جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 24 آذر 1398 09:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- ای شاخه درخت... ای شاخه پر قدرت... ای درختِ درختان... چه می خواهی از جانمان؟
- روح که احضار نمیکنی هوریس.
- ببخشید ارباب.

شاخه درخت پیچ و تابی خورد و به مرگخواران که با نظم و ترتیب سعی داشتند یک جا بنشینند، نگاه کرد. البته نگاهی از جنس درختی. سپس رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- من خیلی چیزها می خوام. من مدت هاست که دلم، خواستن می خواد. من هیچوقت تا حالا نتونستم که چیزی بخوام. برای همین الان اون چیزی که می خوام، خیلی چیزه... .

شاخه حالت متفکری به خودش گرفت و به افق خیره شد. سعی داشت توجه بیشتری جلب کند و زمان بیشتری برای فکر کردن به اینکه چه چیزی می خواهد، داشته باشد. اولین بارش بود که این همه آدم با هم میدید و به همین دلیل، نمی دانست که کدام یک از خواسته هایش را بیان کند.

- این شاخه ما رو مسخره کرده؟ نمی دونه با کی طرفه؟
- ارباب شما ببخشینش. جوونی کرده. نهال بازی در آورده.
- یه بار دیگه یکی خوشمزه بازی در بیاره از همینجا مستقیم می فرستیمش پیش آلکتو اینا!

شاخه که از بحث پیش اومده بین مرگخواران استفاده کرده بود و فهمیده بود که چه می خواهد، رو کرد به لرد سیاه و گفت:
- همین اینی که اینجا نشسته. کچله. باید بهم عشق بورزه. علاقه مند بشه بهم و من رو هم به خودش علاقه مند کنه. وگرنه همتونو میندازم پایین!
- این با ما بود که گفت کچل؟ کچل خودتی با هفت میوه و دونه ت! الان یه کچلی نشونت بدم که همه برگات بریزه!

مرگخواران که دیدند با ادامه عصبانیت لرد، امکان دارد آن ها هم به رودولف و کریس و آلکتو بپیوندند، سعی کردند تا اربابشان را آرام کنند.
- ارباب... حالا یه مواد مغذی ای بود که خورد. شما به خودتون نگیرید.
- درخته خب ارباب! ازش چه انتظاری دارید؟ مغزش همش آوند آبکشه! سوراخه!
- اصلا ارباب... . این هر چی می خواد بگه. شما ارباب توانایی هستید. حتی توی عشق ورزیدن هم توانا هستید!

لرد سیاه نگاهی به هوریس که جمله آخر را گفته بود انداخت و گفت:
- هوووممم... فکر ما رو خوندی هوریس! باید به خاطر اینکارت مینداختیمت پایین، ولی چون به خوبی فکر ما رو خوندی، کاریت نداریم. ما بسیار توانا هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: شنبه 13 مهر 1398 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد و مرگخواران تشکیل جلسه دادند!

-یاران ما...جای ما در جلسه اصلا خوب نیست. این شاخه ای که رویش نشسته ایم بسیار ناهموار و ناراحت است.

فنریر فورا دسته ای مرگخوار را از روی درخت به پایین پرتاب کرد.
-بفرمایین ارباب. براتون جا باز کردم!

لرد سیاه دستش را روی شانه فنریر گذاشت.
-ما واقعا افتخار می کنیم که چنین یارانی داریم که به راحتی ما اهمیت می دهند...

فنریر به خودش افتخار کرد و لرد سیاه ادامه داد:
-ولی!

با فشار کوچکی فنریر را هم به پایین پرت کرد.
-یاران ما باید عاقل بوده و در این راه، ارتش ما را ناقص نکنند!


چند ثانیه بیشتر طول نکشید که فنریر، در حالی که دمش را بصورت هلیکوپتری می چرخاند، پرواز کنان بالا آمد.
-بله ارباب...هر چی شما بفرمایین!

لینی فورا پیشنهاد کرد که با نیشی عمیق، فنریر را دوباره پایین بفرستد...ولی پیشنهادش رد شد.
و جلسه ادامه پیدا کرد.

-یه شاخه درخت نمی تونه درخواست خیلی سختی داشته باشه. ازش بپرسیم چی می خواد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 24 شهریور 1398 00:16
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌ رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن و الان هدف ققپادها(ققنوس های محفل) قرار گرفتن.



مرگخواران و لرد سیاه، در حال ادامه دادن مسیر لوبیا بودند که، ققپاد ها دوباره مانعشان شدند. خیل عظیم مرگخواران که متوقف شده بودند، در سر و کله هم زده و یکدیگر را هل می دادند.
- برین دیگه چرا وایسادین؟
این حرف را یکی از مرگخواران که ققپاد ها را نمی دید، زد.
- مگه نمی بینی؟
- نه!
- ناموسا نمی بینی؟

مرگخوار مذکور که از قضا کوتاه قد هم بود، کله اش را خاراند و گفت:
- مرگ دامبلدور نمی بینم؟
- ققپاد های ققنوس دوباره سد راهمون شدن.

در جلوی صف، مرگخواران دیگر که کاملا ققپاد ها را می دیدند، جلسه ای تشکیل داده بودند.
- این محفلیا شورش رو دیگه دراوردن.
آلکتو قلنج گردنش را شکاند.
- ما با چوب بیسبالمون شتکشون کنیم؟
لرد سیاه دستش را به علامت نه تکان داد.
- ما ایده بهتری داریم آلکتو. به نظر ما، سه تا دیگه مرگخوارامون باید فدای ما بشن. یکیشون رو همین الان انتخاب کردیم؛ خودت آلکتو.

آلکتو که درست متوجه نشده بود موضوع از چه قرار است. سرش را تکان داد.
لرد سیاه پس از کمی فکر کردن گفت:
- اون دوتا رو هم پیدا کردیم. رودولف که تام ما رو تبدیل به روح کرد و کریس که از وقتی وزیر شده پاش رو زیادی از گیلیمش دراز تر کرده.
قبل از اینکه سه مرگخوار بتوانند از خودشان دفاع کنند، مرگخواران دیگر، آنها را به طناب بستند و آماده پرتاب شدند.


برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}


- عه نگاه کن سوجی؟ این مرگخوارا دوباره می خوان انگری بردز بازی کنن!

قبل از اینکه سوجی بتواند به بازی انگری بردز، مرگخواران نگاهی بیاندازد، سه مرگخوار برگزیده، به سمت ققپاد های محفل ققنوس پرتاب شدند و ریموند و سوجی، دیگر نتوانستند چیزی ببینند.

لوبیای سحرآمیز

لرد سیاه دستانش را به هم زد.
- خب تمام شد یاران ما! بهتره به راهمون ادامه بدیم.
گابریل آب دهانش را به سختی قورت داد و به بالا اشاره کرد.
- ارباب نمی خوام باهاتون مخالفت کنما، ولی من که اینجوری فکر نمی کنم.

شاخه غول پیکری راهشان را سد کرده بود.

- این که چیزی نیست می تونیم ازش رد شیم.
مرگخوار مزکور که خود راضی تشریف داشت، سعی کرد از زیر شاخه رد شود، اما در چشم بهم زدنی پودر شد.

- اهم... اهم! من مرلین شاخه ها هستم تا وقتی چیزی رو که ازتون می خوام بهم ندین، نمی ذارم برین.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}

در همان هنگام که سوجی و ریموند در برج بودند و مردی در همان موقع وارد برج شد.
_این دیگه کیه؟
_اینو کی راه داده اینجا؟اینجا یه منطقه نظامیه.

مرد که کلاه جادویی جلو صورتش بود به جلو آمد.
_بنده فرمانه ارتش محفل ققنوس.
_چی میگی؟

ریچارد گوشی نظامی را از جیب خود درآورد و صحنه مورد هدف قرار گرفتن ققپاد را نشان آنها داد بعد بیسیمی را از جیبش درآورد.
_از شیردال به ابلهول ، از شیردال به ابلهول ،صدامو داری؟ وارد فاز عملیاتی شدیم ،ققپاد محفل مورد هدف منجنیق مرگخواران قرار گرفت ، افراد خود را به موقعیت هاگزمید ببر ، یه گیاه سحر آمیز آنجا رشد کرده و مرگخواران و لرد تاریکی در حال بالا رفتن از آن هستند پشتیبان شما نیز ققپاد های برج هستند .
_شیردال ، دریافت شد ما از فرودگاه راه افتادیم.

سوجی و ریموند همچنان پوکر بودند.

_منتظر چی هستین مانیتورو روشن کنید ، الان سه ققپاد در حال اوج گرفتن هستن.

سوجی و ریموند مجبور شد مانیتور را روشن کنند و ققپاد ها را فرودگاه جابجا کنند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی؟ ما ضدهوایی نداریم؟ چطور جرئت می‌کنید همچین حرفی را به ما بزنید؟

مرگخوارا همینطور که دسته دسته از شاخه های لوبیای سحرآمیز آویزون بودن، به همدیگه نگاهی انداختن تا بلکه راه حلی به ذهنشون برسه. ولی چون خیلی معطل کردن دوباره هکتور دست به کار شد.

- ارباب، من یه معجونی می‌تونم درست کنم که...
- سکوت کن هکتور. همین که گذاشتیم زنده بمونی و این فرصت رو داشته باشی که بعداً فدای ما شوی باید به جان ما دعا کنی.

لرد نگاهش رو از هکتور برگردوند و به دسته مرگخوارا دوباره نگاه کرد.

- پس چی شد این ضدهوایی ما؟

ققپاد همینطور بالای سر مرگخوارا و لرد پرواز می‌کرد و صدایی درمی‌آورد که احتمالاً نشون از مسخره کردن اونا داشت. به عبارت دقیق تر، قطعاً داشت اونا رو مسخره می‌کرد.

- این ققنوس بی سر و پا داره مارو مسخره می‌کنه؟ یا یه ضدهوایی پیدا کنید یا از خودتون ضد هوایی می‌سازیم.

و همین لحظه بود که چشمان بلاتریکس برق زد!

برج کنترل مراقبت عملیات های هوایی محفل- {بک مَعَهُم!}

سوجی پشت یک مانیتور شبیه ساز نشسته بود و در حین پرتقال گاز زدن داشت با دسته کنترل ققپاد ور می‌رفت.

- چیکار می‌کنی سوجی؟
- عه! فرمانده! دارم گشت هوایی می‌زنم. یه گروه مرگخوار رویت شدن. دستور چیه؟
- ما اینجا به کسی دستور نمیدیم. دوربین جلو رو باز کن.

سوجی موبایلشو درآورد و دوربین سلفی رو باز کرد.

- یکم بیای عقب تر شاخ ها هم جا میشن!
- چیکار می‌کنی سوج؟ دوربین ققپاد منظورم بود.
- آهان! ببخشید.

سوجی دکمه سبز رنگ رو فشار داد و همراه ریموند خیره شد به تصویری که در حال نمایش بود. هکتور توی یه پاتیل عظیم الجثه نشسته بود، مرگخوارا دو طرف پاتیل رو به دو شاخه بسته بودن و داشتن هدفگیری می‌کردن.

- عه، انگری بردز دارن بازی می‌کنن؟ چرا ققپاد رو هدف گرفتن؟

ثانیه هایی بعد، هکتور و پاتیلش هردو جیغ کشان و ویبره زنان به سرعت به طرف ققپاد شلیک شدن و بهش برخورد کردن. ریموند مانیتور رو خاموش کرد و رو به سوجی گفت:

- با هیچکس دراین باره حرف نمی‌زنی!

ساقه لوبیای سحر آمیز

لرد چوبدستی اش رو روی گلو گذاشت تا صداش به هکتور در حال سقوط برسه.

- آفرین هکتور، فدای ما شدی! حالا به راهمون ادامه میدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 30 تیر 1398 11:47
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران خیلی سریع شروع به سنگر گرفتن کردند و تصمیم گرفتند که ققپاد ققنوس را با ضدهوایی سرنگون کنند.

لرد که می دانست این اولین تجربه ی مرگخوارانش است،جایی پشت یک برگ بزرگ پناه گرفته بود تا مورد اصابت یاران خودی واقع نشود.
همه منتظر شلیک اولین گلوله بودند و گوش های خود را گرفته بودند و چشم هایشان را بسته بودند تا ققنوسی که از بالای سرشان می گذشت را منحدم کنند .

ده ثانیه بعد

و هنوز هم منتظر بودند...

دو دقیقه بعد

لرد از پشت برگ بیرون آمد تا نگاهی بیندازد.
-پس چرا شلیک نمی کنید؟

سو یکی از چشم هایش را با ترس باز کرد و گفت:
-ارباب ،قرار بود گابریل شلیک کنه.
-ولی من فکر می کردم تو قراره شلیک کنی.

و طولی نکشید که تمام فضا از صدای مرگخوارانی که سعی داشتند تقصیر را گردن آن یکی بیندازند پر شد.

-ساکت!ضد هوایی را بدید خودمان شلیک می کنیم!

همه در سکوت مشغول پیدا کردن ضد هوایی بودند .حتی سو داخل کلاه خود را گشت ولی آن را پیدا نکرد.

-ارباب ما ضدهوایی نداریم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: شنبه 29 تیر 1398 08:59
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
لرد از ساقه لوبیا بالا می‌رفت و مرگخواران پشت سرش ...

- چه معنی داره ما جلو بیفتیم؟ یعنی اگر خطری، تله‌ای، چاله‌ای چیزی در مسیر بود؛ ما بیفتیم توش و این‌ها متوجه شده و نجات پیدا کنند؟

مرگخواران از ساقه لوبیا بالا می‌رفتند و لرد پشت سرشان ...

- چه معنی داره ما پشت سر این بی مقدارها حرکت کنیم؟ یعنی این‌ها راه بلد ما هستن؟ اصلا به چه جراتی پشت به ما کردن و حرکت می‌کنن؟

لرد و مرگخوارها به صورت خطی از ساقه لوبیا بالا می‌رفتند.

- جوانان ما ببینند! برکت حرکت خطی مرگخواران رو برای مهاجمین حریف ... ادب از که آموختی؟ از بی ادبان. تصویر تغییر اندازه داده شده


لرد و مرگخواران اصلا ...

- ما که هنوز چیزی نگفتیم جمله رو اصلاح می‌کنی الکی.

همان طور که قبلا هم عرض کرده بودم، لرد و مرگخوارها به صورت خطی از ساقه لوبیا بالا می‌رفتند.

- چه معنی داره هیچ تمایزی بین ما و یارانمون نباشه؟ یعنی این‌ها با ما توی یک خط قرار بگیرن؟ یعنی اگر خطری در کمین بود ... ما و مارگخوارانمون رو به طور کامل در بر بگیره؟ چنین نقشه شومی برای نابودی کامل ارتش سیاه در سر می‌پرورانی؟

ارباب خودتون گفتین ...

- ما گفتیم «هنوز!» دلیل نمی‌شه جمله‌ای که می‌نویسی خالی از ایراد باشه.

لرد [که مشخص بود اخیرا در اوقات فراغت خود ویدیوهای زیادی از استاد جائفی پور دیده]، به صورت اربابانه‌ای، با منش و وقاری بی نظیر، سر جایش استاده بود و کاری نمی‌کرد اصلا. مرگخوارها اما به طرزی کاملا عادی و با کمی منش و وقار که حاصل حضور زیر سایه اربابشان و تاثیر کمال هم نشین بود بود، سر جایشان ایستاده بودند و کاری نمی‌کردند. البته هیچ کاری نکردن لرد سیاه خودش شامل خیلی کارها بود. اگر یک فرد عادی مثل لرد هیچ کاری نمی‌کرد، مغزش داغ می‌شد و می‌سوخت. خود لرد هم اگرچه روحی فراجادویی داشت، برای این که جسمش کشش کافی داشته باشد، خودش را اورکلاک کرده بود و با نیتروژن مایع دمای مغزش را کنترل می‌کرد.

- راوی‌ای شدی مورد رضایت ارباب.

یکی از تحلیل‌های بی‌شماری که در آن لحظه از ذهن او می‌گذشت، تحلیل محیط اطراف بود.

- یاران ما! اون چیه؟

- چیزی نیست ارباب! یه ققنوسه. داره واسه خودش بال بال می‌زنه.

- چیزی نیست؟ چــیزی نـــیـــــــســــــــــت؟ اون فقط یک ققنوس نیست. حتما ققپاد جاسوسی محفله که می‌خواد از لوبیای سحرآمیز ما سر در بیاره! قبل از این که اطلاعاتش رو مخابره کنه سرنگونش کنید.

همان نکته ای که قبلا هم عرض کرده بودم. اوقات فراغت ... استاد جائفی پور!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: جمعه 28 تیر 1398 11:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد به فروشگاه زونکو می‌رن و یه بذر جادویی رو تو چاله‌ای می کارن. بذر سریع تبدیل به درخت می شه و مثل لوبیای سحرآمیز رشد می کنه. لرد و مرگخوارا از درخت بالا می رن. وسطای راه معجون هکتور اشتباها به اطراف پاشیده می شه و لرد سیاه دو تا می شه.


....

پیدا کردن ارباب واقعی برای مرگخواران نباید سخت می‌بود، اما متاسفانه سخت بود.

سو پچ‌پچ کنان گفت:
- اگه ارباب اشتباهی رو انتخاب کنیم، بدبخت می‌شیم! ... گبی اون شیلنگ ِ تسترال شده‌ رو بگیر کنار دیگه!

گابریل که مشغول هرس‌کردن ِ شاخ و برگ ِ درخت بود و همزمان با پا شیلنگ ِ آب را رو به مرگخواران گرفته بود، گفت:
- شاید خیلی‌م کار سختی نباشه...

و در یک حرکت ناگهانی، شیلنگ را رو به لردهای مشابه گرفت.
- ارباب از خیس بودن ِ لباسشون متنفرن!

گابریل از روابط اجتماعی ِ خوبی برخوردار نبود و نمی‌دانست همه از خیس بودن ِ لباسشان متنفرند؛ نتیجتا دو کروشیو از دو لرد ِ مشابه دریافت کرد تا یاد بگیرد روابط ِ اجتماعی‌اش را بهبود بخشد.

- به نظر من...
- کسی از هکتور نظر خواست؟

همه با دست و سر و پا و هر جور که می‌شد در جواب سوال بلاتریکس "نه" قاطع‌شان را اعلام کردند و هکتور با بغض عقب کشید.

مروپ قابلمه‌اش را از موهای بلاتریکس درآورد و وارد عمل شد.
- فرزند سیاه و پلید ِ مامان!

و در قابلمه را باز گذاشت و منتظر به دو لرد ِ مشابه خیره‌ماند؛ ترکیبی از قیمه و کشک بادمجون و الویه و عسل و گردو داخل قابلمه بود؛ مروپ پچ‌پچ کرد:
- اگه بخوردش پسر ِ منه!

اما با دیدن‌ِ محتویات ِ درون قابلمه، چشمان ِ هر دو لرد برق زد و با اشتیاق مشغول خوردن شدند؛ گویا فقط یک‌نفر در دنیا نبود که این ترکیب را دوست داشت.

مرگخواران کاملا مستاصل به نظر می‌رسیدند و راه‌حل ِ دیگری نداشتند، تا اینکه یکی از لرد ها شروع به سخن‌گفتن کرد:
- شما واقعا ما رو تشخیص نمی‌دین؟ این موجود ِ فِیک رو بندازین پایین و بذارین به ماجراجوئیمون برسیم، وگرنه همتونو اخراج می‌کنیم!

این جمله مرگخوران را تقریبا مطمئن کرد با لرد واقعی طرفند؛ اما لرد غیر واقعی احساس خطر کرده‌بود.

- دستتون به ما بخوره دیگه نمی‌زاریم دست داشته باشین!

اما برخلاف تصورش، اطمینان مرگخواران بیشتر شد، نفس راحتی کشیدند و گوینده آخرین دیالوگ را با تیپا به پایین پرت کردند‌.

- اگه بیشتر طول می‌کشید همتونو به صلابه می‌کشیدیم! حالا بریم بالاتر!

و صعود از درخت را ادامه دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: یکشنبه 18 فروردین 1398 00:43
نمایش جزئیات
آفلاین
-دو تا ارباب؟

معجون های هکتور دیگه داشت اعصاب مرگخوار ها رو داغون می کرد.
اونا داشتن به این فکر می کردن که هکتور چطور می تونه یه چیز بسازه که این همه عوارض جانبی داشته باشه و در عین حال هیچ کمکی هم نکنه.

مرگخواران افکار خطرناکی در مورد هکتور داشتند!
-حیف ارباب، در دستشویی رو به خاطر من، به ورد های امنیتی مزین فرموده، وگرنه موقعی که دستشویی بودی، آب داغ رو می ریختم روت که در حسرت ادامه ی نسلت می موندی!
-با خودم عهد بسته بودم تا این کار رو فقط روی محفلی ها انجام بدم...ولی انگار موقعشه که روی تو هم امتحان کنم...منتظر رژ لب طوسی من باش هکتور!
-بالاخره می تونم با یه دلیل خیلی واقعی، نیشمو تا ته فرو کنم و دردتو احساس کنم، هکولی!
-با اینکه یک پنجم معده ی منو پر نمی کنی ولی برای اینکه دلم خنک شه، یه لقمه چپت می کنم.
-کروشیو ترین کروشیوی عالم رو بهت می زنم هکتور!

هکتور هم فکرایی می کرد، اون همیشه فکر می کرد.
-وای خدای من...من بالاخره تونستم...تونستم تا معجون "دو تا کننده" رو کشف کنم...من بهترینم!

بعد از اینکه مرگخواران فکر های خود را به سرانجام رسوندن به مهم ترین چیز فکر کردن:
-ارباب واقعیمون کدومه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه زونکو
ارسال شده در: پنجشنبه 15 فروردین 1398 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
-فکرم خراب شده!

سو بعد از چند دقیقه این جمله را فریاد زد.

کسی اهمیت خاصی به خراب شدن فکر سو نداد. لینی و هکتور هم در میان انبوه موهای سو گم شده بودند.

-ااااه...زرد هم هست! کاش حداقل آبی بود.

-س...ب...ز!

برای اولین بار طی یک ساعت گذشته، صدای ضعیف هکتور به گوش لینی رسید.

-باشه...باشه...سبز...آبی...اصلا فیروزه ای. تو فقط بیدار شو. موهاشو فیروزه ای می کنم.

هکتور بیدار نشد. فقط قصد داشت روی رنگ گروهش تاکید کرده و مجددا بی هوش شود.

خارج از کلاه، مرگخواران در حال خروج از پرنده بودند. سو با بند کشی کلاه را روی سرش محکم کرد.
-از جات تکوت نمی خوری. تا وقتی این دو تا رو تحویل ارباب بدیم.

مرگخواران بالاخره از پرنده خارج شده و به هوای آزاد رسیدند.

-آخیییییییش...بوی مرغ گرفتیما.
-دل و جیگرشم برداریم؟ تو راه کباب می کنیم.
-من چسبیدم...یکی منم بکنه و ببره...

ملت کریس را از پرنده جدا کردند. و درست در همین لحظه صدای آشنایی به گوششان رسید.

-یاران ما...آمدید! لینی و هکتور ما را نجات دادید؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!