جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  58 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  169 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  186 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  289 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  196 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- تونستن می‌کنیم خیلی راحت بریم سراغشون و گفتن کنیم: آقای محفلی؟ یک لحظه با ما تشریف آوردن کنین! ... البته دونستن می‌کنم که نقشه‌م یه مشکل کوچیکی داشتن می‌شه، تا توی دفترچه‌م دنبالش گشتن می‌کنم، شما فکر کردن کنین.
- بریم آگهی بدیم‌ بگیم یه منشی باکمالات محفلی می‌خوایم!
- شما منشی احتیاج دارین آقای لسترنج؟ خب پس چرا زودتر به خودم نگفتین؟
- "یک پالی و یک رودولف جهت رنده‌شدن موجود است. " این آگهی چطوره؟
-
- به‌نظر من اول از همه باید راه پیدا کردن محفلی‌ها رو تمیز کنیم و بعد با یک حمله‌ی وایتکسی، اونی که از همه سفید تر شد رو ور می‌دارین واسه خودمون.
- به جز بخش دومش، بقیه‌ش خوب به نظر می‌رسه. ... تام، مختصات محل فعلی محفلی‌ها رو به دقت پیدا...
- بیست و یک درجه چرخش جهت رو به راست و سپس یک دور ۱۸۰ درجه و بعد هم پنج و یک سوم قدم جلو و هفت قدم به طرف چپ می‌ریم. مختصاتِ عنوان شده یک کمپ تفریحی متعلق به مشنگ‌هاست که هم‌اکنون دو ساعت و بیست و یک دقیقه هست که محفلی‌ها اونجا هستن... چرا اینجوری نگاهم می‌کنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- آفرین...تبریک میگم به همتون! بالاخره تونستیم...تونستیم! موفق شدیم...

بلاتریکس با دیدن مرگخوارانی که از در خانه ریدل بیرون آمده و قسمت اول نقشه را به پایان رسانده بودند، ذوق زده و از خود بی خود شده بود.

- خب بلا...نقشه بعدی چیه؟ فعلا فقط از در خونه اومدیم بیرون.

بلاتریکس آنجا نبود تا بتواند نقشه ای بچیند...او در خیابان می دوید و از خوشحالی، کروشیویی نثار اطرافیانش می کرد.
- تونستیم! از درِ خونه...کروشیو!

تام که حوصله اش از دعوا با پالی سر آمده بود، ایده ای داد:
- یکی باید بلا رو بگیره؛ داوطلب نداریم؟

مرگخواران گویی به در و دیوار و آسمان علاقه پیدا کرده بودند چون هیچ کدام در چشمان تام نگاه نمی کردند.
- رکسان...تو باید بری!
- چی؟...من اصلا از بلاتریکس چندشم نمیشه...من به معنای واقعی کلمه ازش میترسم.
- پالی...گزینه ی مناسبی هستی.

سر تمام مرگخواران به سمت پالی که از درحال قرمز شدن بود، برگشت.
- خانم لسترنج؟ من برم با ایشون حرف بزنم؟ یعنی همچین کار بزرگی رو من انجام بدم؟ پالیِ حقیرِ کوچکِ بی نوا؟ بره با خانم لسترنج بلند مرتبه حرف بزنه؟ مسخره به نظر نمیاد؟

خروپف سدریک ِ روی آسفالت خوابیده بود، مزاحم کارشان شده بود.
- سدریک...سدریک بیدار شو...

اگلانتاین شروع به بیدار کردن سدریک کرد و او از خواب پرید:
- چیه؟ چی شده؟ من موافقم...منم هستم.

لبخند خبیثی بر لبان تام نشست:
- خب...مثل اینکه داوطلب پیدا کردیم.

چند دقیقه بعد:

سدریک خونی و بیهوش کف خیابان افتاده بود، اما به هر حال بلاتریکس را از حملات عصبی نجات داده و به حالت عادی بازگردانده بود.
- حالا چجوری یه محفلی گیر بیاریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/12/1 19:49:18
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اندکی بعد، بلاتریکس سرپرست گروهی از مرگخوارانی ناتوان در حرف زدن بود که برای فهماندن حرفشان به اطرافیان، به شدت دست و پا می‌زدند و حرکاتی نامفهوم اجرا می‌کردند.

اگلانتاین که فندکش را بالا جا گذاشته بود، حالا در تلاش بود تا از دیگران بپرسد آیا آنها فندک دارند یا خیر؛ که البته اجرای حرکتِ فندک چندان آسان نبود و او به دنبال کسی می‌گشت تا با آتش زدنش دیگران را متوجه منظورش کند.

سدریک که تازه با صدای فریاد بلاتریکس از خواب بیدار شده بود و از ترتیب مراحل خبر نداشت، هنگامی که متوجه شد کسی نمی‌تواند او را در این زمینه کمکی بکند، ترجیح داد دوباره بخوابد و روی پله‌ها دراز کشید.

پالی و تام نیز مشغول دعوا و زدن یکدیگر بدون کوچک‌ترین حرفی بودند؛ زیرا هنگامی که پالی می‌خواست با اجرای حرکتِ قمه‌ از دیگران بپرسد که رودولف کجاست، دستش درون چشم تام فرو رفته بود.

صحنه‌ی چندان جالبی نبود؛ تعدادی دست و پا که در جهات مختلف در هوا می‌چرخیدند و گاه در چشم و چال اطرافیان فرو می‌رفتند.

بلاتریکس که از وضعیت پیش آمده بی‌خبر بود، به عقب برگشت تا از امنیت اوضاع اطمینان حاصل کند که ناگهان با دیدن آنچه پیش رویش بود، از خشم منفجر شد:
- چطونه شماها؟ یعنی نمی‌تونین چند دقیقه بدون هیچ کاری فقط راه برین؟ سریع از هم‌دیگه جدا شین ببینم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب چیکار کنیم؟ کجا بریم؟

مرگخوار مذکور با فریاد بلاتریکس، شنوایی خود را از دست داد و از شدت خونریزی گوش دار فانی را وداع گفت. با آرزوی آرامش برای آن مرحوم، یک خط سکوت می کنیم.
.
مرگخواران پس از شنیدن فریاد بلا، ناگهان چرخ دنده های مغزشون به کار افتاد.
- آها میریم محفل! یه سوپ پیازی هم تو راه می‌خوریم!
- نه بابا سوپ پیاز چیه؟ بریم باهاشون کوییدیچ بازی کنیم.

مسلما با این واکنش ها باید بلا سکته می‌کرد و به دیار باقی می‌شتافت، ولی یکی از نقش های اصلیِ داستان بودن جلوی این قضیه رو می‌گیره؛ نتیجتا مجبوریم با یه حرکت قضیه رو عقلانی کنیم.
- از این به بعد هرکی به جای راه رفتن صحبت کنه، آوادا می‌خوره.

با شنیدن این حرف، مرگخواران به تبادل اطلاعات با زبان بدن مشغول شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/1 18:14:20
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/1 18:18:23
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت ساده بود. بسیار ساده!

-خب به نقشه نیاز نیست.
-اما اگر نقشه نباشه از کجا بدونیم الان دقیقا نوبت چه کاریه بلا؟
-خیلی خب...خیلی خب...نقشه اینه که از پله ها بریم پایین. در خانه ریدل رو باز کنیم. یک قدم برداریم. پامونو بذاریم بیرون و در رو پشت سرمون ببندیم.
-بعدش چی؟
-حالا همین قسمت رو بریم تا برسیم به بعدش!

مرگخواران با شور و امید به سمت پله ها رفتند. هنوز اولین پله را طی نکرده بودند که...
-امم...ببخشید من بعد قسمت پله رو یادم رفت.
-منم یادم نیست پله هارو باید آروم و به دقت پایین بریم یا به سرعت و بی دقت!
-منم نمیدونم در رو چطوری باید ببندیم.

بلاتریکس عصبی شده بود.
-اصلا برام مهم نیست به چه روشی قراره از پله ها بریم یا در رو ببندیم...فقط بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-البته که خانواده باید مهم ترین اشخاص زندگی هر فردی باشن؛ ولی پروفسور دامبلدور فرق می کنن. چه برای من و چه برای بقیه اعضای محفل...ایشون شب و روز در تلاش هستن که...

ضربه ای با انگشت اشاره به چوب دستی اش زد و کانال را عوض کرد.

-بینندگان عزیز جادو در یک نگاه، همونطور که می بینین، امروز اعضای گروه غیر رسمی محفل ققنوس، سر تا سر میدان گریمولد را به مناسبت جشن تولد آلبوس دامبلدور، رهبر دانا و خردمند و مهربان و محبوبشان گلباران کرده اند.

کانال باز هم عوض شد...این بار با کمی عصبانیت!

-طبق آمار جدید کارشناسان برنامه ما، در حالی که میزان محبوبیت آلبوس دامبلدور در میان اعضای گروه محفل ققنوس و بقیه مردم جامعه رو به افزایش است، رهبر گروه مقابل، مورد تنفر جمع بزرگی از جادوگران و ساحرگان قرار گرفته. در صورتی که مایل به شنیدن آمار رسمی همکار ما در این زمینه هستید....

-نیستیم!

با صدای بلندی اعلام کرد و تلویزیون را خاموش کرد.

دامبلدور محبوب بود. برای وادار کردن دیگران به اطاعت از خودش، احتیاجی به ایجاد وحشت نداشت...همیشه این حقیقت را می دانست...ولی شاید نه به این وضوح!

-ما محبوب نیستیم. هرگز نبودیم...
کمی فکر کرد...
-مایلیم باشیم!


نیم ساعت بعد...اتاق جلسات مرگخواران:


لرد سیاه سر جای همیشگی خود نشسته بود و بسیار متفکر به نظر می رسید.

اگلانتاین پیپ خاموشش را برای سومین بار با فندکی خاموش تر روشن کرد.
بلاتریکس اخم هایش را در هم کشیده بود و در حالی که ظاهرا به روبرویش نگاه می کرد، زیر چشمی لرد سیاه را زیر نظر گرفته بود.
لینی آن قدر ها خوددار نبود. صندلی اش را رها کرده بود و درست جلوی لرد سیاه روی میز نشسته بود و به چشمانش خیره شده بود.
ولی لرد سیاه متوجه هیچیک از نگاه های نگران و بعضا ترسیده مرگخواران، نبود.

بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت مجلس را شکست.
-فنر؟

فنریر که در انتهای میز مخفیانه سرگرم بازی شطرنج با پالی بود از جایش پرید.
-کیش!...نه...یعنی ببخشید. بفرمایید ارباب؟ به جان خودم پالی مجبورم کرد.

-فنر...اگر به تو بگوییم برو سر برادرت را برای ما بیاور چه می کنی؟
-می پرسم با گردن یا بدون اون؟

معنی جواب فنریر، اطاعت مطلق بود...ولی چیزی نبود که او می خواست. فنریر به وضوح ترجیح می داد مکالمه اش با او سریع تر به پایان برسد.

لرد سیاه به فکر فرو رفت. دامبلدور چه چیزی داشت که او نداشت؟ باید می فهمید. تنها راهش هم پرسیدن از یکی از همراهان دامبلدور بود.
-یاران ما...ماموریتی برای شما داریم! یکی از اعضای محفل را برای ما بیاورید!

زمزمه های مرگخوارای فضای اتاق را پر کرده بود. ماموریت بسیار ساده به نظر می رسید؛ آنقدر که حتی برای چنین دستوری احتیاج به تشکیل جلسه نبود.

لرد سیاه از اتاق خارج شد...و مرگخواران ماندند و ماموریت بسیار ساده شان!

-لینی...هی...لینی...حواست کجاست؟ ارباب رفتن! زُلِتو تموم کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 02:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

تصویر تغییر اندازه داده شده

گریوندر

پست پایانی

دامبلدور با خوشحالی آغوشش را باز کرده بود و متوجه چهره های وحشت زده اساتید و گابریل که به پشتش نگاه می کردند نشد.
-نریم امتیاز بدیم؟

دامبلدور به عقب برگشت و با سیلی از خرخاکی ها، سوسک ها و سایر حشراتی که وقتی درختان ریشه هایشان را بیرون آوردند خانه خراب شده بودند مواجه شد که مانند سیل سیاهی به سمت آنها سرازیر می شدند.
-سوسک.
-بدویید! باید به بقیه خبر بدیم، من تنهایی نمیتونم همه وسایلمو جمع کنم!
-ساکت شو لاک هارت! آپارات می کنیم، پروتگو... .

در اردوگاه

-این شامپو روش نوشته سفیدکننده و نرم کننده!
-ننوشته سیاه کننده؟
-بده ش به من.

لینی که حالش جا آمده بود بال و پرزنان نگهبانی می داد.
-بچه ها! فکرکنم یه سری آدمو میبینم که میدوان... شایدم ندیدم، یکم رنگا مخلوط شدن.
-بنظرتون نباید به جای شامپو روغن برمی داشتیم؟
-اشتباه زدیم... .

در این هنگام یکهو فنریر دوان دوان و با دهانی کف آلود و سر ورویی عرق ریزان جلوی آنها ظاهرشد. همه ی ریونی ها خودشان را مشغول تمیزکردن پارچه چادر و چمن و حتی لینی نشان دادند.
-اینجا چرا وایسادید لامصبا! برید تو کشتی تفریحی، بریم ازین خراب شده!
-هه هه هه خندیدیم.
-هیچوفت هوش یک ریونی رو دست کم نگیر، فکر کردی ما وحشتزده میریم تو کشتی و شمارو... .

سروصدای اطراف فیلم طوری و با ولوم زیاد به گوش ریونی ها رسید.
-نهههههه!
-تخته رو برندار!
-اون تی رو ول کن گابریل! کشتی داره حرکت میکنه.

همه به صورت اتوماتیک به سمت دریا و کشتی دویدند.

چندساعت بعد در کشتی
-فرزندان من! نگریستن به لیوان خالی رو دور بندازید. درسته همه مون دراینجا چیزهای زیادی ازدست دادیم، ولی چیزهای زیادی هم به دست آوردیم.

دامبلدور از بالای عینک هلالی خود به گوشه ای از جمعیت بی اعصاب گریفی و ریونی نگاه کرد. گابریل و سو هرکدام یک دست هیزلی که فوبیای حشره داشت و نگاهش به روبرو خشک شده بود را گرفته و به او قوت قلب می دادند.

-ما عشق رو پیدا کردیم عزیزانم! قدرتی که... .
-جام چی شد؟
-و اما جام، طبق محاسبات من و امتیازات نهایی که بخاطر فداکاری ریونکلاوی های شجاعی که تا آخرین لحظه در اسکله موندن تا بازماندگان رو نجات بدن... .

هیزل دست از خیره شدن برداشت و امیدوارانه به دامبلدور نگاه کرد.

- من ده امتیاز به هرکدوم از ریونکلاوی ها میدم. لینی، سو، هیزل، دروئلا، گادفری، استفن، لیسا، جوزفین و تام.
-ما بردیممممممممم!
-و همچنین ده امتیاز به فنر عزیز که اونهارو با سماجت برگردوند.
-نبردیم.
به این ترتیب شما دوگروه رو مساوی اعلام میکنم و هافلپاف و اسلی دیرین(تلفظ بریتیچ) برنده مشترک اعلام میشن. حالا برید بخوابید، بیب بیب.

گریفی ها و ریونی ها دیگر خودشان را مشغول به این فکر نکردند که چرا ازاول خودشان برنده مشترک نشدند. تنها به سان موریانگان قرمز و آبی شروع به جویدن چوب های کشتی از حرص کردند و کشتی باشکوه تافریحانیک هرگز به مقصد نرسید. پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1398/5/19 3:00:38
بپیچم؟


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
گـریونـدور


خلاصه:

امتیازات ریونکلاو و گریفیندور آخر ترم یکی شده. دامبلدور، اسنیپ، هکتور و لاکهارت تصمیم گرفتن یه اردو برگزار کنن که رفتار ریونیا و گریفیا رو ببینن تا هرکس بهتر بود رو قهرمان کنن. به خاطر کارایی که اعضای هر دو گروه می کنن، اختلاف امتیاز به وجود میاد و گریفیندور 80 امتیاز بیشتر داره. حالا گریفیندوریا، وسایل شوخی ویزلی خریدن تا با استفاده از اونا، دیگران رو اذیت کنن و بندازن گردن ریونکلاوی ها. از اینورم ریونکلاویی ها برای دزدیدن روغن سر اسنیپ و گذاشتنش تو چادر گریفیندوری ها، به چادر اساتید میرن، اما اشتباهی شامپوی دامبلدورو بر میدارن. گابریلم اساتید رو به جنگل برده تا حواسشونو پرت کنه.
___________________________________________________________


دور از چادر ها- نزد مشکل

- بابا جان الان ما چیکار کنیم؟
- یه راهو انتخاب کنید.
- معجون انتخاب دارم!
- اجازه بدین... من حلش میکنم...

همه به لاکهارت نگاه کردن که با اعتماد به نفس و غرور، به سمت درختا میرفت. گابریل مطمئن بود اتفاقی که قراره بیوفته رو، بعدا بارها و به شکل شدیدا اغراق آمیزی از خود لاکهارت میشنوه.

لاکهارت به اولین درخت رسید. رداشو صاف کرد و دستی به موهاش کشید و لبخند درخت تسترال کنی زد.
- ای درخت تنومند! ریشه ات را از دل خاک بیرون آور و به دوستانت در آن سو بپیوند.

درختی که تنومند خطاب شده بود کوچکترین تکونی نخورد.

- ای درخت! من، گیلدروی لاکهارت، جذابترین جادوگر تمام دوران ها، تقاضا دارم...
- باشه بابا! نمیذارن که درخت دو دیقه بخوابه... چرا اینجوری حرف میزنی؟
درخت که با حرفای لاکهارت از خواب پریده بود، کش و قوسی به تنه ش داد و خمیازه ی بلندی کشید.

- ای درخت! از تو تقاضایی دارم!
- شنیدم اینو! درست کن قیافه تو! چه قیافه ی مضحکیه گرفتی؟

لاکهارت یادش رفته بود لبخند درخت تسترال کنشو موقع حرف زدن نباید بزنه. با دستپاچگی نگاهی به گابریل و بقیه ی اساتید که پشت سرش پوکرفیس وارانه نگاهش میکردن انداخت. باید یکی از دلاوری هاشو به نمایش میذاشت. باید درخت رو راضی میکرد بره اونور. یکم جلوتر رفت و با صدای آروم دم گوش درخت گفت:

- جون این جوونه هات پاشو برو اونور! آبروی منو جلو اینا نبر.
- نچ!
- درخت جونم؟
- از هیکلت خجالت بکش! نه!
- تو رو مرلین برو اونور دوستاتم با خودت ببر مساوی شن دو طرف. هرکاری بگی انجام میدم فقط آبرومو جلو این جماعت نبر.

مثل اینکه درخت داشت کم کم راضی میشد. تو فاصله ای که درخت فکر میکرد که چی میخواد، لاکهارت با نگرانی یه چشمش به اسنیپ بود که با پوزخند نگاش میکرد، یه چشمشم به درخت بود که حالا برگشته بود به سمت دوستاش تا باهم مشورت کنن.

- باشه... به یه شرط!
- باشه... باشه... هرچی شما بگین!
- ما صدها ساله اینجاییم. ریشه هامون به اعماق زمین نفوذ کرده و حشرات زیادی بینشون لونه دارن. کف ریشه هامون خیلی میخاره! باید قول بدی وقتی از خاک درشون آوردیم، بخارونیشون.

با اینکه کار سخت و غیر قابل تحملی بود، اما لاکهارت چاره ای نداشت. برگشت به سمت اساتید و لبخند گل و گشادی تحویلشون داد.
- حله! شماها برین درست شد!
- خب بابا جان. این مشکلم که حل شد. بریم با آغوشی پر از عشق و محبت امتیاز بدیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 20:27
نمایش جزئیات
آفلاین
گریوندور!

چادر گریفندوری ها


_آستریکس، یه کار کوچیک نتوانستی انجام بدی؟
_خب چیکار کنم ریونکلاوی هستن دیگه.
_باید به فکر نقشه دیگه باشیم که بدجور ازشون کم کنن ، الان بهترین وقته برا عملی کردن نقشه چون پروفسور نیستن.
_خب میگی چیکار کنیم؟

کمی آن ور تر چادر اساتید

لینی ریزه میزه با دقت هر چه تمام تر به دنبال شامپو سر اسنیپ بود.
به کمدی که آینه داشت رسید.
_فکر کنم همینجا باشه.

در کمد را باز کرد وبا شامپو ای که برق میزد مواجه شد.
آن را برداشت و با سختی هرچه تمام تر آن را می کشاند ولی آن شامپو متعلق به اسکیپ نبود آن برای دامبلدور بود!
بینی بالاخره به دن در رسید و تقریبا له شده بود.

_خب وردارین شامپو رو.
_لینی کو؟
_فکر کنم زیر شامپوهه.

شامپو را ورداشتن و بینی نیز هم با کاردکی جمع کردن و با سرعت هرچه تمام تر محل را ترک کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریچارد اسکای در 1398/5/18 20:56:04


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: جمعه 18 مرداد 1398 19:45
نمایش جزئیات
آفلاین
دور از چادرها

گابریل کم کم داشت زیر بار نگاه اساتید له می‌شد.

- گابریل میگی مشکل چیه یا نه؟
- دو ساعته همین‌جوری داریم دنبالت میایم ما!

گابریل "یا خودِ روونا" یی زمزمه کرد و با بغض به اطراف خیره شد.
- چیز... مشکل؟
- آره دیگه باباجان!
- حالا مطمئنین واقعا گفتم مشکل؟
-
- مثکه مطمئنین!

گابریل کم کم به لحظات سرریز شدن صبر اساتید نزدیک می‌شد‌. باید چه مشکلی پیدا می‌کرد که هم حل کردنش وقت بگیرد، هم او را نجات بدهد؟
- فهمیدم! اینجا رو ببینین!

اساتید دور گابریل ایستادند؛ هر چند چیزی که می‌گفت را نمی‌دیدند.

- چی رو میگی؟
- ردیف درخت‌ها رو! راستایی که ما ایستادیم تا صد کیلومتر جلوتر، پنجاه تا درخت سمت راستش داره. ولی در سمت چپ... سی تا!
- خب که چی؟
- مستحضرین که یا باید بیست درخت سمت راست رو قطع کنیم، یا بیست درخت در سمت چپ بکاریم، و یا ده درخت از سمت راست قطع کنیم و در سمت چپ بکاریم! خب... کدوم رو انتخاب می‌کنین؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!