جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

147 کاربر(ها) آنلاین هستند (129 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
146 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس دوباره رهبری رو به عهده گرفت.
- یعنی میخوای بگی راه رفتن یادت رفته؟
- نه من غلط بکنم... جدی چطوری بریم این همه راه رو؟ محلی هست که ماگل هم زیاد داره. نمیتونیم آپارات کنیم.
- منطقیه. تام، ایده ای داری؟

تام آب دهانش رو قورت داد. اگر هم ایده ای داشت با دیدن لبخند و نگاه بلاتریکس کاملا یادش رفته بود، در نتیجه سعی کرد بدون تته پته کردن حرف بزنه، که البته موفق نشد و مرگخوارا خیلی آروم از جلوی چوبدستی بلاتریکس خارجش کردن.

- یه اتوبوس مشنگی اونجا هست، میتونیم گروگان بگیریم راننده شو، ببینیم مسیرشون کجاس، و البته اطلاعات بگیریم ازشون که چطور به مقصد برسیم.
- آفرین فنر! ولی اول ما میریم، تو نفر آخر بیا. وقت نداریم راننده رو از تو شکمت در بیاریم بیرون واقعا.

مرگخوارا شاد و خوشحال به سمت ایستگاه اتوبوسی که نزدیک خانه ریدل ها بود رفتن و بعد همگی از توی در و پنجره ها و حتی سقف اتوبوس وارد شدن و راننده رو محاصره کردن.
رودولف با بی حوصلگی و قمه ای که زیر گلوی راننده گذاشته بود، پرسید:
- چطوری بریم جنگل؟

راننده به قمه ای که زیر گلوش بود نگاه کرد و در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود گفت:
- من زن و بچه دارم، تو رو خدا کاریم نداشته باشید، هرچی پول دارم میدم بهتون، ولم کنید فقط، به کسی هم نمیگم اصن.
- بابا کاریت نداریم که... فقط بگو چجوری بریم جنگل.
- رودولف خب قمه رو از زیر گلوش بیار پایین داره شلوارشو کثیف میکنه از ترس.
- چی شده؟ قمه فقط وقتی من بمیرم پایین میاد!

بلاتریکس، رودولف رو از سر راه کنار زد، و صورتش رو به صورت راننده نزدیک کرد. توی چشماش زل زد و پرسید:
- چجوری بریم جنگل؟
- راحت ترین راهش رفتن با یه تور تفریحیه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 21:09
نمایش جزئیات
آفلاین
تام لحظه به لحظه بیشتر زیر نگاه مرگخوارا در حال آب رفتن بود و چیزی نمونده بود دیگه تو زمین فرو بره که یکی به این واقعه پایان می‌ده.

- از کجا اینقد زود و با دقت فهمیدی؟

تام بسیار از دو صفتی که بهش نسبت داده شده بود خوشش میاد، طوری که با خوش‌حالی بادی به غبغب می‌ندازه.
- دیگه بالاخره یه مرگخوار ریونکلاوی باهوش که باشـ... آخ.

ضربه‌ای که به سر تام وارد می‌شه کاملا براش مشخص می‌کنه که بهتره دست از خود شیرینی برداره و بره سر اصل مطلب.

- چرا می‌زنی خب. ایناها! رادیو شبانه‌روز داره از دامبلدور و محفلش خبر می‌گه. الانم گفت برا تفریح رفتن کمپ مشنگی‌ای که من وقتی بچه بودم برای اذیت کردن پسر همسایه...
- خیلی حرف زدی بسه دیگه.
- نشسته خاطره تعریف می‌کنه واسه ما.

تام در اون لحظه یک تام راهگشا بود که مسیر پیش روشون رو کمی هموار کرده بود، انصاف نبود که باهاش اینطوری رفتار کنن! ولی هیچ‌کس به این موضوع اهمیت نمی‌داد چون بلافاصله پرسش مهم‌تری روی میز قرار می‌گیره.
- حالا چطوری بریم اونجا؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 20:53
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
- تونستن می‌کنیم خیلی راحت بریم سراغشون و گفتن کنیم: آقای محفلی؟ یک لحظه با ما تشریف آوردن کنین! ... البته دونستن می‌کنم که نقشه‌م یه مشکل کوچیکی داشتن می‌شه، تا توی دفترچه‌م دنبالش گشتن می‌کنم، شما فکر کردن کنین.
- بریم آگهی بدیم‌ بگیم یه منشی باکمالات محفلی می‌خوایم!
- شما منشی احتیاج دارین آقای لسترنج؟ خب پس چرا زودتر به خودم نگفتین؟
- "یک پالی و یک رودولف جهت رنده‌شدن موجود است. " این آگهی چطوره؟
-
- به‌نظر من اول از همه باید راه پیدا کردن محفلی‌ها رو تمیز کنیم و بعد با یک حمله‌ی وایتکسی، اونی که از همه سفید تر شد رو ور می‌دارین واسه خودمون.
- به جز بخش دومش، بقیه‌ش خوب به نظر می‌رسه. ... تام، مختصات محل فعلی محفلی‌ها رو به دقت پیدا...
- بیست و یک درجه چرخش جهت رو به راست و سپس یک دور ۱۸۰ درجه و بعد هم پنج و یک سوم قدم جلو و هفت قدم به طرف چپ می‌ریم. مختصاتِ عنوان شده یک کمپ تفریحی متعلق به مشنگ‌هاست که هم‌اکنون دو ساعت و بیست و یک دقیقه هست که محفلی‌ها اونجا هستن... چرا اینجوری نگاهم می‌کنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 19:08
نمایش جزئیات
آفلاین
- آفرین...تبریک میگم به همتون! بالاخره تونستیم...تونستیم! موفق شدیم...

بلاتریکس با دیدن مرگخوارانی که از در خانه ریدل بیرون آمده و قسمت اول نقشه را به پایان رسانده بودند، ذوق زده و از خود بی خود شده بود.

- خب بلا...نقشه بعدی چیه؟ فعلا فقط از در خونه اومدیم بیرون.

بلاتریکس آنجا نبود تا بتواند نقشه ای بچیند...او در خیابان می دوید و از خوشحالی، کروشیویی نثار اطرافیانش می کرد.
- تونستیم! از درِ خونه...کروشیو!

تام که حوصله اش از دعوا با پالی سر آمده بود، ایده ای داد:
- یکی باید بلا رو بگیره؛ داوطلب نداریم؟

مرگخواران گویی به در و دیوار و آسمان علاقه پیدا کرده بودند چون هیچ کدام در چشمان تام نگاه نمی کردند.
- رکسان...تو باید بری!
- چی؟...من اصلا از بلاتریکس چندشم نمیشه...من به معنای واقعی کلمه ازش میترسم.
- پالی...گزینه ی مناسبی هستی.

سر تمام مرگخواران به سمت پالی که از درحال قرمز شدن بود، برگشت.
- خانم لسترنج؟ من برم با ایشون حرف بزنم؟ یعنی همچین کار بزرگی رو من انجام بدم؟ پالیِ حقیرِ کوچکِ بی نوا؟ بره با خانم لسترنج بلند مرتبه حرف بزنه؟ مسخره به نظر نمیاد؟

خروپف سدریک ِ روی آسفالت خوابیده بود، مزاحم کارشان شده بود.
- سدریک...سدریک بیدار شو...

اگلانتاین شروع به بیدار کردن سدریک کرد و او از خواب پرید:
- چیه؟ چی شده؟ من موافقم...منم هستم.

لبخند خبیثی بر لبان تام نشست:
- خب...مثل اینکه داوطلب پیدا کردیم.

چند دقیقه بعد:

سدریک خونی و بیهوش کف خیابان افتاده بود، اما به هر حال بلاتریکس را از حملات عصبی نجات داده و به حالت عادی بازگردانده بود.
- حالا چجوری یه محفلی گیر بیاریم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اگلانتاین پافت در 1398/12/1 19:49:18
ارباب...ناراحت شدید؟

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
اندکی بعد، بلاتریکس سرپرست گروهی از مرگخوارانی ناتوان در حرف زدن بود که برای فهماندن حرفشان به اطرافیان، به شدت دست و پا می‌زدند و حرکاتی نامفهوم اجرا می‌کردند.

اگلانتاین که فندکش را بالا جا گذاشته بود، حالا در تلاش بود تا از دیگران بپرسد آیا آنها فندک دارند یا خیر؛ که البته اجرای حرکتِ فندک چندان آسان نبود و او به دنبال کسی می‌گشت تا با آتش زدنش دیگران را متوجه منظورش کند.

سدریک که تازه با صدای فریاد بلاتریکس از خواب بیدار شده بود و از ترتیب مراحل خبر نداشت، هنگامی که متوجه شد کسی نمی‌تواند او را در این زمینه کمکی بکند، ترجیح داد دوباره بخوابد و روی پله‌ها دراز کشید.

پالی و تام نیز مشغول دعوا و زدن یکدیگر بدون کوچک‌ترین حرفی بودند؛ زیرا هنگامی که پالی می‌خواست با اجرای حرکتِ قمه‌ از دیگران بپرسد که رودولف کجاست، دستش درون چشم تام فرو رفته بود.

صحنه‌ی چندان جالبی نبود؛ تعدادی دست و پا که در جهات مختلف در هوا می‌چرخیدند و گاه در چشم و چال اطرافیان فرو می‌رفتند.

بلاتریکس که از وضعیت پیش آمده بی‌خبر بود، به عقب برگشت تا از امنیت اوضاع اطمینان حاصل کند که ناگهان با دیدن آنچه پیش رویش بود، از خشم منفجر شد:
- چطونه شماها؟ یعنی نمی‌تونین چند دقیقه بدون هیچ کاری فقط راه برین؟ سریع از هم‌دیگه جدا شین ببینم!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب چیکار کنیم؟ کجا بریم؟

مرگخوار مذکور با فریاد بلاتریکس، شنوایی خود را از دست داد و از شدت خونریزی گوش دار فانی را وداع گفت. با آرزوی آرامش برای آن مرحوم، یک خط سکوت می کنیم.
.
مرگخواران پس از شنیدن فریاد بلا، ناگهان چرخ دنده های مغزشون به کار افتاد.
- آها میریم محفل! یه سوپ پیازی هم تو راه می‌خوریم!
- نه بابا سوپ پیاز چیه؟ بریم باهاشون کوییدیچ بازی کنیم.

مسلما با این واکنش ها باید بلا سکته می‌کرد و به دیار باقی می‌شتافت، ولی یکی از نقش های اصلیِ داستان بودن جلوی این قضیه رو می‌گیره؛ نتیجتا مجبوریم با یه حرکت قضیه رو عقلانی کنیم.
- از این به بعد هرکی به جای راه رفتن صحبت کنه، آوادا می‌خوره.

با شنیدن این حرف، مرگخواران به تبادل اطلاعات با زبان بدن مشغول شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/1 18:14:20
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/12/1 18:18:23
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 17:59
نمایش جزئیات
آفلاین
ماموریت ساده بود. بسیار ساده!

-خب به نقشه نیاز نیست.
-اما اگر نقشه نباشه از کجا بدونیم الان دقیقا نوبت چه کاریه بلا؟
-خیلی خب...خیلی خب...نقشه اینه که از پله ها بریم پایین. در خانه ریدل رو باز کنیم. یک قدم برداریم. پامونو بذاریم بیرون و در رو پشت سرمون ببندیم.
-بعدش چی؟
-حالا همین قسمت رو بریم تا برسیم به بعدش!

مرگخواران با شور و امید به سمت پله ها رفتند. هنوز اولین پله را طی نکرده بودند که...
-امم...ببخشید من بعد قسمت پله رو یادم رفت.
-منم یادم نیست پله هارو باید آروم و به دقت پایین بریم یا به سرعت و بی دقت!
-منم نمیدونم در رو چطوری باید ببندیم.

بلاتریکس عصبی شده بود.
-اصلا برام مهم نیست به چه روشی قراره از پله ها بریم یا در رو ببندیم...فقط بریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: پنجشنبه 1 اسفند 1398 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


-البته که خانواده باید مهم ترین اشخاص زندگی هر فردی باشن؛ ولی پروفسور دامبلدور فرق می کنن. چه برای من و چه برای بقیه اعضای محفل...ایشون شب و روز در تلاش هستن که...

ضربه ای با انگشت اشاره به چوب دستی اش زد و کانال را عوض کرد.

-بینندگان عزیز جادو در یک نگاه، همونطور که می بینین، امروز اعضای گروه غیر رسمی محفل ققنوس، سر تا سر میدان گریمولد را به مناسبت جشن تولد آلبوس دامبلدور، رهبر دانا و خردمند و مهربان و محبوبشان گلباران کرده اند.

کانال باز هم عوض شد...این بار با کمی عصبانیت!

-طبق آمار جدید کارشناسان برنامه ما، در حالی که میزان محبوبیت آلبوس دامبلدور در میان اعضای گروه محفل ققنوس و بقیه مردم جامعه رو به افزایش است، رهبر گروه مقابل، مورد تنفر جمع بزرگی از جادوگران و ساحرگان قرار گرفته. در صورتی که مایل به شنیدن آمار رسمی همکار ما در این زمینه هستید....

-نیستیم!

با صدای بلندی اعلام کرد و تلویزیون را خاموش کرد.

دامبلدور محبوب بود. برای وادار کردن دیگران به اطاعت از خودش، احتیاجی به ایجاد وحشت نداشت...همیشه این حقیقت را می دانست...ولی شاید نه به این وضوح!

-ما محبوب نیستیم. هرگز نبودیم...
کمی فکر کرد...
-مایلیم باشیم!


نیم ساعت بعد...اتاق جلسات مرگخواران:


لرد سیاه سر جای همیشگی خود نشسته بود و بسیار متفکر به نظر می رسید.

اگلانتاین پیپ خاموشش را برای سومین بار با فندکی خاموش تر روشن کرد.
بلاتریکس اخم هایش را در هم کشیده بود و در حالی که ظاهرا به روبرویش نگاه می کرد، زیر چشمی لرد سیاه را زیر نظر گرفته بود.
لینی آن قدر ها خوددار نبود. صندلی اش را رها کرده بود و درست جلوی لرد سیاه روی میز نشسته بود و به چشمانش خیره شده بود.
ولی لرد سیاه متوجه هیچیک از نگاه های نگران و بعضا ترسیده مرگخواران، نبود.

بالاخره بعد از چند دقیقه سکوت مجلس را شکست.
-فنر؟

فنریر که در انتهای میز مخفیانه سرگرم بازی شطرنج با پالی بود از جایش پرید.
-کیش!...نه...یعنی ببخشید. بفرمایید ارباب؟ به جان خودم پالی مجبورم کرد.

-فنر...اگر به تو بگوییم برو سر برادرت را برای ما بیاور چه می کنی؟
-می پرسم با گردن یا بدون اون؟

معنی جواب فنریر، اطاعت مطلق بود...ولی چیزی نبود که او می خواست. فنریر به وضوح ترجیح می داد مکالمه اش با او سریع تر به پایان برسد.

لرد سیاه به فکر فرو رفت. دامبلدور چه چیزی داشت که او نداشت؟ باید می فهمید. تنها راهش هم پرسیدن از یکی از همراهان دامبلدور بود.
-یاران ما...ماموریتی برای شما داریم! یکی از اعضای محفل را برای ما بیاورید!

زمزمه های مرگخوارای فضای اتاق را پر کرده بود. ماموریت بسیار ساده به نظر می رسید؛ آنقدر که حتی برای چنین دستوری احتیاج به تشکیل جلسه نبود.

لرد سیاه از اتاق خارج شد...و مرگخواران ماندند و ماموریت بسیار ساده شان!

-لینی...هی...لینی...حواست کجاست؟ ارباب رفتن! زُلِتو تموم کن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: اسکله تفریحی
ارسال شده در: شنبه 19 مرداد 1398 02:50
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین

تصویر تغییر اندازه داده شده

گریوندر

پست پایانی

دامبلدور با خوشحالی آغوشش را باز کرده بود و متوجه چهره های وحشت زده اساتید و گابریل که به پشتش نگاه می کردند نشد.
-نریم امتیاز بدیم؟

دامبلدور به عقب برگشت و با سیلی از خرخاکی ها، سوسک ها و سایر حشراتی که وقتی درختان ریشه هایشان را بیرون آوردند خانه خراب شده بودند مواجه شد که مانند سیل سیاهی به سمت آنها سرازیر می شدند.
-سوسک.
-بدویید! باید به بقیه خبر بدیم، من تنهایی نمیتونم همه وسایلمو جمع کنم!
-ساکت شو لاک هارت! آپارات می کنیم، پروتگو... .

در اردوگاه

-این شامپو روش نوشته سفیدکننده و نرم کننده!
-ننوشته سیاه کننده؟
-بده ش به من.

لینی که حالش جا آمده بود بال و پرزنان نگهبانی می داد.
-بچه ها! فکرکنم یه سری آدمو میبینم که میدوان... شایدم ندیدم، یکم رنگا مخلوط شدن.
-بنظرتون نباید به جای شامپو روغن برمی داشتیم؟
-اشتباه زدیم... .

در این هنگام یکهو فنریر دوان دوان و با دهانی کف آلود و سر ورویی عرق ریزان جلوی آنها ظاهرشد. همه ی ریونی ها خودشان را مشغول تمیزکردن پارچه چادر و چمن و حتی لینی نشان دادند.
-اینجا چرا وایسادید لامصبا! برید تو کشتی تفریحی، بریم ازین خراب شده!
-هه هه هه خندیدیم.
-هیچوفت هوش یک ریونی رو دست کم نگیر، فکر کردی ما وحشتزده میریم تو کشتی و شمارو... .

سروصدای اطراف فیلم طوری و با ولوم زیاد به گوش ریونی ها رسید.
-نهههههه!
-تخته رو برندار!
-اون تی رو ول کن گابریل! کشتی داره حرکت میکنه.

همه به صورت اتوماتیک به سمت دریا و کشتی دویدند.

چندساعت بعد در کشتی
-فرزندان من! نگریستن به لیوان خالی رو دور بندازید. درسته همه مون دراینجا چیزهای زیادی ازدست دادیم، ولی چیزهای زیادی هم به دست آوردیم.

دامبلدور از بالای عینک هلالی خود به گوشه ای از جمعیت بی اعصاب گریفی و ریونی نگاه کرد. گابریل و سو هرکدام یک دست هیزلی که فوبیای حشره داشت و نگاهش به روبرو خشک شده بود را گرفته و به او قوت قلب می دادند.

-ما عشق رو پیدا کردیم عزیزانم! قدرتی که... .
-جام چی شد؟
-و اما جام، طبق محاسبات من و امتیازات نهایی که بخاطر فداکاری ریونکلاوی های شجاعی که تا آخرین لحظه در اسکله موندن تا بازماندگان رو نجات بدن... .

هیزل دست از خیره شدن برداشت و امیدوارانه به دامبلدور نگاه کرد.

- من ده امتیاز به هرکدوم از ریونکلاوی ها میدم. لینی، سو، هیزل، دروئلا، گادفری، استفن، لیسا، جوزفین و تام.
-ما بردیممممممممم!
-و همچنین ده امتیاز به فنر عزیز که اونهارو با سماجت برگردوند.
-نبردیم.
به این ترتیب شما دوگروه رو مساوی اعلام میکنم و هافلپاف و اسلی دیرین(تلفظ بریتیچ) برنده مشترک اعلام میشن. حالا برید بخوابید، بیب بیب.

گریفی ها و ریونی ها دیگر خودشان را مشغول به این فکر نکردند که چرا ازاول خودشان برنده مشترک نشدند. تنها به سان موریانگان قرمز و آبی شروع به جویدن چوب های کشتی از حرص کردند و کشتی باشکوه تافریحانیک هرگز به مقصد نرسید. پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در 1398/5/19 3:00:38
تصویر تغییر اندازه داده شده

⚠️خطر برخورد⚠️

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.