- یعنی میخوای بگی راه رفتن یادت رفته؟

- نه من غلط بکنم... جدی چطوری بریم این همه راه رو؟ محلی هست که ماگل هم زیاد داره. نمیتونیم آپارات کنیم.

- منطقیه. تام، ایده ای داری؟

تام آب دهانش رو قورت داد. اگر هم ایده ای داشت با دیدن لبخند و نگاه بلاتریکس کاملا یادش رفته بود، در نتیجه سعی کرد بدون تته پته کردن حرف بزنه، که البته موفق نشد و مرگخوارا خیلی آروم از جلوی چوبدستی بلاتریکس خارجش کردن.
- یه اتوبوس مشنگی اونجا هست، میتونیم گروگان بگیریم راننده شو، ببینیم مسیرشون کجاس، و البته اطلاعات بگیریم ازشون که چطور به مقصد برسیم.

- آفرین فنر! ولی اول ما میریم، تو نفر آخر بیا. وقت نداریم راننده رو از تو شکمت در بیاریم بیرون واقعا.

مرگخوارا شاد و خوشحال به سمت ایستگاه اتوبوسی که نزدیک خانه ریدل ها بود رفتن و بعد همگی از توی در و پنجره ها و حتی سقف اتوبوس وارد شدن و راننده رو محاصره کردن.
رودولف با بی حوصلگی و قمه ای که زیر گلوی راننده گذاشته بود، پرسید:
- چطوری بریم جنگل؟

راننده به قمه ای که زیر گلوش بود نگاه کرد و در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:
- من زن و بچه دارم، تو رو خدا کاریم نداشته باشید، هرچی پول دارم میدم بهتون، ولم کنید فقط، به کسی هم نمیگم اصن.

- بابا کاریت نداریم که... فقط بگو چجوری بریم جنگل.

- رودولف خب قمه رو از زیر گلوش بیار پایین داره شلوارشو کثیف میکنه از ترس.

- چی شده؟ قمه فقط وقتی من بمیرم پایین میاد!

بلاتریکس، رودولف رو از سر راه کنار زد، و صورتش رو به صورت راننده نزدیک کرد. توی چشماش زل زد و پرسید:
- چجوری بریم جنگل؟

- راحت ترین راهش رفتن با یه تور تفریحیه...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


ایناها! رادیو شبانهروز داره از دامبلدور و محفلش خبر میگه. الانم گفت برا تفریح رفتن کمپ مشنگیای که من وقتی بچه بودم برای اذیت کردن پسر همسایه...


... البته دونستن میکنم که نقشهم یه مشکل کوچیکی داشتن میشه، تا توی دفترچهم دنبالش گشتن میکنم، شما فکر کردن کنین. 


یعنی نمیتونین چند دقیقه بدون هیچ کاری فقط راه برین؟ سریع از همدیگه جدا شین ببینم!

کجا بریم؟ 




درسته همه مون دراینجا چیزهای زیادی ازدست دادیم، ولی چیزهای زیادی هم به دست آوردیم.

