شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
دامن سو تو دستش مچاله شده بود! صورت خودشم از ناراحتی مچاله شده بود! اینقدر فکر کرد که ذهنشم مچاله شد! -هعی! -هعی و چیع!؟
-کریس تو دیگه هیچی نگو خاهشا! -میخوایع تو غمع کلاهع بمیریع؟
نیش کریس داشت کم کم باز میشد! سولی کریس رو میخواست بفرسته پیکارش ولی بازم صورتش از ناراحتی چروک بودو هیچ جوره جدی نمیشد! -نه! تو برو تا دیر نرسی! منو با کلاه مچاله شدم تو دست اون خرس گنده تنها بذار!
کریس که تو تمام مکالمه شون با "ع" آشنا شده بود، تلاش کرد "ع" های بیشتری رو برای مد کردنش بگه! -خوع... باشع! دستع خودتع! منع میرمع... توروع با کلاهتع تنهاع میذارمع! -خو باشه! تو برو و اینجوریم حرف نزن بلا گیر میده!
کریس هم با سرعت تسترال وار مدل پیر دوهزار میدویید! اگه به بقیه که با سرعت... اَه! من که گوینده باشم، تام نیستم! هشتگ مثل تام نباشید! الان دارم داستانو میگم! کریس هم از نظر سولی دور شد! -کلاه... آها! من یه کلاهی داشتم! خوب نگهش نداشتم! خرسی اومدو بردش! با یه دستم چلوندش! شعرای زیبا تری از رودولف میگما! آهای، کلاهی داشتم! خوب نگه نداشتم! خرسه اومدو بردش! با یه دستـ...
یهو انگار صورتش اتو کشیده شده باشه، یه فکری به ذهنش رسید! ولی بازم داشت برای کلاهش گریه میکرد! -
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist ...wait God is busy ?Can i help you *** آری، آن روز چو می رفت کسی داشتم آمدنش را باور من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر؟
اما مرگخواری نبود که به حرفهای قوری گوش بده یا تاییدشون کنه. همه در حال غرق شدن بودن.
قوری باید کاری میکرد... اگه بدون مرگخوارانی با توانایی شنا به شکل حرفهای برمیگشت، لرد سیاه به علت کیگوری بودن دهنش رو صاف میکرد. - باید چیکار کنم، از کی کمک بگیرم؟ ... اصلا از کی تا حالا شما به همدیگه کمک میرسونین؟
قوری سعی کرد در همون حین بهشون یاد بده چطوری نجات پیدا کنن. - منو ببینین، اینکارو انجام بدین تا نجات پیدا کنین... دستا رو به جلو... پاهاتونم تکون بدین! دِ چرا گوش نمیدین؟ - قلپ قلپ قلپ! - آب رو نخورین، تکون بخورین!
اما ناگهان، فکری به ذهن قوری رسید. - بخورین بخورین، انقدر اون آب رو بخورین که چیزی ازش نمونه! هم برای پوستتون خوبه، هم جونتون! هر کی هم بیشتر از همه آب خورده باشه اوله!
مرگخواران نگاهی به هم انداختن و سپس، با آخرین سرعت مشغول نوشیدن آب شدن... کریس که عملا همه آبهای اطراف رو با دست به طرف دهانش میاورد تا مقام اولی رو به سو نده... همونطور که مستحضرید، اونا خیلی سریع گول خورده بودن!
بعد از مدتی که به علت تلاش ِ مرگخواران از چند ثانیه بیشتر نشد، همه صحیح و سالم از جاشون بلند شدن و با شکمهایی که دومتر جلوتر از خودشون حرکت میکرد، به طرف قوری دویدن تا ببینن کی برنده شده و بابتش ذوق بزنن... اما سو همونجا ایستاد و با بغض کلاهی رو نگاه کرد که توی دستای خرس زیر و رو میشد... قوری نتونست بهش کمک کنه، پس خودش باید یه کاری میکرد!
حالا وقتش رسیده بود تا فنریر بعد چندین سال شکاری گیر بیاورد و غذایی گیر بیاورد، آن هم چه بهتر از خرس قطبی که افتخاری بس بزرگ برای او به ارمغان می آورد و گوشت و چربی هایش برای سال ها او را سیر نگه میداشت. فنریر با همین افکار قدم قدم به سمت خرس ۳ متری غول پیکر روانه میشد. فنریر جلوی دماغ خرس ایستاد؛ فنریر بر مقایسه با آن خرس سوسکی بیش نبود.
_سلام دادچ چطوری؟هوا قطب خوبه؟شکار چی ها؟
و بعد خنده ای کرد و و محکم به شانه خرس خوابیده زد.
_الکی نیست این چربیا که،ماشالا ، ماشالا بزنم به تخته.
خرس از قرار معلوم زیاد از این حرکات فنریر خوشش نمی آمد که باعث بیدار شدن آن از خوابی ناز نیز شده بود. خرس با خشم سرش را بالا گرفت و با ضربه ای محکم او را درون آب پرتاب کرد. سو که از چند متر دورتر نظاره گر بود و امید داشت نقشه به خوبی پیش برود با نیشی که تا بنا گوش باز بود تبدیل به صورتی پوکر و نا امید شده شد. فنریر هم از آن جایی که علاقه چندانی به آب و شنا نبود در حال دست و پا زدن و غرق شدن در استخر بود. ملت مرگخوار دچار پدیده جو گرفتگی شدند و برای کمک به درون استخر رفتن ،ولی خود آنها هم شنا بلد نبودند و درحال غرق شدن بودن!
سو همانطور که حرف هایی که قرار بود به فنریر بزند را در ذهنش مرور می کرد، به طرف فنریر به راه افتاد. هنگامی که به او رسید، با ملایم ترین و گول زننده ترین لحنش شروع به حرف زدن کرد: - هی فنر، می دونستی گوشت خرس چقدر خوشمزست؟ اونم از نوع قطبیش؟ - اوهوم...
سو درحالی که انتظار این حجم از خونسردی را در فنریر نداشت، با تعجب پرسید: - چی؟ یعنی می دونستی و الان اینجا وایسادی؟ اونم درحالی که یه خرس قطبی پنج قدم اون طرف تر وایساده؟
فنریر که معلوم بود کمی نسبت به حرف های سو علاقمند شده، سعی کرد جلوی این علاقه اش را بگیرد و همچنان با بیخیالی گفت: - اوهوم... خب که چی؟ - خب تو الان نباید اینجا باشی! چرا داری غریزه ی گرگینه ایتو سرکوب می کنی؟ اونم تو شرایط الانت! - مگه شرایط الانم چشه؟
سو چشم هایش را رو به بالا چرخاند و گویی مطلبی را برای کودکی توضیح می داد، گفت: - ببین، تو الان سردته، گشنته، دلت غذا می خواد درحالی که اون غذا با آرامش کنارت وایساده ولی تو هیچ اقدامی برای سیر کردن خودت نمی کنی! چرا به خودت نمیای فنر؟ کسی قرار نیست تو رو سیر کنه، خودت باید زحمت بکشی!
فنریر که نرم شده بود، در تایید حرف های سو گفت: - راست می گی! باید خودم دست به کار شم. باید یه جوری غافلگیرش کنم؛ ولی چجوری؟ - اون خرس بزرگه تو نمی تونی غافلگیرش کنی. باید رضایت و اعتمادشو جلب کنی بعد یهو بپری روش. ببین، دست اون خرسه یه کلاهه؛ تو اول باید برای جلب رضایتش اون کلاهو ازش بگیری و رو سرت بذاری، بعد برای این که مهارت های هدف گیریتو بهش نشون بدی، کلاهه رو پرت کنی برای من! اون وقت اون مشغول تشویق تو می شه و بعد می تونی بخوریش!
فنریر که گشنگی واقعا بهش فشار آورده بود، پیشنهاد سو را با کمال میل پذیرفت و در حالی که با رضایتی کاملا قلبی سرش را تکان می داد، با نیشی که تا بناگوشش باز بود، برای اجرای نقشه ی سو و سیر شدن خودش به طرف خرس که حالا کلاه را مانند بالش زیر سرش گذاشته بود، به راه افتاد.
سولی به سمت مرگخواران برگشت و آن هارا زیر نظر و برسی قرار داد. کمی جلو رفت و روبه روی کراب ایستاد. -کراب،میشه بری پیش اون خرس تا کلاه منو پس بده ؟
کراب هین بلندی کشید. -تو دوست داری هیکل باربی من زیر دندونای این خرسه پاره پاره شه؟...معلومه که نمیرم
سولی پس از اینکه این سوال را از بلاتریکس و لیسا پرسید و جواب نه گرفت فهمید راستگویی بدردش نمیخورد و باید جور دیگری عمل کند. پس اینبار به سمت دیانایی رفت که گوشه ای از سرما میلرزید. -هی دی! تو میدونستی که اون خرسه یه شیشه ی بزرگ از نوتلا داره؟
چشمای دیانا سریع درشت شد. -اونی ، جدی میگی؟
سولی لبخندی از موفقیتش زد. -معلومه برو پیشش و بهش بگو سولی منو فرستاده و بعد اون بهت نوتلا میده!
دیانا که سرما را از یاد برده بود با سرعت عجیبی به سمت خرس دوید. و لبخند گشادی زد. -انیو خرس شی! اونی منو فرستاده!😺 -هووم؟
خرس که از حرفای دیانا چیزی نفهمیده بود با انگشت کوچکش دیانا را به سوی دیگری پرتاب کرد. اما دیانا از خرس خیلی کوچکتر بود و مثل یه عروسک با برخورد انگشت خرس به آن سر دنیا پرتاب شد.
سولی که دید نقشه اش نگرفته و خرس حالا پایش در کلاه بیچاره ی او جا داده ، به سوی مرگخوار دیگری رفت. و از قضا آن مرگخوار بخت برگشته کسی جز فنریر نبود.
لرد سیاه متوجه شده که مرگخوارا شنا بلد نیستن! برای همین یه قورباغه به اسم قوری رو به عنوان مربی شنا استخدام کرده که به مرگخوارا شنا کردن یاد بده. مرگخوارا مایوهاشونو آماده می کنن. دریای نامناسبی هم پیدا می کنن که زیادی سرده و همشون یخ می زنن. یه خرس قطبی کلاه سو رو برداشته و قراره در مقابلش از قوری یه مرگخوار بگیره!
.................
قوری جهید و جهید و به طرف مرگخواران رفت. سو با شنیدن صدای جهش، امیدوار شد. سرش داشت منجمد می شد. ولی وقتی قوری را بدون کلاه دید، امیدش را از دست داد. -خب؟...چی شد؟...کلاهم؟
خرس نعره ای از خوشحالی زد. او کلاهدار شده بود. سوی یخ زده، هنوز به سختی گوشه کلاهش را می دید که در دستان خرس مچاله می شد. خرس کمی کلاه را بررسی کرد و آن را روی دمش نصب کرد.
-کلاهمو خرسی کرد!
در حالی که سو، نگران وضعیت کلاهش بود و خرس کاربرد های جدیدی برای کلاه می یافت،قوری زیر چشمی مرگخواران را بررسی کرد. باید یکی از آن ها را برای خرس می برد. هنوز نمی دانست، کدام مرگخوار برای این کار مناسب تر است و چطور باید قانعش کرده و او را تحویل خرس بدهد!
قورباغه تقریبا رسیده بود میدانست که هرچه بگوید بازهم آنها مجبورش میکنند که برای برگرداندن کلاه پیش قدم شود اما همین که به فکر این افتاد که اگر خرس مذاکره پذیر نباشد و نخواهد کلاه را بر گرداند چه بلاهایی میتواند بر سرش بیاید ، کمی از سرعتش را کاست تا چاره ای بیاندیشد. چند دقیقه بعد پس از جهش هایی که برای قوری به نظر طولانی می آمد و انگار آخرین جهش های عمرش را میکند به خرس رسید با آنکه از ترس به خود میلرزید شروع کرد به صحبت کردن. _میگم اممم دوست قطبیه من بیا بشینیم عینه دوتا حیوون حسابی باهم اختلاط کنیم. تو اون کلاه رو بده منم یکی از آدمایی که اونجا وایساده رو به عنوان جایزه میدم که با خودت ببری و آزادی هر کار میخوای باهاش بکنی بخوریش یا تاکسیدرمیش کنی واسه دکور خونه ت. قوری بعد از زدن این حرف پیش خود فکر کرد: _بلاخره اونها مرگخواری اند واسه خودشون شک ندارم هر کدومشون رو خرس برداره میتونن از پس خودشون بر بیان ولی...اگر بفهمن من اونها رو در مقابل کلاه معامله کردم چی؟؟؟
خرس قطبی از این پیشنهاد بدش نیامده بود پس لبخندی رضایتمندانه زد و نیم نگاهی به مرگخواران انداخت ولی از یک طرف هم از کلاه خوشش آمده بود و دل کندن از آن هم سخت بود و از طرف دیگر خرس طماعی بود پس به فکر فرو رفت تا راهی پیدا کند که علاوه بر اینکه چیزی را از دست ندهد بتواند چیز دیگری هم بدست آورد .یک مرگخوار خوشمزه . _هوممم پیشنهاد بدی به نظر نمیاد اما یک شرط داره اول شما به حرفتون عمل کنید منم بعدش کلاه رو پس میدم.
قوری کمی تامل کرد تا به گونه ای راهی بیابد تا یکی از مرگخواران انتخابیه خرس قطبی را با خود بیاورد و معامله کند. در یک لحظه انگار چراغی در سرش روشن شد و یک نقشه خوب به ذهنش خطور کرد. _بسیار خوب. فردی که انتخاب کردی رو نشونم بده . منم میرم با دوستانم در این باره گفت و گو میکنم و اون رو با خودم میارم.
مرگخواران هم که حدود بیست تا سی قدم از آنها فاصله داشتند از این مذاکره چیزی متوجه نشدند اما چون زیرک و باهوش بودند، به قورباغه اعتماد چندانی نداشتند بنابراین در آن هوای سرد که تا مغز استخوان هایشان قندیل بسته بود تصمیم گرفتند شش دنگ حواسشان را جمع کنند تا مبادا از قوری فریب بخورند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He don't play for respect
بلاتریکس خوبیهای زیادی داشت... خیلی زیاد. خوش اخلاق نبود که بود... منطقی نبود که بود... مهربان نبود که بود... فقط یک ایراد داشت... حسود بود. -چی چی رو میسپاری به رودولف؟ تو به پره انگشت دستت میخندی! تو! چشم و چالت رو جمع کن! دو روز نیس برگشته... خرس قطبی پیدا کرده سر من! بیا اینور ببینم!
آب دهان سرازیر شده از دهان رودولف، یخ زده بود... و خب نمیتوانست نیت پاکش را توضیح دهد، از خودش دفاع کند و بگوید که تنها قصد نجات آن کلاه بیگناه و بی دفاع را داشته. بگوید طاقت دیدن دوری سو و کلاه را ندارد. بگوید...
-مگه نگفتم بیا اینور؟
خب... گویا دیگر نیازی به گفتن هم نبود. چراکه بلاتریکس منطقی تر از این حرفها بود؛ حتی منطقش گاها درد هم داشت. مثل همان لحظه که منطقش به منطق رودولف اتصالی کرده، باعث کبودیاش شده بود. سایرین چشم از صحبتهای خانوادگی بسته، رو به قوری باز کردند. -قوری! اون کلاه رو گیر بیار و ما رو از اینجا ببر!
قوری قورباغه بینوا و بختبرگشته که راه دیگری نداشت، بار دیگر جهان جهان به سمت خرس قطبی رفت.
قوری با هر جهش رو به جلو یکبار نگاهی به عقب می انداخت تا بلکه آثاری از پشیمان شدن را در چهره بلاتریکس ببیند. _من که بهتون شنا یاد میدم بذارم برم؟ _زودتر کلاه سو لی رو بیار تا هممون خورده نشدیم قورباغه بی خاصیت! _من که شماها رو مسافرت به دریاهای متفاوت میبرم بذارم برم؟ _برو که خبر مرگت زودتر بیاد همه راحت شیم برگردیم خونه ریدل... اصلا شنا میخواستیم چیکار که اینطوری گرفتار بشیم...همش تقصیر توئه یک مثقال قورباغه هست. _من که میخواستم کرال پشت بهتون یاد بدم بذارم برم؟ _کروشیووووو!
و قوری که طلسم شکنجه از فاصله یک سانتی متری اش گذشته بود فهمید که باید بذارد و برود! _امممم...سلام خرس قطبی... حالتون چطوره؟ یخ های قطب شمال بر وفق مراده؟ با گرمایش زمین که مشکلی ندارید جناب؟ _به من گفتی جناب؟ قورباغه احمق ...من خانمم! _چی شنیدم؟ یه خانم باکمالات؟
قوری فکر کرد که شاید با وجود تجربیات فراوان رودولف در زمینه صحبت با خانم ها راحت تر بتوان کلاه را از خرس قطبی گرفت؛ بنابراین پس گرفتن کلاه سو لی را به رودولف واگذار کرد.
مرگخواران یخ زده درحالیکه از شدت ترس قالب تهی کرده بودند،سعی داشتند تا سو را دلداری دهند تا از خیر کلاه بگذرد اما انگار فایده ای نداشت. -ولی آخه من با اون کلاه خاطره دارم.بدون اون نمی تونم زندگی کنم. -برات یه کلاه جدید خریدن می کنم. -نه نمی خوام.من فقط کلاه خودمو می خوام. -برای چی پولمونو هدر بدیم؟اگر تا چند دقیقه دیگه قوری نقشه رو درست نکرد،یه کلاه از پوستش برات درست می کنم. -فقط کلاه خودم.
از آن طرف قوری درحالیکه از شدت سرما و شاید هم ترس می لرزید،سعی کرد با آب دهان نقشه را به هم بچسباند اما این روش هم کارساز نبود.کریس با دیدن روش های فوق خلاقانه ی قوری و ناراحتی دوستش سو،جرقه ای در ذهنش شکل گرفت.
-برات یه پیشنهاد دارم قوری.
کریس با چهره ای کاملا موذیانه این جمله را گفت.
-چه پیشنهادی؟ -تو تنها کسی هستی که یخ نزدی پس میری و کلاه سو را میاری وگرنه مجبوریم از پوستت یه کلاه جدید برای سو درست کنیم. -ولی آخه...
اما قوری دیگر نتوانست به حرفش ادامه دهد چون چوبدستی بلاتریکس روی سرش بود بنابراین به سمت خرس های قطبی راه افتاد تا بلکه بتواند آن ها را متقاعد کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
Cause I dont wanna lose you now Im looking right at the other half of me