا جلو آمدند و با هم دیگر دست دادند. ادوارد بونز سوت را زد و به این ترتیب، بازی شروع شد. گزارشگر با هیجان گزارش می کرد!
- بازی شروع شد. الان سرخگون دست رزه. پاس میده به دورا. وای! عجب چرخشی! دورا تونست مدافع گریفیندورو جا بذاره. اما سوجی داره به سمتش میاد پس دورا توپو پاس میده به سدریک. سدریک خیلی نزدیکه و... بله! گل برای هافلپاف!

طرفداران زرد پوش دست زدند و با صدای بلند خوشحالی کردند. سدریک تعظیم کوتاهی کرد و دوباره به بازی پرداخت!
- هافلپاف با گل سدریک جلو میفته. حالا مهاجمای گریفیندور بازی رو تو دستشون گرفتن. لیزا توپو می گیره. دوباره که مگسا دورو برشن! اما لیزا میره... جلوتر و توپو پاس داد به تاتسویا. الان تاتسویا می تونه کارو تموم کنه که... نه! خدای من! آملیا توپ بازدارنده رو محکم به طرف تاتسویا فرستاد و تاتسویا تعادلش رو از دست میده. حالا دوباره هافلپافی ها بازی رو به دست می گیرن. میرن جلو و... گللل!

یک ربع از بازی گذشت. بازی صد به هشتاد به نفع هافلپاف بود! بازیِ پر تنش و حساسی بود. کم کم بازی داشت به سمت خشن بودن می رفت. تمام امید دو تیم، به جستجوگرانشان بود. ماتیلدا چند بار اسنیچ را دیده بود اما هر دفعه که سعی کرده بود دنبالش رود، آن را گم کرده بود. از آن طرف هم ادوارد دست قیچی دنبال اسنیچ نمی گشت! گویا حواسش به یک جای دیگر بود.

از گوشه ی چشمش دید که ماتیلدا با سرعت به سمت پایین شیرجه زده بود. شاید اسنیچ را دیده بود. اما ادوارد بین دو راهی گیر کرده بود. اگر دنبال اسنیچ نمی رفت، خیانت بزرگی به تیمش کرده بود اما او نمی توانست چشم از آن مو بردارد. تصمیم خود را گرفت. دیگر برایش مهم نبود اگر تیمش می باخت. او آن را می خواست!

به سرعت به سمت رز زلر رفت. به موی جارویش که رسید، متوقف شد. او دستش را دراز کرد و مویی از لای موهای جاروی رز کند. همین موقع، سوت ادوارد بونز زده شد و هافلپاف را برنده اعلام کرد. چون ماتیلدا اسنیچ را گرفته بود. ادوارد دست قیچی به آرامی آن مو را گرفت و با سرعت غیر قابل دیدن، در آسمان محو شد. همه ی گریفیندوری ها از کار ادوارد متعجب و عصبانی بودند!

فلش بک. روز قبل از مسابقه‌!

- خیلی خوب خودمونو مخفی کردیما!
- معلومه تاتسویا!

ادوارد دست قیچی و تاتسویا موتویاما، به زحمت و سختیِ تمام، خود را پشت صندلی های تماشاگران در زمین کوییدیچ پنهان کرده بودند و با دقت تمرین های هافلپافی ها را از نظر می گذراندند. بالاخره تمرین های زرد پوشان به اتمام رسید. آنها از جاروهایشان پایین آمدند و آماده شدند که بروند. ادوارد هم می خواست دست از دیدن آنها با دوربین همه چیز بین بردارد که ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد.

او تار موی حالت دار و قهوه ایِ روشن را در جاروی رز زلر دید. و ناگهان چشمانش برق زد! به نظر او، آن موی جارو خیلی زیبا بود و برازنده نبود که آن در میان آن همه موی زشت باشد. او می دانست که الان موقع آزاد کردن آن نبود. اما او برای بازیِ کوییدیچ برنامه ریزی کرد و بعد آن، به فکر عروسی با مو کرد...!

پایان فلش بک!‌


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷
#9

كريس چمبرز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
مـاگـل
پیام: 458
آفلاین
منvsماتیلدا استیونز(دوستانه)
........................

کریس در رختکن لباسش را پوشید و چوب پنه لوپه که مدافع بود را داد.لایتینا که کاپیتان بود همه بچه هارا جمع کرد تا شروع به صحبت کند.
-خب!بچه ها همتون میدونین این آخرین بازی ما با اسلیترینه،و هرکدوم از ما ببره قهرمان جام کوییدیچ میشه...
-و همینطور جام هاگوارتز!

لایتینا صحبتش را از سر گرفت.
-آره کریس،چون ما اولیم و اسلیترین دوم،با امتیاز کوییدیچ قهرمان مشخص میشه.پس بازی خیلی خیلی مهمه.بچه ها عزمتون رو جزم کنید،ما دوتا مهاجم عالی مثل کریس و ادوارد داریم،دوتا مدافع بی نظیر مثل پنه لوپه و لینی و از همه مهمتر یه دروازه بان عالی که تازه سال اولشه که به هاگوارتز اومده و این همه استعداد داره!

پسرک ریزه میزه قرمز شد.
-خودتم هستی لایتینا،یه جستجوگر.
-آره جیمز معلومه که هستم!جیمز من میدونم تو امروز هیچ گلی نمیخوری!

جیمز لبخند بیروحی زد.
...

با سوت مادام هوچ بازی شروع شد.اسلیترینی ها بازی را به زمین ریونکلاو کشاندند اما پنه بلاجر را به سمتشان فرستاد.

-گل اول برای ریونکلاو!

صدای سوت و فریاد ریونکلاوی ها به هوا رفت.دیوید،مهاجم اسلیترین از وسط زمین توپ را محکم به سمت دروازه پرت کرد به امید اینکه گل شود،صدای خنده همه بلند شد...البته تا وقتی که جیمز به طور حیرت انگیزی نتوانست توپ را بگیرد.

-جیمز اشکال نداره،ادامه بده پسر!
بلاجر به کریس خورد و توپ دست اسلیترینی ها افتاد.

-گل برای اسلیترین!

اسلیترینی ها جیغ و داد میکردند و شکلک در میاوردند.کم کم شعاری قدیمی که برای دروازه بان ها خوانده میشد توسط هواداران اسلیترینی شروع شد.
-جیز شاه ماست،جیمز شاه ماست،دروازه رو باز میزاره،تا اسلیترین گل بکاره!

جیمز قرمز شده بود.و اگر کسی توجه میکرد،قطره های اشک از گونه اش سرازیر میشد.

-و گل بعدی برای اسلیترین!اسلیترین صد به بیست جلوعه!

روحیه همه بچه ها از بین رفته بود،کریس و ادوارد که به قول لایتینا مهاجمان عالی بودند تنها دو گل زده بودند و مدافعان بینظیری مثل لینی و پنه بلاجرها را به حال خود رها کرده بودند.

-گل برای اسلیترین!
-گل برای اسلیت!
-گل!

آوای تکراری ((گل برای اسلیترین))که توسط گزارشگر دقیقه به دقیقه تکرار میشد روی مخ بازیکنان ریون بود.

تا اینکه لایتینا به سمت نقطه ای هجوم برد،جستجوگر اسلیترین اصلا حواسش به لایت نبود،زیرا داشت برای تماشاگران ژست میگرفت.سکوتی در کل استادیوم برپا شد،بازیکنان و طرفداران همه به لایتینا که روی زمین افتاده بود خیره شده بودند...
و لایتینا اسنیچ را از لای دستانش بیرون آورد!

موج همهمه بینظیر بود.کریس فریاد زد،پنه جیغی کشید و لینی را در آغوش کشید،فقط جیمز بود که بی حرکت ایستاده بود.
چند دقیقه طول کشید تا ریونکلاوی ها بفهمند که چرا اسلیترینی ها نیز همراه آنها شادی میکردند،آن هم وقتی بود که کریس با انگشت به تابلوی نتایج اشاره کرد.

اسلیترین صد و هشتاد-ریونکلاو صد و هفتاد

جیمز آنقدر گل خورده بود که حتی با صد و پنجاه امتیاز اسنیچ هم ریون شکست خورده بود.
هیچکدام از بازیکنان در رختکن با هم حرف نزدند و آن شب تالار ریونکلاو در سکوتی مرگبار غرق شد.

فردای آن روز میشد مدال ها و پوستر های ((جیمز خائن))را روی در و دیوار تالار ریونکلاو و حتی تالار عمومی هاگوارتز دید.هیچکس با جیمز حرف نمیزد،حتی سر میز غذا نفرات کناری جیمز ترجیح دادند روی زمین غذا بخورند.

سال ها گذشت و بچه های تیم کوییدیچ از مدرسه فارغ التحصیل شدند. هیچ یک از آنها تا زمانی که در پیام امروز خبر مرگ پدر جیمز را شنیدند و بلافاصله نامه او را نیز دریافت کردند متوجه نشدند چرا جیمز آن روز آنکار را کرد.

پدر جیمز محفلی بود و اسیر در دست مرگخواران.از قضا پدر یکی از اسلیترینی ها مرگخوار بوده و با دیدن کوچکی جیمز،او را تهدید کرده که اگر خوب بازی کند خون پدرش پای خودش است،جیمز هم به شکل احمقانه ای باور کرده و ترسیده بود. بالاخره بعد از چندسال پدر جیمز توسط مرگخواران کشته شده بود.

مشکل جیمز این بود که او خیلی کوچک بود،برای دروازه بانی،در اصل آن اتفاق تلخ تقصیر همه اعضای تیم بود به جز جیمز،آنها باید از جیمز محافظت بیشتری میکردند و بیشتر به او نزدیک میشدند.
بله،جیمز خیلی کوچک بود.



ویرایش شده توسط كريس چمبرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱ ۲۰:۳۲:۰۲

Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۰:۰۲ سه شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۹۷
#8

گریک الیواندرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۸ پنجشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۲
گروه:
مـاگـل
پیام: 156
آفلاین
من vs لودو بگمن (دشمنانه)
-----

این موضوع برمی گرده به خیلی سال پیش، موقعی که جوون بودم.

با گروهی از بچه ها تصمیم گرفتیم که یک سری بازی کوییدیچ راه بندازیم به اسم "کوییدیچ خیابانی"! ما هفت نفر بودیم. من، الیزا، ادوارد و چهار نفر دیگه.
ادوارد یکی از صمیمی ترین دوست های من بود، یک جورایی مثل داداشم بود، همه جا با اون بودم و کلی خاطره با هم داشتیم.

داستان از این قرار بود که می خواستیم کوییدیچ رو همه بازی کنن، هر کی دوست داشت می تونست تیم خودشو درست کنه و بیاد و توی مسابقات شرکت کنه. چند سال اول زیاد استقبال نشد ولی بعد از گذشت مدتی، مردم با این قضیه آشنا شدن، به طوری که این مسابقات در سطح کشور برگزار می شد.
توی سری دهم این مسابقات از کشور های دیگه هم اومده بودن تا توی مسابقات شرکت کنن.

خب به عنوان پدید آورنده ی این مسابقات، ما هم تیم داشتیم.
تیم ما از نه دوره ی قبلی، هفت دورشو به فینال رسیده بود و چهار بارشو قهرمان شده بود. من دروازه بان بودم، الیزا و جک مدافع بودن، جونز، ویلی و رابرت مهاجم و ادوارد هم جستوجوگر بود.
ادوارد توی کارش خیلی حرفه ای بود. خیلی از قهرمانی هامون بخاطر اون بود. ولی این دفعه فرق می کرد. تیم های خارجی با قدرت زیادی وارد مسابقات شده بودن.
یک تیم از آمریکا به عنوان بخت اول قهرمانی شناخته شده بود و ما بخت دوم!

از قضا، ما و اونا توی فینال به هم رسیدیم. همه چی برای اینکه خودمونو به همه ثابت کنیم مهیا بود.
شب قبل بازی من با کلی تمرین جلوی آیینه و کلی چیزای دیگه، عزممو جزم کردم و رفتم و از الیزا خواستگاری کردم، اون هم قبول کرد. سر از پا نمی شناختم و مطمئن بودم با این روحیه ای که دارم فردا تیم حرفو بدجوری غافل گیر می کنم.

مسابقه تا دقایقی دیگه شروع می شد و ما توی رختکن فقط داشتیم به برد فکر می کردیم، البته ادوارد زیادی مصمم نشون نمی داد ولی ما همه می دونستیم که اون هرجوری هم که باشه، بهترین عملکرد رو داره.
وارد زمین شدیم. داور گوی ها رو آزاد کرد و مسابقه شروع شد.
تیم ما شروع طوفانی ای داشت. توی دو دقیقه سه گل به اونا زدیم. ولی می دونستیم به همین راحتی ها هم نیست چون طبق بازی های قبلی اون تیم مطمئن بودیم که نباید دست کمشون بگیریم. چند دقیقه ای بازی بدون گل دنبال شد تا اینکه اونا بازی اصلیشونو رو کردن. حمله های پی در پی می کردن ولی خب نمی تونستن از سد من رد شن.
بعد از دفع توپ سومم، ادواردو دیدم که شروع به حرکت کرد. معلوم بود بالاخره گوی زرین رو پیدا کرده، گوشم به گزارشگر بود که می گفت:
- ادوارد رو می بینیم که داره مثل باد به سمت گوی زرین میره، چقد خوبه این پسر، ولی خب جستوجوگر آمریکایی، لوگان، هم با یک فاصله ی کم پشت اون قرار داره... ادوارد خیلی به توپ نزدیکه، یکم دیگه مونده، ادوارد تو می تونی... وایسا ببینم ادوارد داره سرعتشو کم می کنه... لوگان ازش جلو زد، چه اتفاقی داره میافته... لوگان خیلی نزدیکه... و بله لوگان گوی زرین رو می گیره و بازی تموم می شه.

خشکم زده بود. ینی چی، ادوارد چرا اینکارو کرد، اون خیلی نزدیک شده بود و راحت می تونست گوی رو بگیره ولی سرعتشو کم کرد، آخه چرا؟ اصلا نمی تونستم توی مغزم دلیلی براش بیارم.

- اونجا رو ببینید، ادوارد داره میره!

از اون زمان دیگه ادوارد رو ندیدم و این سوال توی ذهنم داشت منو دیوونه می کرد که چرا اون توپ رو نگرفت؟

ینی بخاطر الیزا بود؟!


Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ یکشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۷
#7

لودو بگمن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۹ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۴۲ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۱
از Wizardry pardic
گروه:
مـاگـل
پیام: 158
آفلاین
رقابت لودو و گریک (دوستانه)

لودو یکسالی بود بازنشسته وزارتخانه شده بود ، او که پیش از این وزیر ورزش و تفریحات جادویی بود از قدرت و تجربیات خود استفاده کرده بود و با استفاده از اعتبارش حالا مالک و مربیه باشگاه کوییدیچ هوفنگهام شده بود .
عملکرد عالی خودش و تیمش در نیم فصل دوم زبانزد همه شده بود، اونا با اختلاف ۸۶ امتیاز در رتبه اول بودن و تیم دوم ‌شوشتر مونیخ بود ، لیگ رو به پایان بود و موضوع پر حاشیه این بود که بازی آخر دوتیم باهم باید برگزار میشد . بنابر این برنده مسابقه قهرمان لیگ میشد.

باشگاه هوفنگهام دفتر رئیس

لودو پشت میز چوبی خود و بر روی صندلی چرخ داری که از چرم شتر دوخته شده بود لم داده بود و داشت با مردی جوان که سهام دار باشگاه شوشتر بایرن بود کاملا محترمانه ولی جدی و مصمم بحث میکرد.

_ببین پسر جون نمیخوام فخر فروشی کنما ولی فکر نکن این مقام و ثروت همش از شرط بندی بدست اومده ، باید بدونی که ...

صحبت لودو با صدای در دفتر متوقف شد ، بعد از اجازه ورود ، منشی با یک نامه وارد دفتر شد. او یک ساحره زیبا با قدی بلند و گیسو های افشون بود و با دلبری خاصی قدم قدم به سمت میز رئیس آمد و نامه را تحویل داد.
نامه از طرف وزارتخونه بود اینو میشد از مهر و موم قرمز رنگش فهمید .

متن نامه

با عرض سلام خدمت مدیر محترم

با اندوه فراوان باید به اطلاع شما برسانم به علت بدهیه پانصد میلیون گالیونی جهت مالیات مجموعه ورزشی شما ، باشگاه هوفنهایم تا انتهای این برج یعنی ۶ روز دیگر (فردای بازی فینال) زمان دارد بدهی خود را بپردازد در غیر این صورت باشگاه پلمپ میشود.

با آرزوی پیروزی شما در فینال.


دنیا بر سر لودو خراب شد ، همینطور که به نامه خیره بود در فکر فرو رفت ...

_پانصد ملیون گالیون؟ چطور امکان داره؟ مالیات مجموعه... انقدر درگیر بازی ها بودم که حواسم به مالیات سالیانه و جریمه هاش نبود !
_هووووم پانصدتا ؟ تازه این نصف قیمت پیشنهادیه من بود جناب بگمن !

لودو به خود آمد و متوجه شد دوباره بلند بلند فکر کرده و سهام دار شوشترمونیخ متوجه اتفاقی که افتاده شده.

_ببین اونقدر تجربه دارم که بدونم راه دیگه ای نیست و برات اگر اما بیارم ، ولی باس بهت بگم قیمت ما اینقدر نیس بچه !
_ما؟
_بله ، ما یعنی مالیات وزارتخونه ، مهر سکوت و شیرینه جسی (جستوجوگر تیم) و بنده !
_اوه ! خب یعنی چقدر؟
_دوبرابر...

معامله انجام شده بود و لودو تمام گالیون هارا نقدا دریافت کرده بود ، ورزشگاه جای سوزن انداختن نداشت ، صدای هیاهوی تماشاگران شیپور ها و طبل ها ، کری خونیه تماشاچیان و ...

رختکن تیم هوفنهایم


_فهمیدین چی بهتون گفتم بچه ها؟
_اصلا ناراحت نباشید ، استرس نداره ، یه اتفاقه و ممکنه برای هر باشگاهی پیش بیاد ، اسمش تقدیر نیست و فقط بخاطر کار های درست و غلطی هست که خودمون انجام میدیم !
_آقای بگمن به همین راحتی ها هم که میگین نیست !
_هی جسی تو یکی اصلا نباید بترسی، تو شیرینیه جداگونه و تپل تری میگیری مرد ، اصلا چرا فقط جسی به همتون قول میدم شیرینیه خوبی نسیبتون میشه ، فقط شجاع باشید و نزارید کسی سر از کارتون دربیاره ، برید و طبق برنامه عمل کنید...

گزارشگر مسابقه ؛

اسنیچ طلایی آزاد شد ، جسی و استیو با هر حرکت توپ سر و چشماشون تکون میخوره !
قفل بلاجر ها باز میشه و وحشیانه به ارتفاعات میرن ، و سرخگون با سوت داور معلق میشه ...

والتر کاپیتان تیم هوفنهایم برتری خودشو ثابت میکنه و سرخگونو صاحب میشه ، بازی کنا در زمین پخش میشن و اولین حمله رو محاجمین هوفنهایم درپیش دارن ، والتر متوجه نزدیک شدن بلاجر میشه و سریع جا خالی میده و بالافاصله توپو پاس میده به رونیز اووووه خدای من آرنولد با چه سرعتی توپو میقاپه و جهت بازیو تغییر میده... این بازیکن واقعا یکه تاز تیم شوشتر مونیخه جدا یه چقر بد بدنه ببین چطور محاجمین هوفنهایم رو جا میزاره و به سمت دروازه میره ....
و گگگگگگگل ، زننده گل اول شوشتر مونیخ آرنوووولد هوکر !

لودو روی نیم کت خودش از جاش تکون نمیخوره معلومه که کاملا استرس داره و برخلاف بازی های دیگه که نمیتونست سرجاش ثانیه ای ثابت بمونه امروز فقط یه تماشاچیه...

بله نتیجه ۷۰ _ ۱۰ به نفع شوشترمونیخه و تا الان والتر بخاطر اثابت بلاجر به دستش مجروح شده و محاجم نوک هوفنهایم یه تازه کار به اسم چوئه که فقط بیستو سه سال سن داره ...
بازی هیجان و سرعت بالایی داره دو تیم واقعا رقیب همدیگه هستن تنها مشکل تیم هوفنهایم اینه که فینیشر خوبی ندارن .

مربیه تیم شوشترمونیخ با غرور خاصی سرشو بالا میگیره و به لودو ریش خند میزنه ، لود جواب این حرکت رو فقط با یک لبخند ملیح میده و بلافاصله توجهش رو به بازی منعطف میکنه..

۱۰۰_۵۰ نتیجه فعلیه بازیه با اینکه فاصله کمتر شده ولی باز تیم هوفنهایم عقبه ، یواش یواش صدای معترض تماشاچیا در میاد و گوجه به زمین پرت میکنن ...
در همین حین جسی متوجه اسنیچ طلایی میشه که پنج متریه زمین کنار تیر سمت چپ دروازه تیم شوشترمونیخه و فورا به سمتش شیرجه میزنه ، جسی روی جاروش خم میشه و به سرعتش اضافه میکنه موهای بلند سرش با وزش باد به شدت تکون میخوره ، استیو جستوجوگر تیم شوشترمونیخ متوجه حرکت جسی شده و خودشو به او میرسونه ،
خدای من عجب هیجانی ، عجب رقابتی ! دو جستوجوگر به هم تنه میزنن و این کافی نیست ، مدافع های دو تیم رو جستوجوگرا زوم کردن و این بلاجرهاییه که پشت سر هم به سمت جسی و استیو حجوم میبره ...

جسی ،جسییی ، جسییی ، جسییی
بوم بوم بوم ... جسسسی ...بوم بوم بوم ... جسسی

صدای طبل و اسمی که به زبان تماشاچیان میاد تپش قلب جسیو زیاد میکنه ، یه نفس عمیق میکشه تصمیمشو میگیره و سرعتشو کم میکنه ....

وایسا ببینم چیشد یهو؟ اوه خدای من چه اسطوره ایه این جستوجوگر هوفنهایم!
استیو به مسیرش ادامه داد و بلاتکلیف مونده ، جسی که متوجه شده بود استیو اسنیچو ندیده و فقط داره به امید دیدنش دنبالش میاد سرعتشو کم کرد تا استیو بره و این جسیه که دستش به سمت اسنیچ دررررررازه....


سوووووووت
هوفنهاااااایم برنده مسابقس

جسی اسنیچو گرفته ، هوادارای هوفنهایم سر از پا نمیشناسن ، بازی با نتیجه ۲۱۰ بر ۱۲۰ به پایان میرسه .


لودو سرخوش و شنگول از جمعیت پرهیجان متشکل از هواداران و اعضای تیم خارج میشه و به سمت سهام دار جوان میره که خیلی عصبانی و شاکی کنار مربی و مالک باشگاه ایستاده..

_هی فکر میکنم باهم یه قراری داشتیم!
_باهم ؟ قرار؟
_تو دو میلیارد گالیون از من گرفتی که امروز ببازی، حالا چی؟
_آره گرفتم ولی خب جستوجوگر ما واقعا به کل تیمتون می ارزه.
_پولمو میخوام !
_کدوم پول؟ آهان اون دو میلیاردو میگی؟؟
خب این یه اتفاقه ، ممکنه برای هر باشگاهی پیش بیاد که یه پای فینال باشه و من اون پولو به عنوان یه شیرینیه خوب به بازیکنام وعده دادم و الان اگه پولتو میخوای باید بری و از اونا بگیری...
_تویه خائن عوضی هستی بگمن
_اولیو که ثابت کردم نیستم و خیانت به بچه ها و هم گروهیام نمیکنم ولی دومیو باید بگم که موافقم باید عوضی بود تا پوز یه بچه سال پولدارو زد .
_ازت به وزارتخونه شکایت میکنم...

لودو که پشتشو به سه مرد عصبانی کرده بود و لوند راه میرفت دستشو انداخت بالا و گفت :

_سلام منو به هری برسون و بگو به لودو دو میلیارد گالیون رشوه دادم تا تیمش بازیو ببازه ولی برد ، بعدا بهم بگو چی بهت جواب داد مخصوصا حالا که طلبشو گرفته.

پایان.


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲۹ ۰:۲۴:۱۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۰:۳۸ سه شنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۷
#6

رون ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۱
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
مـاگـل
پیام: 129
آفلاین
ماموریت ارتش گریفیندور

موضوع: ترک دیوار



11 سپتامبر 2001

شور و حال شرکت در بازی های کوییدیچ، یکی از خصوصیات نه چندان تازه گریفیندوری ها بود. آنها انقدر به کوییدیچ علاقه داشتند که با استفاده از تمام قدرت و مهارت خود، توانستند قهرمان کوییدیچ هاگوارتز شوند.
قرار شده بود که بین قهرمان کوییدیچ هاگوارتز و قهرمان کوییدیچ مدرسه جادوگری آمریکا، یک بازی دوستانه در یکی از ورزشگاه های ایالات متحده به نام " زمین کوییدیچ کوچک گریمولد" که همنام یکی از ورزشگاه ها بریتانیا بود، برگزار شود.
از این رو تیم گریفیندور - که حالا تیم منتخب هاگوارتز نامیده میشد- به آمریکا اعزام شده بود.

چند ساعت قبل از مسابقه، مقر تیم گریفیندور


- با قیچی هام میزنیم لت و پارشون میکنیم ... پیروزی واس ماس.
- ببین فرد ... بلاجر که اومد با اون چماقت طوری بهش ضربه میزنی که کلهم الاجمعین ناک اوت شن.
- من میدونم که ما می بازیم فنریر.
- بجای گفتن این مزخرفات بگیرین این کتاب رو بخونین ... کلی روش بازی جوانمردانه نوشته توش.

گریفیندوری ها سر از پا نمی شناختند ... یکجا بحث درباره نقشه کشیدن بود و جایی دیگر صحبت درباره تعامل با یکدیگر ... جایی دیگر هم هرماینی چیز قابل توجهی میگفت.
- طبق اطلاعاتی که من درباره ورزشگاه دارم، ورزشگاه به تازگی و کنار یک جفت برج دوقلو که از مراکز مهم اقتصادی جهان هستن ساخته شده تا وزیر سحر و جادو و بقیه مقامات مهم جامعه جادوگری بتونن بازی رو تماشا کنن.

بعد از جای خود بلند شد و پس از اینکه کتابش را بست و روی میز گذاشت، گفت:
- یک انبار اورانیوم در طبقه زیرین اون دو تا برج ذخیره عه و اگه ترکی روی دیوار به وجود بیاد، هممون به فنا میریم.
- ولی کسی که اورانیوم رو نگه میداره یه دیواری نمیسازه که به راحتی ترک بخوره.
- آره ولی وایبرانیوم یا آدامانتیوم میتونه اینکارو بکنه.

فرد و جرج ابتدا پوکر فیس به هم نگاه کردن ولی بعد از چند ثانیه با قهقهه به هرماینی اشاره کردن و گفتند:
- مطمئن باش بلک پنتر نمیاد توده وایبرانیومی به اون شلیک کنه.
- امیدوارم.

چند ساعت بعد ... زمین کوئیدیچ


در حالتی که همه بازیکنان آمریکایی، نشسته بر چوب منتظر شروع مسابقه بودند و تیم مقابل با دهانی باز به برج های سر به فلک کشیده نگاه میکردند، با سوت داور بازی شروع نشد ... بلکه با صدای تپانچه او که احیانا اهل تگزاس بود، مسابقه دوستانه در برون و خصمانه در درون آغاز شد.

مقر گزارشگر

- با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما شنوندگان عزیز و ارجمند، دوستداران ورزش زیبای کوئیدیچ ... از اونجایی که دوستان درباره ترکیب با شما صحبت کردن سریع می پردازیم به گزارش این دیدار. البته نکته جالب این بازی وجود شخصیت محبوب "لوگان" ملقب به"ولورین" در این بازی به عنوان یار مجازی آمریکایی هاست. بذارید یه توضیحاتی در رابطه با این مرد بهتون بدم ... اون یک ابرقهرمانه که توسط لن وین و جان رومیتا در شماره 181 کمیک هالک شگفت انگیز در سال 1974 خلق شد ...

نیم ساعت بعد


تماشاگران: د بازی رو گزارش کن دیگه.

گزارشگر: اون به داشتن اسکلتی از آلیاژ آدامانتیوم معروفه و ...

فلش بک بیست و چهار ساعت قبل، مقر القاعده


اسامه بن لادن و خالد شیخ محمد که از سران گروه جنایتکار القاعده بودند، پشت درهای بسته نقشه هایی می کشیدند که کمتر کسی از آن خبر داشت. برخلاف جنایات آشکاری که آنان به نمایش گذاشته بودند، اینبار تصمیم بر انجام عملیاتی پنهانی بودند ... یک جنایت بزرگ بدون آنکه دستشان رو شود.

- اسامه ... مطمئنی که این نقشه درست پیش میره؟ دستمون رو نشه؟
- همانطور که نیروهای ما گفتند فردا کنار دو برج دوقلو مسابقه ای بر پا خواهد شد ... بنابر سخن نیروهایی از ما که نیروی جادوگیری داشتند، من بوسیله چیزی به نام معجون مرکب، خودم را به جای ولورین تیم آنها جا خواهم زد و با آدامانتیوم بدن او - که از معدود فلز هایی است که میتواند ترکی روی دیوار برج های دوقلو ایجاد کند - انتقام خود را با کشتن جمعی از بریتانیایی ها و عده کثیری آمریکایی، از اتحادیه اروپا و کاخ سفید که ما را جنایتکار خواندند، خواهم گرفت.َ

پایان فلش بک، زمین بازی، مقر گزارشگر

- بله مشاهده میکنید که چه بازی جالب و هیجان انگیزی نیست این بازی ... همه آروم و بدون هیجان حرکت میکنن ... بلاجرها دنبال کسی نمیان ... مهاجم ها دارن با هم گپ میزنن ... دروازه بان ها خوابن ... فرد و جرج ویزلی دارن همدیگه رو دست میندازن ... جوینده ها ... جوینده ها کجان؟ بله حالا ادوارد دست قیچی و ولورین رو میبینید که بدنبال اسنیچ در حال پرواز کردن هستن ... یکی از اون یکی سریعتر ... دوبار دور زمین رو دور میزنن اما اسنیچ انگار داداش فلشه ... نگاه کنید اونا فاصله زیادی با اسنیچ ندارن ... ادوارد قیچی هاش رو جلوتر میاره ... آدامانتیوم ولورین هم از دستاش بیرون میاد ... اون نباید از این ویژگیش در زمین بازی استفاده میکرد ... اسنیچ به سمت برج ها تغییر مسیر میده ... ولورین بازحرکت غیرقانونی استفاده میکنه و به ادوارد ضربه میزنه ولی ادوارد تحمل میکنه و میره جلوی برج تا اسنیچ رو بگیره ... داور بازی رو متوقف میکنه ولی اون دو تا دارن بدون توجه به اسنیچ با هم میجنگن ...

بن لادن ولورین نما داشت به هدف خود می رسید ... حالا دیگر وقت ضربه آخر بود. او باید طوری روی دیوار دو برج ترک ایجاد می کرد که همه فکر کنند که آن کار ادوارد بوده است ... او یک حرفه ای بود و این کار سختی برایش به نظر نمی رسید.

- و حالا ... با وجود شلوغی بسیار زیاد در اون بخش زمین ... من دارم می بینم که ترک بزرگی روی دیوار دو برج به وجود اومده و این یعنی ...
- بوووووووووووووم!

درست است که بن لادن در آخرین لحظه گریخت و این جنایت به نام تیم کوئیدیچ گریفیندور تمام شد ولی یاد و خاطره آن افراد پاک و دوست داشتنی، همیشه در یاد افرادی که جنایتکار بودن آنها را قبول نداشتند، باقی ماند و از آن روز به بعد آنقدر استحکامات افزایش یافت که باوجود وایبرانیوم در طبقات ساختمان نیز، ترک دیوار موجب مرگ هزاران بی گناه نشد.


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۴۲:۰۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۴۴:۲۰
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۴۴:۴۸
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۶ ۰:۴۸:۰۱



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين «كوييديچ كوچيك» گريمولد
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
#5

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۷ سه شنبه ۸ آذر ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 137
آفلاین
ماموریت ارتش گریفندور



بطری های نیمه خالیِ "معجون کاپیتانی" و بازیکنی که بر روی جارویش وارفته بود و سکسکه می کرد، منظره ای نبود که بخواهید ده دقیقه قبل از شروع تمرین کوییدیچ ببینید؛ مخصوصا اگر آن بازیکن، کاپیتان تیمِ گریفندور، تاتسویا موتویاما باشد.
- فقط یه قلپ بیشتر... فقط...

چشمانش که دودو زنان به دنبال بطری می گشتند. یک قلپ بیشتر و اگر هکتوردرست گفته باشد، قدرت لازم برای رهبری تیمش را پیدا می کرد. چشمانِ قهوه ای رنگش عاقبت در یک نقطه آرام گرفتند.
- چرا... هیچوقت نفهمیده... بودم که اون‌جا ترک... برداشته؟

دخترک به ترک زل زد و ترک هم متقابلا به او خیره شد. لحظه ها به همین صورت گذشت و ساحره با شگفتی متوجه شد ترک بزرگ و بزرگ‌تر می شود. خطی عمودی و تیز که در زوایای مختلف شکسته بود. بزرگ و بزرگ تر می شد و در مقابل ساحره هر لحظه آب می رفت.

ترک دهان گشادش را باز کرد و در یک حرکت، سامورایی مومشکی را بلعید.
لحظه ای سکوت و تاریکی ابعاد زمان و مکان را فرو بلعیدند و بعد، اصوات به گوش دختر هجوم آوردند.

- هوی کرپسلی! می بینم که بازم جاروتو عوض کردی!
- جیمز تدیا! سربه سرم نذارین!
- اوس!

شش نفر بودند. به سمت دخترک برگشتند.
- تو دیگه کی هستی فرزندم؟

چهره هایشان آشنا به نظر می رسید.مینروا مک گوناگل، آلبوس دامبلدور،استرجس پادمور... مرد مو قرمزی که کرپسلی خطاب شده بود و صد البته جیمز تدیا!

- من... چیزم... بازیکن.
- خب پس هفت نفرمون تکمیل شد! بریم تو زمین و منفجر کنیم!

هنوز نمی دانست چه اتفاقی در شرف وقوع است و چرا بازیکنان سال‌های گذشته هم در رختکن هستند اما او کوچک و کم وزن بود و متاسفانه تحت فشار جمعیت، ناخواسته وارد زمین بازی شد و به جارویی که در دستش چپانده شده بود، زل زد.
- این که... خیلی قدیمیه!

دقایقی پیش با نوشیدنِ یک پاتیل معجون سرجایش بند نبود و حالا سوار بر جارو به سمت دروازه ی حریف پرواز می کرد. یا حداقل... تمام تلاشش را می کرد!
- هوی چشم بادومی! حواست کجاست؟ پا‌به‌پای جیمز برو جلو!

خیلی خیلی سریع و قوی بودند. موقعیت بعدی را گل می کرد.

- دختره ی فسقلی! بازم که زدی بیرون! حیفِ این پاسی که من بهت دادم.

قطرات عرق را از روی پیشانی‌اش پاک کرد و روی جارویش به جلو خم شد. تمام تلاشش را می کرد که از حرکات گرگینه ی مو فیروزه ای تقلید کند.

- فرزندم، نظرت چیه یکم استراحت کنی؟


داملبدور با ناامیدی چنین پیشنهادی داد. اعضای قدیمی و باتجربه ی تیمِ گریفندور به انضمام دختر سامورایی بیچاره که نمی دانست چه به سر بازی اش آمده، وارد رختکن شدند.

- اصلا کی اینو راه داد تو تیم؟ ولی... صبر کن ببینم! داری... گوش درمی آری؟

تاتسویا دهانش را باز کرد تا اعتراض کند اما به جای اعتراض، "میـــــــــو"ی وحشتناکی از دهانش بیرون پرید!
نگاهش به کف دستان اش افتاد... ناخن هایش... شبیه پنجه ی گربه شده بودند!

سرش را بالا گرفت و با اعضای تیمی رو به رو شد که با آب دهان های جاری به او خیره شده بودند.
- مــیو (نه! نه!) مــــاوو (بذارید توضیح بدم!)

لارتن از جایی یک دیگ پر از سبزی، هویج و پیاز بیرون کشید و زمزمه کرد:
- من حتی تار عنکبوت هم خوردم اما گربه ی تازه...

دخترک وحشتزده، تلاش کرد تا فرار کند اما در آخرین لحظه، استرجس دستش را درا کرد و دمِ بلند و مشکی اش را گرفت. گربه – دختر را بلند کرد و می خواست لابه لای سبزی ها در دیگ بیندازد که فریادی از ته دل، زمان را نگه داشت.

- تاتسو؟ تاتسو چی شده؟

هرماینی وحشتزده بالای سر سامورایی رسید.
- اینطوری سرتو فرو کردی تو دیوار و داری جیغ می کشی! اگه این‌قدر استرس داری برای تمرین، چرا نیومدی تا قبلش باهم صحبت کنیم؟

تاتسویا با آسودگی نفس راحتی کشید. پس توهمِ ایجاد شده از زیاده روی در معجون بود!
- همچین اثرات جانبی ای! الحق که معجون سازِ شماره یکی هکتور – سنپای*!

به چهره ی متعجبِ هم تیمی هایش نگاه کرد و زمزمه کرد:
- شما برین تو زمین گرم کنین. من باید یه سر برم مرلینگاه. دی:


________________________________
سنپای: ارشد - کسی که تو کاری ازتون بهتره.


ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۵ ۲۳:۰۸:۰۱
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۵ ۲۳:۰۸:۲۸
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۵ ۲۳:۱۲:۴۱
ویرایش شده توسط تاتسویا موتویاما در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۵ ۲۳:۴۳:۳۶

The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.